apologia	دفاع، پوزش ادبی.
apologist	مدافع، پوزش خواه ، نویسنده ئ رساله ئ دفاعی.
apologize	پوزش خواستن ، معذرت خواستن ، عذر خواهی کردن .
apologizer	پوزشگر، معذرت خواه .
apologue	حکایت اخلاقی، داستان .
apology	پوزش، عذرخواهی ( رسمی )، اعتذار، مدافعه .
apomict	کسی یا چیزی که  بوسیله ئ تکثیر بدون  لقاح بوجود آمده  باشد.
apomixis	تکثیر بوسیله ئ بافتهای تناسلی ولی بدون  لقاح.
apophyseal	زائده ای.
apophysis	(apophyses. pl) ( تش. ) زائده ، برجستگی، غند.
apoplectic	(طب ) سکته ای، دچار سکته ، سکته  آور.
apoplexy	سکته ، سکته ئ ناقص.
aport	روبه  بندر، بسوی بندر، ( در کشتی ) بطرف چپ کشتی.
aposematic	قابل گوشزد، حاوی نکته ئ مهم و قابل گوشزد.
aposematically	بطور قابل گوشزد.
aposiopesis	قطع ناگهانی سخن ، وقفه ئ کلام ( بواسطه ئ ضربه ئ ناگهانی ).
apostasy	ارتداد، ترک  آئین ، ترک  عقیده ، برگشتگی از دین .
apostate	از دین  برگشته ، مرتد.
apostatize	از دین  برگشتن ، مرتد شدن .
aposteriori	(من. ) از معلول بعلت رسیده ، از مخلوق بخالق پی برده ، استنتاجی، استقرائی، با استدلال قیاسی.
apostle	فرستاده ، رسول، پیغ�مبر، حواری، ( درکلیسا) عالیترین  مرجع روحانی.
apostolate	مقام یا شغل پاپ، رسالت، رهبری.
apostolic	رسالتی، وابسته  به  پاپ.
apostolic delegate	نمایندگی سیاسی پاپ، سفیرکبیر پاپ.
apostrophe	آپوستروف.اپوستروف، علامت (') که  در موارد زیر بکار میرود، در مواقع حذف حرف یا بخشی از کلمه  مثل s'it که  دراصل is it بوده  است، در آخر اسم مضاف برای ثبوت مالکیتمثل book s'Ali، درجمع بستن  اعداد یا حروف منفرد مثل s'S و s'7.
apostrophize	گریز زدن ، علامت (') گذاشتن .
apothecary	داروگر، داروساز، داروفروش.
apothegm	کلمات قصار، کلام موجز، امثال و حکم.
apotheosis	ستایش اغراق آمیز، رهائی از زندگی خاکی وعروج باسمانها.
apotheosize	تکریم اغراق آمیز نمودن ، بدرجه ئ خدائی پرستیدن .
appal	ترساندن ، وحشت زده  شدن .
appall	ترساندن ، وحشت زده  شدن .
appalling	ترسناک ، مخوف.
appanage	(=apanage).
apparatus	(apparatuses and apparatus. pl) اسباب، آلت، دستگاه ، لوازم، ماشین ، جهاز.
apparel	رخت، اسباب، آراستن ، پوشاندن ، جامه .
apparent	پیدا، آشکار، ظاهر، معلوم، وارث مسلم.
apparently	ظاهرا.
apparition	ظهور، خیال، روح، تجسم، شبح، منظر.
apparitor	فراش، شاطر، چاووش، مامور اجرائ.
appeal	درخواست، التماس، جذبه ، ( حق. ) استیناف.
appealability	قابلیت استیناف.
appealable	قابل استیناف، قابل پژوهش خواهی.
appealer	استیناف دهنده .
appealing	جذاب، خوش آیند.
appear	ظاهرشدن ، پدیدار شدن .
appearance	ظهور، پیدایش، ظاهر، نمایش، نمود، سیما، منظر.
appease	آرام کردن ، ساکت کردن ، تسکین  دادن ، فرونشاندن ، خواباندن ، خشنود ساختن .
appeasement	تسکین ، فروکش، دلجوئی، فرونشانی.
appeaser	دلجوئی کننده ، تسکین  بخش.
appellant	استیناف دهنده ، استینافی، مفتری، تهمت زننده  ( بکسی ).
appellate	استینافی.
appellation	نام، اسم، لقب، (گ . ) نامگذاری، وجه  تسمیه .
appellative	(د. ) اسم عام، نام، اسم، لقب، کنیه ، عنوان .
appellee	مستانف علیه .
append	افزودن ، الحاق کردن ، آویختن ، پیوست کردن .
appendage	ضمیمه ، پیوست، دستگاه  فرعی.
appendant	ضمیمه ، الحاقی.
appendectomy	( جراحی ) برداشتن  زائده  آپاندیس یا آویزه .
appendicitis	(طب ) آماس ضمیمه  روده ، آماس آپاندیس.
appendicular	آویزه ای، مربوط بزائده  آپاندیس، زائده ای.
appendix	(ices- and xes-. pl) ضمیمه ، ذیل، دنباله ، آویزه ، (طب) زائده  کوچک ، قولون ، زائده ئ آپاندیس.ضمیمه ، پیوست.
apperceive	مشاهده  کردن ، دریافتن ، درک  کردن ، بمعلومات خود افزودن .
apperception	درک ، احساس.
apperceptive	وابسته  به  درک  و احساس.
appertain	وابسته  بودن ، مربوط بودن ، متعلق بودن ، اختصاص داشتن  ( با to).
appetence	آرزو، اشتیاق، تمایل.
appetency	آرزو، اشتیاق، تمایل.
appetent	آرزومند، مشتاق.
appetite	میل و رغبت ذاتی، اشتها، آرزو، اشتیاق.
appetizer	غذا یا آشامیدنی اشتهاآور قبل از غذا، پیش غذا.
appetizing	محرک ، اشتهاآور.
applaud	آفرین  گفتن ، تحسین  کردن ، کف زدن ، ستودن .
applaudable	قابل تحسین .
applauder	تحسین  کننده ، کف زننده .
applause	کف زدن ، هلهله کردن ، تشویق و تمجید، تحسین .
apple	سیب، مردمک  چشم، چیز عزیز و پربها، سیب دادن ، میوه ئ سیب دادن .
applejack	کنیاک  سیب.
appliance	اسباب، آلت، وسیله ، تمهید، اختراع، تعبیه .
applicability	کاربست پذیری.قابلیت اجرائ.
applicable	قابل اجرائ، قابل اطلاق، اجرا شدنی.کاربست پذیر.
applicant	درخواست دهنده ، تقاضا کننده ، طالب، داوطلب، متقاضی، درخواستگر.
application	کاربرد، استفاده .درخواست، درخواست نامه ، پشت کار، استعمال.
application oriented	کاربرد گرا.
application package	بسته  کاربردی.
application program	برنامه  کاربردی.
application programmer	برنامه  نویس کاربردی.
applications programmer	برنامه  نویس کاربردی.
applicative	عملی، متناسب، اعمال کردنی، (د. ) صفت مقداری مانند some یا every.
applicator	درخواست کننده ، اعمال کننده .
applicatory	قابل اجرائ، قابل اطلاق، مناسب، عملی، اعمال شدنی.
applied	عملی، بکار بردنی، ( م. ل. ) بکاربرده  (شده )، برای هدف معین  بکار رفته ، وضع معموله .کابردی، کاربسته .
applier	تقاضا کننده ، اعمال کننده .
applique	مورد استفاده  قرار گرفته ، تکه  دوزی، نقاشی رنگ  و روغن  روی ظرف فلزی.
apply	بکاربستن ، درخواست دادن .بکار بردن ، بکار زدن ، استعمال کردن ، اجرا کردن ، اعمال کردن ، متصل کردن ، بهم بستن ، درخواست کردن ، شامل شدن ، قابل اجرا بودن .
appoint	تعیین  کردن ، برقرار کردن ، منصوب کردن ، گماشتن ، واداشتن .
appointee	(شخص ) گماشته ، منصوب.
appointive	انتخابی، انتصابی.
appointment	تعیین ، انتصاب، قرار ملاقات، وعده  ملاقات، کار، منصب، گماشت.
apportion	بخش کردن ، تقسیم کردن ، تخصیص دادن .
apportionment	(حق. ) تسهیم، تقسیم، تقسیم پولی بین  اشخاص ذی نفع.
appose	مورد سوال واقع شدن ، مورد انتقاد و ایراد قرار گرفتن ، رسیدگی کردن ، مقاومت کردن ، اعتراض کردن  ( بر).
apposite	درخور، مناسب، بجا، مربوط.
apposition	عطف بیان ، بدل، کلمه ئ وصفی ( مثل Hunter the Peter که  در اینجا کلمه ئ hunter وصفپطروس است ).
appositional	وابسته  بکلمه  وصفی.
appositive	(د. ) بدل، عطف بیان ، وصف، کلمه  وصفی.
appraisal	ارزیابی، تعیین  قیمت، تقویم، ارزیابی کردن ، تعیین  قیمت کردن ، دید زدن .
appraise	ارزیابی کردن ، تقویم کردن ، تخمین  زدن .
appraisement	ارزیابی.
appraiser	ارزیاب، تقویم کننده .
appreciable	قابل تحسین ، قابل ارزیابی، محسوس.
appreciate	قدردانی کردن  (از)، تقدیر کردن ، درک  کردن ، احساس کردن ، بربهای چیزی افزودن ، قدر چیزی را دانستن .
appreciation	قدردانی، تقدیر، درک  قدر یا بهای چیزی.
appreciative	قدردان ، مبنی بر قدردانی، قدرشناس، حق شناسی.
apprehend	دریافتن ، درک  کردن ، توقیف کردن ، بیم داشتن ، هراسیدن .
apprehensible	قابل فهم.
apprehension	درک ، فهم، بیم، هراس، دستگیری.
apprehensive	بیمناک ، نگران ، درک  کننده ، باهوش، زودفهم.
apprehensively	بانگرانی.
apprentice	شاگرد، شاگردی کردن ، کارآموز.
apprenticeship	شاگردی، تلمذ، کارآموزی.
appressed	(گ . ش. - ج. ش. ) کاملا نزدیک  و مجاور چیزی، مجاور.
apprise	(ez=appri) (حق. ) برآورد کردن ، تقویم کردن ، قیمت کردن ، مطلع کردن ، آگاهی دادن .
approach	نزدیک  شدن ، نزدیک  آمدن ، معبر.مشی، نزدیک  شدن .
approachability	دسترسی، قابلیت تقرب.
approachable	نزدیک  شدنی.
approbate	تصویب کردن ، پسندیدن ، موافقت کردن .
approbation	تصویب، قبولی، موافقت، پسند.
appropriate	اختصاص دادن ، برای خود برداشتن ، ضبط کردن ، درخور، مناسب، مقتضی.
appropriateness	اقتضائ، تناسب.
appropriation	تخصیص، منظورکردن  (بودجه  ).
appropriative	اختصاصی، قابل ضبط، وقفی.
approvable	شایان  تحسین ، ستودنی، قابل تصویب.
approval	تصویب، موافقت، تجویز.
approve	تصویب کردن ، موافقت کردن  (با)، آزمایش کردن ، پسند کردن ، رواداشتن .
approximate	نزدیک  کردن ، نزدیک  آمدن ، تقریبی.تقریبی، تقریب زدن .
approximate solution	حل تقریبی.
approximately	تقریبا.تقریبا.
approximation	نزدیکی، شباهت زیاد، قریب بصحت، تخمین .تقریب.
appurtenance	جزئ، ضمیمه ، دستگاه ، اسباب، جهاز، حالت ربط و اتصال، متعلقات.
appurtenant	وابسته ، متعلق، ( در جمع ) متعلقات.
apractic	وابسته  به  تغییرات بافتی مغز.
apraxic	وابسته  به  تغییرات بافتی مغز.
apricot	زردآلو.
april	ماه  چهارم سال فرنگی، آوریل.
april fool	کسی که  در روز اول آوریل آلت تفریح می شود، شوخیها و دروغهای مرسوم در این  روز.
april fools' day	روز اول آوریل ( روز دروغ وشوخی ).
apriori	ازعلت به  معلول پی بردن ، استقرائی.پیشین .
apriority	استقرائی، مقدمتا.
apron	پیش دامن ، پیش بند، کف، صحن .
apropos	بجا، بموقع، شایسته .
apropos of	درباره ئ.
apt	مستعد، قابل، درخور، مناسب، شایسته ، محتمل، متمایل، آماده ، زرنگ .
apt language	زبان  ای پی تی.
aptitude	استعداد، گنجایش، شایستگی، لیاقت، تمایل طبیعی، میل ذاتی.
aptness	شایستگی، استعداد، احتمال.
aqua	آب، محلولی بشکل آب، آبرو، عرق.
aqua regia	تیزاب سلطانی.
aqua relle	نقاشی آب و رنگی.
aquacade	فواره ئ بلند.
aquafortis	تیزاب ( غیر خالص )، اسید نیتریک ، جوهر شوره .
aqualung	( درغواصی ) دستگاه  تنفس اکسیژن .
aquamarine	زرد، کبود فام.
aquaplane	قطعه ئ چوبی که  برای اسکی آبی بکار میرود.
aquapura	آب مقطر، آب خالص.
aquarium	نمایشگاه  جانوران  و گیاهان  آبزی، شیشه  بزرگی که  در آن  ماهی و جانوران  دریائی رانمایش میدهند، آبزیگاه ، آبزیدان .
aquarius	برج دلو.
aquatic	وابسته  به  آب، جانور یا گیاه  آبزی، آبزی.
aquavitae	( در کیمیاگری ) الکل تصفیه  نشده ، هر قسم عرق تند مثل کنیاک .
aqueduct	کانال یا مجرای آب، قنات.
aqueous	آب، آبدار.
aquiculture	زراعت با آب، زراعت ( غیر دیمی ).
aquiferous	آبخیز، آبده .
aquilegia	گل تاجالملوک .
aquiline	عقابی، دارای منقار کج (شبیه  عقاب ).
arabesque	نقش عربی یا اسلامی، کاشی کاری سبک  اسلامی.
arabia	عربستان .
arabian	عربی، عرب.
arabic	تازی، عربی، زبان  تازی، زبان  عربی، فرهنگ  عربی ( عرب Arab).
arabic numeral	اعداد انگلیسی (که  اصلا از اعداد عربی گرفته  شده اند ).
arability	حاصلخیزی، مزروعی.
arabist	عالم بزبان  و علوم عربی.
arable	قابل کشتکاری، قابل زرع، زمین  مزروعی.
araby	عربی، عرب، عربستان .
arach noid	عنکبوتیه  عنکبوتی، بافت های نرم و شل، تنندوئی.
arachnid	(ج. ش. ) جانوری از راسته ئ بند پایان ، عنکبوتیان ، تنندگان .
aramaic	زبان  آرامی.
araneid	عنکبوت.
arbalest	منجنیق، آلت پرتاب تیر و زوبین  و گلوله ، وسیله  اندازه گیری ارتفاعات زیاد.
arbalist	منجنیق، آلت پرتاب تیر و زوبین  و گلوله ، وسیله  اندازه گیری ارتفاعات زیاد.
arbiter	حکم، داوری کردن ، قاضی، داور.
arbitrable	قابل داوری.
arbitrage	داوری کردن .
arbitrament	قدرت اتخاذ تصمیم، اختیار مطلق.
arbitrarily	دلخواهانه ، دلخواهی، مستبدانه ، بطور قراردادی.
arbitrary	اختیاری، دلخواه ، مطلق، مستبدانه ، قراردادی.
arbitrate	حکمیت کردن  ( در)، فیصل دادن ، فتوی دادن .
arbitration	نتیجه ئ حکمیت، رای بطریق حکمیت، داوری.
arbitrator	داور، میانجی، فیصل دهنده .
arbor	چمن ، علفزار، باغ میوه ، تاکستان .
arboraceous	درختی، درخت نشین ، بشکل درخت.
arboreal	درختی، دارزی.
arboreous	درخت وار، چوبی.
arborescence	حالت شاخه ای.
arborescent	درخت وار، شاخه  مانند.
arboretum	( arboreta and arboretums pl) باغ، کشاورزی.
arboriculture	درختکاری.
arborization	آرایش درختی.
arborize	شکل درخت دادن  ( بچیزی )، داروش کردن .
arborvitae	(گ . ش. ) کاج خمره ای، نوش، سرو خمره ای.
arc	قوس، کمان ، طاق، هلال، جرقه .کمان ، قوس.
arc boutant	(buttress =flying)(boutants arcs. pl)(در ساختمان ) شمع قوسی، ستون  قوسی، قوس اتکائ.
arcade	گذرگاه  طاقدار، طاقهای پشت سرهم.
arcadian	متعلق به  آرکاد( ناحیه ای در یونان  )، آدم دهاتی، آدمیکه  ساده  و بی تجمل زندگیمیکند.
arcane	(=arcana) محرمانه .
