induct	فهمیدن ، درک  کردن ، استنباط کردن ، وارد کردن ، گماشتن  بر، آشنا کردن ، القائ کردن .
inductance	(برق ) اندوکتانس، ظرفیت القائ مغناطیسی.مقاومت القائی.
inductee	کسیکه  وارد خدمت شده .
inductile	لوله  نشو، دراز نشو، کش بر ندار، خم نشدنی.
induction	قیاس، قیاس کل از جزئ، استنتاج، القائ، ایراد، ذکر، پیش سخن ، مقدمه ، استقرائ.استقرائ، القائ.
induction field	میدان  القائی.
inductive	قیاسی، استنتاجی.استقرائی، القائی.
inductor	القائ کننده ، عنصر القائی.(فیزیک  ) واسطه  القائ، واسطه .
indue	( =endue) پوشیدن ، پوشاندن ، آراستن ، بخشیدن ، دادن .
indulge	مخالفت نکردن ، مخالف نبودن ، رها ساختن ، افراط کردن  (دراستعمال مشروبات و غیره )، زیاده روی کردن ، شوخی کردن ، دل کسی را بدست آوردن ، نرنجاندن .
indulgence	بخشیدن ، لطف کردن ، از راه  افراط بخشیدن ، ولخرجی کردن ، غفو کردن ، زیاده  روی، افراط.
indulgent	بخشنده ، زیاده  رو.
indult	جواز، پروانه ، اجازه  نامه ، امتیاز، فتوا.
indurate	سخت کردن ، سفت کردن ، پینه  خورده  کردن ، بی حس کردن ، (مج. ) پوست کلفت کردن .
indusium	پرده  یا پوشش روی میوه ، غلاف میوه .
industrial	صنعتی.صنعتی، دارای صنایع بزرگ ، اهل صنعت.
industrial school	آموزشگاه  حرفه ای، مدرسه صنعتی.
industrial union	اتحادیه  صنعتی.
industrialism	سیستم صنعتی، صنعت گرائی.
industrialist	کارخانه  دار.
industrialization	صنعتی سازی.
industrialize	صنعتی کردن .صنعتی کردن ، بنگاههای صنعتی تاسیس کردن .
industrious	ماهر، زبر دست، ساعی، کوشا.
industry	صنعت، صناعت، پیشه  و هنر، ابتکار، مجاهدت.صنعت.
indwell	جا گرفتن  (در)، جایگیر شدن  (در)، ساکن  شدن (در)، اشغال کردن ، مسکن  گزیدن .
inebriant	مست کننده ، مستی آور، مسکر.
inebriate	مست کردن ، سرخوش کردن ، کیف دادن .
inebriety	مستی.
inedible	(م. م. ) نخوردنی، ناخوردنی، غیر قابل خوردن .
inedited	(م. م. ) منتشر نشده ، نشر نشده ، چاپ نشده .
ineducable	غیر قابل تحصیل، غیر قابل تربیت.
ineffability	غیرقابل توصیفی، توصف نیامدنی.
ineffable	شخص غیر قابل توصیف، نگفتنی.
ineffaceable	پاک  نشدنی، محو نشدنی، ماندگار.
ineffective	بی اثر، بیهوده ، غیر موثر، بی نتیجه ، بیفایده .
ineffectual	بیهوده ، بی نتیجه ، بی اثر، غیر موثر، بیفایده .
inefficacious	بی خاصیت، نا سودمند، بی فایده ، بی اثر.
inefficacity	( inefficacy) بی کفایتی، بیهودگی، پوچی، بی اثری.
inefficacy	( inefficacity) بی کفایتی، بیهودگی، پوچی، بی اثری.
inefficiency	بی کفایتی، بی عرضگی، عدم کاردانی، بی ظرفیتی.کم بازدهی، عدم کفایت.
inefficient	کم بازده ، کم بهر، غیرموثر.بی کفایت.
inelastic	بدون  قوه  ارتجاعی، بدون  کشش، ناجهنده ، شق، سرکش، غیر قابل انعطاف، تغییر نا پذیر، سفت.
inelegance	نا زیبائی، بی ظرافتی، زشتی، ناهنجاری.
inelegant	نا زیبا، ناهنجار.
ineligible	(م. م. ) غیر مشمول، شامل نشدنی، نا شایسته  برای انتخاب، فاقد شرایط لازم، غیر قابل قبول.
ineloquent	بی فصاحت.
ineluctability	نا چاری، نا گزیری.
ineluctable	نا گریز، چاره  ناپذیر، غیر قابل مقاومت، ناچار.
ineludible	طفره  نزدنی، گریز ناپذیر، نا گزیر.
inenarrable	غیر قابل حکایت، غیر قابل بیان ، غیر قابل رویت.
inept	بی عرضه ، نا شایسته ، ناجور، بی معنی، بی منطق، نادان .
ineptitude	بی عرضگی، نادانی.
inequality	نا برابری، عدم تساوی، اختلاف، فرق، ناهمواری.نابرابری، عدم تساوی، نامساوی.
inequitable	خلاف موازین  انصاف، غیر منصفانه .
inequity	بیعدالتی، بی انصافی، نا درستی، خلاف موازین  انصاف.
inequivalence	ناهمارزی.
ineradicable	ریشه  کن  نشدنی، قلع و قمع نا پذیر، قلع نشدنی.
inerrancy	بی خطائی، بی غلطی، فاقد غلط و اشتباه ، بی لغزشی.
inerrant	بی خطا، بی اشتباه .
inert	نا کار، فاقد نیروی جنبش، بیروح، بیجان ، ساکن ، راکد.
inertia	(فیزیک ) جبر، قوه  جبری، ناکاری، سکون .
inescapable	گریز نا پذیر، چاره نا پذیر، غیر قابل اجتناب.
inessential	غیر ضروری، غیر واجب، بی ذات، غیر اصلی.غیرضروری، غیراثاثی.
inestimable	فوق العاده ، گرانبها، تخمین  نا پذیر، بی بها.
inevitable	نا چار، نا گزیر، اجتناب نا پذیر، چاره  نا پذیر، غیر قابل امتناع، حتما، حتمی الوقوع، بدیهی.
inexact	نادرست، درست نشده ، از روی عدم دقت.نادقیق.
inexactitude	عدم دقت.
inexcusable	عذر نا پذیر، بدون  بهانه ، نبخشیدنی، غیر معذور.
inexhaustibility	پایان  نا پذیری، تهی نشدنی.
inexhaustible	خستگی نا پذیر، پایان  نا پذیر، تهی نشدنی، پایدار.
inexistence	نیستی، نابودی، عدم، معدومی، اتکائ ذاتی.
inexistency	نیستی، نا بودی، عدم، معدومی، اتکائ ذاتی.
inexistent	معدوم، غیر موجود.
inexorability	سختی، سنگدلی.
inexorable	نرم نشدنی، سخت، سنگدل، بی شفقت، تسلیم نشدنی.
inexpedience	( inexpediency) (م. م. ) عدم اقتضا، بی مصلحتی، عدم صلاحیت.
inexpediency	( inexpedience) (م. م. ) عدم اقتضا، بی مصلحتی، عدم صلاحیت.
inexpedient	غیر مقتضی.
inexpensive	ارزان ، کم خرج، معقول، صرفه  جو، ساده .
inexperience	نا آزمودگی، بی تجربگی، خامی، خام دستی.
inexpert	بی تجربه ، بی تخصص، بی مهارت، فاقد خبرگی.
inexpiable	بی کفاره ، مرمت ناپذیر، جبران  نکردنی.
inexplicable	غیر قابل توضیح، روشن  نکردنی، دشوار.
inexplicit	غیر صریح، بطور ضمنی، بدون  توضیح، دشوار.
inexpressible	غیر قابل اظهار، نا گفتنی، غیرقابل بیان .
inexpressive	غیر گویا، نارسا، نرساننده  مقصود، گنگ ، بیحالت.
inexpugnable	شکست نا پذیر، حمله  نا پذیر، منقرض نکردنی.
inextensible	تمدید نا پذیر، بسط نا پذیر، منقرض نکردنی.
inextenso	کاملا بلند، بطول کافی، دارای درازای مناسب.
inextinguishable	خاموش نشدنی، فرو ننشاندنی، مستهلک  نکردنی.
inextremis	در آخرین  مرحله ، نزدیک  بمرگ .
inextricable	نگشودنی، حل نشدنی، حل نکردنی.
infallible	لغزش ناپذیر، مصون  از خطا، منزه  از گناه .
infallibly	لغزش ناپذیری.
infamous	رسوا، بد نام، مفتضح، پست، نفرت انگیز شنیع، رسوائی آور، ننگین ، بدنام.
infamy	رسوائی، بدنامی، افتضاح، سابقه بد، ننگ .
infant	کودک ، بچه ، طفل، بچه  کمتر از هفت سال.
infanta	دختر پادشاه  و ملکه  اسپانیا یا پرتقال.
infante	جوانترین  پسر پادشاه  و ملکه  اسپانیا و پرتقال.
infanticide	کودک  کشی، بچه  کش، قاتل بچه  جدید الولاده .
infantile	بچگانه ، ابتدائی، بچگی، مربوط بدوران  کودکی.
infantile paralysis	فلج اطفال.
infantilism	خوی بچگانه  (در اشخاص بزرگ  )، کندی رشد جسمانی و عقلانی.
infantine	کودکانه .
infantry	(نظ. ) پیاده  نظام، سرباز پیاده .
infarct	(طب ) ناحیه ای که  در اثر وقفه  گردش خون  دررگ  بافتهای آن  مرده  باشد، دچارانفارکتوس.
infarction	انفارکتوس.
infare	دخول، ورود، وارد، مهمانی بمناسبت ورود.
infatuate	واله  و شیفته ، از خود بیخود، احمقانه ، شیفته و شیدا شدن ، از خود بیخود کردن .
infatuation	شیفتگی، شیدائی.
infeasible	(م. م. ) نشدنی، غیر عملی، اجرائ نشدنی.
infect	آلوده  کردن ، ملوث کردن ، گند زده  کردن ، مبتلا و دچار کردن ، عفونی کردن ، سرایت کردن .
infection	عفونت، سرایت مرض، گند.
infectious	واگیر، عفونی، مسری، فاسد کننده .
infective	عفونت زا، گند زا.
infelicitous	نا مناسب، غیر مقتضی، نالایق، شوم، نحس، بدبخت.
infelicity	نا مناسبی، شومی.
infer	استنتاج کردن ، استنباط کردن ، پی بردن  به ، (ز. ع. ) حدس زدن ، اشاره  کردن  بر.استنباط کردن .
inferable	( inferrible) قابل استنتاج، استنتاج پذیر.
inference	استنتاج.استنباط.
inferential	وابسته  به  استنتاج.
inferential analysis	تحلیلاستنباطی.
inferior	پست، نا مرغوب، پائین  رتبه ، فرعی، درجه  دوم.
inferiority	پستی، مادونی.
inferiority complex	عقده  حقارت، خود کم بینی.
infernal	دوزخی، دیو صفت، شیطان  صفت، شریر.
inferno	دوزخ، جهنم، جای دوزح مانند و وحشتناک .
inferred	مستنبط، استنباط شده .
inferrible	( inferable) قابل استنتاج، استنتاج پذیر.
infertile	بی حاصل، بی بار، غیر حاصلخیز.
infertility	بی باری، بی حاصلی.
infest	هجوم کردن  در، فراوان  بودن  در، ول نکردن .
infestant	هجوم کننده ، مهاجم.
infestation	هجوم.
infidel	کافر، بیدین ، بی ایمان ، شخص غیر مومن .
infidelity	کفر، (در زناشوئی ) خیانت.
infield	کشتزار پیوسته  بخانه ، زمین زیر کشت.
infielder	بازی کن  بیس بال (baseball) که  در وسط میدان  بازی میکند.
infighting	جنگ  دست به  یقه ، اصطکاک  و مبارزات داخلی.
infiltrate	تراوش کردن ، نفوذ کردن ، نشر کردن ، گذاشتن ، در خطوط دشمن  نفوذ کردن .
infiltration	نفوذ، تصفیه .
infinite	بیکران ، لایتناهی، نا محدود، بی اندازه ، سرمد.نامتناهی، لایتناهی.
infinitesimal	بینهایت کوچک .بی اندازه  خرد، بینهایت کوچک .
infinitival	(د. ) مصدری.
infinitive	(د. ) مصدر.
infinitude	( infinity) ابدیت.
infinity	بینهایت، بیشمار.( infinitude) ابدیت.
infirm	ناتوان ، ضعیف، علیل، رنجور، نااستوار.
infirmary	درمانگاه  یا بیمارستان  کوچک ، درمانگاه .
infirmity	ضعف، نا توانی.
infix	فرو کردن ، نشاندن ، فرو نشاندن ، جادادن .میانوند، میانوندی.
infix notation	نشان  گذاری، میانوندی.
inflame	بر افروختن ، به هیجان  آوردن ، (طب ) دارای آماس کردن ، ملتهب کردن ، آتش گرفتن ، عصبانی و ناراحت کردن ، متراکم کردن .
inflammability	آتشگیری، تندی، قابلیت اشتعال.
inflammable	آتشگیر، شعله  ور، التهاب پذیر، تند.
inflammation	(طب ) آماس، التهاب، شعله  ور سازی، احتراق.
inflammatory	اشتعالی، فتنه  انگیز، فساد آمیز، آتش افروز، فتنه جو.
inflatable	قابل تورم یا باد کردن .
inflate	باد کردن ، پر از باد کردن ، پر از گاز کردن  زیاد بالا بردن ، مغرورکردن ، متورمشدن .
inflater	( inflator) متورم کننده .
inflation	تورم.
inflationism	پیروی از روش تورم اقتصادی، تورمگرائی.
inflator	( inflater) متورم کننده .
inflect	کج کردن ، خم کردن  (بسوی درون  )، منحنی کردن ، گرداندن ، صرف کردن .
inflection	( inflexion) خمسازی، خمیدگی، انعطاف، انحنائ.صرف فعل، کجی.
inflexed	منحنی یا کج شده  بطرف داخل یا خارج و یابطرف پائین  و یابطرف قطب و محور، منحرف شده .
inflexibility	کج نشدگی، سختی، سفتی، انحنائ نا پذیری.
inflexible	سخت، انحنائ ناپذیر.
inflexion	( inflection) خم سازی، خمیدگی، انعطاف، انحنائ.
inflict	ضربت وارد آوردن ، ضربت زدن ، تحمیل کردن .
inflicter	( inflictorع) ضربت آور، ضربت زن .
infliction	ضربت زنی، تحمیل.
inflictor	( inflictor) ضربت آور، ضربت زن .
inflorescence	(گ . ش. ) آرایش، وضع گل، گل آذین ، شکوفائی.
inflorescent	دارای گل آذین .
inflow	ریزش درونی، جریان  بداخل.
influence	نفوذ، تاثیر، اعتبار، برتری، تفوق، توانائی، تجلی.نفوذ کردن  بر، تحت نفوذ خود قرار دادن ، تاثیر کردن  بر، وادار کردن ، ترغیب کردن .
influent	درون  ریز، نافذ.
influential	دارای نفوذ و قدرت.
influenza	(طب ) انفلوانزا، زکام، گریپ، نزله  وبائی یا همه  جا گیر.
influx	نفوذ، رخنه ، تاثیر، ورود، هجوم، ریزش.
infold	پیچیدن ، پوشاندن ، در برداشتن ، در بر گرفتن .
inform	آگاهی دادن ، مستحضر داشتن ، آگاه  کردن ، گفتن ، اطلاع دادن ، چغلی کردن .آگاه  ساختن ، مطلع کردن .
informal	غیر صوری، غیر رسمی.غیر رسمی، خصوصی، بی قاعده ، بی تشرفات.
informality	غیر رسمی بودن .
informant	آگاه گر.آگاهی دهنده ، خبر رسان ، مخبر، شکل دهنده .
informatics	انفورماتیک ، خودکاری آگاهانه .
information	اطلاع، اخبار، مفروضات، اطلاعات، سوابق، معلومات، آگاهگان ، پرسشگاه ، استخبار، خبر رسانی.
information bits	ذرههای اطلاعاتی.
information content	محتوی اطلاعاتی.
information feedback	بازخورد اطلاعاتی.
information flow	گردش اطلاعات.
information interchange	تبادل اطلاعات.
information link	پیوند اطلاعاتی.
information processing	پردازش اطلاعات.
information retrieval	بازیابی اطلاعات.
information science	علوم آگاهی.
information source	منبع اطلاعات.
information system	سیستم اطلاعاتی.
information theory	نطریه  آگاهی.
informatique	انفورماتیک ، خودکاری آگاهانه .
informative	حاوی اطلاعات مفید، آموزنده .آگاهی بخش.
informative abstract	چکیده  آگاهی بخش.
informed	آگاه ، مطلع.
informer	آگاه گر.آگاهگر، مخبر، خبر رسان ، کارآگاه ، جاسوس، سخن چین .
infra	پیشوندی بمعنی زیر و پائین  و پست.
