inaugurate	گشودن ، افتتاحکردن ، بر پا کردن ، براه  انداختن ، دایر کردن ، آغاز کردن .
inauguration	افتتاح، گشایش.
inauspicious	نحس، شوم، ناخجسته ، نامبارک ، نامیمون .
inboard	بطرف مرکز کشتی، داخل کشتی.
inborn	درون زاد، نهادی، موروثی، جبلی (jabelly)، ذاتی، فطری.
inbound	به  درون ، وارد شونده ، داخل مرز، محصور در حدود معینی.
inbreathe	دمیدن ، (مج. ) ملهم کردن ، در کشیدن ، استنشاق کردن ، فرو بردن ، تنفس کردن .
inbred	ذاتی، جبلی، فطری، غریزی، ایجاد شده  بر اثر تخمکشی از موجودات همتیره .
inbreed	تولید کردن ، موجب شدن ، بوجود آوردن ، پرورش دادن ، از جانوران  همتیره  تخم کشیدن ، از یک  نژاد ایجاد کردن .
inbreeding	تخم کشی از جانوران  همتیره ، تولید و تناسل در میان  هم نژادها، درون  همسری.
incalculability	بی حسابی، نا معلومی.
incalculable	شمرده  نشدنی، نا شمردنی، نامعلوم، بی حساب.
incalescence	گرماگرائی، گرما جوئی، گرم شدگی.
incalescent	گرما گرای.
incancescent lamp	لامپ ملتهب، لامپ رشته  ای.
incandesce	از گرمای زیاد سفید شدن ، تاب آمدن .
incandescence	روشنائی سیمابی، نور سفید دادن ، افروختگی.
incandescent	دارای نور سیمابی، تابان .
incandescent lamp	لامپ برقی دارای نور سیمابی، لامپ نئون .
incantation	افسون ، جادو، طلسم، افسون  گری، افسون  خوانی، جادوگری، سحر، تبلیغات.
incapability	عجز، ناتوانی، بی لیاقتی.
incapable	عاجز، ناتوان ، نا قابل، نالایق، بیعرضه ، محجور، نفهم.
incapacitate	ناقابل ساختن ، سلب صلاحیت کردن  از، بی نیرو ساختن ، از کار افتادن ، ناتوان  ساختن ، محجور کردن .
incapacitation	محجوری، ناتوانی.
incapacity	عجز، عدم صلاحیت.
incarcerate	در زندان  نهادن ، زندانی کردن ، حبس کردن .
incarceration	حبس بودن .
incarnadine	گلگون کردن ، رنگ  قرمز گوشتی.
incarnate	مجسم (بصورت آدمی )، دارای شکل جسمانی، برنگ  گوشتی، مجسم کردن ، صورت خارجی دادن .
incarnation	تجسم، صورت خارجی.
incase	در جعبه  گذاردن ، در صندوق قرار دادن .
incaution	بی احتیاطی، بی اعتنائی، بی ملاحظگی، بی پروائی.
incautious	بی احتیاط، بی ملاحظه .
incendiary	(=agitator) آتش زا، آتش افروز.
incense	بخور دادن  به ، سوزاندن ، بخور خوشبو، تحریک  کردن ، تهییج کردن ، خشمگین  کردن .
incentive	انگیزه ، فتنه  انگیز، آتش افروز، موجب، مشوق.
incept	آغاز کردن ، بنیاد نهادن ، در خود گرفتن .
inception	آغاز، شروع، درجه  گیری، اصل، اکتساب، دریافت، بستن  نطفه .
incertitude	نا معلومی، عدمتحقق، شک  و تردید، نا امنی، ناپایداری زندگی.
incessant	لاینقطع، پیوسته ، پی در پی، بی پایان .
incest	زنای با محارم و نزدیکان .
incestuous	زانی با محارم، وابسته  به  جفت گیری جانوران  از یک  جنس.
inch	اینچ، مقیاس طول برابر / سانتی متر.
inchmeal	خرد خرد، رفته  رفته ، بتدریج، کم کم.
inchoate	آغاز کردن ، بنیاد نهادن ، تازه  بوجود آمده ، نیمه  تمام.
inchworm	looper =.
incidence	وقوع، برخورد، تلاقی.شیوع مرض، انتشار (مرض)، برخورد، تلافی، تصادف، وقوع، تعلق واقعی مالیات، مشمولیت.
incident	واقعه ، متلاقی، ضمنی.شایع، روی داد، واقعه ، حادثه ، ضمنی، حتمی وابسته ، تابع.
incinerate	خاکستر کردن ، سوزاندن ، با آتش سوختن .
incineration	سوزاندن ، تبدیل بخاکستر کردن .
incinerator	کوره ای که آشغال یا لاشه مرده  در آن سوزانده  و خاکستر میشود.
incipience	(incipiency) وضع مقدماتی ابتدائی، حالت نخستین .
incipient	نخستین ، بدوی، اولیه ، مرحله ابتدائی.
incipincy	(incipience) وضع مقدماتی ابتدائی، حالت نخستین .
incipit	شروع و آغاز، شعر یا قطعه ای که در آغازسروده یانواخته شود، پیش درآمد، مقدمه ، دیباجه .
incircumspect	بی احتیاط، بی ملاحظه ، بی دقت، بی مبالات.
incircumspection	بی مبالاتی.
incise	بریدن ، کندن ، چاک  دادن ، شکاف دادن ، حجاری کردن .
incision	شکاف، برش، چاک .
incisive	برنده ، قاطع، دندان  پیشین ، ثنایا، تیز، نافذ.
incisor	دندان  پیشین ، ثنایا.
incitation	انگیزش، تحریک ، وادار سازی، اغوا، انگیزه ، تهییج، محرک .
incite	انگیختن ، باصرار وادار کردن ، تحریک  کردن .
incitement	تحریک ، تهییج، انگیزش.
incivility	بی تربیتی، خشونت، وحشیگری، بی تمدنی.
inclemency	سختی، شدت، بی اعتدالی، فقدان  ملایمت، بی رحمی، سنگدلی.
inclement	شدید، بی اعتدال.
inclination	نهاد، سیرت، طبیعت، تمایل، شیب، انحراف.
incline	خم کردن ، کج کردن ، متمایل شدن ، مستعد شدن ، سرازیر کردن ، شیب دادن ، متمایل کردن ، شیب.
inclined plane	سطح شیب دار.
inclining	خمیدگی بجلو و پائین ، تعظیم، تمایل، میل.
inclip	احاطه کردن ، چسبیدن ، درآغوش گرفتن .
inclose	(inclosure) چهاردیواری، حصار، چینه کشیدن ، محصور کردن .
inclosure	(inclose) چهار دیواری، حصار، چینه کشیدن ، محصور کردن .
includable	(includible) شامل کردنی.
include	در برداشتن ، شامل بودن ، متضمن بودن ، قرار دادن ، شمردن ، به حساب آوردن .شامل شدن ، دربر گرفتن ، گنجاندن .
includible	(includable) شامل کردنی.
inclusion	گنجایش، دربرداری، دخول، شمول.شمول، دربرگیری.
inclusive	شامل، مشمول.شامل، دربرگیرنده .
inclusive or	یای شامل.
inclustve or poeration	عمل یای شامل.
incoercible	انقباض ناپذیر، بدون  کره  و اجبار، بیاختیار.
incogitant	بی اندیشه ، بی فکر، بی خیال، فارغ البال.
incognita	زن ناشناس، با جامه مبدل.
incognito	نا شناخت، نا شناس، مجهولالهویه ، بانام مستعار.
incognizant	بی خبر، نا آگاه ، بدون اطلاع، غیر وارد، بدون  شناسائی.
incoherence	عدمربط، عدم چسبندگی، ناجوری، عدم تطابق، ناسازگاری، تناقض.
incoherent	متناقض، بی ربط.
incombustible	نسوز، نسوختنی، غیر قابل احتراق.
income	درآمد، عایدی، دخل، ریزش، ظهور، جریان ، ورودیه ، جدیدالورود، مهاجر، واردشونده .
income tax	مالیات بر درآمد، مالیات بر عایدات.
incoming	وارد شونده ، آینده ، آمده ، عاید شونده ، دخول.
incommensurability	گنگی، تباین ، عدم تقارن ، سنجش ناپذیری.
incommensurable	سنجش ناپذیر، گنگ ، متناقض.
incommensurate	بی تناسب، ناپسند، نارسا، نامناسب.
incommode	ناراحت کردن ، ناراحت گذاردن ، دردسر دادن ، آزار رساندن ، گیجکردن ، دست پاچه  کردن .
incommodious	ناراحت.
incommodity	نارضایتی، خسران ، زیان ، ناراحتی، ناجوری.
incommunicable	غیر قابل سرایت، نگفتنی، غیرقابل پخش، بیحرف، غیر قابل ابلاغ، بدون  رابطه .
incommunicado	بدون  وسائل ارتباط، در حبس مجرد.
incommunicative	کمحرف، کمسخن ، بی معاشرت و بی آمیزش.
incommutable	استحاله ناپذیر، تبدیل ناپذیر، غیر قابل تعویض، ثابت، سبک  نشدنی، تخفیف ناپذیر.
incomparable	غیر قابل قیاس، بی مانند، بی نظیر، بی همتا، بی رقیب، غیر قابل مقایسه .
incompatibility	ناهم سازی.نا سازگاری.
incompatible	نا سازگار، نا موافق، ناجور، نامناسب، (طب)غیر قابل استعمال با یکدیگر.ناهمساز.
incompetence	(incompetency) نا شایستگی، بی کفایتی، نادرستی، نارسائی، نقص، (حق. )عدم صلاحیت.
incompetency	(incompetence) ناشایستگی، بی کفایتی، نادرستی، نارسائی، نقص، (حق. )عدم صلاحیت.
incompetent	نا مناسب، غیر کافی، ناشایسته ، بی کفایت، نالایق.
incomplete	ناتمام، ناکامل، ناقص.نا تمام، ناقص، انجام نشده ، پر نشده ، معیوب.
incompletly specified	با تعین  ناقص.
incompliant	نپذیرنده ، نا هموار، تسلیمنشو، سرسخت.
incomprehensibility	غیر قابل فهم بودن .
incomprehensible	نفهمیدنی، دور از فهم، درک  نکردنی، نا محدود.
incomprehension	عدم درک .
incompressibility	تراکم ناپذیری.
incompressible	تراکم نا پذیر، فشار نا پذیر، خلاصه نشدنی، کوچک  نشدنی، غیر قابل تلخیص، فشرده  نشدنی.
incomputable	بی شمار، بی حساب، غیر قابل محاسبه .
inconceivable	تصور نکردنی، غیر قابل ادراک ، باور نکردنی.
inconcinnity	بی تناسبی، زشتی، بی ظرافتی، ناشایستگی.
inconclusive	غیرقاطع، مجمل، ناتمام، بی نتیجه ، بی پایان .
incondensable	ناچگال پذیر، خلاصه نشدنی، تغلیظ نشدنی.
incondite	بدتنظیم شده ، دارای انشائ سخیف، ناهنجار.
inconformity	نابرابری، عدممطابقت، عدمموافقت، عدمسنخیت.
incongruence	نابرابری، ناسازگاری، عدم تجانس.
incongruent	نامتجانس.
incongruity	عدمتجانس، ناسازگاری.
incongruous	نامتجانس.
inconscient	بی خبر، بی هوش، بیخرد، غیر آگاه ، بی روح، ناخود آگاه .
inconsecutive	(=inconsequent) فاقد ارتباط منطقی، بی ربط، گسیخته ، نادرست، غیر معقول، بی نتیجه .
inconsequent	(=inconsecutive) فاقد ارتباط منطقی، بی ربط، گسیخته ، نادرست، غیر معقول، بی نتیجه .
inconsequential	ناپی آیند، غیر منطقی، نامربوط، بی اهمیت، ناچیز.
inconsiderable	ناچیز، جزئی، بی اهمیت، خرد، ناقابل.
inconsiderate	بی ملاحظه ، بی فکر، سهل انگار، بی پروا.
inconsideration	بی ملاحظگی.
inconsistence	(inconsistency) تناقض، تباین ، ناجوری، ناسازگاری، ناهماهنگی، ناجوری، نا سازگاری، نا استواری، بی ثباتی.
inconsistency	(inconsistence) تناقض، تباین ، ناجوری، ناسازگاری، ناهماهنگی، ناجوری، نا سازگاری، نا استواری، بی ثباتی.
inconsistenoy	ناسازگاری.
inconsistent	متناقض، ناجور.
inconsolable	دلداری ناپذیر، تسلی ناپذیر، غیر قابل تسلیت.
inconsonance	ناجوری، عدم توافق، ناهماهنگی، عدم سنخیت.
inconsonant	ناجور.
inconspicuous	ناپیدا، نامعلوم، غیر برجسته ، کمرنگ ، نامرئی، جزئی، غیرمحسوس، غیرمشخص.
inconstancy	عدمثبات، ناپایداری، بی ثباتی، تلون مزاج.
inconstant	بی ثبات، بی وفا.
inconsumable	مصرف نکردنی، سوخته نشدنی، تمامنشدنی.
incontestable	بی چون و چرا، مسلم، غیرقابل بحث، محقق.
incontinence	(incontinency) عدمکف نفس، ناپرهیزکاری، بیاختیاری، هرزگی.
incontinency	(incontinence) عدمکف نفس، ناپرهیزکاری، بیاختیاری، هرزگی.
incontinent	ناپرهیزکار.
incontrollable	غیر قابل کنترل، غیر قابل جلوگیری، شدید.
incontrovertible	غیر قابل بحث، بدون مناقشه ، بی چون و چرا، بدون مباحثه ، مسلم.
inconvenience	زحمت، ناراحتی، دردسر، ناسازگاری، ناجوری، نامناسبی، آسیب، اذیت، اسباب زحمت.
inconvenient	ناراحت، ناجور.
inconvertible	مبادله  ناپذیر، غیر قابل تغییر، غیر قابل تسعیر.
inconvincible	متقاعد نشدنی، اقناع نکردنی، شخص متقاعد نشدنی، آدم قانعنشونده ، ملزم نشدنی.
incoordinate	فاقد حس همکاری، نامساوی، غیرمتجانس.
incoordination	فقدان همآهنگی، عدمهمکاری.
incorporate	یکی کردن ، بهم پیوستن ، متحد کردن ، داخل کردن ، جادادن ، دارای شخصیت حقوقی کردن ، ثبت کردن (در دفتر ثبت شرکتها)، آمیختن ، ترکیب کردن ، معنوی، غیر جسمانی.
incorporation	اتصال، الحاق، یکی سازی ترکیب، یکی شدنی، پیوستگی، تلفیق، اتحاد، ادخال، جا دادن ، ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت.
incorporative	وابسته به الحاق، الحاقی، مشارکت.
incorporator	کارمند اتحادیه ، تشکیل دهنده ، ترکیب کننده ، یکی سازنده .
incorporeal	غیر مادی، بی جسم، مجرد، معنوی.
incorporeity	معنویت، تجرد، غیر جسمانیبودن .
incorrect	نا درست، غلط، ناراست، غیر دقیق، غلط دار، تصحیح نشده ، معیوب، ناقص، ناجور.
incorrigible	اصلاحناپذیر، بهبودی ناپذیر، درست نشدنی.
incorrupt	(=incorrupted) درست، فاسد نشده ، صحیح و بی عیب، پاک  کردن ، سالمکردن ، درستکارکردن .
incorruptible	فاسد نشدنی، فساد نا پذیر، منحرف نشدنی.
incorruption	فساد ناپذیری.
incqnsistent	ناسازگار.
increasable	افزودنی، افزایش پذیر، زیاد کردنی، قابل ازدیاد.
increase	افزودن ، افزایش.افزودن ، زیاد کردن ، توسعه  دادن ، توانگرکردن ، ترفیع دادن ، اضافه ، افزایش، رشد، ترقی، زیادشدن .
increaser	فزونگر، زیاد کننده .
increasing	فزاینده ، افزایشی.
increasing order	ترتیب فزاینده .
increate	آفریده  نشده ، ازلی، قائم بالذات، غیر مخلوق.
incredible	باور نکردنی، غیرقابل قبول، افسانه ای.
incredulity	دیر باوری، شکاکی، بی اعتقادی.
incredulous	دیر باور.
increment	نمو، نمو دادن .افزایش، ترقی، سود، توسعه .
increment size	اندازه  نمو.
incremental	نموی.
incremental compiler	همگردان  نموی.
incremental data	داده  های نموی.
incrementation	نمو، نمو دهی.
increscent	افزایش، اضافه ، زیادی، توسعه ، زیاد شونده .
incretion	ترشح درونی یا داخلی، تراوش داخلی.
incriminate	مقصر قلمداد کردن ، بگناه متهم کردن ، گرفتارکردن ، تهمت زدن  به ، گناهکارقلمداد نمودن .
