infra dig	کسر شان ، دون  مقام، دون  شان .
infract	شکستن ، خرد کردن ، نقض کردن ، تخلف کردن .
infraction	نقش، تخلف، شکستن .
infrahuman	مادون  انسان .
infrangibility	غیرقابل نقض بودن .
infrangible	خرد نشدنی، تجزیه  ناپذیر، غیر قابل نقض.
infrared	(فیزیک  ) وابسته به اشعه  مادون  قرمز، فرو سرخ.
infrasonic	دارای تواتر و نوسانی پائین  تر از شنوائی بشر.
infrastructure	پیدایش، شالوده ، سازمان ، زیر سازی، زیربنا.
infrequency	کمی، کمیابی، ندرت وقوع، عدم تکرر، نا بسامدی.
infrequent	کم، نادر، کمیاب.
infringe	تخلف کردن  از، تجاوز کردن  از، تعدی.
infringement	تخلف، تجاوز.
infundibular	( infundibulate) قیفی شکل، دارای ساختمان  قیفی.
infundibulate	( infundibular) قیفی شکل، دارای ساختمان  قیفی.
infuriate	آتشی کردن ، بسیار خشمگین  کردن .
infuriation	خشمگین  سازی، عصبانیت.
infuse	ریختن ، دم کردن ، القائ کردن ، بر انگیختن .
infusibility	گداز نا پذیری.
infusible	گداخته  نشدنی، گداز نا پذیر، آب نشو، غیر قابل ذوب، غیرقابل نفوذ یا حلول.
infusion	دم کرده ، ریزش، ریختن ، پاشیدن ، القائ، تزریق، الهام.
ingather	برداشتن ، جمع کردن ، انباشتن ، خرمن  برداشتن .
ingeminate	تکرار و تاکید کردن ، بازگو کردن ، تکرار کردن ، مکرر کردن .
ingemination	تکرار، بازگو.
ingenious	دارای قوه ابتکار، مبتکر، دارای هوش ابتکاری، با هوش، ناشی از زیرکی، مخترع.
ingenue	دختر ساده .
ingenuity	قوه  ابتکار، نبوغ، هوش (اختراعی )، آمادگی برای اختراع، مهارت، استعداد، صفا.
ingenuous	صاف و ساده ، بی تزویر، رک  گو، (م. ل. ) اصیل.
ingest	به  شکم فرو بردن ، قورت دادن ، در هیختن .
ingesta	(تش. ) موادی که  داخل بدن  رفته  (مثلا از دستگاه گوارش )، فرو بردنی ها، بلعیدنی ها.
ingestion	در هنج، در هنگ ، قورت دادن ، داخل معده  کردن ، فرو بری.
ingle	آتش (اجاق)، شعله ، آتش منقل یا اجاق.
inglenook	گوشه  لوله  بخاری.
inglorious	شرم آور، ننگین ، افتضاح آور، گمنام.
ingot	قالب (ریخته  گیری )، شمش (طلا و نقره  و فلزات )، بصورت شمش در آوردن .
ingraft	رنگ  زدن ، رنگ  ثابت زدن ، (مج. ) اسقائ کردن ، اشباع کردن ، در جسم چیزی فروکردن ، در ذهن  جانشین  کردن .
ingrain	نخ رنگی، نخی که  قبلا الیاف آن  رنگ  شده  است، خطوط و خالهای رنگارنگ  کاغذ دیواری، رنگ  ثابت خورده ، نبافته  رنگ  شده ، دیرنیه .
ingrate	ناسپاس، نمک  ناشناس، ناشکر، حق ناشناس.ظلم کردن  بر، تعدی کردن ، فشار وارد آوردن  بر، نمک  ناشناسی کردن .
ingratiate	خود شیرینی کردن ، مورد لطف و عنایت قرار دادن ، طرف توجه  قرار دادن ، ارضائ کردن ، داخل کردن .
ingratiation	خود شیرینی، مورد لطف و توجه  قرار دادن .
ingratitude	ناسپاسی، نمک  ناشناسی، ناشکری، نمک  بحرامی.
ingredient	جزئ، جزئ ترکیبی، (در جمع) اجزائ، ذرات، داخل شونده ، عوامل، عناصر.
ingress	دخول، ورود، حق دخول، اجازه ورود.
ingression	ورود، درون  روی.
ingrow	بطور دسته  جمعی، اجماعا.
ingrowing	درون  رویان ، فرورونده  در گوشت، رشد کننده  در درون ، زیر گوشت روینده .
ingrown	روینده  و رشد کننده  در درون  چیز دیگری، اصلی، فطری.
ingrowth	رویش درونی، رشد ازدرون ، چیزی که  درتوی چیزدیگری روئیده  یا فرورفته  باشد(مثل ناخن ).
inguinal	(تش. ) مغبنی، وابسته  بکشاله  ران ، کشاله  رانی، مجرای کشاله  ران .
ingurgitate	(م. م. ) حریصانه  قورت دادن ، بلعیدن ، (مج. ) فرا گرفتن ، زیاد پر کردن .
inhabit	ساکن  شدن (در)، مسکن  گزیدن ، سکنی گرفتن  در، بودباش گزیدن  در، آباد کردن .
inhabitable	قابل سکنی.
inhabitancy	سکنی، اقامت، اشغال، تصرف، حق سکنی.
inhabitant	ساکن ، اهل، مقیم، زیست کننده  در.
inhalant	فروبرنده ، بو کشنده ، استنشاق کننده ، فروبردنی.
inhalation	استنشاق، شهیق.
inhale	تنفس کردن ، تو کشیدن ، در ریه  فروبردن ، استنشاق کردن ، بداخل کشیدن ، استشمام کردن .
inharmonic	(inharmonious) (م. م. ) ناموزون ، بی آهنگ .
inharmonious	(inharmonic) (م. م. ) ناموزون ، بی آهنگ .
inharmony	ناموزونی، ناهماهنگی.
inhaul	(د. ن . ) بادبان  کش، ریسمان ، ریسمان  بادبان  کشی.
inhere	ذاتی بودن ، جبلی بودن ، ماندگار بودن ، چسبیدن .
inherence	(inherency) چسبیدگی، لزوم ذاتی، ذاتی بودن ، اصلیت، جبلی.
inherency	(inherence) چسبیدگی، لزوم ذاتی، ذاتی بودن ، اصلیت، جبلی.
inherent	ذاتی، اصلی، چسبنده .ذاتی.
inherent error	خطای ذاتی.
inherently ambiguous	ذاتا مبهم.
inherit	به  میراث بردن ، وارث شدن ، از دیگری گرفتن ، مالک  شدن ، جانشین  شدن .
inheritable	قابل توارث، میراث بردنی، قابل انتقال، موروثی.
inheritance	ارث، میراث، مرده  ریگ ، وراثت، میراث بری.
inherited error	خطای موروثی.
inhibit	منع کردن ، جلوگیری کردن .باز داشتن  و نهی کردن ، منع کردن ، مانع شدن ، از بروز احساسات جلوگیری کردن .
inhibit condition	شرط منع، وضعیت منع.
inhibit function	وظیفه  منع.
inhibit pulse	تپش مانع.
inhibit signal	علامت مانع.
inhibiter	(inhibitor) بازدار، جلوگیری کننده ، مانع شونده .
inhibiting input	ورودی مانع.
inhibition	منع، جلوگیری.بازداری، جلوگیری از بروز احساسات.
inhibitive	وابسته  به  جلوگیری.
inhibitor	(inhibiter) بازدار، جلوگیری کننده ، مانع شونده .
inhospitable	مهمان  ننواز، غریب ننواز، نامهربان .
inhospitality	فقدان  مهمان  نوازی.
inhuman	بی عاطفه ، فاقد خوی انسانی، غیر انسانی، نامردم.
inhumane	(inhuman) غیر انسانی.
inhumanity	نامردمی، بی عاطفگی، غیرانسانی بودن .
inhumation	دفن ، بخاک  سپاری، در قبرگذاری.
inhume	در خاک  نهادن ، بخاک  سپردن ، دفن  کردن .
inimical	دشمنانه ، خصمانه ، غیردوستانه ، نامساعد، مضر.
inimitable	غیر قابل تقلید، بی مانند، بی رقیب، بی نظیر.
iniquitous	تبه  کار، شریر، نابکار، غیر عادلانه ، ناحق.
iniquity	بی انصافی، شرارت.
initation	ورود بعضویت، آغاز.
initial	نخستبن ، اول، اولین ، اصلی، آغازی، ابتدائی، بدوی، واقع در آغاز، اولین  قسمت، پاراف.در آغاز قرار دادن ، نخستین  حروف نام و نام خانوادگی را نوشتن ، پاراف کردن ، آغاز کردن .آغازی، ابتدائی، پاراف کردن .
initial address	نشانی آغازی.
initial condition	شرط آغازی، وضعیت آغازی.
initial error	خطای آغازی.
initial program load	بار کردن  آغازی برنامه .
initial state	حالت آغازی.
initial value	ارزش آغازی.
initialization	ارزش دهی آغازی.
initialize	ارزش آغازی دادن .
initiate	راه  انداختن .ابتکار کردن ، وارد کردن ، تازه  وارد کردن ، آغاز کردن ، بنیاد نهادن ، نخستین  قدمرا برداشتن .
initiate key	کلید راه اندازی.
initiation	راه اندازی.
initiative	ابتکار.پیشقدمی، ابتکار، قریحه ، آغازی.
initiatory	واقع در اول، اولین ، دخولی، وابسته  به  آئین  دخول.
inject	تزریق کردن ، زدن ، اماله  کردن ، سوزن  زدن .
injection	تزریق، اماله ، تنقیه ، داروی تزریق کردنی.تزریق، یک  بیک .
injudicious	غیر عاقلانه ، بی خردانه ، بی عقل، بی احتیاط.
injunction	نهی، قدغن ، حکم بازداشت، دستور، اتحاد.
injunctive	وابسته  به  نهی و بازداشتن ، تاکیدی.
injure	آسیب زدن  (به )، آزار رساندن (به ).
injurious	مضر، آسیب رسان .
injury	آسیب، صدمه .
injustice	بی عدالتی، بی انصافی، ستم، بیداد، ظلم، خطا.
ink	مرکب، جوهر، مرکب زدن .مرکب، جوهر.
ink bleed	نشت مرکب، ترشح مرکب.
ink pad	استامپ، مرکب زن .
ink smudge	لکه  مرکب.
inkberry	(گ . ش. ) درخت خاص شمال شرق امریکا.
inkblot	لکه  جوهر یا مرکب.
inkhorn	دوات شاخی قدیمی، دارای اصطلاحات قلنبه .
inkivisible	غیرقابل قسمت، بخش ناپذیر.
inkle	نوار کتانی، قیطان  کتانی.
inkling	اشاره ، پی، اطلاع مختصری که  با آن  به  چیزی پی برند، گزارش، آگاهی، خبر، کوره خبر.
inkstand	دوات، آمه ، مرکبدان ، جای قلم و دوات.
inkwell	دوات، مرکبدان .
inky	مرکبی، جوهری.
inlaid	مینا کاری شده ، منبت کاری شده ، جواهر نشان  شده .
inland	درون  کشور، درون  مرزی، داخله .
inlay	(.vt): نشاندن ، در چیزی کار گذاشتن ، (بازر یا گوهر)آراستن ، خاتم کاری کردن ، گوهر نشان  کردن ، (.n): چیز زرنشان ، طلاکوبی، خاتم کاری.
inlet	شاخابه ، خلیج کوچک ، خور، راه  دخول.
inline	درون  برنامه ای.
inline procedure	رویه  درون  برنامه ای.
inline subroutine	زیر روال درون  برنامه ای.
inly	از درون ، از دل، قلبا.
inmate	مقیم، ساکن ، اهل، اهل بیت، زندانی.
inmost	درونی، میانی، باطنی، (مج. ) صمیمانه .
inn	مسافرخانه ، مهمانخانه ، کاروانسرا، منزل، در مسافرخانه  جادادن ، مسکن  دادن .
innards	اعضای داخلی حیوان  یا انسان ، قسمتهای داخلی.
innate	درون  زاد، ذاتی، فطری، جبلی، مادرزاد، طبیعی، لاینفک ، اصلی، داخلی، درونی، چسبنده ، غریزی.
inner	درونی، باطنی.درونی، داخلی، توئی، روحی، باطنی.
inner tube	لاستیک  توئی اتومبیل و غیره .
innermost	میانی، درونی، داخلی ترین ، دراعماق (چیزی).
innervate	دارای پی کردن ، پی دادن (به ).
innerve	=innervate.
innholder	صاحب مهمانخانه  یا مسافر خانه ، مهمانخانه  دار.
inning	زمین  باز یافته ( از دریا یا مرداب)، تصدی، ورود، نوبت.
innkeeper	(innholder) صاحب مسافرخانه .
innocence	بی گناهی، بی تقصیری، پاکی، برائت.
innocent	بیگناه ، بی تقصیر، مبرا، مقدس، معصوم، آدم بیگناه ، آدم ساده ، بی ضرر.
innocuous	بی ضرر.
innovate	نو آوری کردن ، آئین  تازه  ای ابتکار کردن ، تغییرات و اصلاحاتی دادن  در، چیزتازه  آوردن ، بدعت گذاردن .
innovation	بدعت، ابداع، تغییر، چیز تازه ، نو آوری.نوآوری، ابداع.
innovator	نو آور، بدعت گذار.
innuendo	معنی، مقصود، یعنی، (مج. )تشریح، شرح، اشاره ، تلویحا اشاره  کردن ، اداکردن ، کنایه .
innumerable	بی شمار، غیرقابل شمارش، بیحد و حصر.
innumerous	بی شمار، متعدد.
innutrition	بی قوتی، عدم تغذیه .
innutritious	بی قوت، غیر مغذی.
inobservance	بی دقتی، بی ملاحظگی، بی توجهی، عدم رعایت.
inobservant	بی دقت، بی اعتنائ.
inoculant	(=inoculum) ماده  تلقیحی.
inoculate	تلقیح کردن ، مایه  کوبی کردن ، آغشتن .
inoculation	تلقیح، مایه  کوبی.
inoculum	ماده  ای که  برای مایه  کوبی و تلقیح بکار میرود (مثل باکتری و غیره ).
inoffensive	بی آزار، بی ضرر، بدون  زنندگی.
inoperable	غیر قابل جراحی، بکار نیداختنی.عملناپذیر، غیردایر.
inoperative	غیر عملی، غیر موثر، باطل، نامعتبر، پوچ.غیرقابل استفاده ، بیاثر، غیردایر.
inoperculate	بدون  دریچه ، بدون  سرپوش، جانور بدون  سرپوش، یکی از شکم پایان  هوازی.
inopportune	نابهنگام، بیجا، بی موقع، نامناسب، بی مورد.
inordinate	بی اندازه ، بیش از حد، مفرط، غیر معتدل.
inorganic	غیر آلی، کانی، معدنی، جامد.
inosculate	بهم پیوستن ، درهم باز شدن ، سردرهم آوردن ، بهم اتصال دادن ، آمیختن .
inpatient	بیماری که  در بیمارستان  میخوابد، بیمار بستری.
inperative	امری، واجب.
inphase	(در برق )هم فاز.
inpour	بدرون  ریختن ، تراوش کردن (بدرون ).
input	درون  گذاشت، پول بمیان  نهاده ، خرج، نیروی مصرف شده .ورودی، درونداد.
input area	ناحیه  ورودی.
input buffer	میانگیر ورودی.
input channel	مجرای ورودی.
input data	داده های ورودی.
input device	دستگاه  ورودی.
input equipment	تجهیزات ورودی.
input impedance	مقاومت ظاهری ورودی.
input loading	بارکنش ورودی.
input output area	ناحیه  ورودی و خروجی.
input output channel	مجرای ورودی و خروجی.
input output medium	رسانه  ورودی و خروجی.
input process	فرایند ورودی.
input pulse	تپش ورودی.
input reader	ورودی خوان .
input register	ثبات ورودی.
input routine	روال ورودی.
input state	حالت ورودی.
input stream	مسیل ورودی.
input unit	واحد ورودی.
input/output	(IO) ورودی و خروجی.
inquest	(حق. ) استنطاق، بازجوئی، رسیدگی، جستار.
inquietude	(م. م. ) آشفتگی، بی آرامی، بی قراری، دل واپسی، اضطراب، تشویش، ناراحتی، خدشه .
inquire	(enquire) پرسش کردن ، جویا شدن ، باز جوئی کردن ، رسیدگی کردن ، تحقیق کردن ، امتحان  کردن ، استنطاق کردن .
inquiry	تحقیق، خبر گیری، پرسش، بازجوئی، رسیدگی، سئوال، استعلام، جستار.پرس و جو، استفسار.
inquiry language	زبان  پرس و جو.
inquiry station	ایستگاه  پرس و جو.
inquiry unit	واحد پرس و جو.
inquisition	استنطاق، تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا، جستجو.
inquisitive	کنجاو، فضول، پی جو.
