parenchyma	جرم اصلی، دژپیه ، مغز غده ، بافت اصلی.
parent	پدر یا مادر، ( درجمع) والدین ، منشائ، بعنوان  والدین  عمل کردن .
parentage	نسب.
parental	والدینی، وابسته  به  پدر ومادر.
parentheses	کمانها، پرانتز ها.
parenthesis	کمانک ، پرانتز.جمله  معترضه ، دو هلال، دو ابر، پرانتز.
parenthesize	بطور معترضه  گفتن ، پرانتز گذاردن .
parenthetic	بطور معترضه .
parenthood	پدری، والدینی، مقام والدین ، وظایف والدین .
paresis	( طب ) فلج ناقص، فلج خفیف، ضعف عضلانی.
paresthesia	اختلال حس لمس بصورت خارش، مورمور شدن .
pareve	(parve) بدون  گوشت وشیر.
parfait	دسریخ زده  مرکب از سرشیر وتخم مرغ پخته  وشربت ومواد دیگری.
parform	انجام دادن .
parget	اندودن ، گچ کاری، تزئینی کردن .
parhelic circle	هاله  روشن  بالای افق.
parhelion	خورشید کاذب، عکس خورشید.
pari mutuel	شرط بندی در اسب دوانی.
pariah	منفور، از طبقه  پست در هندوستان .
paries	استخوانهای جداری ( درآهیانه  وغیره  )، قسمت مثلثی شکل بند بدن  کشتی چسب.
parietal	جداری، دیواری، ( تش. ) استخوان  آهیانه .
paring	تراشه ، ناخن  بریده  شده .
paripassu	( لاتین ) برابر، مساوی، همدرجه ، هم مقام.
paris	شهر پاریس، ( افسانه  یونان  ) فرزند ' پریام '.
parish	بخش یا ناحیه  قلمرو کشیش کلیسا، بخش، شهر، محله ، شهرستان ، قصبه ، اهل محله .
parishioner	اهل بخش.
parisian	پاریسی.
parity	برابری، تساوی، زوج بودن ، تعادل، جفتی.توازن ، زوجیت.
parity bit	ذره  توازن .
parity check	مقابله  کردن  توازن ، بررسی توازن .
parity checking	مقابله  توازن ، توازن  سنج.
park	پارک ، باغ ملی، گردشگاه ، پردیز، شکارگاه  محصور، مرتع، درماندگاه  اتومبیلنگاهداشتن ، اتومبیل را پارک  کردن ، قرار دادن .
parka	نیمتنه  پوست حیوانات، باشلق.
parking	(lot parking) ماندگاه ، توقفگاه  بی سقف ( برای توقف وسائط نقلیه  ).
parking lot	(parking) ماندگاه ، توقفگاه  بی سقف ( برای توقف وسائط نقلیه  ).
parkinson's disease	( طب ) مرض پارکینسن ، فلج مرتعش.
parkinsonism	(طب) اختلال مزمن  عصبی که  با سختی عضلات بدن  و لرزش مشخص میشود.
parkway	بزرگراه ، باغراه .
parlance	مکالمه ، مناظره ، گفتگو، طرز سخن  گفتن .
parle	گفتگو، صحبت، مکالمه ، گفتگو کردن .
parley	گفتگوی دو نفری، مذاکره  درباره  صلح موقت، مکالمه  کردن ، مذاکره  کردن .
parliament	مجلس، مجلس شورا، پارلمان .
parliamentarian	نماینده  مبرز، طرفدار حکومت پارلمانی.
parliamentary	هواخواه مجلس، مجلسی، پارلمانی.
parlor	(parlour) اطاق نشیمن ، اطاق پذیرائی.
parlor car	سالن  استراحت قطار.
parlormaid	کلفت یاپیشخدمت سالن  پذیرائی.
parlour	(parlor) اطاق نشیمن ، اطاق پذیرائی.
parlous	خطرناک ، زیرک ، موذی، خیلی مهیب، بسیار.
parochial	بلوکی، بخشی، ناحیه  ای، محدود، کوته  نظر.
parochial school	مدرسه  وابسته  به  کلیسای بخش.
parochialism	محدودیت در افکار وعقاید محلی، امور مربوط بناحیه  یابخش کلیسائی، ( مج. ) کوته  نظری.
parody	استقبال شعری، نوشته  یا شعری که  تقلید از سبک  دیگری باشد، تقلید مسخره  آمیزکردن .
parol	کلمه ، قول، گفته .
parole	قول شرف، قول مردانه ، آزادی زندانیان  واسرا بقید قول شرف، بقید قول شرف آزادساختن ، قول شرف داده  ( درمورد زندانی واسیر)، عفو مشروط.
paronomasia	( بدیع ) جناس، تجنیس، جناس لفظی.
paronym	واژه  هم ریشه ، مشتق.
paronymous	هم ریشه ، دارای وجه  اشتقاق مشترک ، مشتق.
parotid	( تش. ) وابسته  بغده  بزاق زیر گوش، غده  بناگوشی.
parotitis	( طب ) اریون ، التهاب غدد بناگوشی، گوشک .
paroxysm	( طب ) گهگیری، حمله  ناگهانی مرض، تشنج.
parquet	آجر موزائیک ، آجرچوبی کف اطاق، محل ارکسترنمایش، پائین  صحنه ، باچوب فرش کردن .
parquetry	موزائیک  کاری، منبت کاری، فرش کف اطاق با چوب های مختلف.
parrakeet	(parakeet) ( ج. ش. ) طوطی کوچک  دراز دم وسبز رنگ .( parakeet) طوطی کوچک  دراز دم.
parramatta	(paramatta) پارچه  سبک  وزن  پشم و ابریشم لباسی زنانه .
parricide	قاتل والدین ، خائن  به  میهن ، پدر کش.
parrot	(ج. ش. ) طوطی، هدف، طوطی وار گفتن .
parry	دفع کردن  حمله  حریف، دور کردن ، دفع حمله ، دورسازی، طفره  رفتن .
parse	تجزیه  کردن .اجزائ وترکیبات جمله  را معین  کردن ، جمله  راتجزیه  کردن ، تجزیه  شدن .
parse tree	درخت تجزیه .
parsee	(parsi) پارسی، زرتشتی، زبان  پارسی دوره  ساسانیان .
parser	تجزیه  کننده .
parsi	(parsee) پارسی، زرتشتی، زبان  پارسی دوره  ساسانیان .
parsimonious	صرفه  جو.
parsimony	خست، امساک ، صرفه  جوئی، کم خرجی.
parsing	تجزیه .
parsley	(گ . ش. ) جعفری.
parsnip	( گ . ش. ) هویج وحشی، زردک  وحشی.
parson	کشیش بخش.
parsonage	قلمرو کشیش بخش، مفر کشیش بخش.
part	پاره ، بخش، خرد، جزئ مرکب چیزی، جزئ مساوی، عنصر اصلی، عضو، نقطه ، مکان ، اسباب یدکی اتومبیل، مقسوم، تفکیک  کردن ، تفکیک  شدن ، جدا شدن ، جدا کردن ، نقشبازگیر، برخه .جزئ، قطعه ، پاره ، جدا کردن ، جداشدن .
part number	شماره  قطعه .
part of speech	( د. ) ادات سخن  ( مانند اسم، صفت، ضمیر وغیره  )، بخش گفتار.
part song	( مو. ) آهنگ  ملودی چهار بخشی بدون  ساز.
part time	برخه  کار، برخه  کاری، نیمه  وقت، پاره  وقت.پاره  وقت.
partake	شرکت کردن ، شریک  شدن ، بهره  داشتن ، قسمت بردن ، خوردن ، سهیم بودن  در.
parterre	باغچه  گلکاری، بخشی از تماشاخانه  که  پشت سر نوازندگان  است، در طول زمین .
parthenocarpy	میوه  آوری بدون  لقاح.
parthenogenesis	ایجاد مولود بوسیله  جنس مونث بدون  عمل لقاح، تناسل بکری، بکر زائی.
parthenon	پارتنون  معبد خدای آتنا در آتن .
parthian	پارتی، اشکانی، اهل پارت.
parti coloured	رنگارنگ ، ابلق.
partial	جزئی، پاره ای، طرفدارانه ، غیر منصفانه .جانبدار، طرفدار، مغرض، جزئی، ناتمام، بخشی، قسمتی، متمایل به ، علاقمند به .
partial carry	رقم تقلی جزئی.
partial correctness	صحت جزئی.
partial fraction	پاره  کسر، کسر جزئی.
partial function	پاره  تابع، تابع جزئی.
partial order	پاره  ترتیب، ترتیب جزئی.
partial sum	پاره  مجموعه ، حاصل جمع جزئی.
partiality	طرفداری، جانبداری، تعصب، غرض.
partially defined	پاره  تعریف شده .
partially ordered	پاره  مرتب.
partible	جدا کردنی، قابل افراز، بخش پذیر.
participant	شرکت کننده ، شریک ، انباز، سهیم، همراه .
participate	شریک  شدن ، شرکت کردن ، سهیم شدن .شرکت کردن ، دخالت کردن .
participating	شرکت کننده .
participation	مشارکت، مداخله ، شرکت کردن .
participial	وابسته  بوجه  وصفی.
participle	( د. ) وجه  وصفی، وجه  وصفی معلوم، وجه  وصفی مجهول، صفت مفعولی.
particle	خرده ، ریزه ، ذره ، لفظ، حرف.
particular	ویژه ، خاص، سختگیر.مخصوص، ویژه ، خاص، بخصوص، مخمص، دقیق، نکته  بین ، خصوصیات، تک ، منحصر بفرد.
particularism	دلبستگی بمرام خاصی، اعتقاد باینکه  نجات فقط برای برگزیدگان  میسر است.
particularity	بستگی بعقاید خاصی، دارای خصوصیات معینی، خصوصیات برجسته ، دقت زیاد، جزئیات.
particularization	شرح دقیق.
particularize	باذکر جزئیات شرح دادن .
particulate	بصورت ذره ، دارای ذرات ریز.
partisan	(anzparti) شمشیر پهن  ودسته  بلند، طرفدار، حامی، پیرو متعصب، پارتیزان .
partite	جدا شده ، منقسم به  قسمت های جدا جدا، ( بصورت پسوند ) جانبه ، قسمتی.
partition	جزئ بندی کردن ، افراز.تیغه ، دیواره ، وسیله  یا اسباب تفکیک ، حد فاصل، آپارتمان ، تقسیم به  بخش هایجزئ کردن ، تفکیک  کردن ، جدا کردن .
partitioned	جزئ بندی شده .
partitioning	جزئ بندی.
partitive	وابسته  به  تیغه  یا دیواره  یا تفکیک ، وابسته  به  جزئ.
partitur	(partitura) (مو. ) بطور تمام وکمال، کاملا، قطعه  کامل.
partitura	(partitur) (مو. ) بطور تمام وکمال، کاملا، قطعه  کامل.
partizan	(partisan) شمشیر پهن  ودسته  بلند، طرفدار، حامی، پیرو متعصب، پارتیزان .
partly	چندی، یک  چند، تاحدی، نسبتا، دریک  جزئ، تایک  اندازه .
partner	شریک  شدن  یاکردن ، شریک ، همدست، انباز، همسر، یار.
partnership	انبازی، مشارکت، شرکائ.
partridge	( ج. ش. ) کبک .
parturient	بچه  آور، بچه  زا، کثیر الاولاد، بارور، ثمر بخش.
parturition	زایمان ، بچه  زائی.
party	قسمت، بخش، دسته ، دسته  همفکر، حزب، دسته  متشکل، جمعیت، مهمانی، بزم، پارتی، متخاصم، طرفدار، طرف، یارو، مهمانی دادن  یارفتن .
parve	(pareve) بدون  گوشت وشیر.
parvenu	تازه  بدوران  رسیده .
pas	حق تقدم، امتیاز، گام رقص، رقص.
pas seul	رقص تکی، رقص تکنفری.
pascal language	زبان  پاسکال.
pasch	(مج. ) عید پاک ، عید فصح، تعطیلات عید پاک .
paseo	گردش، تفرج، تفریح، باغ ملی.
pash	ضربت خردکننده ، سقوط برف سنگین ، باران  شدید، یورش، نرمی، بازور پرتاب کردن ، کوبیدن ، رگبار تند باریدن ، سر، کله .
pasha	(bashaw) پاشا.
pass	###############################################################################################################################################################################################################################################################
pass away	مردن ، درگذشتن .
pass out	ناگهان  بیهوش شدن ، مردن .
pass over	عید فصح، عید فطر، غفلت کردن .
pass up	( آمر. - ز. ع. ) رد کردن ، صرفنظر کردن .
passable	گذرپذیر، قابل قبول، قابل عبور.
passage	گذر، عبور، حق عبور، پاساژ، اجازه  عبور، سپری شدن ، انقضائ، سفردریا، راهرو، گذرگاه ، تصویب، قطعه ، نقل قول، عبارت منتخبه  از یک  کتاب، رویداد، کارکردن  مزاج.گذرگاه ، راهرو، تصویب.
passageway	راهرو، غلام گردش، محل عبور، گذرگاه .
passant	تصویرجانوریکه  دست خود رابلند کرده ، جلوافتاده ، گذرنده ، سبقت گیر، عابر، ناقل.
passbook	دفتر حساب جاری، دفترچه  حساب پس انداز.
passel	دسته ، جماعت، گروه  کثیر.
passementerie	تزئینات، زینت آلات، گلابتون  دوزی.
passenger	گذرگر، مسافر، رونده ، عابر، مسافرتی.
passenger pigeon	( ج. ش. ) کبوتر وحشی آمریکای شمالی.
passer	گذرنده ، عابر، پاس دهنده .
passerby	رهرو، عابر، رهگذر(مخصوصا بطور اتفاقی ).
passerine	(ج. ش. ) گنجشکی، شاخه  نشین ، وابسته  به  گنجشک .
passible	دردکش، حساس، فساد پذیر.
passim	( لاتین  ) اینجا وآنجا، همه  جا.
passing	گذرنده ، زود گذر، فانی، بالغ بر، در گذشت.
passion	اشتیاق وعلاقه  شدید، احساسات تند وشدید، تعصب شدید، اغراض نفسانی، هوای نفس.
passional	کتاب شرح مصائب شهدای راه  دین ، احساساتی.
passionate	آتشی مزاج، سودائی، احساساتی، شهوانی.
passionflower	(گ . ش. ) گل ساعت.
passive	انفعالی، مفعول، تاثر پذیر، تابع، بیحال، دستخوش عامل خارجی، غیر فعال، مطیع وتسلیم، کنش پذیر.منفعل.
passive device	دستگاه  منفعل.
passive memory	حافظه  منفعل.
passivism	فلسفه صبر وعدم جنبش، رفتار از روی بی حالی، کنس پذیر گرائی.
passivity	انفعال.کنش پذیری، انفعال، بی ارادگی.
passkey	کلیدی که  چند قفل را باز کند، مفتاح، کلید خصوصی.
passport	گذرنامه ، تذکره ، وسیله  دخول، کلید.
password	نشانی، اسم شب، اسم عبور.کلمه  رمز، اسم رمز.
past	گذشته ، پایان  یافته ، پیشینه ، وابسته  بزمان  گذشته ، پیش، ماقبل، ماضی، گذشته از، ماورای، درماورای، دور از، پیش از.
past participle	( د. ) اسم مفعول.
past perfect	( د. ) ماضی بعید.
past tense	( د. ) زمان  گذشته .
paste	خمیر، چسب، سریش، گل یا خمیر، نوعی شیرینی، چسباندن ، چسب زدن  به ، خمیر زدن .
pasteboard	کاغذ مقوائی، کارت ویزیت، ورق بازی، قلابی.
pastel	(گ . ش. ) وسمه ، نیل گیاه ، ایساتیس رنگرزان ، خمیر مواد رنگی، نقاشی بامداد رنگی.
pastern	(ج. ش. ) بخولق، بخولق چهارپایان ، قسمت سفلای پای اسب.
pasteurization	پاستوریزه  کردن .
pasteurize	سترون  ساختن  میکروب طبق روش پاستور.
pastiche	تقلید ادبی یا صنعتی از آثار استادان  فن .
pastil	(pastile، pastille) خمیری که  برای بخور دادن  بکاررود، بخور، قرص داروئی که  رویآن  شیرینی باشد، مداد رنگی.
pastile	(pastille، pastil) خمیری که  برای بخور دادن  بکاررود، بخور، قرص داروئی که  رویآن  شیرینی باشد، مداد رنگی.
pastille	(pastile، pastil) خمیری که  برای بخور دادن  بکاررود، بخور، قرص داروئی که  رویآن  شیرینی باشد، مداد رنگی.
pastime	مشغولیات، سرگرمی، تفریح، کاروقت گذران ، ورزش.
