incross	اختلاط و آمیزش صفاتارثی یک  طایفه  میان  افراد آن ، اولاد یا محصول.
incrossbreed	تولید شده  در اثر آمیزش نژاد، آمیزش نژادی کردن .
incrust	با قشر و پوست پوشاندن ، دارای پوشش سختکردن ، قشر تشکیل دادن ، (بر روی).
incrustation	(incrustment) پوسته ، قشر، پوشش، اندود، نمای مرمر.
incrustment	(incrustation) پوسته ، قشر، پوشش، اندود، نمای مرمر.
incubate	بر خوابیدن ، روی تخم خوابیدن ، جوجه  کشی کردن .
incubation	خوابیدن  روی تخم، بر خوابش، جوجه کشی، (طب ) دوره  نهفتگی یاکمون .
incubator	ماشین  جوجه  کشی، محل پرورش اطفال زودرس.
incubus	بختک ، کابوس، ظالم، زورگو.
inculcate	فرو کردن ، جایگیر ساختن ، تلقین کردن ، پا گذاشتن ، پایمال کردن .
inculpable	متهم شدنی.
inculpate	متهم کردن ، تهمت زدن  به ، مقصر دانستن .
incult	ناهنجار، نتراشیده ، زمخت، کشت نشده ، بایر.
incumbency	تصدی، عهده  داری، وظیفه ، لزوم، وجوب.
incumbent	متصدی، ناگزیر، لازم با(on و upon).
incunabulum	پیله  حشره ، کتب قدیمی.
incur	موجب (خرج یا ضرر یا تنبیه  و غیره ) شدن ، متحمل شدن ، وارد آمدن ، (خسارت) دیدن .
incurable	علاج ناپذیر، بی درمان ، بیچاره ، بهبودی ناپذیر.
incuriosity	بی اعتنائی، بی توجهی، بی تفاوتی، عدمکنجکاوی.
incurious	نا کنجکاو.
incurrence	تحمیل، تعلق گرفتگی، شمول، مشمولیت.
incursion	تاخت و تاز، تهاجم، تاراج و حمله ، تعدی.
incurvate	بشکل منحنی در آوردن ، خمیده  کردن .
incurve	خمیدگی، انحنائ، کج کردن .
incus	استخوان  سندانی، سندان .
incuse	نقش شده بوسیله چکش، نقش چکشی.
ind	هند غربی.
indagate	تحقیق کردن ، تجسس کردن ، رسیدگی کردن ، بررسی کردن .
indagation	تحقیق، تجسس.
indebted	بدهکار، مدیون ، مرهون ، رهین  منت، ممنون .
indecency	بی نزاکتی، بی شرمی، نا زیبندگی، گستاخی.
indecent	شرمآور، گستاخ، نا نجیب، بی حیا.
indecipherable	غیرقابل کشف ( در مورد تلگراف رمز و غیره )، کشف نکردنی، حل نکردنی، غیرقابل استخراج.
indecision	بی تصمیمی، دو دلی، بی عزمی، تردید، تامل.
indecisive	دودل، غیر قطعی.
indeclinable	صرف نشدنی، غیر قابل تصریف، پرهیز نکردنی.
indecomposable	فساد ناپذیر، فاسد نشدنی، از هم نپاشیدنی.
indecorous	بی ادب، نا صحیح، بی جا، بی نزاکت.
indecorum	بی نزاکتی، عدم رعایت آئین  معاشرت، نادرستی.
indeed	براستی، راستی، حقیقتا، واقعا، هر آینه ، در واقع، همانا، فیالواقع، آره  راستی.
indefatigable	خستگی ناپذیر، خسته نشدنی.
indefeasibility	لغو نکردنی، الغائ نشدنی، فسخ نا پذیری.
indefeasible	لغو نکردنی، الغائ نشدنی، فسخ ناپذیر، پابرجا، برقرار، بطلان  ناپذیر، از دست ندادنی.
indefectible	خلل ناپذیر، عیب نکردنی، خراب نشدنی، بی عیب، درست.
indefensible	غیرقابل دفاع، غیرقابل اعتذار، تصدیق نکردنی.
indefinable	غیر قابل تعریف، توصیف نشدنی.
indefinite	نا محدود، بیکران ، بی حد، بی اندازه ، غیرقابل اندازه گیری، نامعین ، غیر قطعی، (بطور صفت) غیر صریح، نکره .
indehiscence	نا شکوفائی، نا گشائی، باز نشدنی.
indehiscent	نا شکوفا.
indelibility	ثبات، پاک  نشدنی بودن .
indelible	پاک  نشدنی، محو نشدنی، ماندگار، ثابت.
indelicacy	بی لطافتی، زمختی، خشونت، بی نزاکتی.
indelicate	بی نزاکت، خشن .
indemnification	پرداخت غرامت، تاوان  پردازی، جبران  زیان .
indemnifier	تاوان  پرداز.
indemnify	تاوان  دادن ، لطمه  زدن  به ، اذیت کردن ، صدمه  زدن  به ، غرامت دادن .
indemnity	تاوان ، غرامت، جبران  زیان ، بخشودگی، صدمه .
indemonstrable	اثبات نا پذیر، غیر قابل اثبات، غیر قابل شرح.
indent	کنگره  دار کردن .بر جسته کردن ، دندانه  دار کردن ، تو رفتگی، سفارش (دادن )، دندانه گذاری.
indentation	کنگره  دندانه .دندانه گذاری، دندانه ، کنگره ، تضریس.
indented	کنگره  دار، کنگره ای.
indention	تو گذاری، عقب بردگی، جای باز درمتن .
indenture	(.n): سند دو نسخه ای، دوتاسازی، دوبل کردن ، قرارداد، سیاهه  رسمی زدندانه گذاری، عهد نامه ، کنترات، (.vi and .vt):بشاگردی گرفتن ، با سند مقید کردن ، با سند مقید شدن ، با قرار داد استخدام کردن ، شیار دار کردن ، دندانه  دار کردن .
independence	استقلال، ناوابستگی.استقلال، آزادی، بی نیازی از دیگران .
independent	مستقل، ناوابسته .مستقل، خود مختار، دارای قدرت مطلقه .
independent operation	عمل مستقل.
indertow	جریان  آب زیردریا.
indescribable	وصف ناپذیر، توصیف ناپذیر، نامعلوم.
indestructible	فنا ناپذیر، از میان  نرفتنی، نابود نشدنی.
indeterminable	غیر قابل تعیین ، نا محدود، بی حدو حصر.
indeterminacy	بی تکلیفی، نا معلومی، نا مشخصی، پادر هوائی.
indeterminate	مجهول، نامعین ، مبهم.نا معین ، پادر هوا، نا مشخص، بی نتیجه .
indevout	نا پرهیزگار، بی تقوی، نا پارسا، بی دین .
index	شاخص، زیرنویس، فهرست، فهرست ساختن .(.n): راهنما(مثلا در جدول و پرونده )، شاخص، (درکتاب) جاانگشتی، نمایه ، نما، راهنمای موضوعات، فهرست راهنما، (.vi and .vt):دارای فهرست کردن ، بفهرست درآوردن ، نشان  دادن ، بصورتالفبائی (چیزی را) مرتب کردن .
index entry	فقره  فهرست.
index finger	انگشت نشان ، سبابه .
index fossil	سنگواره  شاخص طبقات زمین شناسی.
index number	عدد شاخص، عددی که  دلالت بر حجم کند(مثل نرخ و قیمت)، مقایسه  حجم در بعضی مواقعبا عدد شاخص.
index register	ثبات شاخص.
indexed access	دستیابی شاخص دار.
indexed address	نشانی شاخص دار.
indexed sequential	ترتیبی شاخص دار.
indexing	شاخص گذاری، فهرست سازی.
indfferent	بیعلاقه ، لاقید، بی تفاوت، بی تعصب، بی اثر.
india	هندوستان .
india ink	مرکب چین .
india paper	کاغذ مرکب خشک  کن  نرم و کرم رنگی که  در چین  ساخته میشود، نوعی کاغذ نازک .
india rubber	کائوچو، لاستیک ، ساخته  شده  از لاستیک .
indian	هندی، هندوستانی، وابسته به  هندی ها.
indian club	باشگاه  هندیها، میل زورخانه .
indian corn	(گ . ش. ) ذرت، بلال.
indian file	(نظ. ) ستون یک .
indian giver	کسی که  چیزی بکسی میدهد و بعد آنرا پس میگیرد، بخشنده  دون .
indian hemp	(گ . ش. ) شاهدانه  هندی، شاهدانه کانادائی.
indian licorice	(گ . ش. ) عشقه  چشم خروس، نخود آمریکائی.
indian red	خاک  سرخ مایل بزرد.
indian summer	هوای آرام و خشک  و صافی که  در اواخر پائیز در شمال ایالات متحده آمریکامشاهده  میشود.
indian tobacco	تنباکوی هندی (rustica nicotina).
indic	وابسته  به  هند، هندی.
indican	شیره  نیل، ماده سازنده  نیل.
indicant	اشاره  نما، نماینده ، نشان  دهنده ، دلالت کننده .
indicate	نشان  دادن ، نمایان ساختن ، اشاره کردن  بر.
indication	نشان ، اشاره ، دلالت، اشعار، نشانه .دلالت، نماینده .
indicative	اخباری، خبر دهنده ، اشاره کننده ، مشعر بر، نشان  دهنده ، دلالت کننده ، حاکی، دال بر.
indicator	نماینده .اندیکاتور، نماینده ، شاخص، اندازه ، مقیاس، فشار سنج.
indicator bit	ذره  نماینده .
indicator lamp	چراغ نماینده .
indices	(صورت جمع کلمه index).شاخصها، زیرنویسها.
indict	(حق. ) علیه  کسی ادعا نامه تنظیم کردن ، اعلام جرم کردن ، متهم کردن ، تعقیب قانونی کردن .
indictable	(حق. ) قابل تعقیب.
indicter	( indictor) تعقیب کننده ، اعلام جرمکننده .
indiction	(بستن ) مالیات پانزده  ساله  املاک ، آگهی، اعلام، دوره  پانزده  ساله ، ارزیابی.
indictment	(حق. ) اعلام جرم، تنظیم ادعا نامه ، اتهام.
indictor	( indicter) تعقیب کننده ، اعلام جرم کننده .
indifference	خونسردی، بی علاقگی، لاقیدی، سهل انگاری.
indifferentism	لاقیدی نسبت به  مسائل مذهبی.
indigence	تنگدستی، نداری، تهیدستی، بی چیزی، فقر.
indigenous	بومی، طبیعی، ذاتی، مکنون ، فطری.
indigent	تهیدست، تهی، خالی، تنگدست.
indigested	نا گواریده ، هضم نشده ، نسنجیده ، فکر نکرده .
indigestibility	غیر قابل هضم بودن ، بد گوار بودن .
indigestible	بد گوار، غیر قابل هضم.
indigestion	بد گواری، سوئ هاضمه ، رودل، دیر هضمی.
indigestive	هضم نشدنی.
indigitation	آگهی، اعلام، اظهار، اعلان ، شمارش.
indign	غیر مستحق، نا مطلوب، زننده ، بدون استحقاق، فاقد شایستگی، خشمگین  کردن .
indignant	اوقات تلخ، متغیر، رنجیده ، خشمگین ، آزرده .
indignation	خشم.
indignity	هتک  آبرو.
indigo	نیل، نیل پر طاوس، وسمه ، رنگ ، نیلی، برنگ  نیلی.
indigo plant	(گ . ش. ) گیاهان نیل دار، درخت نیل، بوته  نیل.
indigo snake	snake =bull.
indirect	غیر مستقیم، پیچیده ، غیر سر راست، کج.غیر مستقیم.
indirect address	نشانی غیر مستقیم.
indirect addressing	نشانی دهی غیر مستقیم.
indirect control	کنترل غیر مستقیم.
indirect instruction	دستورالعمل غیر مستقیم.
indirect interpreter	مفسر غیر مستقیم.
indirect jump	جهش غیر مستقیم.
indirect lighting	نور غیر مستقیم، نور منعکس شده .
indirect object	(د. ) مفعول غیر مستقیم.
indirect output	خروجی غیر مستقیم.
indirect tax	مالیات غیر مستقیم.
indirection	دغل بازی، غیر مستقیمی، بیراهه  روی.
indiscernible able	تمیز ندادنی، غیر قابل تشخیص، نا پیدا.
indiscipline	(م. م. ) بی انضباطی، بی انتظامی، سرکشی.
indiscoverable	غیر قابل کشف، غیر قابل درک ، غیر قابل تشخیص.
indiscreet	فاقد حس تشخیص، بی تمیز، بی احتیاط، بی ملاحظه .
indiscrete	بهم پیوسته ، غیر مجزا، غیر قابل تشخیص.
indiscretion	بی احتیاطی، بی ملاحظگی، بی خردی، بی عقلی.
indiscriminate	ناشی از عدم تبعیض، خالی از تبعیض، یکسره .
indiscrimination	عدم تشخیص، عدم تبعیض، بی نظری.
indispensable	واجب، حتمی، چاره  نا پذیر، ضروری، ناگزیر، صرفنظر نکردنی، لازم الاجرا.
indispose	(م. م. ) نا مناسب کردن ، ناجور کردن ، مریض کردن ، بیمار ساختن ، بی میل کردن ، آماده  ساختن .
indisputable	بی چون  و چرا، مسلما، بی گفتگو، بطور غیر قابل بحث، بطور مسلم.
indissoluble	حل نشدنی، تجزیه نا پذیر، آب نشدنی، ناگداز، غیر قابل حل، بهم نخوردنی، منحل نشدنی، ماندگار، پایدار.
indistinct	نا معلوم، تیره ، غیر روشن ، درهم، آهسته ، ناشنوا.
indistinctive	نا مشخص.
indistinguishable	(م. م. ) غیر قابل تشخیص، تمیز ندادنی.
indite	انشائ کردن ، ساختن ، درست کردن ، تصنیف کردن ، نوشتن .
indivertible	(م. م. ) انحراف نا پذیر، منحرف نکردنی، غیر قابل انحراف.
individual	شخص، فرد، تک ، منحصر بفرد، متعلق بفرد.
individualism	اصول استقلال فردی، اصول آزادی فردی در سیاستو اقتصاد، اعتقاد به  اینکه حقیقتازجوهر های منفردی تشکیل یافته  است، خصوصیات فردی، حالت انفرادی، تک  روی، فرد گرائی.
individualist	تک  روی، فرد گرای.
individuality	فردیت، شخصیت، وجود فردی.
individualization	منفرد سازی، فرد سازی، تک  سازی.
individualize	از دیگران  جدا کردن ، مجزا کردن ، تک  سازی، تمیز دادن ، تشخیص دادن ، حالت ویژه  دادن ، منفرد ذکر کردن ، بصورت فردی در آوردن .
individuate	تک  قرار دادن ، فرد کردن ، انفرادی کردن ، مجزا کردن ، جدا کردن ، تمیز دادن ، تمیز دادن ، شخصیت دادن ، مشخص کردن .
individuation	فرد پرستی، تک  سازی، فرد سازی، جدا سازی، تک  شدگی، تشخیص فرد در جمع، شخصیت، وجود (شخص)، جدا شدگی، یکایکی، تکی.
indivisibility	غیر قابل تقسیمبودن .
indivisible	غیر قابل تقسیم.
indo chinese	ملت هندوچین ، ساکنین  هندوچین ، هندوچینی، دورگه  هندی و چینی.
indo European	هند و اروپائی.
indocile	نا فرمان ، سرکش، رام نشدنی، تعلیم نا پذیر.
indocility	تعلیم نا پذیری، سرکشی.
indoctrinate	آموختن ، تلقین  کردن ، آغشتن ، اشباع کردن ، تعالیم مذهبی یا حزبی را آموختن  به .
indolence	فرویش، رخوت، سستی، تنبلی، تن آسائی، راحت طلبی.
indolent	سست، تنبل.
indomitability	تسخیر ناپذیری.
indomitable	رام نشدنی، سرکش، سخت، غیر قابل فتح، تسخیر نا پذیر، تسلط ناپذیر.
indonesian	اهل کشور اندونزی، وابسته به  اندونزی.
indoor	خانگی، زیر سقف، درونی، داخلی.
indorse	(endorse) (م. م. ) توشیح کردن ، پشت نویسی کردن .
indraft	( indraght) ریزش چیزی بسوی درون ، تو کشیدن .
indraght	( indraft) ریزش چیزی بسوی درون ، تو کشیدن .
indrawn	جذب کرده ، تو کشیده ، بداخل کشیده ، جذب شده  بدرون ، محتاط، منزوی.
indubitable	بدون  شک ، بدون  تردید، بی چون  و چرا.
induce	القائ کردن .وادار کردن ، اعوا کردن ، غالب آمدن  بر، استنتاج کردن ، تحریک  شدن ، تهییج شدن .
inducement	انگیزه ، موجب، وسیله ، مسبب، کشش.
inducible	وادار کردنی.
