inquisitor	مفتش عقاید.
inroad	تاخت و تاز، تهاجم، تعدی، هجوم، حمله ، تکش.
inrush	درون  یورش، حمله  بدرون ، ازدحام سوی درون ، هجوم بداخل.
insalivate	درون  یورش، با خدو آغشتن ، با بزاق آمیختن ، آب دهان  زدن  به .
insalubrious	ناسازگار، مضر برای تندرستی، بد آب و هوا، ناگوار.
insalubrity	ناسازگاری.
insane	دیوانه ، مجنون ، بی عقل، احمقانه .
insanitary	(م. م. ) غیر بهداشتی، غیر صحی، ناسالم، مضر.
insanity	دیوانگی، جنون .
insatiability	سیری نا پذیری، تسکین  نا پذیری، اقناع نشدنی.
insatiable	سیر نشدنی.
insatiate	سیر نشدنی.
inscribe	محاط ساختن ، حک  کردن .نوشتن ، نقش کردن ، حجاری کردن  روی سطوح و ستونها، حکاکی کردن ، ثبت کردن .
inscribed	محاط شده ، حک  شده .
inscription	نوشته ، کتیبه ، ثبت، نقش، نوشته  خطی.محاط سازی، حکاکی، نوشته .
inscroll	در طومار نوشتن ، ثبت کردن ، بصورت طومار در آوردن .
inscrutability	تفحص ناپذیری، مرموزی نفوذ نا پذیری.
inscrutable	نفوذ ناپذیر، مرموز.
insculp	قلم زدن ، کندن ، حکاکی کردن ، گراور کردن ، مجسمه  سازی کردن ، نشاندن ، جایگیر کردن .
inseam	درز شلوار، درز توئی (دستکش و غیره ).
insect	حشره ، کرم خوراک  (مثل کرم پنیر و غیره )، کرم ریز، عنکبوت، کارتنه ، جمنده .
insectarium	(insectary) حشره  خانه .
insectary	(insectarium) حشره  خانه .
insecticidal	حشره  کش، دافع حشره ، مربوط به  حشره  کشی.
insecticide	حشره  کش، حشره  کشی، داروی حشره  کش.
insectifuge	دفع حشرات، حشره  کشی.
insectile	حشره ای، حشره  مانند، دارای حشره ، در معرض هجوم حشرات.
insectivore	جمنده  خوار، جانور یا گیاه  حشره  خوار، پستاندار حشره  خوار.
insectivorous	حشره  خوار.
insecure	ناامن ، غیرمحفوظ، بدون  ایمنی، غیر مطمئن ، نامعین ، غیر قطعی، سست، بی اعتبار، متزلزل.
insecurity	نا امنی، تزلزل، سستی.
inseminate	پاشیدن ، کاشتن ، افشاندن ، تلقیح کردن ، آبستن  کردن ، باردار کردن .
insemination	کاشتن ، آبستن  کردن ، تلقیح.
inseminator	تلقیح کننده .
insensate	بیحس، بیحال، بی عاطفه ، بی معنی، بی فکر.
insensibility	بیهوشی، بیحسی، بی عاطفگی، غیر محسوسی.
insensible	بیشعور، بیحس، غیر حساس.
insensitive	بیحس، بی عاطفه ، جامد، کساد، غیر حساس، کرخت.
insentience	بی حسی، بیجانی، خونسری، کرختی.
insentient	بی حس، بیجان .
inseparability	تجزیه  ناپذیری، عدم آمادگی برای جدا شدن .
inseparable	جدا نشدنی.
insert	درج کردن ، جا انداختن .الحاق کردن ، در جوف چیزی گذاردن ، جا دادن ، داخل کردن ، در میان  گذاشتن .
insertion	درج، جااندازی.الحاق، جوف گذاری.
insertion gain	بهره ، جااندازی.
insertion loss	تلفات جااندازی.
insertion sort	جور کردن  درجی.
insertion switch	گزینه  درجی.
insessorial	(ج. ش. ) جوف نشین ، شاخه  نشین  (در مورد پرنده ).
inset	(.n): ریزش، جریان ، دهانه ، وصله ، الحاق، (.vt): معین  کردن ، معرفی کردن ، افزودن ، اضافه  کردن  گذاشتن .
inshore	نزدیک  دریا کنار، نزدیک  کرانه ، نزدیک  ساحل، بطرف ساحل، جلو ساحل.
inside	درون ، داخل، باطن ، نزدیک  بمرکز، قسمت داخلی، تو، اعضای داخلی.
inside of	(=inside) داخل و یا توی چیزی، بطن  هر چیزی.
insider	کارمند داخلی، خودی، خودمانی، محرم راز.
insidious	پراز توطئه ، موذی، دسیسه  آمیز، خائنانه .
insight	بصیرت، زیرکی.بینش، بصیرت، فراست، چشم باطن ، درون  بینی.
insigne	(insignia) نشان ، نشان  افتخار، نشان  رسمی، علائم ونشانهای مشخص کننده  هرچیزی، مدال رسمی.
insignia	(insigne) نشان ، نشان  افتخار، نشان  رسمی، علائم و نشانهای مشخص کننده  هرچیزی، مدال رسمی.
insignificance	(insignificancy) ناچیزی، ناقابلی، بی اهمیتی، کمی، بی معنی گری.
insignificancy	(insignificance) ناچیزی، ناقابلی، بی اهمیتی، کمی، بی معنی گری.
insignificant	ناچیز.
insincere	دو رو، ریاکار، غیر صمیمی، بی صداقت.
insincerity	عدم صمیمیت.
insinuate	تلقین  کردن ، داخل کردن ، اشاره  کردن ، به  اشاره  فهماندن ، بطور ضمنی فهماندن .
insinuating	زیرک ، حیله  گر، موذی، ریشخند کننده .
insinuation	تاب، پیچ، موج، اشاره ، رخنه  یابی، خود جاکنی، نفوذ، دخول تدریجی، دخول غیر مستقیم.
insipid	بی مزه ، بی طعم، (مج. ) بیروح، خسته  کننده .
insipidity	بی مزگی.
insipience	بیخردی، بی عقلی، نادانانی، حماقت، بیهوشی.
insipient	بیخرد، احمق.
insist	اصرار ورزیدن ، پاپی شدن ، (م. م. ) سماجت، تکیه  کردن  بر، پافشاری کردن .
insistence	(insistency) اصرار، پافشاری.
insistency	(insistence) اصرار، پافشاری.
insistent	مصر، پافشار، پاپی.
insitu	واقع در جای طبیعی خودش، در جای خود.
insociability	بی مشربی، عدم قابلیت معاشرت، بی معاشرتی.
insociable	غیرقابل آمیزش، ناسازگار، غیرقابل معاشرت، بد مشرب.
insofar as	در چنان  درجه  و یا فاصله ، تا جائیکه ، تا حدیکه .
insolate	در معرض آفتاب گذاشتن ، در آفتاب خشکانیدن ، درآفتاب رسانیدن (میوه  و غیره  )، خورتابگرفتن .
insole	کف، کفی کفش.
insolence	گستاخی، بی احترامی، جسارت، اهانت، توهین ، غرور، خود بینی، ادعای بیخود، تکبر.
insolent	گستاخ، جسور.
insolubility	غیر محلولی، حل نشدنی، ناگذاری، ماندگاری.
insoluble	حل نشدنی، لاینحل، غیر محلول، ماده  حل نشدنی.
insolvable	حل نشدنی، غیر قابل تبدیل به  پول نقد.
insolvence	(insolvency) درماندگی، اعسار، عجز از پرداخت دیون .
insolvency	(insolvence) درماندگی، اعسار، عجز از پرداخت دیون .
insolvent	محجور، معسر.
insomnia	بیخوابی (غیر عادی )، مرض بیخوابی.
insomniac	شخص بیخواب.
insomuch	به  اندازه ای که ، از بس، چون ، چونکه ، نظر به  اینکه ، از آنجائیکه ، بنابراین ، تا آنجائیکه ، ازبسکه .
insouciance	بی پروائی، بی قیدی، سهل انگاری، بی اعتنائی، لاابالی گری.
insouciant	بی پروا، بی قید.
insoul	(ensoul) روح بخشیدن  به ، روح دمیدن  در، دارای روح کردن .
inspan	در زیر یوغ آوردن ، جفت کردن .
inspect	سرکشی کردن ، بازرسی کردن ، تفتیش کردن ، رسیدگی کردن .
inspection	بازرسی، تفتیش، بازدید، معاینه ، سرکشی.تفتیش، بازرسی.
inspective	وابسته  به  تفتیش و بازرسی.
inspector	بازرس، مفتش.
inspector general	بازرس کل.
insphere	(ensphere) فرا گرفتن ، دور گرفتن ، احاطه  کردن .
inspiration	شهیق، استنشاق، الهام، وحی، القائ.
inspirator	تزریق کننده ، انژکتور، الهام دهنده .
inspire	در کشیدن  نفس، استنشاق کردن ، الهام بخشیدن ، دمیدن  در، القائ کردن .
inspirit	(م. م. ) روح دادن  (به )، جان  دادن  (به )، تشویق کردن ، بر سر غیرت آوردن ، تحریک  کردن .
inspissate	کلفت کردن ، سفت کردن .
instability	نااستواری، بی ثباتی.
instable	نااستوار، بی استحکام، مست، متزلزل، بی ثبات، بی عزم، متلون ، بی اطمینان .
instal	(install) کار گذاشتن ، نصب کردن ، منصوب نمودن .
install	(instal) کار گذاشتن ، نصب کردن ، منصوب نمودن .نصب کردن ، گماشتن .
installation	نصب، تاسیسات.نصب، تاسیسات.
installation date	تاریخ نصب.
installation time	زمان  نصب، مدت نصب.
installment	(instalment) قسط، بخش.
installment plan	خرید یا فروش اقساطی، پرداخت اقساطی.
instalment	(installment) قسط، بخش.
instance	بعنوان  مثال ذکر کردن ، لحظه ، مورد، نمونه ، مثل، مثال، شاهد، وهله .
instant	دم، آن ، لحظه ، ماه  کنونی، مثال، فورا.
instantaneous	آنی.آنی.
instantaneous access	دستیابی آنی.
instanter	فوری.
instantiate	معرفی کردن  بوسیله  کنسرت.
instar	(ج. ش. ) حشره  پروانه  یا بندپائی در مراحل مختلف رشد خود، مرحله ، دوره .
instate	گماشتن ، برقرار کردن ، منصوب نمودن ، گذاردن .
instauration	تجدید، نوسازی، تعمیر، احیائ، تجدید بنا.
instead	در عوض.
instead of	بعوض، بجای.
instep	پشت پا، پاشنه  جوراب یا کفش، رویه ، آغاز.
instigate	برانگیختن ، تحریک  کردن ، وادار کردن .
instigation	تحریک ، اغوا.
instil	(instill) چکاندن ، چکه  چکه  ریختن ، کم کم تزریق کردن ، آهسته  القائ کردن ، کم کم فهماندن .
instill	(instil) چکاندن ، چکه  چکه  ریختن ، کم کم تزریق کردن ، آهسته  القائ کردن ، کم کم فهماندن .
instinct	غریزه ، شعور حیوانی، هوش طبیعی جانوران .
institute	انجمن  علمی، بنگاه  فرهنگی، بنیاد گذاشتن .بنیاد نهادن ، برقرار کردن ، تاسیس کردن ، موسسه ، بنداد، بنگاه ، بنیاد، انجمن ، هیئت شورا، فرمان ، اصل قانونی، مقررات.
institution	تاسیس قضائی، اصل حقوقی، بنگاه ، موسسه ، رسم معمول، عرف، نهاد.نهاد، موسسه ، بنگاه .
institutionalism	سیاست ترویج امور خیریه  و اصلاح بزهکاران  از طرق اخلاقی و تادیبی(نه  از راه  مجازات)، سیاست خیریه  و اخلاقی، بنیاد گرائی.
institutionalize	در موسسه  یا بنگاه  قرار دادن ، در بیمارستان  بستری کردن ، تبدیل به  موسسه  کردن ، رسمی کردن .
instruct	آموزاندن ، آموختن  به ، راهنمائی کردن ، تعلیم دادن (به )، یاد دادن  (به ).
instruction	آموزش، راهنمائی.دستورالعمل، دستوره .
instruction  address	نشانه  دستورالعمل.
instruction code	رمز دستورالعمل.
instruction counter	دستورالعمل شمار.
instruction cycle	چرخه  دستورالعمل.
instruction format	قالب دستورالعمل.
instruction modifier	پیراینده  دستورالعمل.
instruction register	ثبات دستورالعمل.
instruction repertoire	دستورگان .
instruction repertory	دستورگان .
instruction set	مجموعه  دستورالعمل ها.
instructive	آموزنده ، یاد دهنده .
instructor	آموزگار، آموزنده ، یاد دهنده ، آموزشیار.
instructress	آموزگار زن .
instrument	وسیله ، آلت.آلت، اسباب، ادوات، وسیله ، سند.
instrumental	سودمند، وسیله  ساز، مفید، قابل استفاده ، آلت، وسیله ، حالت بائی.
instrumentalist	نوازنده ، ساز زن ، سازنده .
instrumentation	کاربرد وسائل سنجش.ترتیب آهنگ ، تنظیم آهنگ ، استعمال آلت، ابزار.
insubordinate	نا فرمان ، گردن  کش، سرکش.
insubordination	نافرمانی، سر پیچی.
insubstantial	غیر واقعی، خیالی، بی اساس، بیموضوع، بی جسم.
insufferable	تحمل ناپذیر، تن  در ندادنی، غیر قابل تحمل، سخت.
insufficience	(insufficiency) عدم تکافو، کمی، نارسائی، نابسندگی، عدم کفایت، ناتوانی، عجز.
insufficiency	(insufficience) عدم تکافو، کمی، نارسائی، نابسندگی، عدم کفایت، ناتوانی، عجز.
insufficient	نارسا، نابسنده .ناکافی.
insufflate	دمیدن ، سوفله  کردن ، تلقین  کردن ، فوت کردن (در)، پیدرپی روح دمیدن  در.
insulant	(برق ) ماده  مقاومت کننده ، مقاوم.
insular	وابسته  به  جزیره ، جزیره ای، منزوی، غیر آزاد، تنگ نظر.
insularity	جزیره  بودن ، انزوا.
insulate	جدا کردن ، مجزا کردن ، روپوش دار کردن ، با عایق مجزا کردن ، بصورت جزیره  درآوردن .عایق کردن .
insulation	عایق گذاری، روپوش کشی، عایق کردن .عایق بندی، ماده  عایق.
insulator	مقره ، بندآور، عایق، جدا کننده ، عایق کننده .عایق.
insulin	انسولین .
insult	توهین  کردن  به ، بی احترامی کردن  به ، خوار کردن ، فحش دادن ، بالیدن ، توهین .
insultation	توهین .
insuperable	برطرف نکردنی، از میان  برنداشتنی، شکست ناپذیر، مغلوب نشدنی، فائق نیامدنی.
insupportable	تحمل ناپذیر، سخت، دشوار، غیر قابل مقاومت.
insuppressible	فروننشاندنی، نخواباندنی، غیرقابل کنترل.
insurable	بیمه  شدنی، بیمه  کردنی، قابل بیمه .
insurance	بیمه ، حق بیمه ، پول بیمه .
insure	بیمه  کردن ، بیمه  بدست آوردن ، ضمانت کردن .
insured	کسی که  زندگی و دارائیاش بیمه  شده  باشد، بیمه  شونده .
insurer	بیمه  گر.
insurgence	(insurgency) تمرد، قیام، شورش، طغیان ، یاغی گری.
insurgency	(insurgence) تمرد، قیام، شورش، طغیان ، یاغی گری.
insurgent	متمرد، شورشی.
insurmountable	غیر قابل تفوق، فائق نیامدنی، غیر قابل عبور، بر طرف نشدنی.
insurrection	بر خیزش، طغیان ، شورش، فتنه ، قیام.
insusceptible	غیر مستعد، تائید ناپذیر، غیر حساس، غیر آماده ، غیر مجهز.
intact	دست نخورده ، بی عیب، سالم، کامل، صدمه  ندیده .
intaglio	تصویر حکاکی شده  روی سنگ  یا مواد سخت.
intake	مدخل آبگیری (در لوله )، مقدار آب یا گازی که  با لوله  گرفته  و جذب میشود، جای آبگیری، نیروی بکار رفته (درماشین )، نیروی جذب شده ، مک ، مکیدن ، تنفس، فریب، حقه ، مقدار جذب چیزی به  درون ، فرا گرفتگی.
intangibility	لمس ناپذیری.
