meaow	(miaou، miaow، meow ) میومیو کردن ، صدای گربه .
measles	سرخک  (rubeola و morbili)، دانه  های سرخک ، سرخچه ، خنازیر خوک ، کرم کدو.
measurability	قابلیت اندازه  گیری.
measurable	قابل اندازه  گیری.
measure	اندازه ، اندازه  گرفتن ، سنجدین .اندازه ، پیمانه ، مقیاس، واحد، میزان ، حد، پایه ، درجه ، اقدام، ( شعر) وزن  شعر، بحر، اندازه  گرفتن ، پیمانه  کردن ، سنجیدن ، درآمدن ، اندازه  نشان  دادن ، اندازه  داشتن .
measure up	مناسب وبرابر بودن .
measured	شمرده .
measureless	بی شمار.
measurement	اندازه گیری، سنجش.اندازه  گیری، اندازه ، سنجش.
meat	گوشت ( فقط گوشت چهارپایان  )، خوراک ، غذا، ناهار، شام، غذای اصلی.
meatiness	گوشتی بودن .
meatman	قصاب، گوشت فروش.
meatus	(تش. ) مجرا، راه ، روزنه ، معبر.
meaty	گوشتی، گوشت دار، مغز دار، محکم، اساسی.
mecca	(mekka) مکه ، مکه  معظمه .
mechanic	(mechanician) مکانیک ، مکانیک  ماشین  آلات، هنرور، مکانیکی، ماشینی.
mechanical	مکانیکی، ماشینی، غیر فکری.
mechanical drawing	ترسیم مکانیکی.
mechanical language	زبان  ماشینی.
mechanical translation	ترجمه  ماشینی.
mechanical translator	مترجم ماشینی.
mechanician	(mechanic) مکانیک ، مکانیک  ماشین  آلات، هنرور، مکانیکی، ماشینی.
mechanics	نیرو برد، علمی که  درباره  اثر نیرو بر اجسام بحث میکند، علم جراثقال، مکانیک ، علم مکانیک .مکانیک .
mechanism	ساختمان ، اجزائ متشکله  چیزی، اجزائ وعوامل مکانیکی، مکانیزم، ماشین ، دستگاه .مکانیزم، طرزکار، دستگاه .
mechanization	مکانیره  کردن .
mechanize	ماشینی کردن .مکانیره  کردن ، با ماشین  آلات ولوازم مکانیکی مجهز کردن ، با وسائل مکانیکی کارکردن .
mechanized	ماشینی، ماشینی شده .
mechanized data	داده های ماشینی.
mechlin	توری ظریف مخصوص کلاه  وتوری دوزی.
medal	نشان ، نشانی شبیه  سکه ، مدال، شکل، شبیه ، صورت.
medal of freedom	مدال آزادی.
medal of honor	مدال افتخار.
medalist	(medallist) دارای مدال، برنده  مدال.
medallion	مدال بزرگ ، مدالیون ، با مدال بزرگ  زینت دادن .
medallist	(medalist) دارای مدال، برنده  مدال.
meddle	میان ، وسط، مرکز، کمر، میانی، وسطی، در وسط قرار دادن .فضولی کردن ، دخالت بیجا کردن ، مداخله  کردن ، مخلوط کردن ، آمیختن ، پراکنده کردن ، جماع کردن ، ور رفتن .
meddlesome	فضول، مداخله  گر.
mede	اهل کشور ماد، مدی، ماد.
medea	( افسانه  یونان  ) زن  جادوگری که  به  جاسن  (Jason) کمک  کرد.
media	رسانه ها، واسطه ها.(تش. ) پوشش میانی سرخرگ ، رسانه  ها.
media conversion	تبدیل رسانه ها.
mediacy	وساطت، دخالت، شفاعت، میانجی گری.
mediad	بطرف وسط.
mediaeval	(medieval) قرون  وسطی، قرون  وسطائی.
medial	میانی، وسطی، مابین ، میانه ، متوسط.
median	میانگین ، وسطی، میانه ، حد فاصل، میانی، ( در مثلث ) میانه ، ( باحرف بزرگ  )اهل کشور ماد.میانه .
mediant	( موسیقی کلیسائی ) یکی از الحان  سرود کلیسائی که  حد فاصل بین  آهنگ  طبیعی صدا واوجصدا است، ( در موسیقی جدید ) سومین  گام واقع بین  نت پنجم ومایه  نما.
mediastinum	میان  پرده ، قاسم الصدر.
mediate	میانی، وسطی، واقع درمیان ، غیر مستقیم، میانجی گری کردن ، وساطت کردن ، پابمیان گذاردن ، درمیان  واقع شدن .
mediation	میانجیگری، وساطت.
mediative	( mediatory) وابسته  به  میانجی گری.
mediator	میانجی، دلال.
mediatory	( mediative) وابسته  به  میانجی گری.
mediatrix	زنی که  واسطه  بین  خدا وخلق باشد، شفیعه .
medic	دوائی، شفابخش، داروئی، طبیب، پزشک ، پزشکی.
medicable	قابل معالجه .
medicament	دوا، مداوا.
medicate	شفا دادن ، مداوا کردن ، داروئی کردن .
medication	تداوی، تجویز دوا، دارو.
medicinable	قابل تجویز دوا.
medicinal	داروئی، شفا بخش.
medicine	دارو، دوا، پزشکی، طب، علم طب.
medicine man	حکیم، جادوگر.
medico	دانشجوی طب، دکتر، پزشک ، طبیب، ( پیشوند ) پزشکی، طبی.
medieval	(mediaeval) قرون  وسطی، قرون  وسطائی.
medievalism	عقاید قرون  وسطائی.
medievalist	متخصص درتاریخ وهنر وفرهنگ  قرون  وسطی.
mediocre	حد وسط، متوسط، میانحال، وسط.
mediocrity	میانگی، حد وسط، اندازه  متوسط.
meditate	تفکر کردن ، اندیشه  کردن ، قصد کردن ، تدبیر کردن ، سربجیب تفکر فرو بردن ، عبادت کردن .
meditation	عبادت، تفکر، اندیشه ، تعمق.
meditative	تفکری.
mediterranean	وابسته  بدریای مدیترانه ، دریای مدیترانه .
medium	رسانه ، واسطه ، متوسط.( طب ) محیط کشت، میانجی، واسطه ، وسیله ، متوسط، معتدل، رسانه .
medium frequency	(mf)بسامد متوسط.
medium of exchange	وسیله  داد وستد، وسیله  مبادله .
medium scale	در مقیاس متوسط.
medium scale intergration	مجتمع سازی در مقیاس متوسط.
medlar	(گ . ش. ) ازگیل، درخت ازگیل.
medley	آمیخته ، اختلاط، مختلط، رنگارنگ ، زد وخورد، (مو. ) قطعه  موسیقی مختلط.
medulla	مغز حرام.
medulla oblongata	(تش. ) پیاز مغز تیره ، بصل النخاع، مغزینه .
medullar	( medullary) مغزی، نخاعی، دارای مغز، شبیه  نخاع، مغزینه  ای.
medullary	(medullar) مغزی، نخاعی، دارای مغز، شبیه  نخاع، مغزینه ای.
medullated	دارای غلاف مخ دار، مغز حرام دار.
medusa	( اساطیر یونان  ) عجوزه  مارموی، (ج. ش. ) نجم البحر، ستاره  دریائی.
meed	کرایه ، مزد، جایزه ، پاداش، ارزش.
meek	فروتن ، افتاده ، بردبار، حلیم، باحوصله ، ملایم، بیروح، خونسرد، مهربان ، نجیب، رام.
meekness	فروتنی، خونسردی ونرمی.
meerschaum	( مع. ) هیدروسیلیکات منیزیم، سرچپق یاسرقلیانی که ازاین  سنگ  ساخته  میشود، کف دریا.
meet	تقاطع، اشتراک ، ملاقات کردن ، مواجه  شدن .(.vt and .vi): برخورد کردن ، یافتن ، معرفی شدن  به ، ملاقات کردن ، تقاطع کردن ، پیوستن ، (.nand .adj): جلسه ، نشست، نشست گاه ، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته ، مقتضی.
meeter	ملاقات کننده ، برخورد کننده .
meeting	جلسه ، نشست، انجمن ، ملاقات، میتینگ ، اجتماع، تلاقی، همایش.
mega	میلیون ، مگا.
megabit	میلیون  ذره ، مگاذره .
megacephaly	بزرگی بیش از حد سر.
megacycle	یک  میلیون  دور، یک  میلیون  دور در دقیقه .میلیون  چرخه ، مگا چرخه .
megahertz	میلیون  هرتز، مگا هرتز.
megalomania	مرض بزرگ  پنداری خویش، جنون  انجام کارهای بزرگ .
megalopolis	شهر بسیار بزرگ ، بزرگ  شهر.
megaphone	بلند گو، با بلند گو حرف زدن .
megasporangium	(گ . ش. ) هاگدان  بزرگ  محتوی هاگ  ماده .
megaspore	(گ . ش. ) هاگدان  بزرگ  وغیر جنسی بعضی سرخسها، (ج. ش. ) macrospore.
megasporophyll	برگ  بزرگ  وهاگ  آور قارچها.
megawatt	یک  میلیون  وات.
megohm	یک  میلیون  اهم ( واحد مقاومت الکتریکی ).
megrim	درد نیمه  سر، صداع شقیقه ، هوس.
meinie	(meiny) (م. م. - اسکاتلند ) ملتزمین ، جماعت همراهان .
meiny	(meinie) (م. م. - اسکاتلند ) ملتزمین ، جماعت همراهان .
meiosis	تقسیم کاهشی، (م. ل. ) تحقیر، نمایش مصغر چیزی، اطناب، ( زیست شناسی ) تغییراتمتوالی هسته  که  منتهی به  تشکیل سلول جدید میگردد، تقسیم سلولی.
mekeready	( درچاپ ) تهیه  وآماده  کردن  فرم وصفحه  و گراور، وسائل تهیه  کردن  فرم وصفحه  بندی.
mekka	(mecca) مکه ، مکه  معظمه .
melancholia	سودا، مالیخولیا، افسردگی، دلتنگی، گرفتگی.
melancholic	مالیخولیائی، آدم افسرده ، سودا زده .
melancholy	مالیخولیا، سودا، سودا زدگی، غمگین .
melange	آمیزه ، ترکیب، مخلوط، آمیختگی، اختلاط.
melanic	سیاه  پوست، از سیاه  پوستان  ملانزی.
melanin	رنگ  سیاه  ولکه های سیاه  روی پوست.
melanism	سیاهی غیر طبیعی بشره ، سیاه  چردگی.
melanite	(مع. ) لعل سیاه ، حجر سیلان  سیاه .
melanize	جمع کردن  ومتمرکز کردن  ملامین ، با سیاهی علامت گذاشتن .
melanochroi	سیه  چردگان ، سیه  مویان ، نژاد سیاه  موی سبزه  روی.
melanoma	(طب) تومر سیاه  رنگ  قشر عمیق پوست.
melanosis	( طب ) سیاهی غیر طبیعی پوست.
melaphyre	(مع. ) سنگ  سیاه  آذرین .
melba toast	نان  سرخ کرده  وبرشته .
melchizedek	> ملکی صدق < کاهنی که  از ابراهیم عشر گرفت.
meld	( ورق بازی ) ورق را رو کردن ، اعلام.
melee	ستیزه ، غوغا، مغلوبه  شدن  جنگ .
melic	ترانه ای، سرودی، خواندنی.
melilot	(گ . ش. ) اکلیل الملک .
meliorate	بهتر شدن ، بهبود یافتن ، بهتر کردن ، اصلاح کردن ، ترقی دادن .
meliorative	بهتر شونده .
meliorator	بهبودی بخش.
meliorism	بهبودگرائی، بهبود طلبی.
meliorist	بهبود گرای.
mell	مخلوط کردن ، آمیختن ، فضولی کردن .
melliferous	انگبینی، عسل دار، مولد عسل.
mellifluent	سرشار از عسل، عسل دار، شیرین .
mellifluous	شیرین ، ملیح.
mellow	رسیده ، نرم، جا افتاده ، دلپذیر، مهربان .
melodeon	(مو. ) ارگ  پائی یا دستی، نوعی نی کوچک .
melodic	خوش نوا، ملیح، دلپذیر، خوش آهنگ ، دارای ملودی.
melodious	ملیح، دلپذیر، دارای ملودی.
melodist	سازنده  ملودی.
melodize	خوش آهنگ  کردن ، آهنگ  ملودی ساختن .
melodrama	نمایش توام با موسیقی وآواز که  پایانی خوش داشته  باشد، عشق خوش فرجام.
melodramatic	مربوط به  نمایش ملودرام.
melody	آهنگ  شیرین ، صدای موسیقی نوا، خنیا.
meloid	(ج. ش. ) وابسته  بخانواده  سوسک  های روغنی.
melon	خربزه ، هندوانه .
melpomene	الهه  شعر وتراژدی یونان .
melt	گداز، آب شدن ، گداختن ، مخلوط کردن ، ذوب کردن .
meltable	قابل ذوب، گداختنی.
melting point	نقطه  ذوب یا گداز.
melting pot	دیگ  ذوب فلزات.
melton	نوعی پارچه  پشمی نرم ومحکم.
member	اندام، عضو، کارمند، شعبه ، بخش، جزئ.عضو.
membership	عضویت.
membranaceous	(ج. ش. ) دارای غشائ پرده ، پرده  غشائی.
membrane	پوشه ، غشائ، شامه ، پرده ، پوست، پوسته .
membranous	پرده ای، غشائی.
memento	خاطره ، یادگاری، نشان ، یادآور.
memnetary	آنی، زودگذر، کم دوام، فانی.
memo	memorandum =.یاداشت.
memoir	یادداشت، تاریخچه ، سرگذشت، شرح حال، خاطره .
memorabilia	خاطرات.
memorable	حائز اهمیت، جالب، یاد آوردنی.
memorandum	یادداشت، نامه  غیر رسمی، تذکاریه .
memorial	یادگار، یادبود، لوحه یادبود، وابسته  به  حافظه .
memorialist	نویسنده یاد بود یا لوحه .
memorialize	برسم یادگار نگاه  داشتن ، یادآوری کردن .
memorization	حفظ کنی.
memorize	حفظ کردن ، از برکردن .یاد سپردن ، از بر کردن ، حفظ کردن ، بخاطر سپردن .
memorizer	از برکننده ، حفظ کننده .
memory	حافظه ، خاطره ، یاد، یادگار، یاد بود.حافظه .
memory access time	مدت دستیابی به  حافظه .
memory capacity	گنجایش حافظه .
memory cycle	چرخه  حافظه .
memory dump	روگرفت حافظه .
memory guard	نگهبان  حافظه .
memory location	مکان  حافظه .
memory map	نقشه  حافظه ، نگاشت حافظه .
memory protection	حفاظت حافظه .
memory snapshot	تصویر لحظه ای حافظه .
men	مردها، جنس ذکور.
menace	تهدید، چیزی که  تهدید کننده  است، مخاطره ، تهدیدکردن ، ارعاب کردن ، چشم زهره  رفتن .
menad	حوریان  زیبای ملازم دیونیسوس، زنان  باده  گسار.(maenad) ( مذهب یونان ) حوری زیبائی که  ملازم دیونیسوس بوده ، زن  باده  گسار.
menage	مدیریت، مسئولیت، خانه  داری، خانواده .
menagerie	نمایشگاه  جانوران ، جایگاه  دام ودد، دامگاه .
mend	تعمیر کردن ، مرمت کردن ، درست کردن ، رفو کردن ، بهبودی یافتن ، شفا دادن .
mendable	اصلاح پذیر.
mendacious	دروغگو، کاذب.
mendacity	دروغگوئی، کذب.
mendel's law	قانون  وراثت مندل درمورد جانوران  وگیاهان .
mendelism	عقاید مندل.
mendiant	( mendicant) گدا، درویش، دربدر، سائل، گدائی کننده .
mendicant	( mendiant) گدا، درویش، دربدر، سائل، گدائی کننده .
menial	پست، نوکر مابانه ، چاکر، نوکر، آدم پست.
meningitic	مبتلا به  مننژیت.
meningitis	( طب ) آماس پاشام مغز، مننژیت.
meniscus	شیشه ای که  از یکسو گوژ واز سوی دیگر کاو باشد، ( فیزیک ) گوژی یاکاوی سطح آب درلوله ، ( نج. ) هلال، نگارنده  هلالی.
mennonite	فرقه ای از مسیحیان  مخالف تعمید.
menopausal	وابسته  به  یائسگی.
menopause	یائسگی، بند آمدن  قاعدگی، ایست طمث، سن  یاس.
menorah	شمعدانی که  در کشتی های جنگی یهود بکار میرفته .
menorrhagia	(تش. ) خونریزی رحم، ازدیاد خون  در قاعدگی، نزف الدم رحم.
mensal	وابسته  به  میز، میزی، سفره ای.
mense	حس تمیز، ظرافت، نزاکت، افتخار، پاداش، نزاکت داشتن ، مزین  ساختن .
menses	طمث، قاعدگی زنان .
menshevik	عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه .
menstrual	وابسته  به  قاعده  گی.
