نماهنگ| روضه حضرت رقیه(س)/محمود کریمی/زیر سایه یه نخل نشسته بود

دسته ها
نماهنگ| روضه حضرت رقیه(س)/محمود کریمی/زیر سایه یه نخل نشسته بود
بازدید 1427
ارسال نظر
شنبه، 16 شهريور 1398
دانلود دانلود فایل صوتی
اشتراک
/ کد ویدئو
نماهنگ زیبای به مناسبت رسیدن مام محرم ایام سوگواری سرور آزادگان جهان امام حسین (ع) با نوای حاج محمود کریمی تولید پرتال فرهنگی راسخون تقدیم عزاداران حسینی

متن روضه زیر سایه یه نخل نشسته بود

زیر سایه یه نخل نشسته بود
آه سردی میکشیداز ته دل
عمریه با خنده قهره انگاری
همه کشتیاش نشسته توی گل
نوه هاش دور برش حلقه زدند
گریه هاش امونشو بریده بودند
هیچکی تا زمونی که زنده بود
خنده و خوشحالیشو ندیده بود
گوشه ی مقنعه ی گره زدش
میون گره یه گوشواره داره
میگه یادمه که گفتم اون روزا
بابام از سفر یه سوغات بیاره
واسه بچه هاش شبا قصه میگه
نوه هاش با قصه هاش میرن به خواب
همه خوابشون میره اما خودش
میمونه با صد سوال بی جواب
یه شبی گریه میکرد و قصه گفت
قصه ای که هیچ شبی نگفته بود
قصه ای که عین یه داغ بزرگ
توی اعماق دلش نهفته بود
قصه نه یه جوری اعتراف میکرد
خیره مونده بود چشاش به آسمون
زیر لب میگفت که بیچاره شدی
دیگه آبرو نمونده برامون
گفت یه روز تو خونه بودیم که یهو
بابام اومد صدا زد پاشو پاشو
اسرارو دارن از راه میارن
لباسای نو بپوش پاشو برو
شهر شلوغه زیر دست و پا نری
برو روی پشت بوم خونمون
اسرا از کوچه ما رد میشن
تا میان تو هم همون بالا بمون
من کوچیک بودم نمیدونم چی بود
که تموم شام بیرون اومدن
اسرا لباس پاره تنشون
عده ای به سمتشون سنگ میزدن
دختری میون دست و پا دیدم
چادرش پاره و صورتش کبود
سن و سالش مثل من بود ولی
بعد ها فهمیدم اون رقیه بود
سر باباش روی نیزه پیش روش
پشت سر روی زمین سر عموش
سر نوزادی شبیه قرص ماه
روی نی بود و سر نی تو گلوش
خون میومد از کنار دهنش
جای تازیانه بود روی تنش
به ماها گفته بودن خارجی ان
گفته بودن که میخوان بفروشنش
خدا میدونه که چقدر ما بدیم
خیلی بدیم خیلی بدیم
روم سیاه بشکنه دستمون
چقدر به سر و صورتشون سنگ میزدیم
یادمه بردنشون خرابه و
شبای سرد و روزای گرم گرم
ولی ما همه تو خونه های خوب
بالش زیر سرامون نرمه نرم
یه شبی زد زیره گریه طفلکی
پاشد از خواب و صدا زد باباجون
عمه خواب دیدم که بابام اومده
عمه جون به من بابامو برسون
دو تا سرباز اومدن با یه طبق
طبقو پیشه پاهاش زمین زدن
سر باباش تو طبق بود و میگفت
شامی ها خیلی بدن منو زدن
گفت بابا چشام به راه خشک شده بود
گوشه ی خرابمون خوش اومدی
من یتیمم تو امام عالمی
مثل بابات به یتیما سر زدی
گریه و خندشون شب میدیدم
پای پر آبلشو نشون میداد
سر باباشو بغل گرفته بود
لحظه لحظه داشت با گریه جون میداد
لب به لب های باباش گذاشت و گفت
من میمیرم ببریم یا نبریم
یه دفعه تنها سفر رفتی بسه
عمرا بذارم این بار تنها بری
دلم خونه دلم میخواد همه با هم
بابا یادته چادر سرم کرده بودن
گفتی دخترم شبیه ماه شده
حالا با چشم های خوشگلت ببین
تنم از مشت و لگد سیاه شده
گوشم از گوشواره ها سبک شده
ولی سنگین شده با یه ضرب دست
دیگه من نمیشنوم کی چی میگه
مگه با لب خونی و حرکت دست
تار میبینم سرم سنگینه
عجب دستی داشت خیر نبینه
پیرزن قصه به آخر نرسید
آه سردی وسط گریه کشید
گفت به بچه هاش شما برید بگید
ظلمی که تو شام شد هیچکی ندید
اهل عصمت رو آوردن توی شهر
آبروی شهرو بردن عوضش
پسر فاطمه رو سر بریدن
دو تا گوشواره آوردن عوضش
گوشواره های تا به تا
حلقه ها و خلخالای جور واجور
فهمیدم به زور گرفتن ازشون
که بابام گفت برو خون هاشو بشور
معجرای قیمتی آورده بود
بین هر کدوم یه مشتی موی سر
صاحب معجرا بین کوچه ها
چادرای پاره پاره
---------------------
بابا پای پر ورمم درد سر حرمم
دیگه حالا خیلی شبیه مادرمم
من را ببخش اگر که لکنت زبان گرفتم
آخر شکسته دستی که دندان شیری ام
کسی دیوانه باشد کز سر کویش رود جایی
دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امیداینجا
---------------------
ای بابا حکایتی شده مویم
ای بابا شکستگی ابرویم
بیابون بود و من سرگردون
با اون نامرد نامسلمون
ای بابا حکایتی داره رویم -

ارسال نظر شما
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.

آخرین فایل ها