ascensive	بالا رونده ، پیش رونده ، موکد، تاکید کننده .
ascent	سربالائی، فراز، صعود، ترقی، عروج، فرازروی.
ascertain	معلوم کردن ، ثابت کردن ، معین  کردن .
ascertainable	قابل تحقیق، اثبات پذیر، محقق شدنی.
ascertainment	تحقیق، اثبات.
ascesis	ریاضت، کف نفس.
ascetic	ریاضت کش، مرتاض، تارک  دنیا، زاهد، زاهدانه .
asceticism	اصول ریاضت و مرتاضی.
ascii code	رمز اسکی.
ascites	(طب) استسقائ شکم، جمع شدن  مایع در شکم، آب آوردن  (شکم)، آماره .
asclepius	( افسانه ئ یونان  ) خدای طب.
ascorbic acid	اسید آسکوبیک ، ویتامین  C.
ascot	دستمال گردن ، شال گردن .
ascot tie	گره ئ شال گردنی، کراوات.
ascribable	نسبت دادنی، قابل اسناد.
ascribe	نسبت دادن ، اسناد دادن ، دانستن ، حمل کردن  ( بر)، کاتب، رونویس بردار.
ascription	عمل نسبت دادن  به  چیزی، اتصاف، تصدیق مالکیت.
asepsis	بی میکروبی، ضد عفونی.
aseptic	ضدعفونی شده ، بی گند.
asexual	فاقد خاصیت جنسی، غیر جنسی، بدون  عمل جنسی.
ash	(گ . ش. ) درخت زبان  گنجشک  (fraxinus)، (درجمع) خاکستر، خاکسترافشاندن  یا ریختن ، بقایای جسد انسان  پساز مرگ .
ash tray	زیرسیگاری.
ash wednesday	اولین  روز ایام روزه ئ مسیحیان .
ashamed	شرمسار، خجل، سرافکنده ، شرمنده .
ashcan	سطل زباله ، آشغالدان .
ashen	خاکستری، دارای رنگ  خاکستری، شبیه  خاکستر، مربوط به  چوب درخت زبان  گنجشک .
ashlar	سنگ  ساختمانی، سنگ  بنا.
ashore	درکنار، درساحل، بکنار، بطرف ساحل.
ashy	خاکستری.
asia	قاره ئ آسیا.
asia minor	آسیای صغیر.
asian	آسیائی.
asiatic	آسیائی، اهل آسیا.
aside	بکنار، جداگانه ، بیک  طرف، جدا از دیگران ، درخلوت، صحبت تنها، گذشته  از.
asinine	خرصفت، ( مج. ) نادان ، خر، ابله ، احمق.
asininity	خریت، حماقت، نادانی.
ask	پرسیدن ، جویا شدن ، خواهش کردن ، برای چیزی بی تاب شدن ، طلبیدن ، خواستن ، دعوت کردن .
ask ask	(ز. ع. ) توپخانه  یا آتش توپخانه ئ ضد هوائی.
askance	چپ چپ، کج، از گوشه ئ چشم، (مج. ) با چشم حقارت، با نگاه  رشگ آمیز، از روی سوئظن .
asker	متقاضی، گدا، سائل.
askesis	ریاضت، کف نفس.
askew	با گوشه ئ چشم، کج، چپ چپ، اریب وار.
aslant	بطور مایل، بسوی سراشیب، اریبی، حرکت مایل.
asleep	خواب، خفته ، خوابیده .
aslope	سرازیر.
asocial	غیر اجتماعی.
asp	(ج. ش. ) افعی، نوعی مار بنام لاتین  haje Naja.
asparagus	(گ . ش. ) مارچوبه ئ رسمی.
aspect	نمود، سیما، منظر، صورت، ظاهر، وضع، جنبه .
aspen	(گ . ش. ) درخت اشنگ ، کبوده ، صنوبر لرزان .
asperity	خشونت (در صدا)، سختی، ترشی (در مزه )، تلخی و خشونت ( دراخلاق )، نامطبوعی.
asperse	بد نام کردن ، لکه دار کردن ، هتک  شرف کردن ، اهانت وارد آوردن ، آب پاشیدن  به .
aspersion	توهین ، افترائ، آب پاشی و آب افشانی.
asphalt	قیر خیابان ، اسفالت، قیر معدنی، زفت معدنی.
asphaltite	قیر معدنی، قیر طبیعی.
asphaltum	قیر خیابان ، اسفالت، قیر معدنی، زفت معدنی.
aspheric	غیر کروی، شبیه  کره ، انحنائدار.
asphodel	(گ . ش. ) بوته ئ سریش، نرگس، سوسن  سفید.
asphyxia	(طب ) خناق، اختناق، خفگی.
asphyxiate	خفه  کردن ، مختنق کردن ، خناق پیدا کردن .
asphyxiation	خفقان ، خفه  شدن ، خفگی.
aspic	درخت زبان  گنجشک .
aspirant	جویا، طالب، داوطلب کار یا مقام، آرزومند، حروف حلقی.
aspirate	حلقی، از حلق ادائ کردن ، با نفس تلفظ کردن ، خالی کردن ، بیرون  کشیدن  ( گاز یابخار از ظرفی )، حرف H اول کلمه ای را بطور حلقی تلفظ کردن .
aspiration	دم زنی، تنفس، استنشاق، آه ، آرزو، عروج، تلفظ حرف H از حلق، شهیق.
aspirator	هواکش ( نام دستگاه  )، چرک  کش ( در جراحی )، بادبزن  هواکش.
aspire	آرزو داشتن ، آرزو کردن ، اشتیاق داشتن ، هوش داشتن  ( با after یا for یا at )، بلند پروازی کردن ، بالا رفتن ، فرو بردن ، استنشاق کردن .
aspirer	آرزو کننده ، مشتاق.
aspirin	(aspirins، aspirin. pl) آسپرین .
ass	(ج. ش. ) خر، الاغ، آدم نادان  و کند ذهن ، کون .
assafetida	(=assafoetida) انقوزه .
assail	حمله  کردن ، هجوم آوردن  بر.
assailable	هجوم پذیر، قابل حمله .
assailant	حمله  کننده .
assassin	آدمکش، قاتل.
assassinate	کشتن ، بقتل رساندن ، ترور کردن .
assassination	قتل، ترور.
assault	یورش، حمله ، تجاوز، حمله  بمقدسات، اظهار عشق، تجاوز یا حمله  کردن .
assay	سنجش، آزمایش، امتحان ، عیارگری، طعم و مزه  چشی، مزمزه ، کوشش، سعی، سنجیدن ، عیار گرفتن ، محک  زدن ، کوشش کردن ، چشیدن ، بازجوئی کردن ، تحقیق کردن .
assemblage	جمع آوری، اجتماع، انجمن ، عمل سوار کردن  (ماشین  یا موتور ).
assemble	همگذاردن ، سوار کردن .فراهم آوردن ، انباشتن ، گردآوردن ، سوار کردن ، جفت کردن ، جمع شدن ، گردآمدن ، انجمن  کردن ، ملاقات کردن .
assemble and go	همگذاری و اجرا.
assembler	همگذار.
assembly	همگذاری، مجمع.اجتماع، انجمن ، مجلس، گروه ، هیئت قانون  گذاری.
assembly language	زبان  همگذاری.
assembly line	تیمار خط، دستگاهی که  اشیائ یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندیبرسد.
assembly list	سیاهه  همگذاری.
assembly program	برنامه  همگذاری.
assemblyman	عضو مجلس قانونگذاری، عضو انجمن ، عضو مجلس.
assent	موافقت کردن ، رضایت دادن ، موافقت، پذیرش.
assentation	موافقت ( چاپلوسانه  )، رضایت ظاهری.
assert	دفاع کردن  از، حمایت کردن ، آزاد کردن ، اظهار قطعی کردن ، ادعا کردن ، اثبات کردن .ادعا کردن .
assert oneself	حقوق و امتیازات خود را بزور بدیگران  قبولاندن .
assertion	تاکید، اثبات، تائید ادعا، اظهارنامه ، اعلامیه ، بیانیه ، آگهی، اخبار، اعلان .ادعا.
assertive	اظهار کننده ، ادعا کننده ، مدعی.
assess	تشخیص دادن ، تعیین  کردن ، بستن ، مالیات بستن  بر، خراج گذاردن  بر، جریمه  کردن ، ارزیابی، تقویم کردن .
assessable	قابل ارزیابی یا تقویم.
assessment	تشخیص، تعیین  مالیات، وضع مالیات، ارزیابی، تقویم، برآورد، تخمین ، اظهارنظر.
assessor	ارزیاب، خراج گذار.
asset	چیز با ارزش و مفید، ممر عایدی، سرمایه ، دارائی، جمع دارائی شخص که  بایستی بابتدیون  او پرداخت گردد.دارائی.
asseverate	بطور جدی اظهار کردن ، تصریح کردن .
asseveration	اظهار جدی، ادعا.
assiduity	توجه ، پشتکار، استقامت، مداومت، توجه  و دقت مداوم.
assiduous	دارای پشتکار، ساعی، مواظب.
assign	واگذار کردن ، ارجاع کردن ، تعیین  کردن ، مقرر داشتن ، گماشتن ، قلمداد کردن ، اختصاص دادن ، بخش کردن ، ذکر کردن .
assignability	تخصیص دادنی، قابل تعیین .
assignable	حواله ای، واگذاردنی، قابل تعیین  و تخصیص، معین ، مشخص، معلوم.
assignation	تعیین  وقت، قرار ملاقات، واگذاری، میعاد.
assignee	وکیل، گماشته ، نماینده ، مامور، عامل.
assigner	حواله  دهنده ، واگذار کننده ، انتقال دهنده .
assignment	گمارش.واگذاری، انتقال قانونی، حواله ، تخصیص اسناد، تکلیف درسی و مشق شاگرد، وظیفه ، ماموریت.
assignment statement	حکم گمارشی.
assignor	حواله  دهنده ، واگذار کننده ، انتقال دهنده .
assimilable	جذب شدنی، قابل تحلیل در بدن ، قابل تجانس.
assimilate	یکسان  کردن ، هم جنس کردن ، شبیه  ساختن ، در بدن  جذب کردن ، تحلیل رفتن ، سازش کردن ، وفق دادن ، تلفیق کردن ، همانند ساختن .
assimilation	جذب و ترکیب غذا ( دربدن  )، تشبیه ، یکسانی.
assimilative	(=assimilatory) همجنس کننده ، هم جنس شونده ، شباهت دار.
assimilator	جذب کننده ، تحلیل برنده ، همانند سازنده .
assion	گماردن ، نسبت دادن .
assist	همدستی و یاری کردن ، دستگیری کردن ، شرکت جستن ، حضور بهم رساندن ، توجه  کردن ، مواظبت کردن ، ملحق شدن ، پیوستن  به ، حمایت کردن  از، پایمردی کردن ، دستیاری کردن ، یاور، همکاری، کمک .کمک  کردن ، مساعدت کردن .
assistance	دستیاری، پایمردی، همدستی، کمک ، مواظبت، رسیدگی.کمک ، مساعدت.
assistant	دستیار، نایب.معاون ، یاور، دستیار، بردست، ترقی دهنده .
assize	محکمه ، محکمه ئ جنائی، هیئت قضات یا منصفه ، ( درجمع ) نرخ قانونی، واحد وزن  و پیمانه ، فرمان ، مشیت.
associable	انس پذیر، قابل معاشرت، متجانس شدنی، معاشرتی، انطباق پذیر.
associate	هم پیوند، همبسته ، آمیزش کردن ، معاشرت کردن ، همدم شدن ، پیوستن ، مربوط ساختن ، دانشبهری، شریک  کردن ، همدست، همقطار، عضو پیوسته ، شریک ، همسر، رفیق.وابسته ، وابسته  کردن .
association	شرکت، انجمن ، معاشرت، اتحاد، پیوستگی، تداعی معانی، تجمع، آمیزش.انجمن ، وابستگی، وابسته  سازی.
associational	مبنی بر شرکت یا معاشرت، متداعی.
associative	انجمنی، شرکت پذیر.
associative memory	حافظه  انجمنی.
associative processor	پردازنده  انجمنی.
associative stopage	انباره  انجمنی.
associative variable	متغیر انجمنی.
assoil	(ر. ) اصل تغییر نکردنی، مجموع یا حاصل ضرب، بخشیدن ، تبرئه  کردن ، مغفرت کردن ، روسفید کردن ، آزاد کردن ، مرخص کردن ، حل کردن ، رفع کردن ، رد کردن ، تکذیب کردن ، پاک  کردن ، خالی کردن ، بخشیدن ، تقاص پس دادن .
assonance	شباهت صدا، هم صدائی، قافیه ئ وزنی یا صدائی.
assonant	هم صدا، شبیه  در صدا، مشابه  یا متجانس ( درصدا).
assort	جور کردن ، طبقه  بندی کردن ، مناسب بودن ، هم نشین  شدن .
assorted	جور شده ، همه  فن  حریف، همسر، یار، درخور، مناسب.
assortment	ترتیب، مجموعه ، دسته ، دسته  بندی، طبقه  بندی.
assuage	آرام کردن ، تخفیف دادن .
assuagement	فرونشانی، تسکین ، تخفیف.
assuasive	آرام کننده ، نشاننده ، ساکت کننده ، مسکن .
assume	فرض کردن ، پنداشتن ، گرفتن .بخود گرفتن ، بخود بستن ، وانمود کردن ، تظاهر کردن ، تقلید کردن ، فرض کردن ، پنداشتن ، بعهده  گرفتن ، تقبل کردن ، انگاشتن .
assuming	خودبین ، از خود راضی، متکبر، لاف زن ، پرمدعا.
assumpsit	تعهد، تقبل، مقاطعه  کاری، فرض، خودبینی، تقبل دیون  دیگری، (حق. )ادعای خسارت.
assumption	فرض، پنداشت.فرض، خودبینی، غرور، اتخاذ، قصد، گمان ، (با A)جشن  صعود مریم باسمان ، انگاشت.
assumptive	فرضی، فرض مسلم شده ، مغرور، متکبر.
assurance	پشتگرمی، اطمینان ، دلگرمی، خاطرجمعی، گستاخی، بیمه (مخصوصا بیمه  عمر)، تعهد، قید، گرفتاری، ضمانت، وثیقه ، تضمین ، گروی.
assure	اطمینان  دادن ، بیمه  کردن ، مجاب کردن .
assured	خاطرجمع، مطمئن ، امن ، محفوظ، جسور، مغرور، بیمه  شده ، محرم.
assuredly	مطمئنا.
assurer	بیمه  کننده ئ عمر، اطمینان  دهنده ، مطمئن  سازنده .
assuror	بیمه  کننده ئ عمر، اطمینان  دهنده ، مطمئن  سازنده .
assyria	آشور، کشور آشور.
assyrian	آشوری، زبان  آشوری، اهل کشور آشور.
assyriologist	متخصص در زبان  و تاریخ و هنر آشور.
assyriology	علم آشور شناسی، مطالعه ئ زبان  و هنر و تاریخ آشور.
astable	ناپایا، ناپایدار.
astable noltivibrator	نوسان  ساز ناپایا.
astar board	در سمت راست کشتی ( وقتی از عقب بجلو نگریسته  شود).
astatic	بی تعادل، ناپایدار.
aster	(گ . ش. ) ستاره ، گل ستاره ای، مینا، گل مینا.
asteria	نوعی سنگ  قیمتی، یاقوت کبود.
asteriated	متشعشع، پرتودار، دارای اشعه ئ ستاره  مانند.
asterisk	نشان  ستاره  (بدین  شکل *)، با ستاره  نشان  کردن .دخشه ، ستاره .
asterism	نشان  ستاره ، هر چیزی شبیه  ستاره ، صورت فلکی، برج، دسته ای از ستارگان ، (نج. ) روشنائی و نور، بشکل ستاره ئ پنج پر.
astern	درعقب کشتی، بطرف عقب، پسین .
asteroid	ستارک ، سیارک ، خرده  سیاره ، (درجمع) نوعی آتشبازی که  شکل ستاره  دارد، شبیه  ستاره ، ستاره  مانند، ستاره ای، سیارات صغار مابین  مریخ و مشتری، شهاب آسمانی.
asthenia	سستی، ضعف، ناتوانی.
asthenic	ضعیف، سست، ناتوان .
asthma	تنگی نفس، نفس تنگی، آسم، آهو.
asthmatic	تنگ  نفس، دچار تنگی نفس، آسمی.
astigmatic	(تش. ) دچار بی نظمی در جلیدیه ئ چشم، نامنظمی عدسی چشم.
astigmatism	( طب ) بی نظمی در جلیدیه ئ چشم.
astingency	گسی، خاصیت قبض (مزاج)، سفتی، سختی، تندی، درشتی، خشونت.
astir	بیرون  از بستر، در جنبش، در حرکت، فعال.
astomatal	بی دهان ، فاقد دهان .
astomatous	بی دهان .
astonied	گیج، بیحس، کر.
astonish	متحیر کردن ، گیج کردن .
astonishment	شگفتی، سرگشتگی، حیرت، بیهوشی، حیرانی.
astound	گیج، متحیر، مبهوت کردن .
astrachan	(جغ. ) حاجی طرخان ، پوست بخارا، پوست قره  کل.
astraddle	با پاهای از هم گشاده  (مثل سوار اسب شدن )، دارای پای گشاد، گشادگشاد.
astrakhan	(جغ. ) حاجی طرخان ، پوست بخارا، پوست قره  کل.
astral	ستاره ای، شبیه  ستاره ، علوی.
