pedate	( ج. ش. ) پادار، پنجه  دار، شبیه  پا.
peddle	دوره  گردی کردن ، طوافی کردن .
peddler	دستفروش.
peddling	ناچیز، جزئی، نامشخص، بنجل.
pederast	بچه  باز، لواط گر.
pederasty	بچه  بازی، لواط.
pedestal	پایه  ستون ، پایه  مجسمه ، شالوده ، محور، روی پایه  قرار دادن ، بلند کردن ، ترفیعدادن .
pedestrian	پیاده ، وابسته  به پیاده  روی، مبتذل، بیروح.
pedestrianism	پیاده  روی، ابتذال.
pediatric	مربوط به  امراض کودکان .
pediatrician	پزشک  متخصص اطفال، ویژه  گر بیماریهای کودکان .
pediatrics	( طب ) امراض کودکان ، طب اطفال، پزشکی کودک .
pedicab	سه  چرخه  پائی.
pedicel	(peduncle) ( گ . ش. ) ساقه  اصلی، ساقه  گل، ( ج. ش. ) ساق.ساقه  کوچک ، ساقه  گل، پای کوچک ، پایک .
pedicle	ساقه ، ساقه  اصلی، پایک .
pedicular	شپشو، شپش وار.
pediculate	ساقه  دا ر، پایک  دار، وابسته  به  خفاش.
pediculosis	( phthiriasis) آلودگی به  شپش یا شپشک ، شپشک  داشتن .( طب ) آلودگی به  شپش.
pedicure	مانیکور پا، معالجه  امراض دست وپا.
pedigree	شجره  نامه ، نسب نامه ، دودمان ، تبار، اشتقاق، ریشه ، نژاد.
pediment	( معماری ) آرایش سنتوری، پایه ، سنگفرش.
pedimeter	(pedometer) رشد سنج کودک ، گام شمار.
pedocal	( مع. ) خاک  دارای لایه  های سخت ومتراکم ذغال.
pedogenesis	مبحث پیدایش جلگه ، جلگه  سازی، دشت، جلگه .
pedology	کودک  شناسی، مبحث بهداشت کودکان ، خاک  شناسی.
pedometer	(pedimeter) رشد سنج کودک ، گام شمار.
pedro	( در بازی ورق ) پنج ورق آتو.
peduncle	(pedicel) ( گ . ش. ) ساقه  اصلی، ساقه  گل، ( ج. ش. ) ساق.
peek	زیرچشمی نگاه  کردن ، نگاه  دزدانه .
peel	پوست انداختن ، پوست کندن ، کندن ، پوست، خلال، نرده چوبی، محجر.
peeler	پوست کننده ، اسباب پوست کن ، پلیس.
peeling	پوست، قشر، پارچه  لباسی نازک ، پوست انداختن .
peep	نگاه  زیر چشمی، نگاه  دزدکی، طلوع، ظهور، نیش آفتاب، روزنه ، روشنائی کم، جیک  جیک ، جیرجیرکردن ، جیک  زدن ، باچشمنیم باز نگاه  کردن ، از سوراخ نگاه  کردن ، طلوع کردن ، جوانه  زدن ، آشکار شدن ، کمی.
peep show	شهر فرنگ .
peep sight	( در تفنگ  ) درجه  نشانه  روی، دیدگاه .
peeper	نگاه  کننده ، آئینه  عینک ، پنجره .
peephole	روزنه ، دیدگاه ، درز.
peer	همتا، جفت، قرین ، همشان ، عضو مجلس اعیان ، صاحب لقب اشرافی، رفیق، برابر کردن ، هم درجه  کردن ، بدرجه  اشرافی ( مثل کنت وغیره ) رسیدن ، برابر بودن  با، بدقتنگریستن ، باریک  شدن ، نمایان  شدن ، بنظررسیدن ، همال.
peerage	مقام سناتوری، مقام اشرافی، اعیانی.
peeress	کج خلق، زوجه  سناتور، بانوی اشرافی.
peerless	بی همتا.
peeve	کج خلق کردن ، آزردن ، کینه ، غرض.
peevish	کج خلق، زودرنج، تند مزاج، ناراضی، عبوس، پست.
peewee	(pewee) چیز کوچک  وجزئی، بچه ، طفل.
peg	(.nand .vt.vi): میخ، میخ چوبی، چنگک ، عذر، بهانه ، میخ زدن ، میخکوب کردن  محکم کردن ، زحمت کشیدن ، کوشش کردن ، درجه ، دندانه ، پا، (.adj): (pegged) دربالا پهن  ودر پائین  نازک ( شبیه  میخ ).
pegasus	( افسانه  یونان  ) اسب بالدار، ذوالجناح.
pegmatite	سنگ  خارای زبر.
peignoir	( م. ل. ) قطیفه  لباسی زنانه ، لباس خانگی زنانه .
pejorative	تنزل دهنده ، تحقیر آمیز، واژه  تحقیری.
pekin	حریر چینی، شهر پکن  پایتخت کشور چین .
pekinese	(pekingese) ساکن  شهر پکن ، زبان  ولهجه  مردم پکن ، سگ  کوچک  ودست آموز چینی، پکنی.
pekingese	(pekinese) ساکن  شهر پکن ، زبان  ولهجه  مردم پکن ، سگ  کوچک  ودست آموز چینی، پکنی.
pekoe	چای زرین ، چای معطر.
pelagian	(pelagic) دریائی، دریانشین ، ساکن  دریا، جانور دریائی.
pelagic	(pelagian) دریائی، دریانشین ، ساکن  دریا، جانور دریائی.
pelargonium	( گ . ش. ) شمعدانی عطر، گل عطری، برگ  عطر.
pelerine	خز پشت گردن  بانوان .
pelf	مال دنیا، جیفه  دنیا، پول، مال حرام.
pelican	(ج. ش. ) مرغ سقا، مرغ ماهیخوار.
pelisse	خرقه  زنانه ، پوستین ، بالاپوش بچگانه .
pell mell	بابی نظمی، سراسیمه ، پرآشوب، شلوغ پلوغ.
pellet	حب، گلوله ، قرص، ساچمه  یا خرج تفنگ ، بشکلگلوله  درآوردن ، بشکل سرگنجشکی درآوردن گلوله  ( یا شبیه  آن  ) به  کسی پرت کردن ، حب ساختن .
pellicle	پوسته  نازک ، شامه ، غشائ نازک .
pellicose	آماده  بجنگ ، جنگجو، دعوائی.
pelliculate	دارای پوسته ، پوسته  پوسته ، شامه  دار، غشائ دار.
pellitory	(گ . ش. ) بابونه  زرد، عاقرقرحا.
pellucid	شفاف، حائل ماورائ، بلورین ، روشن ، سلیس.
pelota	بازی تنیس اسپانیولی.
pelt	پرتاب کردن ، شتاب کردن ، ضربه ، شتاب، پوست پشم دار، خامسوز، پوست خام، پوست کندن ، پوستک ، پی درپی زدن ، پی در پی ضربت خوردن .
peltate	سپرمانند، سپردار، سپروار، لادنی برگ .
pelting	ناچیز، عصبانی، پوستی.
peltry	پوست خام فروشی، پشم کنی از پوست خام، پوست.
pelvic	لگنی، واقع درنزدیک  لگن  خاصره ، وابسته  به  لگن  خاصره .
pelvis	(ج. ش. - تش. ) لگن  خاصره ، حفره  لگن  خاصره ، لگنچه  کلیوی.
pemican	(pemmican) ( در میان  سرخ پوستان  آمریکا ) گوشت خشکانده ، اطلاعات خلاصه .
pemmican	(pemican) ( در میان  سرخ پوستان  آمریکا ) گوشت خشکانده ، اطلاعات خلاصه .
pen	قلم.قلم، کلک ، شیوه نگارش، خامه ، نوشتن ، آغل، حیوانات آغل، خانه  ییلاقی، نوشتن ، نگاشتن ، بستن ، درحبس انداختن .
pen name	نام مستعار نویسنده ، نام نویسندگی.
penal	وابسته  به  جزا وکیفر، مجازاتی، کیفری.
penal code	( حق. ) حقوق جزا، مجموعه  حقوق کیفری.
penalize	جریمه  کردن ، تاوان  دادن ، تنبیه  کردن .
penalty	جزا، کیفر، مجازات، تاوان ، جریمه .
penance	توبه  وطلب بخشایش، پشیمانی، ریاضت، وادار به  توبه  کردن .
pence	صورت جمع کلمه  penny.
penchant	میل شدید، علاقه ، ذوق، میل وافر، آمادگی.
pencil	مداد، مداد رنگی، نقاشی مدادی، مداد ابرو، هر چیزی شبیه  مداد، مدادی، بامدادکشیدن .
penciling	مدادکاری.
pendant	معلق، آویخته ، لنگه ، قرین ، شیب، نامعلوم، بی تکلیف، ضمیمه  شده ، آویز شده ، آویزه .
pendency	تعلیق، آویختگی.
pending	درطی، درمدت، تازمانی که ، امر معلق، متکی.
pendragon	فرمانده  کل قوا، پیشوا، دیکتاتور.
pendular	آونگی.
pendulous	نوسانی.
pendulum	آونگ ، جسم آویخته ، پاندول، نوسان ، تمایل.
penelope	( افسانه  ) پنلوپ زوجه  اودیسوس (odysseus).
peneplain	(peneplane) (ز. ش. ) دشت گون ، فرسوده  کردن  زمین .
peneplane	(peneplain) (ز. ش. ) دشت گون ، فرسوده  کردن  زمین .
penetrable	سوراخ شدنی، کاویدنی، نفوذ پذیر، رخنه  پذیر.
penetralia	اندرون ، حرم، رازها، خلوتگاه .
penetrameter	آلت مخصوص سنجش درجه  نفوذ اشعه  مجهول.
penetrance	نفوذ پذیری، نافذ، قابلیت نفوذ، انفاذ.
penetrant	نافذ، رسوخ کننده .
penetrate	نفوذ کردن  در، بداخل سرایت کردن ، رخنه  کردن .
penetrating	نافذ، رسوخ کننده .
penetration	نفوذ کاوش.نفوذ، حلول، کاوش، زیرکی، کیاست، فراست.
penetrative	نافذ، وابسته  به نفوذ کردن .
penguin	( ج. ش. ) پنگوین ، بطریق.
penholder	جاقلمی ودسته  قلم.
penicillate	رشته  ای، دارای شبکه  توری ظریف.
penicillin	پنی سیلین .
penicillium	(گ . ش. ) قارچ کپکی سبز.
penile	آلتی، شبیه  آلت رجولیت.
peninsula	( جغ. ) شبه  جزیره ، پیشرفتگی خاک  در آب.
peninsular	شبه  جزیره  ای، وابسته  به  شبه  جزیره .
penis	آلت مردی، آلت رجولیت، ذکر، کیر.
penitence	طلب مغفرت، پشیمانی، ندامت، توبه .
penitent	توبه  کار، پشیمان ، تائب، اندوهناک ، نادم.
penitential	وابسته  به  طلب مغفرت وندامت.
penitentiary	ندامتگاه ، ندامتی، دار التادیب، بازداشتگاه  یا زندان  مجرمین .
penknife	قلمتراش، چاقوی کوچک  جیبی.
penman	اهل قلم، نویسنده ، مصنف، ادیب، ( م. م. ) منشی.
penmanship	خط، خوش خطی، طرز نوشتن .
pennant	(penon) پرچم سه گوش، قلاب، پرچم دم چلچله ای.
penner	( م. م. ) قلمدان ، جای قلم.
penniless	بی پول.
pennon	پرچم مثلثی شکل قرون  وسطی.
pennoncel	(penoncel) پرچم کوچک  بالای زره  یا کلاه  خود.
pennsylvanian	وابسته  به  ایالت پنسیلوانیا، پنسیلوانیا.
penny	کوچکترین  واحد پول انگلیس وآمریکا، شاهی.
penny pinch	ذره  ذره  پول خرج کردن ، بالئامت خرج کردن .
penny wise	صرفه  جو، یک  قازی.
pennyroyal	( گ . ش. ) پونه .
pennywort	(گ . ش. ) قدح مریم.
pennyworth	بارزش یک  پنی.
penological	وابسته  به  کیفرشناسی.
penologist	ویژه  گر کیفرشناسی.
penology	کیفرشناسی، اداره  زندان .
penon	(pennant) پرچم سه گوش، قلاب، پرچم دم چلچله ای.
penoncel	(pennoncel) پرچم کوچک  بالای زره  یا کلاه  خود.
penoulum	آونگ ، پاندول.
pensile	آویخته ، آویزان ، معلق.
pension	حقوق بازشنستگی، مقرری، پانسیون ، مزد، حقوق، مستمری گرفتن ، پانسیون  شدن .
pensionary	بازنشسته ، حقوق بگیر، مزدور، پولکی.
pensioner	بازنشسته ، وظیفه  خوار، مستمری بگیر.
pensive	اندیشناک ، متفکر، افسرده ، پکر، گرفتار غم، محزون .
penster	نویسنده  بویژه  نویسنده  مزدور.
penstock	آبگیر، دریچه  مخصوص تنظیم جریان  آب.
pent	محصور، بسته  ( غالبا با up وin )، مقید.
pentacle	طلسمی بشکل ستاره  پنج راس.
pentad	دسته  پنج تائی، دوره  پنجساله ، مدت پنج روزه .
pentadactyl	(pentadactylate) پنج انگشتی، دارای پنج پنجه ، دارای پنج زائده  شبیه  پنجه .
pentadactylate	(pentadactyl) پنج انگشتی، دارای پنج پنجه ، دارای پنج زائده  شبیه  پنجه .
pentagon	پنج بر، پنج پهلو، پنج گوشه ، پنج ضلعی، ( مج. ) ارتش آمریکا.
pentagonal	پنج وجهی، جسم پنج وجهی.
pentagram	ستاره  پنج راس، ( هن. ) شکل پنج ضلعی، شکل پنج تائی.
pentahedron	جسم جامد پنج وجهی، شکل پنج وجهی.
pentamerous	( ج. ش. - گ . ش. ) پنج جزئی، پنج تائی.
pentameter	شعر پنج بحری، شعر پنج وتدی.
pentangle	پنج گوشه ، پنج زاویه .
pentateuch	اسفارپنجگانه ، کتب پنجگانه  عهد عتیق.
pentathlon	( یونان  قدیم ) ورزشهای پنجگانه .
pentavalent	( ش. ) پنج ظرفیتی، دارای پنج ظرفیت یا بنیان .
pentecost	عید گلریزان ، عید پنجاهه .
penthouse	ساباط، چارطاقی، کبوتر خانه ، اطاقک  بالای بام.
penult	(penultimate) یکی به آخر مانده ، ماقبل آخر.
penultimate	(penult) یکی به آخر مانده ، ماقبل آخر.
penumbra	شبه  ظل، نیم سایه ، سایه  روشن .
penurious	( م. م. ) تنگ  چشم، خسیس، بی قوت، فقیر.
penury	احتیاج، فقر، تنگدستی، نیازمندی زیاد، خست.
peon	فراش، غلام، ، پادو، پیک ، قاصد، پاسبان .
peonage	استفاده  از سربازهای پیاده  در خدمت، استفاده  از غلام برای کارهای بندگی، اعمال شاقه .
peony	(گ . ش. ) گل صد تومانی.
people	مردم، خلق، مردمان ، جمعیت، قوم، ملت، آباد کردن ، پرجمعیت کردن ، ساکن  شدن .
pep	حال، نیرو، بشاشت، چالاکی، نیرو دادن .
pepeat	تکرار کردن ، تکرار شدن ، تکرار.
peplum	نوعی ردا یانیم تنه  زنانه  ( م. م. ) دامن  کوتاه .
pepper	فلفل، فلفل کوبیده ، فلفلی، باضربات پیاپی زدن ، فلفل پاشیدن ، فلفل زدن  به ، تیرباران  کردن .
pepper and salt	فلفل نمکی، پارچه  فلفل نمکی، رنگ  فلفل نمکی.
peppercorn	دانه  فلفل، فلفل دانه ، چیز کم بها، جزئی، ناچیز.
peppermint	(گ . ش. ) نعناع بیابانی، قرص نعناع.
peppery	فلفل دار، تند، تند وتیز، گرم، باروح.
peppy	پرنیرو، سرحال، چالاک .
pepsin	(pepsine) (تش. ) پپسین ، آنزیم گوارنده  پروتئین  در شیره  معده .
pepsine	(pepsin) (تش. ) پپسین ، آنزیم گوارنده  پروتئین  در شیره  معده .
peptonize	تبدیل به  پپتن  کردن ، گواریدن ، هضمکردن .
per	با، توسط، بوسیله ، در هر، برای هر، از میان ، از وسط، برطبق.
per annum	بقرار هر سال، هر سالی، سالیانه .
per mill	در هر هزار، در هزار.
per se	( لاتین  ) درنفس خود، بخودی خود، فی نفسه ، مستقیما.
per second per second	( در مورد تعیین  میزان  سرعت در ثانیه  ) مجذور ثانیه .
peradventure	اتفاقا، تصادفا، شاید.
perambulate	پیمودن ، گردش کردن  در، دور زدن .
perambulator	درشکه  بچگانه ، کالسکه  بچه .
percale	نوعی چیت محکم ( مثل چلوار ومتقال )، پرگال چلواری.
percaline	دبیت نخی، آستری.
percapita	نفری، سرانه ، بقرار هر نفری، هر راس، بطور سرانه ، هر نفری.
perceive	درک  کردن ، دریافتن ، مشاهده  کردن ، دیدن ، ملاحظه  کردن .
percent	بقرار در صد، از قرار صدی، درصد.
percentage	برحسب درصد، صدی چند، قسمت، مقدار.در صد.
percentile	محاسبه  شده  بقرار هر صدی، برحسب درصد.
