linear programming	(LP) برنامه  ریزی خطی.طرح ریزی عملیات صنعتی ونظامی برحسب خطوط مشخص ومعین .
linearity	حالت طولی.خطی بودن .
linearize	بصورت طولی درآوردن .
linearly	بطور خطی.
lineation	خط کشی، ترسیم خط، خط گذاری.
linebreed	اصلاح نژادی کردن ، بهنژاد کردن .
linebreeding	بهنژادی، پرورش نژاد انسان  یا حیوان  درجهت یا هدف معینی ( برای تقویت خصوصیاتموردنظر ).
linecut	( درچاپ ) صفحه  چاپی که  فقط روی آن  خط کشی شده  باشد وبرای خط کشی کاغذ وغیره  بکارمیرود و block line وengraving line نیز نامیده  میشود.
lineman	سیم کش هوائی، بازرس خط آهن ، ( در فوتبال ) بازیکن  خط جلو.
linen	کتان ، پارچه  کتانی، جامه  زبر، رخت شوئی.
lineolate	(گ . ش. - ج. ش. ) خط دار، دارای خطوط ریز، مخطط.
lineolated	(گ . ش. - ج. ش. ) خط دار، دارای خطوط ریز، مخطط.
liner	کشتی یا هواپیمای مسافری، آستردوز، آستری، کسی که  خط میکشد، خط کش.
linesman	سرباز صف، سربازخط جبهه ، خط بان ، مواظب برخوردتوپ باخط، سیم بان ، سیمکش هوائی.
lineup	صف، تنظیم کردن ، مرتب کردن ، آماده  ومجهز کردن ، ترتیب جای بازیکنان  فوتبال، طرز قرار گیری.
ling	(ج. ش. ) ماهی روغنی اروپای شمالی وآمریکا از خانواده  gadidae، (گ . ش. ) خلنج جارو(vulgaris Calluna).
linger	درنگ  کردن ، تاخیر کردن ، دیر رفتن ، مردد بودن ، دم آخر را گذراندن .
lingerer	درنگ  کننده ، تاخیر کننده .
lingerie	ملبوس کتانی، زیر پوش زنانه .
lingo	زبان  ویژه ، زبان  صنفی ومخصوص طبقه  خاص.
lingua	زبان  یا عضو زبانی شکل، اصطلاحات خاص.
lingua franca	زبان  آمیخته  با زبانهای دیگر، گویش مختلط، زبان  بین  المللی.
lingual	زبانی، حرف زبانی یا ذو لفی.
linguist	زبانشناس، متخصص زبان  شناسی، زبان  دان .
linguistic	وابسته  به  زبان  شناسی.
linguistician	=linguist.
linguistics	زبان  شناسی.زبانشناسی، علم السنه  واشتقاق لغات وساختمان  وترکیب کلمات وصرف ونحو، لسانیات، علم زبان .
lingulate	زبانی شکل، بشکل نرمتنان ، دوکپه ای دوره  ارودیسیان .
liniment	روغن  مالیدنی، مرهم رقیق، روغن  مالش.
lining	آستر، آستر دوزی، خط کشی، تودوزی.
link	پیوند، بهم پیوستن ، پیوند دادن .حلقه  زنجیر، دانه  زنجیر، پیوند، بند، میدان  گلف، زنجیر، قلاب، متصل کردن ، بهم پیوستن ، جفت کردن .
linkage	اتصال، وسیله  ارتباط، حلقه های زنجیر، رابطه .پیوند، بهم پیوستگی.
linkage editor	ویراستار پیوندی.
linkage loader	بارکننده  پیوندی.
linkage parameter	پارامتر پیوندی.
linkage time	زمان  پیوند.
linkboy	(linkman) مشعلدار، حامل مشعل.
linked	پیوند یافته ، پیوندی.
linked subroutine	زیربرنامه  پیوند یافته .
linking loader	بارکننده  پیوندی.
linking verb	فعل معین .
linkman	(linkboy) مشعلدار، حامل مشعل.
links	تپه  ساحلی، زمین  بازی گلف.
linksman	(golfer) گلف بازیکن .
linkup	ملاقات، میتینگ ، وسیله  اتصال، پیوندگاه .
linkwork	زنجیر، هر چیز زنجیره  دار.
linn	استخر، دریاچه  کوچک ، آبشار، پرتگاه .
linnet	(ج. ش. ) مرغ کتان ، سهره  خانگی.
lino	(linoleum) لینولئوم.
linocut	چاپی که  بوسیله  کلیشه  روی مشمع ایجاد میگردد.
linoleum	مشمع فرشی، مشمع کف اتاق.
linotype	ماشین  حروف ریزی که  سطر سطر حروف را میریزد وسطر سطر برای چاپ آماده  میکند.
linsang	(ج. ش. ) گربه  زباد برمه  وجاوه .
linseed	(گ . ش. ) تخم بزرک ، بزرک ، بذر کتان .
linseed oil	روغن  بزرک .
linsey woolsey	یکنوع پارچه  پشم ونخ یا پشم وکتان  زبر، چرند.
linstock	چوب نوک  تیزی که  برای آتش زدن  فتیله  توپ های قدیمی بکار میرفته .
lint	پارچه  زخمبندی، کهنه ، لیف کتان ، ( نظ. ) فتیله ، ضایعات پنبه .کرک ، پرز.
lintel	تیر سردر، سنگ  سردر.
linter	ماشینی که  پس از پاک  کرن  پنبه الیاف کوتاه  چسبیده  به تخم پنبه  را میگیرد، الیافکوتاه  پنبه  که  به  تخم پنبه  چسبیده  است.
linum	(گ . ش. ) کتانیان  (linaceae).
lio	در پوش، سر پوش، پلک  چشم.
lion	شیر، هژبر، شیر نر، ( نج. ) برج اسد.
lionhearted	دلیر، شیر دل.
lionization	توجه  زیاد به  شخص.
lionize	مورد توجه  زیاد قرار گرفتن ، شیر کردن .
lip	لب، لبه ، کنار، طاقت، سخن ، بیان ، لبی، با لب لمس کردن .
lip read	لب خواندن ، کلمات را بوسیله  حرکات لب فهمیدن  ( مثل کرها ).
lip reader	لب خوان .
lip service	چاپلوسی، تملق.
lipid	چربی، مواد چربی که  شامل پیه  وموم وفسفاتید وسروبروزیدها میباشد.
lipide	چربی، مواد چربی که  شامل پیه  وموم وفسفاتید وسروبروزیدها میباشد.
lipless	بی لب.
liplike	لب مانند.
lipolysis	تجزیه  وتحلیل چربی.
lipoma	( طب ) تومر خوش خیم چربی، غده  چربی.
lipomatous	چربی مانند.
lipophilic	چربی دوست، چربی گرای.
lipoprotein	(ش. ) مواد پروتئینی که  حاوی مقداری چربی باشند، لیپو پروتئین .
lipotropic	چربی سوز، موادی که  سبب دخول چربی در واکنش های بدن  میگردند.
lippen	( اسکاتلند ) محول کردن ، اعتماد کردن .
lipping	قطعه  چوبی که  در لای شکاف کمان  تعبیه  شده ، لبچه ، لوچه ، لب زدن .
lippy	(د. گ . ) جسور، گستاخ، پر رو، دارای لب آویزان .
lipreading	فهم کلمات از راه  حرکات لب، لب خوانی.
lipstick	ماتیک  لب، مداد لب.
liquate	گداختن ، آب کردن ، ذوب کردن ، قال کردن .
liquation	گداختن ، تبدیل باب کردن ، گداز، آبگونسازی.
liquefacient	آبگونگر، گدازنده ، مایع کننده ، ( طب ) عامل موجب ترشح، ترشح کننده ، مایع ترشحکننده .
liquefaction	آبگونه  سازی، گدازش، تبدیل به  مایع.
liquefiable	قابل تبدیل به  مایع، گداز پذیر.
liquefier	آبگونساز.
liquefy	(liquify)آبگون  کردن ، گداختن ، تبدیل به  مایع کردن .
liquescence	مایع شدگی، حالت میعان ، آبگونگی.
liquescent	مایع شونده .
liqueur	لیکور ( نوشابه  الکلی ).
liquid	مایع، آبگونه ، چیز آبکی، روان ، سلیس، ( در مورد کالا ) نقد شو، پول شدنی، سهل وساده .
liquid air	هوای مایع شده  ( در اثر فشار زیاد )، آبگون  هوا.
liquid measure	مقیاس اندازه  گیری مایعات، حجم سنج، مقیاس حجم مایع.
liquidambar	(گ . ش. ) عنبر سائل آمریکائی (gum sweet).
liquidate	تسویه  کردن ، حساب را واریز کردن ، برچیدن ، از بین  بردن ، مایع کردن ، بصورتنقدینه  درآوردن ، سهام.
liquidation	تسویه ، از بین  رفتن ، واریز حساب، نابودی.
liquidator	حساب واریز کننده ، برچیننده ، از بین  برنده .
liquidity	قابلیت تبدیل به  پول، تسویه  پذیری، آبگون  پذیری.
liquidize	بصورت مایع درآوردن ، صاف کردن ، تسویه  کردن ، از بین  بردن .
liquify	(liquefy)آبگون  کردن ، گداختن ، تبدیل به  مایع کردن .
liquor	مشروب خوردن  یاخوراندن ، مشروب، نوشابه ، مشروب الکلی، با روغن  پوشاندن ، چربکردن ، مایع زدن ، مشروب زدن  به .
liquorice	(گ . ش. ) شیرین  بیان ، میجو.
lira	لیره  عثمانی، لیره  ترک ، لیره  سابق اتریش.
lis pendens	(حق. ) دعوای مطروحه ، دعوای معلق.
lisle	نخ تابیده  (که  ابتدائ در شهر لیل تهیه  میشده  ).
lisp	نوک  زبانی صحبت کردن ، شل وسرزبانی تلفظ کردن ، شلی زبان .
lisp language	زبان  لیسپ.
lissom	(lissome) نرم، چابک ، تاشو، چالاک ، بنرمی.
lissome	(lissom) نرم، چابک ، تاشو، چالاک ، بنرمی.
list	فهرست، صورت، جدول، سجاف، کنار، شیار، نرده ، میدان  نبرد، تمایل، کجی، میل، در فهرست وارد کردن ، فهرست کردن ، در لیست ثبت کردن ، شیار کردن ، آماده کردن ، خوش آمدن ، دوست داشتن ، کج کردن .سیاهه .
list price	فهرست قیمت اجناس، فهرستی که  در آن  قیمت اجناس یا آگهی ویاکالاهای تجارتی رانوشته اند، قیمت فاکتور.
list processing	لیست پردازی.
listel	(م. م. ) کناره ، حاشیه ، باریکه ، راه  راه .
listen	شنیدن ، گوش دادن ، پذیرفتن ، استماع کردن ، پیروی کردن  از، استماع.
listen in	استراق سمع کردن  ( بوسیله  تلفن  وغیره  ).
listener	مستمع، گوش دهنده ، شنونده .
lister	حاشیه  دوز، سجاف دوز، ماشین  خیش یا شیار، قاری.
listing	سجاف، اسم نویسی، فهرست نویسی، خیش کنی.سیاهه  برداری.
listless	بی میل، بی توجه .
lit	زمان  گذشته  فعل light.
litany	مناجات ودعای دسته  جمعی بطور سوال وجواب، مناجات وعبادت تهلیل دار.
liter	لیتر.
literacy	سواد، با سوادی، سواد خواندن  ونوشتن .
literal	لفظ، لفظی.تحت اللفظی، حرفی، لفظی، واقعی، دقیق، معنی اصلی.
literal operand	عملوند لفظی.
literalism	پیروی تحت اللفظی از چیزی، ملانقطی.
literalize	بصورت تحت اللفظی درآوردن ، لفظ بلفظ معنی کردن ، تحت اللفظی ترجمه  کردن .
literary	ادبی، کتابی، ادیبانه ، ادیب، وابسته  به  ادبیات، ادبیاتی.
literate	باسواد، ادیب.
literati	ادبا، فضلا، اهل قلم، دانشمندان .
literatim	حرف بحرف، کلمه  بکلمه ، تحت اللفظی.
literator	دانشمند نما، فضل فروش، ادیب.
literature	ادبیات، ادب وهنر، مطبوعات، نوشتجات.
lith emitting diode	دیود ساتع نور.
litharge	( مع. ) مونوکسید سرب.
lithe	نرم، خم شو، لاغر اندام.
lithesome	lissome =.
lithiasis	( طب ) ایجاد سنگ  و ریگ  در مجاری بدن  ( مثل سنگ  مثانه  وغیره  ).
lithic	سنگی، ریگی، وابسته  به  ریگ ، وابسته  به  لیتوم.
lithium	( ش. ) لیتوم.
lithograph	چاپ سنگی، حکاکی روی سنگ ، حجاری، حک  کردن .
lithographer	سنگ  نگار، حجار.
lithography	چاپ سنگی، حکاکی بر روی سنگ .
lithologic	وابسته  به  سنگ  شناسی.
lithology	سنگ  شناسی، صخره  شناسی.
lithomarge	( مع. ) نوعی کائولین  ( kaolin ).
lithophyte	(گ . ش. - ج. ش. ) گیاه  سنگ  زی، مرجان  آهکی.
lithoprint	با چاپ سنگی چاپ کردن ، عکس از روی چاپ سنگی برداشتن .
lithosol	خاک  کم عمق دامنه  کوه  ودشت که  مرکب از سنگریزه  وسنگهای نیمه  خاک  شده  میباشد.
lithosphere	قسمت سخت زمین ، سنگ  کره .
lithotomy	( طب ) برش مثانه  برای خروج سنگ .
lithuanian	اهل کشور لیتوانی، زبان  لیتوانی.
litigable	قابل طرح دعوی.
litigant	طرف دعوی، مرافعه  کننده .
litigate	طرح دعوی کردن ، مرافعه  کردن ، تعقیب قانونی کردن .
litigation	دعوی قضائی.
litigious	دعوائی.
litmus	(ش. ) ماده  آبی رنگی که  از بعضی گلسنگ  ها بدست میاید ودر اثر اسید زیاد برنگ  قرمزتبدیل میشود وهرگاه  قلیا بدان  بزنند باز برنگ  آبی در میاید، تورنسل.
litmus paper	کاغذ تورنسل، کاغذی که  بماده  (litmus) آغشته  است.
litotes	( بدیع ) خفض جناح، کوچک  قلم دادن  چیزی برای افزایش اهمیت آن  ویااجتنابازانتقاد، شکسته نفسی.
litre	لیتر.
litten	( در شعر ) روشن ، فروزان ، روشن  شده .
litter	تخت روان ، کجاوه ، محمل، برانکار یا چاچوبی که  بیماران  را با آن  حمل میکنند، آشغال، نوزادانی که  جانوری در یک  وهله  میزاید، زایمان ، ریخته  وپاشیده ، زائیدن ، آشغال پاشیدن .
litterae humaniores	(=humanities) عواطف بشری، انسانیت، علوم انسانی.
litterateur	دانشمند، ادیب.
little	اندک ، کم، کوچک ، خرد، قد کوتاه ، کوتاه ، مختصر، ناچیز، جزئی، خورده ، حقیر، محقر، معدود، بچگانه ، درخور بچگی، پست.
little bear	(Minor =Ursa) ( نج. ) دب اصغر.
little office	نماز مخصوص حضرت مریم.
littleneck clam	نوزاد حلزون  خوراکی که  معمولا خام خورده  میشود.
littoral	کرانه ای، ساحل، کرانه ، ناحیه  ساحلی، دریاکناری.
liturgical	مربوط به  علم العبادات.
liturgics	مبحث عبادات ومناجات نامه ها وتاریخ ومنشا پیدایش وفلسفه  عبادات، علم العبادات.
liturgiologist	=liturgist.
liturgiology	دانش آئین  نماز.
liturgist	پیشنماز، عالم در آئین  نماز.
liturgy	آئین  نماز، آداب نماز، مناجات نامه .
livability	قابلیت زندگی درچیزی، زیست پذیری.
livable	(liveable) قابل زیستن ، قابل معاشرت، قابل زندگی.
live	(.vi and .vt): زندگی کردن ، زیستن ، زنده  بودن ، (.adj): زنده ، سرزنده ، موثر، دایر.
live bearing	(viviparous) زنده  زا.
live box	جعبه  یا قلمی که  در آب آویزان  میکنند تا موجودات آبزی را زنده  نگاهدارند.
live down	باخاطرات زنده  ماندن .
live forever	زندگی ابدی، ( گ . ش. ) ابرون  گس، ابرون  ریشه دار.
live oak	(گ . ش. ) بلوط ویرجینیا.
live stock	چارپایان  اهلی، مواشی وگاو وگوسفندی که  برای کشتار یافروش پرورش شود، احشام.
liveable	(livable) قابل زیستن ، قابل معاشرت، قابل زندگی.
livelihood	وسیله  معاش، معاش، اعاشه ، معیشت.
livelong	تمامی، همه ، پایدار، طولانی وخسته  کننده .
lively	باروح، زنده ، جالب توجه ، سرزنده ، از روی نشاط، با سرور وشعف.
liven	(د. گ . - غالبا با up ) چالاک  شدن ، زنده  شدن ، چابک  شدن ، با روح شدن .
