masque	( قرون   و  ) نمایش توام با موسیقی ورقص، بالماسکه .
masquerade	بالماسکه ، رقص بانقاب های مضحک  وناشناس، تغییر قیافه ، به  لباس مبدل در آمدن ، قیافه  ظاهری بخود دادن ، لباس مبدل.
mass	انبوه ، توده ، جرم.مراسم عشائ ربانی، توده ، کپه ، گروه ، جمع، جرم، حجم، قسمت عمده ، جمعآوری کردن ، توده  مردم.
mass data	دادههای انبوه .
mass memory	حافظه  انبوه .
mass noun	اسم عام، اسم کل.
mass production	بس فرآوری، تولید بمقدار زیاد، تولید ماشینی.
mass storage	تل انباره ، انبارش توده ای.
mass storage device	دستگاه  تل انبارش.
massachusett	( massachusetts) استان  ماساچوست، در اتازونی، نام یک  قبیله  سرخ پوست.
massachusetts	( massachusett) استان  ماساچوست، در اتازونی، نام یک  قبیله  سرخ پوست.
massacre	قتل عام کردن ، کشتار.
massacrer	کشتار کننده .
massage	ماساژ، مشت ومال، ماساژ دادن ، مشتمال دادن .
massasauge	(ج. ش. ) مار زنگی آمریکای شمالی.
masseter	ماهیچه  مخصوص جویدن ، عضله  مضغ.
masseur	مشت ومال دهنده ، ماساژ دهنده .
massicot	(ش. ) کشته  سرب، پروتوکسید زرد، سرب.
massif	سد، مانع، توده  سنگ .
massive	بزرگ ، حجیم، عظیم، گنده ، فشرده ، کلان .
massy	وزین ، جسیم، جامد، متراکم، غلیظ، چاق.
mast	تیر، دکل یکپارچه ، دیرک ، بادکل مجهز کردن .
mastectomy	(جراحی ) پاره  کردن  وبرداشتن  پستان  یا قسمتی از پستان .
master	ارباب، کارفرما، صاحب، ماهر شدن .دانشور، چیره  دست، ارباب، استاد، کارفرما، رئیس، مدیر، مرشد، پیر، خوبیادگرفتن ، استاد شدن ، تسلط یافتن  بر، رام کردن .
master chief petty officer	(نظ. ) استوار یکم، ناو استوار یکم.
master clock	شاه  زمان  سنج.
master control program	شاه  برنامه  کنترل.
master data	شاه  داده ، شاه  دادهها.
master file	شاه  پرونده .
master key	کلید چندین  قفل، قاعده  کلی، شاه  کلید.شاه  کلید.
master of ceremonies	رئیس تشریفات، متصدی تفریحات یا معرف نطاق جلسه .
master program	شاه  برنامه .
master race	نژاد برتر.
master routine	شاه  روال.
master sergeant	( نظ. ) استوار ارشد نیروی زمینی.
master slave	ارباب و برده .
master slice	شاه  قاچ.
master station	شاه  ایستگاه .
master tape	شاه  نوار.
masterful	با استادی.
masterly	ماهرانه ، استادانه .
mastermind	فکر بکر، دارای نبوغ فکری، ابداع کردن .
mastership	مقام استادی.
masterstroke	هنر، استادی، هنر نمائی، شاهکار، نازک  کاری هنری.
masterwork	شاهکار، کار مهم، برجسته .
mastery	اربابی، سلطه .
masthead	(د. ن . ) سردگل.
mastic	کندر رومی، مصطکی، نوعی بتونه  یاچسب.
mastic shrub	(tree mastic) (گ . ش. ) درخت بنه ، درخت چاتلنغوش.
mastic tree	( shrub mastic) (گ . ش. ) درخت بنه ، درخت چاتلنغوش.
masticate	چاوش کردن ، جویدن ، نرم کردن ، خمیر کردن ، بزاقی کردن .
mastication	جویدن ، چاوش.
masticatory	چاوشی، وابسته  به  جویدن .
mastiff	(ج. ش. ) سگ  بزرگی که  گوش ها ولبهایش آویخته  است، بولدوگ .
mastigophoran	(ج. ش. ) آغازیان  تک  سلولی تاژکدار که  گاهی جزئ جلبک  محسوبند.
mastitis	( طب ) ورم پستان ، آماس غده های پستان .
mastodon	( دیرین شناسی ) پستانداری شبیه  فیل که  در دوران  الیگوسن  وپلیستوسن  میزیسته .
mastoid	پستانی، پستان  مانند، حلمی.
mastoiditis	التهاب زائده  پستانی.
masturbate	جلق زدن .
masturbation	استمنائ، جلق.
masurium	(ش. ) عنصر ، فلز مازوریوم بعلامت Ma.
mat	بوریا، حصیر، کفش پاک  کن ، پادری، زیر بشقابی، زیر گلدانی، بوریا پوش کردن ، باحصیر پوشاندن ، درهم گیر کردن .
matador	ماتادور، گاوباز اسپانیولی.
match	تطبیق، تطابق، مطابقت.حریف، همتا، نظیر، لنگه ، همسر، جفت، ازدواج، زورآزمائی، وصلت دادن ، حریف کسیبودن ، جور بودن  با، بهم آمدن ، مسابقه ، کبریت، چوب کبریت.
match point	آخرین  امتیاز برای بردن  مسابقه .
matchable	بهم جور شدنی، سازگار.
matched	تطبیق یافته ، مطابق.
matching error	خطای تطبیقی.
matchless	بی همتا.
matchlock	تفنگ  فتیله ای.
matchmaker	دلال یا دلاله  ازدواج.
matchwood	یک  تکه  چوب، چوب کبریت.
mate	لنگه ، جفت، همسر، کمک ، رفیق، همدم، شاگرد، شاه  مات کردن ، جفت گیری یا عملجنسی کردن .
matelot	ملوان ، ملاح، رنگ  آبی مایل بقرمز.
mater	مادر، سخت شامه ، نرم شامه .
materfamilias	بانوی خانه ، کدبانو، مادر خانواده ، زن  خانه .
materia medica	دارو.
material	جنس، ماده ، مصالح، مادی.مادی، جسمانی، مهم، عمده ، کلی، جسمی، اساسی، اصولی، مناسب، مقتضی، مربوط، جسم، ماده .
materialism	مادیت، ماده  گرائی، ماده  پرستی.
materialist	مادی، ماده  گرای.
materialistic	وابسته  به  مادیات، مربوط به  ماده  گرائی.
materialize	مادی کردن ، صورت خارجی بخود گرفتن ، جامه  عمل بخود پوشیدن .
materiel	قسمت مادی یا مکانیکی هنر، تکنیک ، تجهیزات.
maternal	مادری، مادروار، مادرانه ، امی، از مادری.
maternity	مادری، زایشگاه ، وابسته  به  زایمان .
matey	رفیق، صمیمانه ، دوستانه .
mathematical	ریاضی.وابسته  به  ریاضیات.
mathematical induction	استقرائ ریاضی.
mathematical logic	منطق ریاضی.
mathematical mode	مدل ریاضی.
mathematician	ریاضی دان ، عالم علم ریاضی.
mathematics	ریاضیات.ریاضیات، علوم ریاضی، علوم دقیقه .
matin	بامدادی، صبحی، سحری، نغمه  سحری.
matinal	صبحگاهی، بامدادی.
matinee	نمایش یا برنامه  یاجشن  بعدازظهر.
matins	نماز صبح.
matriarch	رئیسه  خانواده ، مادر.
matriarchy	مادرشاهی، مادر سالاری، شه  مادری.
matricidal	وابسته  بمادرکشی.
matricide	مادر کشی، قاتل مادر، مادرکش.
matriculant	قبول شده  در دانشگاه .
matriculate	در دفتر دانشگاه  یا دانشکده  نام نویسی کردن ، نام نویسی کردن ، در دانشکده  یادانشگاه  پذیرفته  شدن ، قبول کردن ، پذیرفتن .
matriculation	(اجازه  ) دخول یا نام نویسی در دانشگاه .
matrimonial	وابسته  به  عروسی.
matrimony	زناشوئی، عروسی، ازدواج، نکاح.
matrix	ماتریس.زهدان ، رحم، بچه  دان ، موطن ، جای پیدایش.
matrix printer	چاپگر ماتریسی.
matrix storage	انباره  ماتریسی.
matron	زن  خانه  دار، کدبانو، بانو، زن  شوهردار، مدیره ، سرپرستار.
matron of honor	ساقدوش عروس، بانوی محترمه  ملازم عروس.
matronize	ریاست کردن ، مانند رئیسه  رفتار کردن .
matronymic	مادر نامی، اسم مشتق از طرف مادر، نسب مادری.
matt	(matte)( فلز شناسی ) فلز یا مس پرداخت نشده  وناخالص، تکمیل یا پرداخت مات وبی جلا.
matte	(matt)( فلز شناسی ) فلز یا مس پرداخت نشده  وناخالص، تکمیل یا پرداخت مات وبی جلا.
matter	ماده ، جسم، ذات، ماهیت، جوهر، موضوع، امر، مطلب، چیز، اهمیت، مهم بودن ، اهمیت داشتن .
matter of course	چیز عادی یا طبیعی، بدیهی، نتیجه  منطقی.
matter of fact	مبنی بر حقیقت امر، بطور واقعی.
mattery	ماده  مانند، جسم دار.
matthaean	وابسته  به  انجیل متی.
matthean	وابسته  به  انجیل متی.
matthew	متی، نویسنده  انجیل متی، اسم مذکر.
matting	بوریا، حصیر، بوریا بافی، پوشش حصیری.
mattins	صبحی، عبادت بامدادی.
mattock	کلنگ  دو سر، کلنگ  دو سر بکار بردن .
mattress	لائی، تشک .
maturate	رسیدن ، بالغ شدن ، سرباز کردن  ( دمل ).
maturation	بلوغ، رسیده  شدن .
mature	بحد بلوغ یا رشد رساندن ، کامل کردن .بالغ، رشد کردن ، کامل، سررسیده  شده .
maturity	بلوغ، کمال، سر رسید.
matutinal	بامدادی، سحری، زرد.
matzo	خمیر فطیر، نان  فطیر.
matzoh	خمیر فطیر، نان  فطیر.
maudlin	( باحرف بزرگ  ) اسم خاص مونث، مریم مجدلیه ، ضعیف وخیلی احساساتی، سرمست.
mauger	بدخواهی، سوئ نیت، باوجود، با، علیرغم.
maugre	بدخواهی، سوئ نیت، باوجود، با، علیرغم.
maul	چکش چوبی، تخماق، چماق، گرز، توپوز، ضربت سنگین ، باچکش زدن  یاکوبیدن ، خردکردن ، له  کردن ، صدمه  زدن .
mauler	خرد کننده ، له  کننده ، خشن .
maulstick	( در نقاشی ) زیر دستی، دستگیره ، تکیه  دست.
maun	( اسکاتلند ) باید (must).
maunder	بطور خواب آلود وسرگردان  حرکت کردن ، بطور نامفهوم حرف زدن .
maundy thursday	پنجشنبه  هفته  عذاب ورنج عیسی.
mausoleum	آرامگاه  بزرگ ، مقبره .
mauve	رنگ  بنفش، قفائی، رنگ  بنفش مایل به  ارغوانی سیر.
maverick	حیوان  بیصاحب، آدم بی سرپرست، تک  رو، مستقل.
mavis	(ج. ش. ) طرقه .
mavourneen	(م. ل. - ایرلند وانگلیس ) عزیزم، جانم.
mavournin	(م. ل. - ایرلند وانگلیس ) عزیزم، جانم.
maw	شکم، معده ، حفره  معده .
mawkish	حالت تهوع نسبت به  غذای بد مزه ، کسل کننده ، بطور زننده  احساساتی.
maxi	پیراهن  زنانه  دامن  بلند.
maxilla	(ج. ش. ) استخوان  آرواره ، آرواره ، آرواره  زیرین .
maxillary	آرواره ای.
maxim	پند، مثل، گفته  اخلاقی، قاعده  کلی، اصل.
maximal	بیشین .وابسته به  حداکثر، وابسته  به  ضرب المثل.
maximization	بیشینه سازی.
maximize	به آخرین  درجه  ممکن  افزایش دادن ، بحد اعلی رساندن ، بزرگ  کردن .بیشینه  ساختن .
maximum	بیشترین ، بیشین ، بزرگترین  وبالاترین  رقم، منتهی درجه ، بزرگترین ، بالاترین ، ماکسیمم.بیشینه ، حداکثر.
maxterm	بیشین  لفظ.
maxwell	( فیزیک  ) ماکسول، واحد الکترومغناطیسی.
may	امکان  داشتن ، توانائی داشتن ، قادر بودن ، ممکن  است، میتوان ، شاید، انشائالله ، ایکاش، جشن  اول ماه  مه ، (مج. ) بهار جوانی، ریعان  شباب، ماه  مه .
may day	روز اول ماه  مه ، روز کارگر.
mayapple	(گ . ش. ) درختی از نوع زرشک  (peltatum Podophyllum).
maybe	شاید، احتمالا.
mayflower	(گ . ش. ) گل خفچه ، ( آمر. ) خرغوس، کالبای باتلاقی.
mayhap	(م. م. ) شاید، ممکن  است.
mayhem	(حق. ) ضرب وشتم، جرح.
mayn't	(not may)=.
mayonnaise	نوعی چاشنی غذا وسالاد، مایونز.
mayor	شهردار.
mayoral	وابسته به  شهردار.
mayoress	زن  شهردار.
mayorship	( دوره ئ) ریاست شهرداری.
maypole	تیری که  باگل های گوناگون  آراسته ودر روز یکم ماه مه  درمیدان  شهربدورآن  میرقصند.
maypop	(گ . ش. ) گل ساعت (incarnata Passiflora).
maytide	(maytime) ماه  مه .
maytime	(maytide) ماه  مه .
mazard	سر، صورت، کاسه ، پیاله ، فنجان .
maze	جای پرپیچ وخم، پیچ وخم، پلکان  مارپیچ، سرسام، هذیان .
mazer	جام مشروب خوری چوبی بزرگ .
mazurka	رقص نشاطانگیز سه  ضربی لهستانی.
mazy	گیج، سردرگم.
me	( درحالت مفعولی ) مرا، بمن .
me too	دارای شباهت تبلیغاتی نسبت برقیب سیاسی خود.
mead	نوشابه  الکلی مرکب از عسل وآب ومالت وماده  مخمر، شهد آب.
meadow	چمن ، چمن  زار، مرغزار، راغ، علفزار.
meadow fescue	(گ . ش. ) نوعی فستوک  یا عکریش.
meadow grass	علف چمنی.
meadow mouse	(ج. ش. ) موش پنسیلوانی.
meadow mushroom	(گ . ش. ) قارچ خوراکی معمولی، غاریقون .
meadow rue	(گ . ش. ) نوع تالیکتروم (Thalictrum).
meadowlark	(ج. ش. ) مرغ اقیانوس آمریکا شبیه  پری شاهرخ.
meadowsweet	(گ . ش. ) ریش بز، اسپیره  کوهی.
meager	(meagre) لاغر، نزار، بی برکت، بی چربی، نحیف، ناچیز.
meagre	(meager) لاغر، نزار، بی برکت، بی چربی، نحیف، ناچیز.
meal	غذا، خوراکی، شام یا نهار، آرد ( معمولا غیر از آرد گندم ) بلغور.
mealie	( جنوب آفریقا - گ . ش. ) ذرت، بلال، خوشه  ذرت.
mealtime	موقع صرف غذا.
mealy	آردی، آردنما، ترد، خشک ، لکه  لکه .
mealymouthed	کتمان  گر، آدم چرب زبان ، شیرین  زبان ، اهل تملق.
mean	میانه ، متوسط، وسطی، واقع دروسط، حد وسط، متوسط، میانه  روی، اعتدال، منابع درآمد، عایدی، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه ، قصد داشتن ، مقصود داشتن ، هدفداشتن ، معنی ومفهوم خاصی داشتن ، معنی دادن ، میانگین .میانگین .
mean deviation	انحراف متوسط ( در مقادیر ریاضی وآماری ).
mean distance	فاصله  حداکثر وحداقل سیاره  از قمر.
mean repair time	زمان  میانگین  تعمیر.
mean square	یک  مربع حسابی.
mean square deviation	اختلاف، مغایرت، میزان  انحراف متداول.
mean time to failure	زمان  میانگین  تاخرابی.
mean time to repair	زمان  میانگین  تعمیر.
meander	پیچ، خم، دور، گردش، راه  پر پیچ وخم، پیچ وخم داشتن ، مسیر پیچیده ای را طیکردن ، چماب.
meandrous	پرپیچ وخم.
meaness	پستی، لئامت.
meaning	آرش، معنی، مفاد، مفهوم، فحوا، مقصود، منظور.
meaningful	پر معنی، معنی دار.
meaningless	بی معنی.
meanly	از روی پستی، لئیمانه ، فقیرانه ، بطور بد.
meantime	ضمنا، در این  ضمن ، درضمن ، در اثنائ، در خلال.
meanwhile	ضمنا، در این  ضمن ، درضمن ، در اثنائ، در خلال.
