absorbency	خاصیت درکشی یا درآشامی، جذب، فروبری، تحلیل، قابلیت جذب، قدرت جذب.
absorbent	جاذب، دارای خاصیت جذب، درکش، درآشام.
absorbing	جاذب، جالب، دلربا، جذاب، درکش، درآشام.
absorption	جذب، درکشی، درآشامی، فریفتگی، انجذاب.
absorptive	جاذب، جذب کننده .
abstain	خودداری کردن  (از)، پرهیز کردن  (از)، امتناع کردن  (از).
abstemious	مرتاض، ممسک  در خورد و نوش و لذات، مخالف استعمال مشروبات الکلی. پرهیزکار، پارسامنش.
abstention	خودداری، پرهیز، خودداری از دادن  رای.
absterge	پاک  کردن ، تمیز کردن ، شستشو دادن  (زخم).
abstergent	پاک  کننده ، شستشو دهنده ، ماده  پاک  کننده .
abstinence	پرهیز، خودداری، ریاضت، پرهیز از استعمال مشروبات الکلی.
abstract	###############################################################################################################################################################################################################################################################
abstract noun	(د. )اسم معنی (مانندwisdom).
abstracted	مجزا، پریشان  خیال، مختصر.
abstraction	تجرید، انتزاع، چکیدگی.تجرد، پریشان  حواسی، اختلاس، دزدی، ربایش، بیخبری از کیفیات واقعی و ظاهری، برآهنگ .
abstractionism	مکتبی که  از کیفیات واقعی هنر دوراست، خیال بافی.
abstractive	تجردی، موجد تجرد، رباینده ، اغفال کننده .
abstruse	پنهان ، پیچیده ، غامض.
absurd	پوچ، ناپسند، یاوه ، مزخرف، بی معنی، نامعقول، عبث، مضحک .
absurdity	پوچی، چرندی، مزخرف بودن .
abuleia	(ر. ش. ) فقدان  نیروی اراده ، ضعف اراده .
abulia	(ر. ش. ) فقدان  نیروی اراده ، ضعف اراده .
abulomania	(طب) دیوانگی در نتیجه  ضعف اراده .
abundance	فراوانی، وفور.وفور، فراوانی.
abundant	بسیار، فراوان ، وافر.
abuse	بد بکار بردن ، بد استعمال کردن ، سو استفاده  کردن  از، ضایع کردن ، بدرفتاری کردن  نسبت به ، تجاوز به  حقوق کسی کردن ، به  زنی تجاوز کردن ، ننگین  کردن .
abusive	(.n): سوئ استفاده ، سوئ استعمال، شیادی، فریب، دشنام، فحش، بد زبانی، تجاوز به  عصمت، تهمت، تعدی، (.adj): ناسزاوار، زبان  دراز، بدزبان ، توهین آمیز.
abut	نزدیک  بودن ، مماس بودن ، مجاور بودن ، متصل بودن  یا شدن ، خوردن .
abutment	کنار، طرف، مرز، حد، (در پل سازی)نیم پایه ، پایه  جناحی، پشت بند دیوار، بست دیوار، نزدیکی، مجاورت، اتصال.
abuttals	(=abutment) مرز، زمین  سر حدی، زمین  همسایه ، زمین  مجاور.
abutting	مجاور، هم مرز، همسایه .
aby	خریدن ، پرداختن ، کفاره  دادن ، ایستادگی کردن ، ایستادن .
abye	خریدن ، پرداختن ، کفاره  دادن ، ایستادگی کردن ، ایستادن .
abysm	(=abyss) بسیار عمیق، بی پایان ، غوطه  ورساختن ، مغاک .
abysmal	ژرف، گردابی، ناپیمودنی.
abyss	(=abysm) بسیار عمیق، بی پایان ، غوطه  ورساختن ، مغاک .
abyssinian	مربوط به  کشور Abyssinia، اهل حبشه .
ac	پیشوندی است برابر -ad لاتین  که  قبل ازc و q به  اینصورت در میاید مثل (ACcept) که  از (ADceptare) گرفته  شده  است. پسوندی است لاتینی یا یونانی معادل ieمانند(maniac)، مخفف اصطلاح شیمیائی alicyclic میباشد.
acacia	(گ . ش. ) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت صمغ عربی.
acacine	(گ . ش. ) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت صمغ عربی.
academian	عضو فرهنگستان ، عضوانجمن  علمی، عضو دانشکده  یا دانشگاه ، عضو آکادمی.
academic	مربوط به  فرهنگستان  ادبی یا انجمن  علمی، عضو فرهنگستان ، طرفدار حکمت و فلسفه  افلاطون .
academic costume	(در جمع) لباس رسمی استادی دانشگاه ، لباس دانشگاهی.
academic freedom	آزادی عمل و بیان (معلم یا استاد).
academic year	سال دانشگاهی، سال تحصیلی.
academicals	(در جمع) لباس رسمی استادی دانشگاه ، لباس دانشگاهی.
academician	عضو فرهنگستان ، عضو انجمن  دانش، عضو آکادمی.
academicism	بطریق یا بروش آکادمی.
academism	بطریق یا بروش آکادمی.
academist	عضو فرهنگستان ، فارغالتحصیل یا دانشجوی آکادمی.
academy	فرهنگستان ، دانشگاه ، آموزشگاه ، مدرسه ، مکتب، انجمن ادبائ و علمائ، انجمن  دانش، آکادمی، نام باغی در نزدیکی آتن  که  افلاطون  در آن  تدریس میکرده  است(Academy)، مکتبو روش تدریس افلاطونی.
acanaceous	(گ . ش. ) خاردار، تیغدار.
acantho	کلمه ئ پیشوندی بمعنی خار و خادار میباشد.
acanthocephala	انواع کرمهای قلاب دار روده ئ انسان ، خارسران .
acanthoid	خارمانند، خارشکل.
acanthoma	(طب) آماس سلولهای خاردار بافت پوششی مالپیقی(مالپیگی).
acanthosisnigricans	(طب) بیماری نادر پوستی که  پوست میانی هیپرتروپی و پیگمانتاسیون  پیدا مینماید.
acanthous	خاردار.
acanthus	(گ. ش. ) جنسی از فامیل آکانتاسه ، کنگر.
acapella	(مو. )آواز دسته  جمعی بسبک  کلیسائی.
acapsular	(گ . ش. ) بی تخمدان ، بی حقه ، بدون  کپسول.
acaricide	مواد کنه  کش.
acaro	کلمه ئ پیشوندی است مشتق از acarus به  معنی(کنه ) و ( کرم پنیر).
acarology	علم کنه  شناسی.
acarpellous	(گ. ش. ) بی برچه ، بی حجره  گرزن .
acarpelous	(گ. ش. ) بی برچه ، بی حجره  گرزن .
acarpous	(گ. ش. ) بی بر، بدون  میوه ، بی ثمر.
acatalectic	(بدیع) دارای اوتاد کامل، اسلم(aslam)، قاضی یا شخصی که  نمیتواند به  صحت امریاطمینان  حاصل کند، آدم دودل، مردد، شکاک .
acatalepsy	دودلی، تردید، موضوع غیرقابل درک ، مکتب(شکاکیون )، فلسفه ئ احتمالی.
acatamathesia	(طب) ازبین  رفتن  قدرت ادراکات، قادر بدرک  سخن  نبودن .
acataposis	(طب) سختی بلع، اشکال عمل بلع، عسرالبلع.
acaulescent	(گ. ش. ) بی شاخه ، بیساقه .
accadian	زبان  اکد(accad) که  قبل از زبان  آشوری رایج بوده  و در کتیبه های میخی دیده  شده  است، اهل آکد یا آکاد.
accede	دست یافتن ، رسیدن ، راه  یافتن ، نائل شدن ، نزدیک  شدن ، موافقت کردن ، رضایت دادن ، تن  دردادن .
accelerando	(مو. )آهسته  آهسته  آهنگ  را تندتر کنید، کمکم تند کنید، بطورتدریجی تندتر.
accelerate	شتاباندن ، تسریع کردن ، تند کردن ، شتاب دادن ، بر سرعت (چیزی) افزودن ، تند شدن ، تندتر شدن .تسریع کردن ، سرعت دادن ، سرعت گرفتن .
acceleration	شتاب، افزایش سرعت، تسریع.شتاب، تندی، سرعت، تسریع، تعجیل.
accelerator	شتاب دهنده ، شتاباننده ، تندکن ، شتابنده .
accelerometer	شتاب سنج.
accent	(.n): تکیه ئ صدا، علامت تکیه ئ صدا(بدین  شکل')، لهجه ، طرز قرائت، تلفظ، قوت، تاکید، تشدید، (در شعر) مد(madd)، صدا یا آهنگ  اکسان (فرانسه )، (.vt): با تکیه  تلفظ کردن ، تکیه  دادن ، تاکید کردن ، اهمیت دادن .
accent mark	(مو. ) یکی از علائم تکیه  در موسیقی، علامتی که  پس از یک  نت قرار میگیرد و نشان  میدهدکه  نت در چه  گامی قرار دارد.
accentual	تکیه  دار، لهجه ای، مربوط به  تکیه ئ صدا، دارای تاکید، موکد، مشدد.
accentuate	با تکیه  تلفظ کردن ، تکیه  دادن ، تاکید کردن ، اهمیت دادن ، برجسته  نمودن .
accept	پذیرفتن .قبول شدن ، پذیرفتن ، پسندیدن ، قبول کردن .
acceptability	پسندیدگی، شایستگی، قبول شدگی، مقبولیت، قابلیت قبول.پذیرفتگی، قابلیت پذیرش.
acceptable	پذیرا، پذیرفتنی، پسندیده ، قابل قبول، مقبول.پذیرفتنی، قابل پذیرش.
acceptance	پذیرش.پذیرش، قبولی حواله ، حواله ئ قبول شده .
acceptance test	آزمون  پذیرش.
acceptant	پذیرنده ، قبول کننده .
acceptation	پذیرش، قبول معنی عرف، معنی مصطلح.
acceptation tacite	(حق. ) قبول ضمنی.
accepted	پذیرفته ، مقبول.
accepter	پذیرنده ، قبول کننده .
acceptor	پذیرنده ، قبول کننده .پذیرنده .
access	دسترس، دسترسی، راه ، تقریب، اجازه  دخول، راه  دسترس، مدخل، وسیله  حصول، افزایش، الحاق، اضافه ، (طب) بروز مرض، حمله ، اصابت، (حق. ) دسترسی یا مجال مقاربت، (در مسیحیت) تقرب به  خدا.دستیابی.
access arm	بازوی دستیابی.
access control	کنترل دستیابی.
access method	روش دستیابی.
access mode	باب دستیابی.
access time	زمان  دستیابی.
accessariness	معاونت در جرم.
accessary	(=accessory) (حق. ) معاون  جرم، همدست.
accessibility	دستیابی پذیری.دسترسی، امکان  نزدیکی، وسیله  وصول، آمادگی برای پذیرایی، قابلیت وصول.
accessible	دستیابی پذیر.در دسترس، قابل وصول، نزدیک  (شدنی)، آماده ئ پذیرایی، خوش برخورد، دست یافتنی.
accession	(.n): نزدیکی، ورود، دخول، پیشرفت، افزایش، نیل (بجاه  و مقام بخصوص سلطنت)، جلوس، (طب) شیوع، بروز، (حق. ) تملک  نمائ، شییئ اضافه  یا الحاق شده ، نمائات(حیوان  و درخت)، تابع وصول، الحاق حقوق، شرکت در مالکیت، (vt): بترتیب خرید وارد دفتروثبت کردن .
accessit	(مخفف accessit  proxime)امتیازی که  به  شاگردان  ممتاز داده  میشود.
accessorial	معاون ، شریک ، معین ، فرعی، (حق. ) مربوط بمعاون  جرم.
accessories	لوازم.
accessory	فرعی، معین ، همدست(حق. )، معاون ، شریک (جرم)، نمائات و نتایج(در جمع)، لوازم یدکی، (حق. )تابع، لاحق، فروع و ضمائم، منضمات، لوازم فرعی، دعوای فرعی.فرعی، هم دست.
acciaccatura	(مو. ) نت سریعی که  نیم پرده  کوتاه تر ازنت اصلی است و قبلاز نت اصلی نواخته  میشود.
accidence	(.:n =accident) پیش آمد، تصادف، اتفاق، حادثه ، (د. )اصول صرف و نحو.
accident	(.n and. adj): حادثه ، سانحه ، واقعه  ناگوار، مصیبت ناگهانی، تصادف اتومبیل، (طب) علامت بد مرض، (من. ) صفت عرضی( yzara)، شییئ، (در نشان  خانوادگی) علامت سلاح، (د. )صرف، عارضه  صرفی، اتفاقی، تصادفی، ضمنی، عارضه  (در فلسفه )، پیشامد.
accidental	تصادفی، اتفاقی، غیر مترقبه ، عرضی( yzara) ضمنی، عارضی، غیر اساسی، پیشآمدی.
accidentalism	پیش آمد گرائی، اتفاقی (بودن )، تصادف، اتفاق، (طب) تشخیص علائم گمراه  کننده  مرض، اثرات تابش نور مصنوعی براشیائ، (من. ) تصادف گرائی، فلسفه  عرضی(yzara)، فلسفه  صدفی(sodfy)، فرضیه ( امر بدون  علت) و( خود بخود بوجودآمدن  عالم) فلسفه ئ عرضی.
accipenser	(=acipenser) (ج. ش. ) ماهی خاویار.
acclaim	تحسین ، ادعا کردن ، آفرین  گفتن ، اعلام کردن ، جارکشیدن ، ندا دادن ، هلهله  یا فریاد کردن کف زدن .
acclamation	آفرین ، تحسین ، احسنت، تحسین  و شادی، اخذ رای زبانی.
acclimatation	(ationz=acclimati) توافق با آب و هوای یک  محیط.
acclimate	(.:vt ez=acclimati) به  آب و هوای جدید خو گرفتن ، مانوس شدن .
acclimatization	(=acclimatation) توافق با آب و هوای یک  محیط.خو گرفتگی، سازش، (با آب هوای تازه ).
acclimatize	خو دادن  یا خو گرفتن (انسان )، خو گرفتن (جانور و گیاه  به  آب و هوای جدید).
accolade	سر بالائی، فراز، سختی، مراسم اعطای منصب شوالیه  یا سلحشوری و یا شهسواری، (مو. ) خطاتصال، آکولاد، خط ابرو( به  این  شکل}{).
accommodate	همساز، همساز کردن ، جا دادن ، منزل دادن ، وفق دادن  با، تطبیق نمودن ، تصفیه  کردن ، اصلاح کردن ، آماده  کردن (برای)، پول وام دادن (بکسی).
accommodating	تطبیق، موافقت، جا، منزل، مناسب، خوش محضر.
accommodation	همسازی، تطابق، جا، منزل، وسائل راحتی، تطبیق، موافقت، سازش با مقتضیات محیط، وام، کمک ، مساعده .
accommodator	کارگر کمکی.
accompaniment	همراهی، مشایعت، ضمیمه ، (مو. ) ساز یا آواز همراهی کننده .
accompanist	همراهی کننده ، (مو. ) همراهی کننده  با آواز یا سازی چون  پیانو.
accompany	همراهی کردن ، همراه  بودن (با)، سرگرم بودن  (با)، مصاحبت کردن ، ضمیمه  کردن ، جفت کردن ، توام کردن ، (مو. ) دم گرفتن ، همراهی کردن ، صدا یا ساز راجفت کردن (با).
accomplice	همدست، (حق. ) شریک  یا معاون  جرم.
accomplish	انجام دادن ، بانجام رساندن ، وفا کردن (به )، صورت گرفتن .
accomplished	انجام شده ، کامل شده ، تربیت شده ، فاضل.
accomplishment	انجام، اجرا، اتمام، کمال، هنر، فضیلت.
accord	(.vi and. vt): جورکردن ، وفق دادن ، آشتی دادن ، تصفیه  کردن ، اصلاح کردن ، موافقت کردن (با)، قبول کردن ، (.n): سازگاری، موافقت، (مو. ) توافق، همآهنگی، دلخواه ، طیب خاطر، (حق. ) مصالحه ، پیمان ، قرار، پیمان  غیر رسمی بین المللی.
accordance	جور بودن ، مطابقت، وفق، توافق، تطابق، موافقت.
accordant	جور، مطابق، موافق.
according	موافق، مطابق، بروفق.
according to	بر طبق، مطابق، بقول، بعقیده ئ.
accordingly	بنابراین ، از اینرو، از همان  قرار، بر طبق آن ، نتیجتا، بالنتیجه .
accordion	(مو. ) آکوردئون .
