impertinency	(impertinence) جسارت، فضولی، گستاخی، نامربوطی، بی ربطی، نابهنگامی، بیموقعی، اهانت.
impertinent	گستاخ، بی ربط.
imperturbable	تزلزل ناپذیر، آرام، خونسرد، ساکت.
impervious	مانع دخول (آب )، تاثر ناپذیر، غیر قابل نفوذ.
impetiginous	زرد زخمی.
impetigo	(طب ) قوبائ اصفر، زرد زخم.
impetrate	با عجز و لابه  بدست آوردن ، (ک . ) برای چیزی لابه و استغاثه  کردن ، بدست آوردن .
impetuosity	بی پروائی، تهور، تندی، حرارت.
impetuous	بی پروا، تند و شدید.
impetus	نیروی جنبش، عزم، انگیزه .
impiety	نا پرهیزکاری، بی تقوائی، بی ایمانی، بد کیشی.
impinge	تجاوز کردن ، تخطی کردن ، حمله  کردن ، خرد کردن ، پرت کردن .
impious	ناپرهیزکار، بی دین ، خدا نشناس، کافر، بد کیش.
impish	جن مانند، جن  خو، شیطان  صفت، شیطان .
implacability	نرم نشدنی، سنگدل، آرام نشدنی، تسکین ناپذیری، کینه توزی، سختی.
implacable	سنگدل، کینه توز.
implant	کاشت، جای دادن ، فرو کردن ، کاشتن ، القائ کردن .
implantation	کاشتن ، القائ.
implausibility	ناپسندی، ناموجه  بودن ، غیر قابل قبولی، غیر مقبولی.
implausible	نامحتمل، غیرمحتمل، غیرمقبول، ناپسند.
implead	دادخواست دادن ، عرضحال دادن ، دفاع کردن .
implement	آلت، افزار، ابزار، اسباب، اجرائ، انجام، انجامدادن ، ایفائ کردن ، اجرائ کردن تکمیل کردن .پیاده  کردن ، انجام دادن ، وسیله .
implementation	پیاده  سازی، انجام.اجرا، انجام.
implicant	دلالت کننده ، ایجاب کننده .
implicate	دلالت کردن  بر، گرفتار کردن ، مشمول کردن ، بهم پیچیدن ، مستلزمبودن .
implication	دلالت، معنی، مستلزم بودن ، مفهوم.دلالت، ایجاب.
implicit	التزامی، مجازی، اشاره  شده ، مفهوم، تلویحا فهمانده شده ، مطلق، بی شرط.تلویحی، ضمنی.
implicit function	(ر. ) معادله  چیزی که حل آن  مستلزم حل یک  یا چند معادله  دیگر باشد.
implied	ضمنی، ضمنا، مفهوم.
implode	از داخل ترکیدن ، از داخل منفجر شدن .
implore	درخواست کردن  از، عجز و لابه  کردن به ، التماس کردن به ، استغاثه  کردن از.
implosion	انفجار از داخل.
imply	دلالت کردن ، ایجاب کردن .مطلبی را رساندن ، ضمنا فهماندن ، دلالت ضمنی کردن بر، اشاره  داشتن  بر، اشاره کردن ، رساندن .
impolite	بی تربیت، خشن ، زمخت، خام، بی ادب، غیر متمدن .
impolitic	مخالف مصلحت، مخالف رویه صحیح، بیجا.
imponderability	عدم قابلیت سنجش، بی وزنی، غیر محسوسی.
imponderable	بی تعقل، نا اندیشیدنی.
impone	تسجیل کردن ، گذاردن ، تکلیف کردن ، شرط بندی کردن .
import	وارد کردن ، به کشور آوردن ، اظهار کردن ، دخل داشتن به ، تاثیر کردن  در، با پیروزیبدست آمدن ، تسخیر کردن ، اهمیت داشتن ، کالای رسیده ، کالای وارده ، (درجمع) واردات.
importable	وارد کردنی، کالای قابل وارد کردن .
importance	اهمیت، قدر، اعتبار، نفوذ، شان ، تقاضا، ابرام.
important	مهم.
importation	ورود، واردات.
importer	وارد کننده .
importunate	سمج، مبرم، عاجز کننده ، سماجتآمیز، مزاحم.
importune	مصرانه  خواستن ، اصرار کردن  به ، عاجز کردن ، سماجت کردن ، ابرامکردن ، مصرانه .
importunity	اصرار، ابرام.
impose	تحمیل کردن ، اعمال نفوذ کردن ، گرانبار کردن ، مالیات بستن بر.
imposing	تحمیل کننده ، با ابهت.
imposition	تحمیل، تکلیف، وضع، باج، مالیات، عوارض.
impossibility	امکان  ناپذیری، عدم امکان ، کار نشدنی.
impossible	غیر ممکن ، امکان  نا پذیر، نشدنی.ناممکن ، محال.
impost	باج، مالیات، تعرفه بندی کردن .
imposter	(impostor) دغل باز، وانمود کننده ، طرار، غاصب.
imposthume	(impostume) دمل چرکی.
impostor	(imposter) دغل باز، وانمود کننده ، طرار، غاصب.
impostume	(imposthume) دمل چرکی.
imposture	دوروئی، غصب، طراری، فریب، مکر، حیله .
impotence	(impotency) کاری، سستی کمر، عنن ، ناتوانی، ضعف جنسی، لاغری.
impotency	(impotence) کاری، سستی کمر، عنن ، ناتوانی، ضعف جنسی، لاغری.
impotent	دارای ضعف قوه بائ، ناتوان ، اکار.
impound	توقیف کردن ، ضبط کردن ، نگه داشتن .
impoverish	فقیر کردن ، بی نیرو کردن ، بی قوت کردن ، بی خاصیت کردن .
impoverishment	بینواسازی، بینوائی.
impracticability	غیر عملی بودن ، چیز غیر عملی.
impracticable	اجرائ نشدنی، غیر عملی، بیهوده .
impractical	غیر عملی، نشدنی.
imprecate	لعنت کردن ، نفرین کردن ، التماس کردن .
imprecation	لعن ، نفرین ، تضرع.
imprecatory	نفرین آمیز، لعنتآمیز.
imprecise	غیر دقیق، نادرست، بی صراحت، غیر صریح، مبهم.
impregnability	تسخیر نشدنی، استواری، آبستن  نشدنی.
impregnable	غیر قابل تسخیر، رسوخ ناپذیر.
impregnant	آبستن ، اشباعشده ، آبستن کننده .
impregnate	آبستن  کردن ، لقاحکردن ، اشباعکردن .
impregnation	آبستن سازی، اشباع.
impresa	شعار، علامت، نشانه ، جمله شعاری، پند، مثال.
impresario	مدیر اماکن  تفریحی و نمایشی، مدیر اپرا، مدیریا راهنمای اپرا و کنسرت.
imprescriptible	وابسته به  اموال حقوقی که مشمول مرور زمان  نیست، غیر مشمول مرور زمان ، تجویز نشده .
impress	(.viand .vt): تحت تاثیر قرار دادن ، باقی گذاردن ، نشان  گذاردن ، تاثیر کردن  بر، مهر زدن ، (.n): مهر، نشان ، اثر، نقش، طبع، نشان .
impressible	تاثیر پذیر.
impression	اثر، جای مهر، گمان ، عقیده ، خیال، احساس، ادراک ، خاطره ، نشان  گذاری، چاپ، طبع.
impressionable	تاثر پذیر، تحت نفوذ قرار گیرنده ، اثر پذیر.
impressionism	سبک  هنری امپرسیونیسم یا تئوری هیوم(hume) در باره  ادراک ، مکتب تجسم.
impressive	موثر، برانگیزنده ، برانگیزنده  احساسات، گیرا.
impressment	سخره ، مصادره ، بکار اجباری گماری، اعمال زور، اثر گذاری، مهر زدن ، جدیت، حرارت.
impressure	اعمال نیرو بر روی چیزی، فشار و زور در امری(impression).
imprest	وادار بخدمت لشکری یا دریائیکردن ، مصادره ، مساعده ، قرضی، قرض داده شده ، پیشکی.
imprimatur	اجازه چاپ، (مج. ) تصویب، پذیرش، قبول.
imprimis	اولا، اول آنکه ، در مرحله  نخست.
imprint	مهر زدن ، نشاندن ، گذاردن ، زدن ، منقوش کردن .
imprinter	منقوش ساز، جای نشان .
imprinting	منقوش سازی، جای نشانی.
imprison	بزندان  افکندن ، نگهداشتن .
imprisonment	حبس، زندانی شدن .
improbability	عدم احتمال، دوری، استبعاد، حادثه یا امر غیر محتمل.
improbable	غیر محتمل.
improbity	نادرستی، ناراستی، بی دیانتی، نا پاکی.
impromptu	بالبداهه ، بداهتا، بی مطالعه ، تصنیف، کاری که  بی مطالعه  و بمقتضای وقت انجامدهند، بالبداهه  حرف زدن .
improper	ناشایسته ، نامناسب، بیجا، خارجاز نزاکت.ناسره ، نامناسب.
improper fraction	(ر. ) کسری که صورت آن  بزرگتر از مخرج باشد.
impropriety	ناشایستگی، بی مناسبتی.
improvability	بهبود پذیری، اصلاح شدنی.
improvable	بهبود پذیر.
improve	بهبودی دادن ، بهتر کردن ، اصلاح کردن ، بهبودی یافتن ، پیشرفت کردن ، اصلاحات کردن .بهترکردن ، بهترشدن ، اصلاح کردن .
improvement	بهبود، پیشرفت، اصلاح.بهبود، پیشرفت، بهترشدن ، بهسازی.
improvidence	بی احتیاطی، عاقبت نیندیشی، اسراف.
improvident	بی احتیاط، لاابالی.
improvisation	بدیهه  گوئی، بدیهه سازی، حاضر جوابی، تعبیه ، ابتکار.
improvise	بالبداهه ساختن ، آنا ساختن ، تعبیه  کردن .
improviser	(improvisor) تعبیه کننده ، کسیکه  بسرعت یا بلامقدمه  چیزیرا میسازد.
improvisor	(improviser) تعبیه  کننده ، کسیکه بسرعت یا بلا مقدمه  چیزیرا میسازد.
imprudence	بی احتیاطی، بی تدبیری، نابخردی، بی مبالاتی.
imprudent	بی احتیاط، بی تدبیر.
impudence	گستاخی، چشم سفیدی، خیره  سری.
impudent	گستاخ، چشم سفید، پر رو.
impugn	رد کردن ، اعتراض کردن  (به )، تکذیب کردن ، عیب جوئی کردن ، مورد اعتراض قرار دادن .
impuissance	نا توانی، ضعف قوای جنسی، سستی، عجز، کم زوری، عنن .
impulse	تپش، محرک  آنی.بر انگیزش، انگیزه  ناگهانی، تکان  دادن ، بر انگیختن ، انگیزه  دادن  به .
impulsion	انگیزه  آنی، دژ انگیز.
impulsive	کسیکه  از روی انگیزه آنی و بدون  فکر قبلی عمل میکند.
impunity	بخشودگی، معافیت از مجازات، معافیت از زیان .
impure	ناخالص.ژیژ، ناپاک ، چرک ، کثیف، ناصاف، ناخالص، نادرست.
impurity	ناخالصی.ناپاکی، آلودگی، کثافت.
imputable	نسبت دادنی، اسناد دادنی، سزاوار سرزنش.
imputation	نسبت دادن ، بستن  به .
impute	نسبت دادن ، بستن ، اسناد کردن ، دادن ، تقسیم کردن ، متهم کردن .
in	###############################################################################################################################################################################################################################################################
in absentia	(لاتین ) غایب، در غیبت.
in and in	رو بدرون ، مرتبا بطرف داخل، یک  نوعقمار چهار طاسی.
in house	داخلی، درون  زمانی.
in law	کسی که  تحت حمایت قانون  است، خویشاوند و منسوب بوسیله  ازدواج، خویشاوند سببی.
in line subroutine	زیر روال درون  برنامه ای.
in memoriam	(لاتین  ) بیاد، بیادگار، بیادبود.
in order that	تا اینکه ، برای اینکه .
in personam	(حق. ) علیه  شخص خاصی، علیه  انسان .
in petto	بطور خصوصی، رمزی، سری، بصورت خیلی ریز و ظریف.
in place sort	جور کردن  درجا.
in plant	درون  کارخانه ای، درحال رشت.
in plant system	سیستم درون  کارخانه ای.
in propria persona	(حق. ) شخصا، بنفسه ، بوسیله  خود شخص.
in re	درباره ، درحالت.
in step	همگام.
inability	ناتوانی، فروماندگی، درماندگی، عجز، بیلیاقتی.
inaccessibility	عدم دسترسی، دست نارسی، استبعاد، دوری.
inaccessible	خارجاز دسترس، منیع.دستیابی ناپذیر.
inaccuracy	نادرستی، عدم صحت، اشتباه ، غلط، چیز ناصحیح و غلط، عدم دقت.عدم دقت، عدم صحت.
inaccurate	غیردقیق، ناصحیح.غلط، نادرست.
inaction	ناکنش، بی کاری، بی حرکتی، بیهودگی، بی اثری، بدون  فعالیت، سستی، بی حالی، تنبلی، رکود، سکون .
inactivate	ناکنش ور ساختن ، بی کار کردن ، سست کردن ، غیر فعال کردن .
inactive	ناکنش ور، بی کاره ، غیر فعال، سست، بی حال، بی اثر، تنبل، بی جنبش، خنثی، کساد.غیر فعال، نادایر.
inactivity	رکود، عدم فعالیت.
inadequacy	نابسندگی، نارسائی، نامناسبی، بی کفایتی، عدمتکافو.عدم کفایت.
inadequate	ناکافی.غیر کافی، نابسنده .
inadmissibility	ناروائی.
inadmissible	ناروا، غیر جایز، ناپسندیده ، تصدیق نکردنی.
inadvertence	سهو، بی ملاحظگی، ندانستگی، بی توجهی، غفلت، غیر عمدی، عدمتعمد.
inadvertent	سهو، غیر عمدی.
inadvisable	غیر مقتضی، دور از صلاح، مضر، بی صرفه ، دور از مصلحت، ناروا، مخالف.
inalienability	عدم قابلیت بیع (مثل اموال عمومی از قبیل طرف و شوارع و پل ها).
inalienable	بیع ناپذیر، محرومنشدنی، لایتجزا.
inalterable	تغییر ناپذیر، ثابت.
inamorata	زن  عاشق، شیفته ، دلداده .
inane	تهی، بی مغز، پوچ، چرند، فضای نامحدود، احمق.
inanimate	روح دادن ، انگیختن ، بیجان ، غیر ذیروح.
inanition	بی جانی، بی روحی، جمود، مردگی، انگیزش، تحریک ، سر زندگی، جنبش، الهام.
inanity	پوچی، بی مغزی، بیهودگی، کار بیهوده ، بطالت.
inapparent	نا آشکار، نامرئی، ناپیدا، پنهان ، پوشیده .
inappeasable	آرام، ناپذیر، غیر قابل تسکین ، قانع نشدنی.
inappetence	بی اشتیاقی، بی میلی، بی علاقگی.
inapplicable	تطبیق نکردنی، غیر قابل اجرا، نامناسب، ناجور، غیر قابل اطلاق، غیر مشمول.
inapposite	بیجا، بی مورد، بی ربط، نامربوط، ناشایسته ، بی موقع.
inappreciable	غیر محسوس، جزئی، ناچیز، بی بها، نامرئی، غیر قابل ارزیابی، غیرقابل تقدیر، نامحسوس، ناچیز.
inappreciative	قدر ناشناس، غیر محسوس، جزئی.
inapproachable	نزدیک  نشدنی، بی مانند، بی نظیر، بدون  دسترسی.
inappropriate	غیر مقتضی، بیجا، نامناسب، ناجور، بیمورد.
inapt	بی استعداد، ناشایسته ، بی مهارت، نامناسب، بیجا.
inaptitude	بی استعدادی، بی لیاقتی، بی مهارتی، ناشایستگی.
inarticulate	وابسته  به  بی مفصلان ، بی بند، بی مفصل، ناشمرده ، درستادا نشده ، غیر ملفوظ.
inartistic	غیر هنری، فاقد اصول هنری، بی هنر.
inasmuch as	بدرجه ای که ، از آنجائیکه ، تا آنجائیکه .
inattention	عدمتوجه ، محل نگذاشتن ، بی اعتنا بودن ، بی توجهی، بی اعتنائی.
inattentive	بی اعتنا، بی توجه .
inaudible	غیر قابل شنیدن ، غیر قابل شنوائی، نارسا، شنیده  نشده ، غیر مسموع.
inaugural	گشایشی، افتتاحی، سخنرانی افتتاحی.
