invariant	غیر متنوع، یکسان ، ثابت، نامتغیر.تغییرناپذیر.
invasion	تاخت و تاز، هجوم، تهاجم، استیلا، تعرض.
invective	پرخاش، سخن  حمله  آمیز، طعن ، ناسزا گوئی.
inveigh	سخن  سخت گفتن ، با سخن  حمله  کردن ، (باagainst) مورد حمله  قرار دادن .
inveigle	از راه  بدر بردن ، فریفتن ، سرگرم کردن ، گمراه کردن  و بردن ، بدامانداختن .
inveiglement	فریب، اغوا.
invent	اختراع کردن ، از پیش خود ساختن ، ساختن ، جعل کردن ، چاپ زدن ، تاسیس کردن .
invention	اختراع، ابتکار.
inventive	اختراع کننده ، اختراعی، مبتکر.
inventor	مخترع، جاعل.
inventorial	مربوط به  دفتر دارائی، فهرستی، سیاهه ای، مفصل.
inventory	دفتر دارائی، فهرست اموال، سیاهه ، صورت کالا.موجودی، صورت موجودی.
inventory control	کنترل موجودی.
inverse	وارونه ، معکوس، برعکس، مقابل، برگشته .وارون .
inversion	وارونگری، وارونه سازی.
invert	وارونه  کردن .برگشتگی، برگردانی، بالعکس کردن ، سوئ تعبیر، انحراف، سخن  واژگون ، قلب عبارت، معکوس کردن  نسبت.
invertebrate	بدون  استخوان  پشت، بدون  ستون  فقرات، بی مهره ، غیر ذیفقار، (مج. ) نااستوار، بی عزم.
inverted	وارونه .
inverted file	پرونده ئ وارونه .
inverted index	فهرست وارونه .
inverter	معکوس کننده ، بر گرداننده .وارونگر.
inverter circuit	مدار وارونگر.
invertible	وارون  پذیر.
inverting anplifier	تقویت کننده  وارونگر.
inverting input	ورودی وارونگر.
invest	گذاردن ، نهادن ، منصوب کردن ، اعطائ کردن  سرمایه  گذاردن .
investigate	رسیدگی کردن ، بازجوئی کردن .جستار کردن ، رسیدگی کردن (به )، وارسی کردن ، بازجوئی کردن (در)، تحقیق کردن ، استفسار کردن ، اطلاعات مقدماتی بدستآوردن .
investigation	تحقیق، رسیدگی.رسیدگی، بازجوئی.
investiture	اعطای نشان ، سرمایه گذاری، دادن امتیاز، تفویض.
investment	سرمایه  گذاری، مبلغ سرمایه  گذاری شده .
investor	سرمایه  گذار.
inveterate	دیرنه ، ریشه  کرده ، معتاد، سر سخت، کینه آمیز.
inviable	عاجز از ادامه  بقا در اثر ساختمان  نژادی و ارثی.
invidious	حسودانه ، منزجر کننده ، نفرت انگیز، زشت.
invigorate	نیرو دادن ، قوت دادن ، روح بخشیدن ، پر زور کردن ، تقویت شدن ، خوش بنیه شدن .
invigoration	تقویت.
invincibility	شکست ناپذیری.
invincible	شکست ناپذیر، مغلوب نشدنی.
inviolable	مصون ، مقدس، غصب نکردنی.
inviolate	غصب نشدنی، معتبر، تجاوز نشده ، مصون .
inviscid	لزج، چسبناک .
invisibility	ناپدیدی، نامرئی بودن .
invisible	نامرئی، ناپدید، نامعلوم، مخفی، غیرقابل مشاهده ، غیرقابل تشخیص، غیر محسوس.
invitation	دعوت، وعده  خواهی، وعده گیری، جلب.
invite	دعوت کردن ، طلبیدن ، خواندن ، وعده  گرفتن ، مهمان  کردن ، وعده  دادن .
invocate	دعا کردن  به ، خواستن ، استمداد کردن  از، احضار کردن ، استدعا کردن ، دعا خواندن .
invocation	احضار.نیایش.
invoice	صورت حساب.فاکتور، صورت حساب، سیاهه ، صورت، صورت کردن ، فاکتور نوشتن .
invoicing	صدور صورت حساب.
invoke	دعا کردن  به ، طلب کردن ، بالتماس خواستن .احضار کردن .
involucrate	دارای گریبان  یا گریبانه ، پوشش دار.
involucre	(گ . ش. ) پوشش، (تش. ) پوشش غشائی، گریبانه .
involucrum	(گ . ش. ) گریبانه ، پوشش، (طب) تشکیل استخوان  جدید.
involuntary	بی اختیار، غیر ارادی، غیر عمدی.
involute	بغرنج، تودرتو، مبهم، غامض، پیچدار، پیچیده شدن ، پیچدار شدن .
involution	عود مرض، عود چیزی، پیچ، پیچیدن ، (ر. ) توان  یابی، قوه یابی، (د. بدیع) پیچدارکردن  عبارت.
involve	گرفتار کردن ، گیر انداختن ، وارد کردن ، گرفتارشدن ، در گیر کردن  یا شدن .
involved	در گیر، پیچیده ، بغرنج، مبهم، گرفتار، مورد بحث.
involvement	درگیری، گرفتاری.
invulnerability	آسیب ناپذیری.
invulnerable	محفوظ از خطر، زخم ناپذیر، آسیب ناپذیر، شکست ناپذیر، روئین  تن .
inward	درونی، توئی، داخلی، (مج. )باطنی، ذاتی، داخل رونده ، دین  دار، پرهیزکار، رام، درون .
inward light	نور داخلی، نور باطنی، اشراق.
inweave	(enweave) باهمبافتن ، درهم بافتن ، درهم متقاطع کردن .
inwrought	از تو کار کرده ، نقشه  دار، گلدار، (مج. ) جبلی، مخمر، مصور.
io bound	با تنگنای ورودی و خروجی.
io clirk	متصدی ورودی و خروجی.
io inputoutput	ورودی و خروجی.
io interrupt	وقفه  ورودی و خروجی.
iodin	(iodine) (ش. ) ید، عنصر شیمیائی که علامتآن  I میباشد.
iodine	(iodin) (ش. ) ید، عنصر شیمیائی که علامتآن  I میباشد.
iodize	یود تزریق کردن ، یود زدن  (به ).
iodous	یودی، دارای یود.
ioentical	یکسان .
ion	یون ، ذره تبدیل شده  به برق.
ionic	یونی، وابسته به یون  الکتریکی، یکنوع حروف سیاه  چاپخانه ، زبان قدیمیمردمایونی یونان ، سرستون  ساخته  شده  بسبک  ایونی یونان .
ionize	به یون  تجزیه کردن ، تبدیل به یون  کردن .
ionosphere	یون  کره ، قسمتی از فضای جو زمین  که  از ارتفاع  میل شروع میشود و تا میلادامه  دارد.
iota	ایوتا، حرف نهمالفبای یونانی، نقطه ، ذره .
iou	فته  طلب، تمسک ، سند بدهکاری( مخفف you owe I).
ipecac	( ipecacuanha) (گ . ش. ) عرق الذهب، اپیکا، الیون  کوکی.
ipecacuanha	( ipecac) (گ . ش. ) عرق الذهب، اپیکا، الیون  کوکی.
ipsedixit	(م. ل. ) خود او گفته است، گفته  محض.
ipsilateral	قرار گرفته و یا ظاهر شده روی همان  سمت بدن .
ipsissima verba	عین  بیانات و گفته شخص.
ipso facto	در نفس خود، بالفعل، بواسطه  ماهیت خود فعل، (حق. ) عضویت خود بخودی.
iranian	ایرانی، اهل ایران ، وابسته به  ایران .
iraqi	عراقی، وابسته  به عراق.
irascibility	زود خشمی، تند خوئی.
irascible	زود خشم، آتشی مزاج، زود غضب، تند طبع، سودائی.
irate	خشمگین ، خشمناک .
ire	خشم، غضب، عصبانیت، از جا در رفتگی.
ireful	خشمناک .
irenic	آرام، ساکن ، مسالمتآمیز، صلحجو.
ireversible	تغییر ناپذیر، دگرگون  نشدنی، بر نگشتنی، بر نگرداندنی، لغو نشدنی.
irid	(تش. ) عنبیه  چشم، (گ . ش. ) گیاهی از جنس سوسن  یا زنبق.
iridaceous	(گ . ش. ) از تیره  سوسن  یا زنبق، زنبقی.
iridescence	( iridescency) نمایش قوس قزحی، نمایش رنگین  کمان .
iridescency	( iridescence) نمایش قوس قزحی، نمایش رنگین کمان .
iridescent	قوس قزحی، رنگین  کمانی.
iris	عنبیه ، (گ . ش. ) جنس زنبق و سوسن ، رنگین کمان .
irish	ایرلندی.
irish bull	بیان  بظاهر موافق و در حقیقت مخالف.
irish coffee	قهوه  داغ شیرین  با ویسکی ایرلندی و کرم.
irish gaelic	زبان  سلتی (celtic) ایرلندی.
irish man	ایرلندی.
irish terrier	(ج. ش. ) سگ  کوچک  ایرلندی از نژاد تریر.
irish wolfhound	(ج. ش. ) سگ  شکاری بزرگ  و قوی هیکل.
irish woman	زن  ایرلندی.
irishism	عبارت یا اصطلاح یا رسوم مشخص ایرلندی.
irk	خسته شدن ، فرسوده شدن ، بی میل بودن ، بیزار بودن ، بد دانستن ، رنجاندن ، آزردن .
irksome	خستگی آور، کسل کننده ، متنفر، آزرده .
iron	آهن ، اطو، اتو، اتو کردن ، اتو زدن ، آهن  پوش کردن .
iron age	عصر آهن .
iron curtain	پرده  آهنین .
iron foundry	آهن ریزی، کارخانه ذوب آهن .
iron gray	(grey iron) رنگ  خاکستری و سیاه آهن ، رنگ  سیاه آهن .
iron grey	(gray iron) رنگ  خاکستری و سیاه آهن ، رنگ  سیاه آهن .
iron horse	لوکوموتیو.
iron lung	ریه  مصنوعی.
iron mold	سیاهی آهن ، لکه .
iron pyrites	(مع. ) پیریت آهن .
ironbound	با آهن  بسته ، نجیر شده ، خشن .
ironclad	زره  پوش، آهن  پوش، سفت، سخت.
ironer	مرد آهنین ، اتو کش، آهن کار.
ironic	طعنه آمیز، طعنه زن ، طعنه ای، کنایه دار.
ironist	طعنه  زن .
ironmaster	آهن ساز.
ironmonger	آهن  فروش، فروشنده  آهن آلات.
ironmongery	آهن فروشی.
ironsmith	آهنگر.
ironstone	سنگ  آهن .
ironware	آهن  آلات، فلز آلات، ظروف آهنی، ظروف سخت.
ironwood	(گ . ش. ) دمیر آغاسی، دمرانجیلی، درخت آهن .
ironwork	آهنکاری، آهن ساخته ، آهن آلات.
irony	طعنه ، وارونه گوئی، گوشه و کنایه و استهزائ، مسخره ، پنهان  سازی، تمسخر، سخریه ، طنز.
irradiance	( irradiancy) درخشندگی، تابش، روشنی، تابندگی، لوستر.
irradiancy	( irradiancy) درخشندگی، تابش، روشنی، تابندگی، لوستر.
irradiant	نور افشان .
irradiate	درخشان  کردن ، منور کردن ، نورافکندن .
irradiation	پرتو افکنی.
irradicable	غیر قابل قلع و قمع، ریشه  کن  نشدنی.
irrational	ناگویا، اصم، گنگ ، غیر عقلی، غیر عقلانی.غیر عقلانی، نامعقول، غیر منطقی، بی معنی.
irrational number	عدد ناگویا، عدد اصم.
irreclaimable	برنگشتنی، بازیافت نکردنی، درست نشدنی.
irreconcilable	وفق ناپذیر، جور نشدنی، ناسازگار، مخالف، غیر قابل تطبیق، آشتی ناپذیر.
irrecoverable	غیر قابل وصول، غیر قابل جبران ، جبران  ناپذیر.
irrecusable	رد نکردنی، غیر قابل رد، دندان  شکن .
irredeemable	غیر قابل خریداری، باز خرید نشدنی، از گرو در نیامدنی، غیر قابل استخلاص، پایان  ناپذیر.
irredenta	از گرو در نیامده ، انجام نشده ، جبران  نشده .
irredentism	الحاق گرائی، سیاست اعاده  نقاط ایتالیائی زبان  بایتالیا.
irreducible	غیر قابل تقلیل، ناکاستنی، ساده نشدنی.
irredundant	نا افزونه .
irreflexive	بی فکر، بی خیال، بدون بازتاب، بدون  واکنش.
irrefragable	غیر قابل انکار و تکذیب، رد نکردنی، سرسخت، خود رای، لجوج، تسلیم نشدنی.
irrefrangible	ناگسستنی، غیر قابل شکستن ، غیر قابل غضب، نگفتنی، مصون ، منزه ، نرم، غیرقابل تجزیه .
irrefutable	تکذیب ناپذیر، انکار ناپذیر، غیر قابل تکذیب.
irregardless	بیاعتنا، بی پروا، صرفنظر از.
irregular	بی قاعده  (در مورد فعل)، خلاف قاعده ، بی رویه ، غیر عادی، غیر معمولی، بی ترتیب، نا مرتب.نا منظم، بی قاعده .
irregularity	بی قاعدگی، بی ترتیبی، نا منظمی، بی نظمی، یبوست.بی نظمی، بیقاعدگی.
irrelative	بی ربط، نا مناسب، نا مربوط، مطلق.
irrelevance	( irrelevancy) بی ربطی، نا مربوطی، نامناسبی.
irrelevancy	( irrelevance) بی ربطی، نا مربوطی، نامناسبی.
irrelevant	نا مربوط، بی ربط.
irreligion	بد کیشی، بی دینی، خدا نشناسی، شرارت، بیحرمتی به  مقدسات، ادیان  کاذبه و منحرفه ، دین  دروغی.
irreligious	بی دین ، بد کیش.
irremeable	بر نگشتنی، بطور غیر قابل برگشت، برگشت نا پذیر.
irremediable	چاره  ناپذیر، بی درمان ، غیر قابل استرداد.
irremovable	معزول نشدنی، برداشته نشدنی، ثابت.
irreparable	جبران  ناپذیر، مرمت ناپذیر، خوب نشدنی.
irrepealable	لغو نکردنی، غیر قابل الغائ، باطل نشدنی، فسخ نکردنی.
irreplaceable	غیر قابل تعویض، غیر منقول، بی عوض.
irrepressible	جلوگیری نکردنی، منع ناپذیر، غیرقابل جلو گیری، خوابانده  نشدنی، مطیع نشدنی، سرکش.
irreproachable	سرزنش نکردنی، ملامت نکردنی، بی گناه .
irresistibility	ایستادگی ناپذیری، مقاومت ناپذیری.
irresistible	غیر قابل مقاومت، سخت، قوی.
irresoluble	تجیزیه  نا پذیر، رها نشدنی، ول، نگشودنی، ناگداز، آب نشدنی، غیرمحلول، آزاد نشدنی.
irresolute	بی عزم، بی تصمیم، دو دل، مردد.
irresolution	بی عزمی، تردید.
irresolvable	تجزیه ناپذیر، غیر قابل تجزیه ، جدا نشدنی، حل نشدنی.
irrespective	قطع نظر از، (م. ک . ) بیطرف، بی ادب، احترامنگذار، بدون  مراعات، صرفنظر از.
irrespirable	غیر قابل تنفس، دمنزدنی، غیر قابل استنشاق.
irresponsibility	وظیفه  نشناسی.
irresponsible	وظیفه نشناس، غیر مسئول، نامعتبر، عاری از حس مسئولیت.
irretrievable	بر نگشتنی، غیر قابل استرداد، باز نیافتنی.
irreverence	هتک  حرمت، بی ادبی، عدم احترام، بیحرمتی.
irreverent	بی ادب، هتاک .
irrevocability	غیر قابل فسخ بودن ، برگشت ناپذیری.
irrevocable	غیر قابل فسخ، (در مورد عقد ) لازم، قطعی.
irrigate	آبیاری کردن ، آب دادن  (به ).
irrigation	آبیاری.
irritability	کج خلقی، زود رنجی.
irritable	زورد رنج، کج خلق، تند مزاج، تحریک  پذیر.
irritant	برانگیزنده ، خراش آور، دلخراش، سوزش آور، خشم آور، محرک ، بخشم آورنده ، آزارنده .
irritate	عصبانی کردن ، برانگیختن ، خشمگین  کردن ، خراش دادن ، سوزش دادن ، آزردن ، رنجاندن .
irritation	رنجش، سوزش، خشم، ناراحتی، خراش، آزردگی.
irrupt	فوران  کردن ، آتش فشان  کردن ، ناگهان ایجاد شدن .
irruption	فوران ، ایجاد ناگهانی.
is	است هست (سوم شخص مفرد از فعل).
isaac	اسحق فرزند حضرت ابراهیم.
isaiah	( isaias) اشعیائ نبی اسرائیل.
isaias	( isaiah) اشعیائ نبی اسرائیل.
isallobar	(هوا شناسی ) خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان  معینیرانشان  میدهد.
