internecine	کشتار یکدیگر، کشتار متقابل، قاتل.
interneural	( interneuron) وابسته  به  سلول عصب، داخل عصبی.
interneuron	( interneural) وابسته  به  سلول عصب، داخل عصبی.
internist	(طب) متخصص داروهای درونی، پزشک  امراض داخلی.
internment	نگاهداری، توقیف.
internode	میان  گره ، قسمت میان  دو بند یا مفصل، قسمت، قطعه ، بند.
internship	انترن  بودن ، دوره  انترنی.
internuptial	وابسته  به  عروسی، ازدواجی.
interoceptive	(تش. ) وابسته  به  انگیزش و تحریک  درونی، وابسته  به  احشائ، ناشی از امعائ واحشائ.
interoffice	مکاتبه  و مراسله  بین  ادارات یک  موسسه .
interoffice trunk	شاه  سیم بین  دفتری.
interpellate	رسما سئوال کردن ، استیضاح کردن .
interpellation	استیضاح، باز خواست.
interpenetrate	در هم نفوذ کردن ، از هم گذشتن ، نفوذ کردن  در.
interpenetration	رسوخ.
interplanetary	بین  سیارات، واقع در بین  سیارات، بین  الکواکب.
interplant	کاشتن  درختهای جوان  بین  درختان  دیگر.
interplay	اثر متقابل، فعل و انفعال.
interpolate	در میان  عبارات دیگر جا دادن ، داخل کردن .درون  یابی کردن .
interpolation	الحاق، درج.درون  یابی.
interpose	مداخله  کردن ، پا به  میان  گذاردن ، در میان  آمدن ، میانجی شدن .
interposition	پا میان  گذاری، مداخله ، چیزی که  در میان  چیزهای دیگر گذارند، وساطت، دخالت، میانه  گیری.
interpret	تفسیر کردن .تفسیر کردن ، ترجمه  کردن ، ترجمه  شفاهی کردن .
interpretation	شرح، بیان ، تفسیر، تعبیر، ترجمه ، مفاد.
interpretative	( interpretive) تفسیری، شرحی.
interpreter	مفسر.مترجم، مترجم شفاهی، مفسر.
interpretive	( interpretative) تفسیری، شرحی.
interpretive language	زبان  تفسیری.
interpretive program	برنامه  تفسیری.
interpupillary	واقع در بین  دو مردمک  چشم، بین  دو عدسی، عینک .
interrace	(interracial) بین  نژادی، بین  نژادهای مختلف.
interracial	( interrace) بین  نژادی، بین  نژادهای مختلف.
interrecord gap	شکاف بین  مدارک .
interregnum	فترت، فاصله  میان  دوره  یک  سلطنت با دوره  دیگر، دوره  حکومت موقتی، فاصله .
interrelate	وابسته  بهم بودن ، مناسبات مشترک  داشتن .
interrogate	بازپرسی کردن .استنطاق کردن ، تحقیق کردن ، باز جوئی کردن .
interrogation	باز جوئی.بازپرسی، استفهام.
interrogation point	علامت سئوال (یعنی ؟ ).
interrogative	علامت سئوال، ادوات استفهام، پرسشی.
interrogator	مستنطق، بازپرس، تحقیق کننده ، پرسش کننده ، بازجوئی کننده .
interrogatory	وابسته  به  سئوال.
interrupt	وقفه ، ایجاد وقفه .گسیختن ، حرف دیگری را قطع کردن ، منقطع کردن .
interrupt condition	شرط وقفه ، وضعیت وقفه .
interrupt handling	وقفه  گردانی.
interrupt request	درخواست وقفه .
interrupter	آدم قطع کننده .
interruption	انقطاع، تعلیق.وقفه ، ایجاد وقفه .
interruptive	قطع کننده .
intersect	از وسط قطع کردن ، تقسیم کردن ، تقاطع کردن .
intersection	تقاطع، چهار راه .تقاطع، اشتراک .
intersex	دو جنسه ، نروماده .
intersexual	مربوط به  جنس نر و ماده .
interspace	فاصله  دار کردن ، فاصله ، مدت، فرجه ، فاصله  بین  دو چیز.
interspecies	(interspecific) واقع در بین  دسته  های خاصی، دارای خصوصیاتی بین  خود.
interspecific	(interspecies) واقع در بین  دسته  های خاصی، دارای خصوصیاتی بین  خود.
intersperse	پراکنده  کردن ، افشاندن ، متفرق کردن .
interspersion	افشاندن ، پراکنده  کردن .
interstate	بین  ایالتی، بین  ایالتها و کشورهای مختلف.
interstellar	واقع در میان  ستارگان ، بین  ستاره ای.
interstice	درز، شکاف، چاک ، ترک ، فاصله ، سوراخ ریز.
intersubjective	قابل شمول بدو فاعل یا بیشتر، چند فاعلی.
intertidal	جزر و مدی.
intertill	در بین  ردیفهای محصول کاشتن .
intertoll trunk	شاه  سیم بین  باجه ای.
intertropical	واقع بین  دو منطقه  گرمسیری.
intertwine	درهم پیچیدن ، درهم بافتن ، درهم بافته  شدن ، تقاطع کردن ، بهم تابیدن .
intertwinement	بهم پیچیدن .
intertwist	بهم پیچیدگی، درهم کشبک  کردن .
interurban	واقع در میان  شهرها، متصل بشهر ها، داخل شهری.
interval	فاصله ، مدت، فرجه ، ایست، وقفه ، فترت، خلال.فاصله .
intervene	در میان  آمدن ، مداخله  کردن ، پا میان  گذاردن ، در ضمن  روی دادن ، فاصله  خوردن ، حائل شدن .مداخله  کردن .
intervention	مداخله ، شفاعت.مداخله .
interventionism	(حق. ) سیستم مداخله  دولت در امور اقتصادی و عدم وجود آزادی درتجارت.
intervertebral	(تش. ) واقع در میان  مهره  ها، بین  مهره  داران .
interview	دیدار (برای گفتگو) مصاحبه ، مذاکره ، مصاحبه  کردن .
intervocalic	واقع میان  دو حرف صدادار، بین  الهجائین .
interweave	با هم بافتن ، در هم بافتن ، با هم آمیختن ، مشبک  کردن .
interword gap	شکاف بین  کلمه ای.
interword space	فاصله  بین  کلمه ای.
intestacy	نداشتن  وصیت نامه .
intestate	فاقد وصیت نامه .
intestinal	روده ای، امعائی، روده  دار.
intestine	(معمولا بصورت جمع ) روده ، امعائ، (مج. ) درونی.
intima	(تش. - ج. ش. ) درونی ترین  غشائ پوششی رگها و سایر رباط های بدن .
intimacy	صمیمیت، خصوصیت، رابطه  نامشروع جنسی.
intimate	مطلبی را رساندن ، معنی دادن ، گفتن ، محرم ساختن ، صمیمی، محرم، خودمانی.
intimidate	ترساندن ، مرعوب کردن ، تشر زدن  به ، نهیب زدن  به .
intimidation	ارعاب.
intinction	رنگرزی، صباغی، ریزش، القائ، تزریق.
intitule	عنوان  دادن  به ، لقب دادن ، مستحق دانستن .
into	توی، اندر، در میان ، در ظرف، به ، بسوی، بطرف، نسبت به ، مقارن .
intolerability	تحمل ناپذیری.
intolerable	تحمل ناپذیر، سخت، غیر قابل تحمل، دشوار، تن  در ندادنی، بی نهایت.
intolerance	نابردباری، عدم تحمل، عدم قبول، طاقت فرسائی، تعصب، ناتوانی، فروماندگی، عجز.
intolerancy	نابردباری، عدم تحمل، عدم قبول، طاقت فرسائی، تعصب، ناتوانی، فروماندگی، عجز.
intolerant	زیر بارنرو، بی گذشت، متعصب.
intonate	با لحن  خاصی تلفظ کردن ، با آهنگ  خاصی ادا کردن ، با صدا بیان  کردن .
intonation	بیان  با الحان ، زیر وبمی صدا، تکیه  صدا، لهجه ، طرز قرائت، تلفظ، آهنگ .
intone	سرائیدن ، خواندن ، مناجات کردن .
intorsion	(intortion) پیچیدگی، پیچش، (گ . ش. ) پیچش ساقه ، انعطاف.
intortion	(intorsion) پیچیدگی، پیچش، (گ . ش. ) پیچش ساقه ، انعطاف.
intoto	با هم، کاملا، تماما.
intoxicant	مستی آور، مسکر، مکیف.
intoxicate	مست کردن ، کیف دادن ، سرخوش کردن .
intoxication	مستی، کیف.
intra	پیشوند بمعنی در داخل و درتوی و در درون  و درمیان .
intracellular	واقع در درون  سلول، درون  یاخته ای.
intractable	خود سر، سرپیچ، متمرد، خود سرانه ، لجوج، خیره  سر، ستیزه  جو، لجوجانه ، رام نشدنی.
intradermal	(intradermic) واقع در زیر پوست، درون  پوستی.
intradermic	(intradermal) واقع در زیر پوست، درون  پوستی.
intrados	(مع. ) قوس درونی، قوس داخلی، زیر طاق، قوس داخلی طاق.
intramolecular	واقع در مولکولهای بدن  یا ماده ، درون  ذره ای.
intramuscular	درون  ماهیچه ای.
intransigeance	(intransigence، intransigency) سخت گیری در سیاست، ناسازگاری، عدم تراضی.
intransigence	(intransigeance) سخت گیری در سیاست، ناسازگاری، عدم تراضی.
intransigency	(intransigeance) سخت گیری در سیاست، ناسازگاری، عدم تراضی.
intransigent	سخت گیر، سر سخت.
intransitive	لازم، فعل لازم.
intrant	داخل شونده ، دخول رسمی و قانونی، ورود رسمی، کسی که  وارد انجمن  یا دانشکده  یامقامی میشود، وارد، داخل، نفوذ کننده .
intrapsychic	با شخصیت، با عقل، واقع در درون  شخصیت یا روان .
intraspecies	(intraspecific) شامل گروه  بخصوصی، داخل گونه ای.
intraspecific	(intraspecies) شامل گروه  بخصوصی، داخل گونه ای.
intrastate	درون  ایالتی، درون  کشوری.
intrauterine	واقع در بچه دان  یا رحم، درون  زهدانی.
intravenous	موجود در سیاهرگ  یا ورید، داخل وریدی.
intravital	(intravitam) (زیست شناسی ) در زمان  زندگی، در طی حیات.
intravitam	(intravital) (زیست شناسی ) در زمان  زندگی، در طی حیات.
intrench	entrench =.
intrepid	با جرات، دلیر، شجاع، بی باک ، بی ترس، متهور.
intricacy	پیچیدگی، بغرنجی، تودرتوئی، ریزه  کاری.
intricate	بغرنج، پیچیده .
intrigant	(intriguant) دسیسه  باز، پشت همانداز، فتنه  جو، انتریک  چی.
intriguant	(intrigant) دسیسه  باز، پشت همانداز، فتنه  جو، انتریک  چی.
intrigue	دسیسه  کردن ، توطئه  چیدن ، فریفتن .
intrinsic	ذاتی، اصلی، باطنی، طبیعی، ذهنی، روحی، حقیقی، مرتب، شایسته .فطری، باطنی.
introduce	معرفی کردن ، معمول کردن .معرفی کردن ، نشان  دادن ، باب کردن ، مرسوم کردن ، آشنا کردن ، مطرح کردن .
introduction	مقدمه ، دیباچه ، معارفه ، معرفی، معرفی رسمی، آشناسازی، معمول سازی، ابداع، احداث.
introductory	دیباچه ای، وابسته  به  مقدمه ، معارفه ای.
introgresseive	داخل شونده .
introgression	دخول، ورود.
introit	دخول، ورود، مدخل، سرود افتتاحیه .
intromission	تو رفتگی، مواد الحاقی، درج، ارسال، قبول، تصدیق، معارضه .
intromit	داخل کردن ، درآوردن ، جادادن ، منصوب کردن ، دخالت کردن ، مزاحمشدن ، مانع شدن .
introrsal	(introrse) (گ . ش. ) رو کننده  بسوی درون ، درونگشا.
introrse	(introrsal) (گ . ش. ) رو کننده  بسوی درون ، درونگشا.
introspect	بخود برگشتن ، بخود آمدن ، درخود فرورفتن .
introspection	باطن  بینی، درون  گرائی.
introversion	توجه  بدرون ، برگشت بسوی درون ، بدرون  کشیدگی.
introvert	بسوی درون  کشیدن ، بخود متوجه کردن ، شخصی که  متوجه  بباطن  خود است، خویشتن  گرای.
intrude	سرزده  آمدن ، فضولانه  آمدن ، بدون  حق وارد شدن ، بزور داخل شدن .
intruder	کسیکه  سرزده  یا بدون  اجازه  وارد شود، مزاحم، مخل.
intrusion	دخول سرزده  و بدون  اجازه .
intrusive	فضول، فضولانه ، سرزده  (آینده )، ناخوانده (وارد شونده )، بزور داخل شونده ، فرو رونده .
intrust	entrust =.
intubate	(طب) لوله  فروکردن  در، بوسیله  لوله  باز نگاه داشتن ، لوله گذاردن  در.
intuit	دستور دادن ، تعلیمدادن ، آگاه کردن ، درک  کردن .
intuition	درک  مستقیم، انتقال، کشف، دریافت ناگهانی، فراست، بصیرت، بینش، شهود، اشراق.شهود.
intuitionalism	(intuitionism) عقیده  به اینکه  برخی حقایق را میتوان  مستقیما وبدون  استدلال دریافت، شهود گرائی.
intuitionism	(intuitionalism) عقیده  به اینکه  برخی حقایق را میتوان  مستقیما وبدون  استدلال دریافت، شهود گرائی.
intuitive	مستقیما درک  کننده ، مبنی بر درک  یا انتقال مستقیم، حسی، بصیر، ذاتی.شهودی.
intumesce	بالا آمدن ، باد کردن ، آماس کردن ، پف کردن .
intussuscept	درخود گرفتن ، جذب کردن ، غلاف کردن .
inunction	مسح، روغن  مالی، مرهم گذاری، تدهین ، مرهم.
inundate	سیل زده  کردن ، از آب پوشانیدن ، زیر سیل پوشاندن ، اشباع کردن .
inundation	سیل آب گرفتگی.
inure	(enur) عادت دادن ، خودادن ، آموخته کردن ، معتاد کردن ، موجب شدن .
inurn	در ظرف نگاه  داشتن  (بازگشت شود به  urn)، در خاکدان  ریختن ، بخاک  سپردن .
inutile	ناسودمند، بیفایده ، بیهوده ، نامناسب، بی منفعت، بی استفاده .
inutilty	بیاستفادگی، ناسودمندی.
invacuo	در خلائ.
invade	تاخت و تاز کردن  در، هجوم کردن ، تهاجمکردن ، حمله کردن  بر، تجاوز کردن .
invader	تاخت و تازگر، مهاجم، حمله کننده .
invaginate	غلاف کردن ، توی خود برگرداندن .
invagination	غلاف شدگی، توهمگیرکردگی، توی خود برگشتگی، (طب ) پیچ خوردن  روده .
invalid	بی اعتبار، باطل.(.n and .adj): بی اعتبار، باطل، پوچ، نامعتبر، علیل، ناتوان ، (.vt and .vi): (invalidate) ناتوان کردن ، علیل کردن ، باطل کردن .
invalidate	بیاعتبارکردن ، باطل کردن .(invalid) ناتوان کردن ، علیل کردن ، باطل کردن .
invalidation	باطل سازی.
invalidism	معلولی، زمین  گیری، ناخوشی.
invalidity	عدماعتبار، بطلان ، فساد.
invaluable	فوق العاده  گرانبها، غیرقابل تخمین ، پر بها.
invariability	(invariance)(ر. ) عدم تغییر باقیمانده  درتغییرات طولی وخطی، تغییرناپذیری، نامغیر.
invariable	تغییر ناپذیر، ثابت، یکنواخت، نامتغیر.
invariance	(invariability)(ر. ) عدم تغییر باقیمانده  درتغییرات طولی وخطی، تغییرناپذیری، نامغیر.تغییر ناپذیری.
