operating staff	کارمندان  عملیاتی، متصدیان .
operating system	(os) سیستم عامل.
operating temperature	دمای عملیاتی.
operation	اداره ، گرداندن ، عمل جراحی، عمل، گردش، وابسته  به  عمل.عمل، عملکرد، بهره برداری.
operation analysis	تحلیل عملکرد، عمل کاوی.
operation code	رمزالعمل.
operation decoder	عمل گشا، عمل شناس.
operation manager	مدیر عملیات.
operation research	پژوهش عملیاتی، تحقیق در عملیات.
operational	قابل استفاده ، موثر، دایر.
operational amplifier	تقویت کننده  محاسباتی.
operationalism	( operationism) مکتب عملی.
operationism	( operationalism) مکتب عملی.
operative	عملی، کارگر، موثر، عامل، عمل کننده .قابل استفاده ، موثر، دایر.
operator	گرداننده ، عمل کننده ، تلفن  چی.متصدی، عمگر.
operator command	فرمان  متصدی.
operator console	پیشانه  متصدی.
operetta	اپرای کوچک .
operous	پرزحمت، پرکار، دشوار.
ophidian	شبیه  مار، وابسته  بمار، ماری.
ophiology	مبحث مارشناسی.
ophite	(مع. ) مرمرمصری، حجرالحیه .
ophitic	شبیه  مار.
ophthalmia	(طب) چشم درد، آماس چشم، رمد، التهاب، ملتحمه  کره  چشم.
ophthalmologist	چشم پزشک ، ویژه  گر چشم پزشکی.
ophthalmology	چشم پزشکی، کحالی.
ophthalmoscope	(طب) اسباب معاینه  ته  چشم، ته  چشم بین .
ophthalmoscopy	(طب) معاینه  چشم و شبکیه .
opiate	افیون  دار، خواب آور، مخدر، تکسین  دهنده .
opine	نظر یا عقیده  خود را اظهار داشتن ، اظهار نظر کردن ، نظریه دادن .
opinion	نظریه ، عقیده ، نظر، رای، اندیشه ، فکر، گمان .
opinionated	خود رای، مستبد، خود سر.
opium	افیون ، تریاک .
opossum	(ج. ش. ) صاریغ.
opponent	مخالف، ضد، معارض، حریف، طرف، خصم.
opportune	بجا، بموقع، بهنگام، درخور، مناسب.
opportunism	فرصت طلبی.
opportunist	فرصت طلب، نان  بنرخ روز خور.
opportunity	فرصت، مجال، دست یافت، فراغت.
opposable	مخالفت کردنی.
oppose	در افتادن ، ضدیت کردن ، مخالفت کردن ، مصاف دادن .
opposeless	بی مخالفت.
opposite	روبرو، مقابل، ضد، وارونه ، از روبرو، عکس قضیه .
opposition	ضدیت، مخالفت، مقاومت، تضاد، مقابله .
oppress	ذلیل کردن ، ستم کردن  بر، کوفتن ، تعدی کردن ، درمضیقه  قرار دادن ، پریشان  کردن .
oppression	ستم، بیداد، جور، تعدی، فشار، افسردگی.
oppressive	ستم پیشه ، خورد کننده ، ناراحت کننده ، غم افزا.
oppressor	ستمگر.
opprobrious	رسوا، ننگ  آور.
opprobrium	رسوائی، ننگ ، خفت، زشتی، ناسزائی.
oppugn	مخالفت کردن  با، مورد بحث قراردادن ، مبارزه  کردن  با، دعوا کردن ، بمبارزه  طلبیدن .
oprand	عملوند.
opt	برگزیدن ، انتخاب کردن .
optative	آرزوئی، تمنائی، وابسته  به طلب و تمنا.
optic	وابسته  به  بینائی، چشمی، بصری، شیشه  عینک ، چشم.
optic disk	(تش. ) نقطه  کور.
optic nerve	(تش. ) عصب باصره .
optical	نوری، بصری.
optical character	دخشه  نوری.
optical scanner	پوینده  نوری.
optician	عینک  ساز، عینک  فروش، دوربین  ساز، دوربین  فروش.
optics	نورشناسی.علم روشنائی، علم بینائی، فیزیک  نور.
optimal	بهین .مربوط به  کمال مطلوب.
optimality	بهینگی.
optimism	فلسفه  خوش بینی، نیک  بینی.
optimist	خوش بین .
optimistic	خوش بین ، خوش بینانه .
optimization	بهینه سازی.
optimize	خوش بین  بودن ، بهین  ساختن .بهینه ساختن .
optimized	بهینه ، بهینه  شده .
optimm programming	برنامه نویسی بهینه .
optimum	بهینه .بهینه ، مقدار مطلوب، حالت مطلوب، درجه  لازم.
optimum code	برنامه  بهینه ، دستورالعملهای بهینه .
optimum coding	برنامه نویسی بهینه .
option	خیار فسخ، خیار، اختیار، آزادی، اظهار میل.اختیار، انتخاب، خصیصه  اختیاری.
optional	اختیاری، انتخابی.
optional feature	خصیصه  اختیاری.
optometric	وابسته  به  میزان  دید و عینک  سازی.
optometrist	عینک  ساز.
optometry	دید سنجی، تعیین  میزان  دید چشم، عینک  سازی، عینک  فروشی.
opulence	توانگری، دولتمندی، وفور، سرشار.
opulent	وافر.
opuntia	( گ . ش. ) انجیر هندی.
opus	اثر، کار، نوشته ، قطعه  موسیقی.
opuscule	اثر جزئی، چیز بی اهمیت.
opusculum	اثریا نوشته  بی اهمیت، اثر ادبی ناچیز.
or	یا.یا، یا اینکه ، یا آنکه ، خواه ، چه .
or gate	دریچه  یا.
or operation	عمل یا.
orach	(گ . ش. ) اسفناج دشتی(Atriplex).
oracle	سروش، الهام الهی، وحی، پیشگوئی، دانشمند.
oracular	سروشی، وابسته  به  غیبگوئی، الهامی، وابسته  به  وحی.
oral	زبانی، شفاهی، دهانی، از راه  دهان .
orange	پرتقال، نارنج، مرکبات، نارنجی، پرتقالی.
orange pekoe	چای زرین  اعلی، چای زرین .
orangeade	شربت نارنج، آب پرتقال.
orangery	نارنجستان ، مرکبات.
orangoutang	(orangutan) (ج. ش. ) اورانگوتان ، بوزینه  دست دراز، میمون  درختی برنئو سوماترا.
orangutan	( orangoutang) (ج. ش. ) اورانگوتان ، بوزینه  دست دراز، میمون  درختی برنئو سوماترا.
orate	سخنرانی کردن ، نطق کردن ، خواندن .
oration	نطق، سخنرانی، فصاحت و بلاغت، خطابه .
orator	سخن  پرداز، سخنران ، ناطق، خطیب، مستدعی.
oratorical	وابسته  به  سخنرانی.
oratorio	قطعه  موسیقی و آواز همراه  با گفتار.
oratory	شیوه سخنرانی، فن  خطابه ، سخن  پردازی.
orb	جسم کروی، گوی، عالم، احاطه  کردن ، بدور چیزی گشتن ، بدور مدار معینی گشتن ، کروی شدن .
orbicular	گرد، چرخی، کروی، مدور، کامل.
orbiculate	حلقوی، کروی، چرخی، دایره  وار.
orbit	مدار، مسیر دوران ، دور زدن .حدقه ، مدار، فلک ، مسیر، دور، حدود فعالیت، قلمرو، بدور مداری گشتن ، دایره  وار حرکت کردن .
orchardist	( orchardman) متصدی باغ میوه ، باغدار.
orchardman	( orchardist) متصدی باغ میوه ، باغدار.
orchestra	ارکست، دسته  نوازندگان ، جایگاه ارکست.
orchestrate	هماهنگ  و موزون  کردن ، ارکست تهیه  کردن ، بصورت ارکست درآوردن .
orchid	(گ . ش. ) ثعلب، رنگ  ارغوانی روشن .
ordain	ترتیب دادن ، مقدر کردن ، وضع کردن ، امر کردن ، فرمان  دادن .
ordeal	امتحان  سخت برای اثبات بیگناهای، کار شاق.
order	###############################################################################################################################################################################################################################################################
order code	رمز دستور.
order format	قالب دستور، قالب سفارش.
ordered	فرموده ، منظم، مرتب، دارای نظم و ترتیب.مرتب، سفارش داده  شده .
ordered pair	جفت مرتب.
ordering	ترتیب، مرتب سازی، سفارش دهی.
orderly	منظم، مرتب، باانضباط، (نظ. ) گماشته ، مصدر، خدمتکار بیمارستان .
ordinal	ترتیبی، وصفی.ترتیبی، وصفی، عدد وصفی یا ترتیبی.
ordinance	فرمان ، امر، حکم، مشیت، تقدیر، آئین .
ordinary	معمولی، عادی، متداول، پیش پا افتاده .عادی، معمولی.
ordinate	عرض، بعد قائم.
ordination	انتصاب، برگماری، دسته  بندی، سنخیت.
ordnance	(نظ. ) توپ، توپخانه ، مهمات، ساز وبرگ .
ordonnance	ترتیب، وضع، حکم، فرمان ، سبک  معماری.
ordure	نحاست، براز، زباله .
ore	سنگ  معدن ، سنگ  دارای فلز.
oregano	(گ . ش. ) پونه  کوهی.( origanum) (گ . ش. ) پونه  کوهی (Vulgare. O).
oreide	( oroide) مطلا یا زر بدلی.
orestes	کوهستانی، (افسانه  یونان ) فرزند آگاممنون .
organ	ارگ ، ارغنون ، عضو، اندام، آلت، وسیله .عضو، آلت، ارگان .
organ grinder	(مو. ) نوازنده  سیار ارگ  دستی.
organdie	( organdy) پارچه  ارگاندی.
organdy	( organdie) پارچه  ارگاندی.
organic	عضوی، ساختمانی، موثر درساختمان  اندام، اندام دار، اساسی، اصلی، ذاتی، بنیانی، حیوانی، آلی، وابسته  به  شیمی آلی، وابسته  به  موجود آلی.
organism	اندامگان ، سازواره ، ترکیب موجود زنده ، سازمان .
organist	نوازنده  ارگ .
organizable	قابل تشکیلات دادن ، سر و صورت دادنی.
organization	سازمان ، تشکیلات.سازمان ، سازماندهی.
organization chart	نمودار سازمانی.
organize	سازمان  دادن ، متشکل کردن .سازمان  دادن ، تشکیلات دادن ، درست کردن ، سرو صورت دادن .
organized	سازمان  یافته ، متشکل.
organography	عضو شناسی، اندام شناسی.
organology	اندام شناسی، مبحث ساختمان  موجودات آلی.
organon	عضو بدن ، وسیله  کسب معرفت، سبک  علمی، مجموعه ای از عقایدعلمی و مدون .
organzine	ابریشم تابیده ، قیطان  ابریشمی، ابریشم باقی.
orgasm	شور و هیجان ، شور شهوانی، اوج لذت جنسی، حالت انزال در مقاربت.
orgiastic	میگساری، خماری.
orgy	(روم و یونان  قدیم) مجالس عیاشی و میگساری بافتخار خدایان ، میگساری عیاشی.
orient	خاور، کشورهای خاوری، درخشندگی بسیار، مشرق زمین ، شرق، بطرف خاور رفتن ، جهت یابی کردن ، بجهت معینی راهنمائی کردن ، میزان  کردن .
oriental	شرقی، مشرقی، آسیائی، خاوری.
orientalism	عقاید یا سیاست شرقی.
orientalist	خاور شناس، مستشرق.
orientate	جهت یابی، راهنمائی، توجه  بسوی خاور، آشناسازی.
orientation	گرایش، جهت، جهتیابی.آشنائی، راهنمائی، جهت یابی.
oriented	گرویده ، متمایل به ، جهت دار.
orifice	روزنه ، سوراخ.
oriflamme	شعله  زرین ، قوت قلب، چیز برجسته ، پرچم، درفش.
origanum	( oregano) (گ . ش. ) پونه  کوهی (Vulgare. O).
origin	خاستگاه ، اصل بنیاد، منشا، مبدا، سرچشمه ، علت.مبدا، اصل، سرچشمه .
original	اصلی، بکر، بدیع، منبع، سرچشمه .اصیل، اصلی، اصل، مبتکر، ابتکاری.
original language	زبان  اصلی.
original sin	نخستین  گناه  آدم ابوالبشر.
originality	ابتکار، اصالت.اصالت، ابتکار.
originate	سرچشمه  گرفتن ، موجب شدن .سرچشمه  گرفتن  - ناشی شدن ، آغاز شدن  یا کردن .
originator	مبتکر، موسس، بنیانگذار.
oriole	(ج. ش. ) پری شاهرخ طلائی، مرغ انجیر خوار.
orion	(نج. ) منظومه  جبار یا النسق، شکارچی ماهر.
orison	نیایش، ستایش، دعا، تضرع.
orkney lslands	جزیره  اورکنی درشمال اسکاتلند.
orlop deck	عرشه  زیرین  کشتی جنگی.
ormolu	مفرغ زرنما، برنزطلائی.
ornament	پیرایه ، زیور، زینت، آراستن ، آرایش، تزئین  کردن .
ornamentation	تزئین ، آرایش، پیرایش.
ornary	(onery، =ornery) عادی، معمولی، اذیت کننده ، بدخلق.
ornate	بیش ازحد آراسته ، مزین ، مصنوع، پر آب و تاب.
ornery	(ornary، =onery) عادی، معمولی، اذیت کننده ، بدخلق.
ornithologic	وابسته  به پرنده شناسی.
ornithologist	پرنده  شناس.
ornithology	مبحث پرنده  شناسی.
orogenesis	( orogeny) ایجاد کوه ، تشکیل کوه .
orogeny	( orogenesis) ایجاد کوه ، تشکیل کوه .
orographic	وابسته  به  کوه  شناسی.
orography	مبحث کوه  شناسی.
oroide	( oreide) مطلا یا زر بدلی.
orotund	نیرومند، (درمورد صدا) قوی و واضح، پرصدا، بلند صدا، رسا.
orphan	طفل یتیم، بی پدر و مادر، یتیم کردن .
orphanage	پرورشگاه  یتیمان ، دارالایتام، یتیم خانه .
orpheus	(افسانه  یونان  ) ارفیوس موسیقی دادن  و شاعر.
orphic	دلکش، دلنواز، مرموز، اسرارآمیز.
orpine	(گ . ش. ) ابرون  ریشه دار.
orrery	جهان  نما، افلاک  نما.
orris	(گ . ش. ) زنبق زرد (florentian Iris).
ort	تکه ، باقیمانده  غذا، پس مانده  غذا.
orthocephalic	دارای سر نسبتا کوتاه  و صورت پهن .
orthochromatic	رنگ  طبیعی، شبیه  عکس های رنگی طبیعی.
orthodontia	( orthodontics) مبحث اصلاح دندانهای کج و معوج در دندانپزشکی.
orthodontics	(orthodontia) مبحث اصلاح دندانهای کج و معوج در دندانپزشکی.
orthodox	فریور، درست، دارای عقیده  درست، مطابق عقاید کلیسای مسیح، مطابق مرسوم، پیرو کلیسای ارتدکس.
orthodoxy	فریوری، راست دینی، ارتدکسی.
orthoepy	فن  درست تلفظ کردن .
orthogenesis	اصلاح و پرورش نژاد درطی زمان ، جبر زمان .
orthogonal	متعامد.راست گوشه ، قائم.
orthograde	راه  رونده  با بدنی راست و عمودی.
orthographic	املائی.
orthography	درست نویسی، املا، املا صحیح.
orthopaedics	( orthopedics)((طب) شکسته  بندی، اصلاح و ترمیم عیوب استخوانی، استخوانپزشکی.
orthopedic	وابسته  به  استخوانپزشکی.
orthopedics	( orthopaedics) (طب) شکسته  بندی، اصلاح و ترمیم عیوب استخوانی، استخوانپزشکی.
orthopedist	استخوانپزشک .
orthopsychiatry	تداوی روحی اختلالات فکری و روحی اطفال.
orthotropic	دارای محور اصلی عمودی.
orthotropous	(گ . ش. ) دارای تخمک  راست، راست آسه .
ortolan	(ج. ش. ) توکا، پرگیری.
oryx	(ج. ش. ) غزال بزرگ  آفریقا(Gemsbok).
os	دهان ، روزنه .
oscar	جایزه  اسکار.
oscillate	نوسان  کردن ، تاب خوردن ، از این  سو به  آن  سو افتادن ، مردد بودن .
