object	مقصود، شیئ.چیز، شیی، موضوع، منظره ، هدف، مفعول، کالا، اعتراض کردن ، مخالفت کردن .
object code	برنامه  مقصود، دستورالعملهای مقصود.
object computer	کامپیوتر مقصود.
object deck	دسته  کارت مقصود.
object language	زبان  مقصود.
object machine	ماشین  مقصود.
object module	واحد مقصود.
object program	برنامه  مقصود.
object routin	روال مقصود.
objectify	خاصیت و ماهیت چیزی رامعین  کردن ، بنظر آوردن ، بصورت مادی و خارجی مجسم کردن .
objection	ایراد، اعتراض، مخالفت، استدلال مخالف.
objective	مقصود، هدف، عینی، معقول.قابل مشاهده ، بی طرف، علمی و بدون  نظر خصوصی، حالت مفعولی، برونی، عینی، هدف، منظور.
objective complement	(د. ) اسم یا صفت یا ضمیرمکمل صفت موضحه  در مسندالیه ، مکمل موضوع.
objectivism	برون  گرائی، عین  گرائی فلسفه  مادی، ادبیات و هنر مادی، مادی گرائی.
objectivity	عینی بودن ، مادیت، هستی، واقعیت، بیطرفی و بی نظری.
objurgate	تقبیح کردن ، سخت مورد انتقاد قرار دادن .
oblate	پهن  شده  در قطبین ، پخت.
oblation	خیرات، اهدا نان .
obligate	در محظور قرار دادن ، متعهد و ملتزم کردن ، ضامن  سپردن ، ضروری.
obligation	التزام، محظور، وظیفه .
obligatory	الزامی، فرضی، واجب، ( حق. ) لازم، الزام آور.
oblige	مجبور کردن ، وادار کردن ، مرهون  ساختن ، متعهد شدن ، لطف کردن .
obligee	متعهدله ، بستانکار، راهن .
obliging	آماده  خدمت، حاضر خدمات، مهربان ، اجباری، الزامی.
obligor	بدهکار، متعهد، مقروض.
oblique	مایل، مورب.اریب، مایل، غیر مستقیم، منحرف، حاده  یا منفرجه .
oblique angle	زاویه  تند ( حاده  ) یا باز ( منفرجه ).
obliquity	انحراف اخلاقی، گمراهی، کجی.
obliterate	ستردن ، محو کردن ، زدودن ، پاک  کردن ، معدوم کردن .
oblivion	فراموشی، نسیان ، از خاطر زدائی، گمنامی.
oblivious	فراموشکار، بی توجه .
oblong	مستطیل، دراز، دوک  مانند، کشیده ، نگاه  ممتد.
obloquy	بدگوئی، ناسزاگوئی، سرزنش، افترا.
obnoxious	گزندآور، مضر، زیان  بخش، نفرت انگیز، منفور.
obnubilate	در زیر ابر پوشاندن ، ابری کردن ، تخدیر شدن .
oboe	(مو. ) قره نی.
oboeist	(oboist) قره نی زن ، فلوت زن .
oboist	(oboeist) قره نی زن ، فلوت زن .
obovate	بشکل تخم مرغ وارونه .
obscene	زشت و وقیح، کریه ، ناپسند، موهن ، شهوت انگیز.
obscenity	وقاحت، قباحت، زشتی.
obscurant	نامفهوم، پیچیده ، بغرنج، مخالف اصلاحات.
obscurantism	تاریک  اندیشی، مخالفت با روشنفکری، مخالفت با علم و معرفت، کهنه  پرستی، سبک  نگارش مبهم.
obscure	تیره ، تار، محو، مبهم، نامفهوم، گمنام، تیره  کردن ، تاریک  کردن ، مبهم کردن ، گمنام کردن .
obscurity	تیرگی، تاری، ابهام، گمنامی.
obsequious	چاپلوس، متملق، سبزی پاک  کن ، فرمانبردار.
obsequy	مجلس ترحیم یا تجلیل متوفی، فرمانبرداری.
observable	قابل مراعات، قابل مشاهده ، قابل گفتن .
observance	رعایت.
observant	مراعات کننده ، مراقب، هوشیار.
observation	مشاهده ، ملاحظه ، نظر.
observatory	رصد خانه ، زیچ.
observe	رعایت کردن ، مراعات کردن ، مشاهده  کردن ، ملاحظه  کردن ، دیدن ، گفتن ، برپاداشتن (جشن  و غیره ).
observer	مشاهده  کننده ، مراقب، پیرو رسوم خاص.
obsess	آزار کردن ، ایجاد عقده  روحی کردن .
obsession	عقده  روحی، فکر دائم، وسواس.
obsessive	عقده ای، دستخوش یک  فکر یا میل قوی.
obsolesce	کهنه شدن ، منسوخ شدن ، از رواج افتادن .
obsolescence	کهنگی، منسوخی، متروکی، از رواج افتادگی.
obsolescent	کهنه ، منسوخ.
obsolete	مهجور، غیرمتداول، متروک .منسوخ، مهجور، متروکه ، کهنه ، از کار افتاده .
obstacle	گیر، مانع، رداع، سد جلو راه ، محظور، پاگیر.
obstetrician	ماما، متخصص زایمان ، قابله ، پزشک  متخصص زایمان .
obstinacy	خیره  سری، سرسختی، لجاجت.
obstinate	کله  شق، لجوج، سرسخت، خود رای، خیره سر.
obstreperous	غوغائی، پرهیاهو، پر سر و صدا، لجوج، دعوائی.
obstruct	مسدود کردن ، جلو چیزی را گرفتن ، مانع شدن ، ایجاد مانع کردن ، اشکالتراشی کردن .
obstruction	انسداد، منع، جلو گیری، گرفتگی.
obstructionism	اشکالتراشی، خرابکاری.
obstructive	مسدود کننده ، اشکاتراش.
obtain	بدست آوردن .بدست آوردن ، فراهم کردن ، گرفتن .
obtainable	بدست آوردنی، قابل حصول.
obtest	التماس کردن ، بشهادت طلبیدن ، اعتراض کردن .
obtrude	بدون  تقاضا چیزی را مطرح کردن ، مزاحم شدن ، متحمل شدن  بر، جسارت کردن .
obtruder	(obtrusive) مزاحم، فضول.
obtrusive	(obtruder) مزاحم، فضول.
obturate	مسدود کردن ، بستن ، مانع شدن ، گرفتن .
obtuse	بیحس، کند ذهن ، منفرجه ، زاویه   تا  درجه .
obverse	روی سکه ، روی اسکناس، روی هر چیزی، طرف مقابل، ( من. ) قضیه  تالی، معکوس.
obviate	مرتفع کردن ، رفع کردن ، رفع نیاز کردن .
obviation	رفع، از بین  بردن .
obvious	آشکار، هویدا، معلوم، واضح، بدیهی، مرئی، مشهود.
obvolute	رویهم افتاده ، منقض شده .
ocarina	(مو. ) نوعی آلت موسیقی شبیه  نای.
occasion	موقع، مورد، وهله ، فرصت مناسب، موقعیت، تصادف، باعث شدن ، انگیختن .
occasional	وابسته  به  فرصت یا موقعیت، مربوط به  بعضی از مواقع یا گاه  و بیگاه .
occasionally	گهگاه ، گاه  و بیگاه ، بعضی از اوقات.
occident	باختر، غرب، مغرب، مغرب زمین ، اروپا، باختری.
occidentalism	پیروی از فرهنگ  و تمدن  باختری.
occipital bone	(تش. ) استخوان  قمحدوه .
occiput	(تش. ) استخوان  قمحدوه ، استخوان  پس سر.
occlude	بستن ، مسدود کردن ، خوردن .
occlusion	انسداد، بسته  شدگی، جفت شدگی(دندانها).
occult	از نظر پنهان  کردن ، مخفی کردن ، پوشیده ، نهانی، سری، رمزی، مکتوم، اسرار آمیز، مستتر کردن .
occultism	روش یا فلسفه  رمز وسر.
occupancy	اشغال، تصرف، سکنی، سکونت، اشغال مال.
occupant	ساکن ، مستاجر، اشغال کننده .
occupation	اشغال، تصرف، حرفه .شغل، پیشه ، مربوط به  حرفه ، اشغال، تصرف.
occupational therapy	درمان  بوسیله  اشتغال بکار، کاردرمانی.
occupier	اشغال کننده ، ساکن .
occupy	اشغال کردن ، سرگرم کردن ، مشغول داشتن .اشغال کردن ، تصرف کرد.
occur	رخ دادن ، واقع شدن ، اتفاق افتادن .رخ دادن ، اتفاق افتادن ، خطور کردن .
occurrence	رخداد، وقوع، اتفاق، تصادف، رویداد، پیشامد، واقعه .رویداد، خطور.
ocean	اقیانوس.
oceangoing	اقیانوس پیما.
oceania	اقیانوسیه .
oceanic	اقیانوسی.
oceanid	حوری دریائی.
oceanographer	اقیانوس شناس.
oceanographic	مربوط به  اقیانوس شناسی.
oceanography	شرح اقیانوس ها، شرح دریاها، اقیانس شناسی.
oceanus	(افسانه  یونان  ) خدای دریا، خدای اقیانوس.
ocellate	(ocellated) ریز چشم، دارای چشمها یا خالهای رنگارنگی.
ocellated	(ocellate) ریز چشم، دارای چشمها یا خالهای رنگارنگی.
ocelot	(ج. ش. ) پلنگ  راه  راه  آمریکائی(pardalis Felis).
ocher	(ochre) خاک  سرخ، گل اخری، با گل اخری رنگ  کردن .
ochlocracy	حکومت توده  خلق.
ochre	(ocher) خاک  سرخ، گل اخری، با گل اخری رنگ  کردن .
ochrea	(ocrea) (گ . ش. ) نیامکامل در قاعده  دمبرگ ، نیام.
ocrea	(ochrea) (گ . ش. ) نیامکامل در قاعده  دمبرگ ، نیام.
octagon	هشت وجهی، هشت گونه ، چیز هشت گوشه .
octahedral	دارای هشت سطح.
octahedron	جسم هشت سطحی.
octal	هشت هشتی.
octal digit	رقم هشت هشتی.
octal notation	نشان  گذاری هشت هشتی.
octal number	عدد هشت هشتی.
octal numeral	رقم هشت هشتی.
octamerous	هشت عضوی، هشت گانه ، هشت عددی.
octameter	هشت وتدی، (بدیع ) دارای هشت وتد یا وزن .
octane	(ش. ) هیدروکربن  های مایع و پارافینی ایزومریک  بفرومول 81C8H، سوخت ماشینی.
octant	یک  هشتم.
octave	(مو. ) شعر هشت هجائی، نت های هشتگانه  موسیقی.
octavo	ورق بزرگ  کاغذ هشت برگی.
octet	هشتگانه ، دسته  خوانندگان  یا نوازندگان  هشت نفری، آهنگ  یا نوت اکتاو.هشتائی.
october	ماه  اکتبر.
octodecillion	عدد یک  با  صفر.
octogenarian	هشتاد ساله ، وابسته  به  آدم  ساله .
octoploid	هشت لا، هشت گانه .
octopus	(ج. ش. ) چرتنه ، روده  پای، هشت پا، هشت پایک ، اختپوس.
octosyllabic	هشت هجائی، دارای هشت هجا.
ocular	چشمی، بصری، باصره ای، وابسته  به  دید چشم، فطری.
oculist	چشم پزشک ، عینک  ساز.
od	سوگند ملایم، بخدا.
odd	(. interj):سوگند ملایم، بخدا، (.adj): طاق، تک ، فرد، عجیب و غریب، آدم عجیب، نخاله .فرد، عجیب.
odd even check	مقابله  فرد و زوج.
odd parity	توازن  فرد.
odd parity check	بررسی توازن  فرد.
oddball	عجیب و غریب.
oddity	چیز عجیب و غریب، غرابت.
oddment	چیزهای متفرقه ، تکه  و پاره ، چیز باقیمانده .
odds	نابرابری، فرق، احتمال و وقوع، تمایل بیک  سو، احتمالات، شانس، عدم توافق، مغایرت.
odds and ends	خرت و پرت، تکه  وپاره ، چیز، باقیمانده .
oddson	بیشتر محتمل، محتمل به  برد یا موفقیت.
ode	قطعه  شعر بزمی، غزل، چکامه ، قصیده .
odin	(افسانه  اسکاندیناوی) خدای خدایان .
odious	کراهت آور، نفرت انگیز.
odium	نفرت، دشمنی، عداوت، رسوائی، زشتی، بدنامی.
odometer	کیلومتر شماراتومبیل و غیره .
odontoblast	سلول های عاج ساز، سلول دندانی.
odontoglssum	(گ . ش. ) جنسی از ثعلب های آمریکائی.
odontoid	مانند دندان ، وابسته  بزائده  دندانی.
odontologist	دندان  شناس.
odontology	مبحث دندان ، دندان  شناسی، دندان  پزشکی.
odor	(odour) بو، رایحه ، عطر، عطر و بوی، طعم، شهرت.
odorant	معطر، چیز خوشبو.
odoriferous	بدبو، زننده ، بودار، دارای بو.
odorize	معطر و خوشبو ساختن .
odorless	بیبو.
odorous	بودار، بدبو، متعفن .
odour	(odor) بو، رایحه ، عطر، عطر و بوی، طعم، شهرت.
odyssey	قطعه  منظوم رزمی منسوب به  هومر شاعر یونانی حاوی شرح مسافرتهای پر حادثه  'ادیسه '.
oedipal	وابسته  به  احساسات و علائق کودکان   تا  ساله  نسبت بوالدین  جنس مخالف خود.
oedipus	(افسانه  یونان ) 'ادیپوس'.
oedipus complex	(ر. ش. ) احساسات محبت آمیز بچه  نسبت به  والدین  جنس مخالف خود.
oeuvre	کار عمده ، کار حیاتی، اثرادبی.
of	از، از مبدا، از منشا، از طرف، از لحاظ، در جهت، در سوی، درباره ، بسبب، بوسیله .
ofentimes	غالب اوقات.
off	قطع، خاموش، ملغی، پرت، دور.از محلی بخارج، بسوی (خارج)، عازم بسوی، دورتر، از یک  سو، از کنار، از روی، از کنار، خارج از، مقابل، عازم، تمام، کساد، بیموقع، غیر صحیح، مختلف.
off and on	تناوب، بطور متناوب، گاهی.
off center	خارج از مرکز.
off color	(colored off) دارای رنگ  ناجور، دارای رنگ  مغایر، خل.
off colored	(color off) دارای رنگ  ناجور، دارای رنگ  مغایر، خل.
off duty	خارج از خدمت.
off hook	قطع شده ، رها شده .
off of	=off.
off side	(دربازی فوتبال و غیره ) خارج از خط.
off the record	محرمانه  و خصوصی ( نه  برای انتشار).
off time	وقت آزاد، مرخصی.
off white	رنگ  زرد کمرنگ  یا کرم نزدیک  رنگ  سفید.
off year	سال کم محصول، سال کم فعالیت، سال کسادی.
offal	آشغال، آخال، کف، مواد زائد، لاشه .
offbeat	قطعه  موسیقی ناهماهنگ ، مغایر، خل.
offence	( offense) گناه ، تقصیر، حمله ، یورش، هجوم، اهانت، توهین ، دلخوری، رنجش، تجاوز، قانون  شکنی- بزه .
offend	تخطی کردن ، رنجاندن ، متغیر کردن ، اذیت کردن ، صدمه  زدن ، دلخور کردن .
offender	متخلف، تخطی کننده ، متجاوز.
offense	(offence) گناه ، تقصیر، حمله ، یورش، هجوم، اهانت، توهین ، دلخوری، رنجش، تجاوز، قانون  شکنی، بزه .
offensive	مهاجم، متجاوز، اهنانت آور، رنجاننده ، کریه ، زشت، یورش، حمله .
offer	تقدیم داشتن ، پیشکش کردن ، عرضه ، پیشنهاد کردن ، پیشنهاد، تقدیم، پیشکش، ارائه .
offering	پیشکش، ارائه .
offertory	سینی محتوی پول یا پول جمع آوری شده  از حضار در کلیسا.
offhand	بی تامل، بداهه ، بدون  مقدمه ، بدون  تهیه .
office	دفتر، اداره ، منصب.شغل، مقام، مسئولیت، احرازمقام، اشتغال، کار، وظیفه ، خدمت، محل کار، اداره ، دفتر کار.
office boy	پیشخدمت، فراش.
office hours	ساعات اداری.
officeholder	شاغل مقام.
officer	افسر، صاحب منصب، مامور، متصدی، افسر معین  کردن ، فرماندهی کردن ، فرمان  دادن .
official	صاحب منصب، عالیرتبه ، رسمی، موثق و رسمی.
officialdom	قاطبه  مامورین ، سیستم اداری.
officialism	سیستم اداری، رسمیت، مقررات اداری.
officiant	کشیش شاغل و مسئول مجلس روحانی.
officiary	صاحب منصب، مامور رسمی، مقام رسمی.
officiate	مراسمی را بجا آوردن ، اداره  کردن ، بعنوان  داور مسابقات را اداره  کردن .
officious	فضول، مداخله  کن ، فضولانه ، ناخواسته .
