intangible	لمس ناپذیر، (مج. ) بغرنج، درک  نکردنی، مال غیر عینی، نا هویدا.
intarsia	منبت کاری و تزئین  گل و بوته  و اشکال بر روی چوب.
integer	عدد صحیح.عدد درست، عدد صحیح، عدد تام، چیز درست.
integrable	قابل اخذ تابع اولیه ، قابل گرفتن  انتگرال.
integral	انتگرال، صحیح، بی خرده .درست، صحیح، بی کسر، کامل، تمام، انتگرال.
integral multiple	مضرب صحیح.
integral part	جزئ صحیح، جز لازم.
integral value	ارزش بی خرده .
integrand	(ر. ) جمله ای که  باید تابع اولیه  آن  را گرفت، تابع زیر انتگرال.انتگرالده ، انتگران .
integrate	تمام کردن ، کامل کردن ، درست کردن ، یکی کردن ، تابعه  اولیه  چیزی را گرفتن ، اختلاط.
integrated	مجتمع.
integrated amplifier	تقویت کننده  مجتمع.
integrated circuit	مدار مجتمع IC.
integrating	انتگرال گیر.
integrating circuit	مدارانتگرال گیر.
integration	انتگرال گیری، مجتمع سازی.ائتلاف، انضمام، یکپارچگی، اتحاد عناصر مختلف اجتماع.
integrator	انتگرال گیر.ایجاد کننده  ائتلاف یا انضمام.
integrity	تمامیت، بی نقص.درستی، امانت، راستی، تمامیت، بی عیبی، کمال.
integument	پوشش، پوست، جلد، پوشش دار کردن .
intellect	هوش، فهم، قوه  درک ، عقل، خرد، سابقه .
intellection	تعقل، تفهم.
intellectronics	هوشمندی الکترونیکی.
intellectual	عقلانی، ذهنی، فکری، خردمند، روشنفکر.
intellectualize	عقلانی کردن ، بصورت فکری در آوردن .
intelligence	هوش، هوشمندی.هوش، زیرکی، فراست، فهم، بینش، آگاهی، روح پاک  یا دانشمند، فرشته ، خبرگیری، جاسوسی.
intelligence quotient	عددی که  هوش و زیرکی شخص را نشان  میدهد.
intelligence test	آزمایش هوش.
intelligencer	مخبر، خبر بر، خبر رسان ، جاسوس، پیغام بر.
intelligent	باهوش، هوشمند.
intelligentsia	اشخاص با هوش و خردمند، طبقه  روشنفکر.
intelligibility	قابلیت فهم.
intelligible	فهمیدنی، مفهوم، روشن ، قابل فهم، معلوم.
intellingent	هوشمند، باهوش.
intellingent terminal	پایانه  هوشمند.
intemperance	زیاده  روی، بی اعتدالی، افراط.
intemperate	زیاده  رو، بی اعتدال، افراط کار، افراطی.
intend	قصد داشتن ، خیال داشتن ، فهمیدن ، معنی دادن ، بر آن  بودن ، خواستن .
intendant	مباشر، ناظر، مدیر، مامورمالی، پیشکار دارائی.
intenerate	نرم کردن ، لطیف کردن ، حساس کردن .
inteneration	نرم کردن .
intense	زیاد، سخت، شدید، قوی، مشتاقانه .
intensification	افزایش، تشدید، پر قوت سازی، افزون  شدگی.
intensify	سخت کردن ، تشدید کردن ، شدید شدن .
intension	( intensity) سختی، شدت، فزونی، نیرومندی، کثرت.
intensity	شدت.( intension) سختی، شدت، فزونی، نیرومندی، قوت، کثرت.
intensive	شدید، متمرکز.شدید، (د. ) تشدیدی، پرقوت، متمرکز، مشتاقانه ، تند، مفرط.
intent	نیت، قصد، مرام، مفاد، معنی، منظور، مصمم.
intention	قصد، منظور، خیال، غرض، مفهوم، سگال.
intentional	قصدی، عمدی.
inter	در خاک  نهادن ، مدفون  ساختن ، در قبر نهادن ، زیر خاک  پوشاندن .
inter alia	میان  چیزهای دیگر، میان  اشخاص دیگر.
inter record gap	شکاف بین  مدارک .
inter se	میان  خودشان .
interact	متقابلا اثر کردن ، فعل و انفعال داخلی داشتن .متقابلا عمل کردن .
interaction	فعل و انفعال، عمل متقابل.اثر متقابل، فعل و انفعال.
interaction point	نقطه  فعل و انفعال.
interactive	فعل و انفعالی.
interactive mode	بابر فعل و انفعالی.
interactive query	پرس جو فعل و انفعالی.
interblock gap	شکاف بین  کنده ای.
interbreed	نژادهای مختلف را با هم پیوند کردن ، اصلاح نژاد کردن .
intercalary	اندر جاه ، زائد، اضافی، افزوده ، کبیسه ، مندرج.
intercalate	جادادن ، درج کردن .
intercede	پادر میانی کردن ، میانجی گری کردن ، میانجی شدن ، میانه  گیری کردن ، وساطت کردن ، شفاعت کردن .
intercellular	واقع در میان  یاخته  ها، داخل سلولی، بین  یاخته ای.
intercept	بریدن ، قطع کردن ، جدا کردن ، حائل شدن ، جلو کسی را گرفتن ، جلو گیری کردن .دربین  راه  بودن .
intercepter	بازدارنده ، متقاطع.
interception	جلوگیری، حائل شدن ، قطع کردن .
intercession	میانجی گری، پایمردی، شفاعت، وساطت، پادرمیانی.
intercessor	میانجی، پادرمیان .
interchance	تبادل.
interchange	باهم عوض کردن ، مبادله  کردن ، تبادل کردن ، تغییر دادن ، متناوب ساختن .
interchange point	نقطه  تبادل.
interchangeable	قابل تعویض، با هم عوض کردنی، قابل معاوضه ، قابل مبادله ، تبادل پذیر.مبادله  پذیر، قابل تبادل.
intercollegiate	وابسته  بکالج ها، (در مورد مسابقات) بین  کالجهای مختلف، بین  دانشکده  ها.
intercolumniation	فاصله  گذاری بین  ستونها.
intercom	(system intercommunication) دستگاه  مخابره  داخل ساختمان .
intercommunicate	مرتبط بودن  با، مراوده  داخلی داشتن ، مبادله  کردن ، آمیزش کردن ، معاشرت کردن ، دارای مراوده .
intercommunication	ارتباط، رابطه  یا مخابره  بین  چند مرکز.
intercommunication system	ارتباط بوسیله  میکروفون  و بلندگو، سیستمارتباط بین  اطاقهای یک  اداره  بوسیله  بلندگو.
intercommunion	آمیزش، مراوده ، ارتباط مشترک ، اقدام مشترک .
interconnect	بستن ، وصل کردن .بهم پیوستن ، بهم وصل کردن .
interconnection	بستگی، اتصال.اتصالی داخلی.
intercontinental	بین  قاره  ای، درون  بری.
intercostal	(تش. ) واقع در میان  دنده  ها، واقع در بین  رگبرگها.
intercourse	مقاربت، آمیزش، مراوده ، معامله ، داد و ستد.
intercross	از هم گذشتن ، تقاطع کردن ، جفت گیری.
intercultural	وابسته  به  فرهنگ  دو کشور، بین  فرهنگی.
intercurrent	در میان  آینده ، مداخله  کننده ، درمیان  چیزهای دیگر رخ دهنده ، تداخل کننده .
intercycle	بین  چرخه ای.
interdenominational	وابسته  به  فرقه  های مذهبی و روابط آنها با یکدیگر.
interdental	واقع در میان  دو دندان ، بین  دندانی.
interdepartmental	وابسته  به  ادارات داخلی، بین  اداره ای.
interdepend	بیکدیگر متکی بودن ، بسته  بهم بودن ، بهم موکول بودن ، مربوط بهم بودن ، وابسته  بهم بودن .
interdependence	( interdependency) اتکائ متقابل، وابستگی.
interdependency	( interdependence) اتکائ متقابل، وابستگی.
interdependent	وابسته  (به  یکدیگر )، متکی یا موکول بیکدیگر.
interdict	قدغن ، تحریم، منع، جلوگیری، ممنوعیت، نهی، حکم بازداشت، حکم نهی، حکماداری، بازداشتن ، محجور کردن ، نهی کردن .
interdiction	نهی کردن ، جلوگیری.
interdigitate	واقع در میان  انگشتان ، بهم اتصال دادن ، بهم اتصال پیدا کردن ، بهم جفت کردن .
interdisciplinary	مربوط به  رشته  های مختلف علمی.
interest	بهره ، علاقه ، جلب توجه کردن .(.n) بهره ، تنزیل، سود، مصلحت، دلبستگی، علاقه . (.vi and .vt) علاقمند کردن ، ذینفع کردن ، بر سر میل آوردن .
interest profile	نمایه ئعلاق.
interface	فضال، میانجی، وصل کردن  از راه فاصل.
interface channel	مجرای فاصل.
interface routine	روال فاصل.
interfaith	شامل اشخاصی دارای عقاید و ادیان  مختلف، بین الادیانی.
interfere	دخالت کردن ، پا بمیان  گذاردن ، مداخله  کردن .تداخل کردن ، دخالت کردن .
interference	تداخل، مداخله ، معارضه .دخالت، فضولی.
interferential	وابسته  به  دخالت.
interfertile	قابل لقاح در داخل خود، آماده  زاد و ولد دوتائی باهم.
interfile search	جستجوی بین  پرونده ای.
interfruitful	(در مورد گیاه ) قابل گرده  افشانی یا لقاح با یکدیگر.
interfuse	در هم ریختن ، بهم آمیختن ، افشاندن .
interfusion	بهم آمیختن ، در هم ریختن .
intergalactic	بین  کهکشانی.
intergeneric	بین  گونه ای، بین  انواع نژادی، بین  طبقه ای.
interglacial	(ز. ش. ) واقع در بین  دو دوره  یخ بندان .
intergradation	محو سازی تدریجی، درجه  بندی داخلی.
intergrade	تدریجا محو کردن ، تدریجا محو شدن ، طبقه  بندی داخلی کردن .
intergraft	متقابلا پیوند شدن ، متقابلا پیوند زدن .
intergrowth	رشد با هم، رویش توام، رشد درونی.
interim	موقتی، موقت، فیمابین ، فاصله ، خلال مدت.
interior	داخل، درون ، درونی.درونی، داخلی، دور از مرز، دور از کرانه .
interior label	برچسب درونی.
interject	در میان  آوردن ، بطور معترضه  گفتن ، (م. ل. ) در میان  انداختن ، در میان  آمدن ، مداخله  کردن .
interjection	(د. ) حرف ندا، صوت، اصوات.
interjectional	معترضه ، اصواتی، ندائی.
interlace	درهم بافتن .بهم پیچیدن ، در هم آمیختن ، در هم بافتن ، مشبک  کردن ، از هم گذراندن ، تقاطع کردن .
interlaced	در هم بافته .
interlaminate	در بین  ورقه  ها یا طبقات متناوب قرار دادن ، متورق کردن ، ورقه  ورقه  بین  هم گذاردن .
interlard	آمیختن ، مخلوط کردن ، بمیان  آوردن .
interlayer	لایه  بین  دو لایه .
interleave	برگ  سفید لای صفحات کتابی گذاشتن ، در میان  چیزی جا دادن .برگ  برگ  کردن .
interleaved	برگ  برگ  شده .
interleaved memory	حافظه  برگ  برگ  شده .
interleaving	برگ  برگ  سازی.
interline	در میان  سطرها نوشتن ، آستر گذاشتن .
interlinear	مدرج در میان  سطور، دارای میان  نویسی.
interlineation	در میان  سطر نویسی.
interlink	بهم پیوستن ، مسلسل کردن ، بهم جفت کردن .
interlock	همبند کردن ، همبند شدن .بهم پیوستن ، در هم گیر کردن ، بهم ارتباط داشتن ، بهم قفل کردن ، درهم بافتن ، بهم پیچیدن .
interlock circuit	مدار همبندی.
interlocution	تبادل نظر، محاوره ، قرائت یا آواز.
interlocutor	جواب دهنده ، طرف صحبت، هم سخن ، کلیم.
interlope	(برای سودجوئی ) مداخله  کردن ، پادرمیان  کار دیگران  گذاردن ، فضولی کردن .
interlude	ایست میان  دو پرده ، بادخور، فاصله .
interlunar	(interlunary) موقعی که  ماه  نامرئی است، محاقی، بین  دوماه .
interlunary	( interlunar) موقعی که  ماه  نامرئی است، محاقی، بین  دوماه .
intermaediate host	جانور یا گیاهی که  روی انگلی رشد و نمو کند.
intermarriage	ازدواج افراد ملل یا نژادهای مختلف.
intermarry	ازدواج کردن  با افراد ملل یا نژادهای مختلف.
intermeddle	مخلوط کردن ، مداخله  کردن ، فضولی کردن .
intermediacy	وساطت، میانجی گری، مداخله ، شفاعت.
intermediary	میانجی، وساطت کننده ، مداخله  کننده ، وساطت، مداخله .
intermediate	میانه ، متوسط، درمیان  آینده ، مداخله  کننده ، در میان  واقع شونده ، واسطه ، میانجی.میانی واسته  متوسط.
intermediate control	کنترل میانی.
intermediate language	زبان  میانی.
intermediation	میانجی گری، مداخله .
interment	آئین  تدفین ، دفن ، تدفین ، بخاک  سپاری.
intermezzo	تنوع، فاصله ، حادثه  عشقی، نمایش کوتاه  در میان  پرده  های نمایش جدی، قطعه  موسیقی کوتاه .
interminable	پایان  ناپذیر، تمام نشدنی، بسیار دراز.
intermingle	با هم آمیختن ، با هم مخلوط کردن ، ممزوج کردن .
intermission	تنفس (بمعنی زنگ  تنفس یا فاصله  میان  دو پرده  نمایش ) باد خور، غیر دائم، نوبه ای، تنفس دار.
intermit	قطع کردن ، گسیختن ، موقتا تعطیل کردن ، نوبت داشتن ، نوبت شدن .
intermittence	مکث، فاصله ، نوبت، تناوب.
intermittent	متناوب، نوبت دار، نوبه ای، نوبتی.غیر دائمی، ادواری.
intermittent current	جریان  متناوب.
intermittent fault	عیب غیر دائمی.
intermitter	قطع کننده ، متناوب کننده .
intermix	بهم آمیختن ، در هم آمیختن ، با هم مخلوط کردن .
intermixture	اختلاط، امتزاج.
intermolecular	(intermoleculary) بین  ذرات، در داخل ذرات، بین  مولکولی.
intermoleculary	( intermolecular) بین  ذرات، در داخل ذرات، بین  مولکولی.
intern	(.vt) داخل شدن  در، وارد کردن ، توقیف کردن ، (.vt and .n) کار ورز، (طب) انترن ، پزشک  مقیم بیمارستان .
internal	داخلی.درونی، داخلی، ناشی از درون ، باطنی.
internal arithmetic	حساب داخلی.
internal documentation	مستندات داخلی.
internal form	صورت داخلی.
internal medicine	طب داخلی.
internal rhyme	قافیه  ماقبل آخر.
internal secretion	هورمون ، ترشح درونی.
internal sort	جور کردن  داخلی.
internal storage	انباره  داخلی.
internalization	درونی یا باطنی کردن .
internalize	درونی کردن ، باطنی ساختن ، داخلی کردن .
international	بین  المللی، وابسته  به  روابط بین  المللی.
international law	حقوق بین  الملل.
internationalism	عقیده  بحفظ و رعایت مصالح عمومی ملل، احساسات بین  المللی.
internationality	بین  المللی بودن .
internationalization	بین  المللی کردن .
internationalize	بین  المللی کردن .
