mind reading	کشف افکار دیگران .
mindful	متفکر، اندیشناک ، در فکر.
mindless	بیفکر.
mine	کان ، معدن ، نقب، راه  زیر زمینی، ( نظ. ) مین ، منبع، مامن ، مال من ، مرا، معدن  حفر کردن ، استخراج کردن  یا شدن ، کندن .
minelayer	کشتی مین  گذار.
mineral	ماده  معدنی، کانی، معدنی، آب معدنی، معدن .
mineral oil	روغن  معدنی یانفت.
mineral pitch	اسفالت، قیر معدنی.
mineral water	آب معدنی.
mineralize	معدنی کردن ، تبدیل بسنگ  معدن  کردن ، مواد معدنی جمع کردن .
mineralogical	مربوط به  معدن  شناسی.
mineralogist	معدن  شناس.
mineralogy	مبحث معدن  شناسی، کان  شناسی.
minerva	( روم قدیم ) الهه ، صنایع یدی، خدای پزشکی.
minestrone	سوپ غلیظ سبزی ولوبیا وماکارونی.
minesweeper	( نظ. ) کشتی مین  جمع کن .
minever	( miniver) خز سفید، قاقم.
ming	بخاطرآوردن ، ذکر کردن ، مخلوط کردن .
mingle	ممزوج شدن ، آمیختن ، بخاطر آوردن ، ذکر کردن ، مخلوط کردن .
miniature	کوچک .نقاشی باتذهیب، مینیاتور، کوچک ، کوتاه .
miniaturist	مینیاتور ساز.
miniaturization	کوچک  سازی.مینیاتورسازی.
miniaturize	کوچک  کردن ، بصورت مینیاتور در آوردن .
miniaturized	کوچک  شده .
minicab	اتومبیل کوچک  مخصوص تاکسی.
minicam	(minicamera) دوربین  خیلی کوچک .
minicamera	(minicam) دوربین  خیلی کوچک .
minicomputer	کامپیوتر کوچک .
minify	کوچک  کردن ، خرد ساختن .
minikin	خرد، ریز، ظریف، کوچولو، نازدار، عزیز.
minim	وابسته  به حداقل، یک  ششم دراکم، چکه ، قطره ، جانور بسیار ریز، آدم کوتوله ، نقطه ، حداقل، چیز کم اهمیت وخرد، کوچکترین  ذره ، هر چیز کوچک ، خرد، ذره ، کمترین .
minimal	کمین .
minimal function	تابع کمین .
minimalization	کمینه  سازی.
minimization	کم انگاری، کوچک  شماری، کمینه  سازی.
minimize	کمینه  ساختن .کمینه  کردن ، به  حداقل رساندن ، کوچک  شمردن ، دست کم گرفتن .
minimizer	کم انگار، کوچک  شمار.
minimum	کمینه ، حداقل.کمترین ، دست کم، حداقل، کمینه ، کهین .
mininformation	اطلاع یا خبر نادرست.
mining	کان  کنی، مین  گذاری، معدن  کاری، استخراج معدن .
minion	شخص یا جانور سوگلی، نوکریا وابسته  چاپلوس، معشوق.
minister	(.n):وزیر، وزیر مختار، کشیش. (.vtandvi): کمک  کردن ، خدمت کردن ، پرستاری کردن ، بخش کردن .
minister plenipotentiary	نماینده  سیاسی که  زیر دست سفیرکبیر است ولی قدرت تمام دارد، وزیر مختار.
minister resident	سفیر مقیمی که  زیردست سفیر تام الاختیاراست.
ministerial	وابسته  به  وزیر یا کشیش، اداری.
ministrant	خدمت کننده ، خادم.
ministration	وزارت، تهیه ، اجرائ، اداره ، خدمت.
ministry	وزارت، وزیری، دستوری، وزارتخانه  ( باthe).
minium	سرنج، شنگرف، شنجرف قرمز، اکسید قرمز، خاک  سرخ، گل اخری بفرمول O4 Pb3.
miniver	( minever) خز سفید، قاقم.
mink	(ج. ش. ) مینک ، سمور یا راسو.
minnow	(ج. ش. ) ماهی گول، کپور، ماهی قنات.
minoan	مربوط به تمدن  باستان  عصر مفرغ جزیره  کرت.
minor	کمتر، کوچکتر، پائین  رتبه ، خردسال، اصغر، شخص نابالغ، محزون ، رشته  فرعی، کهاد، صغری، در رشته  ثانوی یا فرعی تحصیل کردن ، کماد.کهاد، خرد، صغیر.
minor change	خرد تغییر.
minor cycle	خرد چرخه ، چرخه  خرد.
minor league	دسته  یا گروه  فرعی ورزشی، تیم های کودکان  یا تازه  کارها.
minor order	صفوف روحانی پائین  درجه .
minor party	حزب اقلیت.
minor term	صغرای قیاس منطقی.
minorca	جزیره  مینورکا در مدیترانه ، ( ج. ش. ) مرغ خانگی سواحل مدیترانه .
minority	کهین ، اقلیت، بخش کمتر، عدم بلوغ.اقلیت.
minotaur	( افسانه  یونان ) جانوری که  نیمی از بدنش گاو ونیم دیگرش انسان  بودن .
minstrel	خنیاگر، نوازنده سیار، شاعر، نقال.
minstrelsy	نوازندگی سیار، نقالی، داستانسرائی.
mint	ضرابخانه ، سکه  زنی، ضرب سکه ، سکه  زدن ، اختراع کردن ، ساختن ، جعل کردن ، (گ . ش. ) نعناع، شیرینی معطر با نعناع، نو، بکر.
mint julep	شربت جلاب، شربت محرک  یا مقوی.
mintage	ضرب سکه ، حق ضرب مسکوکات، سکه ، اختراع.
minterm	کمین  لفظ.
minuend	(ر. ) کاهش یاب، مفروق منه .کاهشیاب، مفروق منه .
minuet	رقص گام آهسته  قرون   و  میلادی.
minus	منها.منهای، منها، کمتر، کم شد با، علامت منفی.
minus cule	کوچک ، خرد، مصغر، ریز، جزئی، حرف کوچک .
minus sign	علامت منها.علامت منها یا منفی.
minute	(.n.vi.adj): دقیقه ، دم، آن ، لحظه ، پیش نویس، مسوده ، یادداشت، ( بصورت جمع ) گزارش وقایع، خلاصه  مذاکرات، خلاصه  ساختن ، صورت جلسه  نوشتن ، پیش نویس کردن ، (.adj): بسیار خرد، ریز، جزئی، کوچک .
minute hand	عقربه  دقیقه  شمار ساعت.
minuteman	( در انقلاب آمریکا ) داوطلبانی که  متعهد بودند بمحض احضار حاضر بخدمت نظام شوند.
minutes	صورت جلسه ، خلاصه  مذاکرات.
minutie	جزئیات، فروع.
minx	دختر گستاخ، زن  هرزه ، زن  هر جائی، سگ  دست آموز.
miocene	( miocenic) ( ز. ش. ) وابسته  به  دوره  سوم (tertiary).
miocenic	(miocene) ( ز. ش. ) وابسته  به  دوره  سوم (tertiary).
miosture	رطوبت.
miracle	معجزه ، اعجاز، واقعه  شگفت انگیز، چیز عجیب.
miraculous	معجزه  آسا.
mirage	سراب، کوراب، نقش بر آب، امر خیالی، وهم.
mire	گل وشل، باتلاق، کثافت، لجن ، گرفتاری، درمنجلاب فرو بردن ، در گل فرو بردن  یارفتن .
mirror	آئینه ، درآینه  منعکس ساختن ، بازتاب کردن .
mirth	خوشی، خوشحالی، نشاط، شادی، عیش، شنگی.
mirthful	شاد وخرم، شنگول.
mirthfulness	شادی ونشاط.
miry	لجنی، آلوده .
mis	پیشوندی است بمعنی غلط - اشتباه - نادرست - بد- سوئ، دشمنی.
misadventure	رویداد ناگوار، حادثه  ناگوار، بدبختی، بلا.
misalliance	وصلت ناجور، اتحاد وائتلاف نامناسب.
misanthrope	مردم گریز، انسان  گریز.
misanthropic	مربوط به  انسان  گریزی.
misapplication	استعمال بیجا، اسناد غلط، سوئ استعمال.
misapply	بطور غلط بکار بردن ، بیموقع بکار بردن .
misapprehend	درست نفهمیدن ، بد فهمیدن ، نادرست فهمیدن .
misapprehension	سوئ تفاهم، عدم درک .
misappropriate	اختلاس کردن .
misbecome	نازیبابودن ، نیامدن  به (مثل لباس)، زیبنده نبودن ، ناجوربودن برای، نامناسب بودن  برای.
misbegot	( misbegotten) ناحق، اولاد نامشروع ( حرامزاده  ).
misbegotten	( misbegot) ناحق، اولاد نامشروع ( حرامزاده  ).
misbehave	بدرفتاری کردن ، درست رفتار نکردن ، بی ادبی کردن .
misbehavior	( misbehaviour) بدرفتاری، سوئ رفتار، جفا.
misbehaviour	( misbehavior) بدرفتاری، سوئ رفتار، جفا.
misbelief	اعتقاد خطا، نا ایمانی.
misbelieve	نا ایمان  شدن ، اعتقاد خطا پیدا کردن ، بی اعتقاد شدن .
misbeliever	ناایمان ، بی اعتقاد، ملحد.
misbrand	مارک  یا علامت دروغی گذاردن ، بطریق غلط داغ کردن .
miscalculate	اشتباه  حساب کردن ، پیش بینی غلط کردن .
miscalculation	محاسبه  اشتباه ، پیش بینی غلط.
miscall	اشتباهی صدا کردن ، غلط نامیدن .
miscarriage	بینتیجگی، عدمتوفیق، حادثه  ناگوار، سقط جنین  غیر عمدی.
miscarry	بجائی نرسیدن ، نتیجه ندادن ، عقیم ماندن ، صدمه  دیدن ، اشتباه  کردن ، بچه  انداختن ( در اثر کسالت وبطور غیر عمدی ).
miscast	بناحق انداختن ، حساب غلط کردن ، ( درنمایش ) بد بازی کردن ، برای نقش خود مناسبنبودن .
miscegenation	ازدواج سفید پوست با فردی از نژاد دیگر.
miscellaneous	گوناگون ، متفرقه .متفرقه .
miscellanist	نویسنده  مطالب مختلف.
miscellany	مجموعه ای از مطالب گوناگون ، متنوعات.
mischance	بدبختی، بدشانسی، رویداد بد، حادثه  ناگوار.
mischief	بدسگالی، موذیگری، اذیت، شیطنت، شرارت.
mischievous	بدسگال، موذی، شیطان ، بدجنس.
miscibility	قابلیت آمیختن  و اختلاط بدون  از دست دادن  خواص خود.
miscible	مخلوط شدنی، قابل اختلاط، حل پذیر.
misconceive	تصور غلط کردن ، درست نفهمیدن ، بد فهمیدن .
misconception	تصور غلط.
misconduct	خلاف کاری، سوئ رفتار، بد اخلاقی، بدرفتاری.
misconsture	بد تعبیر کردن ، بد تفسیر کردن ، دیر فهمیدن .
miscount	غلط شمردن ، بد حساب کردن ، بد تعبیر کردن .
miscreant	بی وجدان ، ( آدم ) پست، ( آدم) خدا نشناس، ( شخص ) بی دین ، رافضی، بدعت گذار، خبیث.
miscreate	بد آفریدن ، بد ساختن ، ناقص الخلقه  ساختن .
miscue	سهو، بخطا زدن  ( گوی بیلیارد )، اشتباه  کردن ، خطا.
misdeal	غلط دادن  ( در ورق )، برگ  عوضی.
misdeed	بدکرداری، خلاف، بزه ، جرم، گناه ، بدرفتاری، سوئ عمل.
misdeem	بدقضاوت کردن ، سوئ ظن  داشتن ، شک .
misdemeanor	( misdemeanour) گناه ، بزه ، تخطی از قانون .
misdemeanour	( misdemeanor) گناه ، بزه ، تخطی از قانون .
misdirect	راهنمائی غلط کردن ، گمراه  کردن .
misdirection	راهنمائی غلط، گمراهی، عنوان  غلط.
misdo	بدانجام دادن ، ناصحیح انجام دادن ، کشتن .
miseenscene	صحنه  سازی، کارگردانی وتنظیم صحنه  تاتر، محیط کلی.
miser	آدم خسیس.
miserable	بدبخت، تیره  روز، تیره  بخت.
miserly	چشم تنگ ، خسیس.
misery	بدبختی، بیچارگی، تهی دستی، نکبت، پستی.
misestimate	غلط برآورد کردن ، بناحق تقویم کردن .
misfeasance	( حق. ) سوئ استفاده  از اختیار قانونی، خطا.
misfeed	سوئ خورد، بد خوراندن .
misfile	بطور غلط یا درمحل غیر مناسب بایگانی کردن .
misfire	درنرفتن  ( گلوله  یا بمب ).
misfit	غیر متجانس با محیط، ناجور، نخاله .
misfortune	بدبختی، بیچارگی، بدشانسی.
misgive	بیمناک  بودن ، شبهه  دار کردن ، ترسناک  کردن .
misgiving	بیم، شبهه ، عدم اطمینان ، ترس، بدگمانی.
misgovern	بد اداره  کردن .
misguide	گمراه  کردن ، بد راهنمائی کردن .
mishandle	بدبکار بردن ، بد اداره  کردن .
mishap	رویداد ناگوار، بدبختی، قضا، حادثه  بد.
mishmash	(=hodgepodge) مخلوط، آش شله  قلمکار.
misinform	گمراه  کردن ، اطلاع غیر صحیح دادن .
misinterpret	بغلط تفسیر کردن .
misjoinder	( حق. ) اتحاد ناصحیح وتبانی اصحاب دعوی.
misjudge	بدقضاوت کردن ، بد داوری کردن .
misknow	بی اطلاع بودن  از، بد شناختن ، نفهمیدن .
mislay	گم کردن ، جا گذاشتن  ( چیزی ).
mislead	گمراه  کردن ، باشتباه  انداختن ، فریب دادن .
mislike	تنفر داشتن  از، بد دانستن ، انزجار.
mismanage	بد اداره  کردن ، بدگرداندن ، بد درست کردن .
mismarriage	پیوند نامناسب، عروسی ناجور.
mismatch	ازدواج ناجور، متناسب نبودن ، ناجور بودن ، بهم نخوردن .عدم مطابقت.
mismate	وصلت نامناسب کردن ، بهم نخوردن .
misname	بنام اشتباهی صدا کردن ، دشنام دادن .
misnomer	نام غلط، نام عوضی، اسم بی مسمی.
misogamist	بیزار از ازدواج.
misogamy	بیزاری از ازدواج.
misogyny	تنفر از زن .
misology	بیزاری از علم ودانش وخرد، دانش گریزی.
misoneism	نوگریزی، دشمنی وعداوت با هر چیز نو وجدید یا تغییریافته ، مخالف با نظم نوین  یااصلاحات تازه .
misplace	درجای عوضی گذاشتن ، گم کردن ، جا گذاشتن .
misplay	بازی بد واز روی ناشیگری، غلط بازی کردن .
misprint	غلط چاپی کردن ، غلط چاپی.
misprize	ناچیز شمردن ، کم بها شمردن ، اهانت.
mispronounce	غلط تلفظ کردن .
misquotation	نقل قول غلط.
misquote	غلط نقل کردن ، بد نقل کردن .
misread	بد خواندن ، غلط خواندن .بد تعبیر کردن ، بد خواندن ، بد ترجمه  کردن ، غلط خواندن .
misreckon	بد حساب کردن ، بد شمردن ، حساب غلط کردن .
misremember	غلط واشتباه  بخاطر آوردن ، فراموش کردن .
misreport	اشتباه  گزارش دادن .
misrepresent	بدنمایش دادن ، بدجلوه  دادن ، مشتبه  کردن .
misrule	درهم وبرهمی، آشوب، سوئ اداره .
miss	(.n.vt.vi)از دست دادن ، احساس فقدان  چیزی راکردن ، گم کردن ، خطا کردن ، نداشتن ، فاقدبودن (.n): دوشیزه .
missal	کتاب نماز، کتاب دعا.
missend	اشتباها فرستادن .
misshape	تغییر شکل دادن ، بد شکل کردن .
missile	اسلحه  پرتاب کردنی، گلوله ، موشک ، پرتابه .
missile man	موشک  انداز.
missilery	( missilry) موشک  شناسی، مبحث ساختمان  وپرتاب موشک .
missilry	( missilery) موشک  شناسی، مبحث ساختمان  وپرتاب موشک .
missing	گم، مفقود، ناپیدا.
missing link	حلقه  مفقوده .
mission	بماموریت فرستادن ، وابسته  به  ماموریت، ماموریت، هیئت اعزامی یا تبلیغی.ماموریت.
mission time	مدت ماموریت.
missionary	مبلغ مذهبی، وابسته  به  مبلغین ، وابسته  به  هیئت اعزامی.
missioner	میسیونر، مبلغ مذهبی.
missive	نامه  رسمی.
misspell	بااملای غلط نوشتن ، املای غلط بکار بردن .
misspelling	غلط املائی.
misspend	تلف کردن ، برباد دادن ، ناروا خرج کردن .
