aureole	هاله  یا نور گرداگرد سرمقدسین ، هاله  نورانی اطراف خورشید و سایر ستارگان .
aurevior	(فرانسه ) خداحافظ، بامید دیدار.
auric	طلائی، وابسته  بگوش یا سامعه ، گوشی.
auricular	وابسته  بشنوائی، گوشی، سماعی، تواتری، دهلیزی.
auriculate	گوشک  دار.
auriferous	زرخیز، طلادار.
aurora	سپیده  دم، فجر، سرخی شفق، آغاز.
aurora borealis	شفق شمالی، نور یا فجر شمالی.
aurous	طلا، حاوی طلا.
auscultate	گوش دادن ( طب )، معاینه  کردن .
auscultation	گوش کردن  ( بصداهای داخل بدن  ).
auspicate	بمبارکی افتتاح کردن ، گشودن ، پیشگوئی کردن .
auspices	تطیر، تفال از روی پرواز مرغان ، فال، شگون ، (در جمع) سایه ، حمایت، حسن  توجه ، توجهات.
auspicious	فرخ، فرخنده ، خجسته ، سعید، مبارک ، بختیار، مساعد.
austere	سخت، تند و تلخ، ریاضت کش، تیره  رنگ .
austerity	سختی، تروشروئی، ریاضت، سادگی زیاده  از حد.
austral	جنوبی، تحت تاثیر باد جنوبی ( گرم و مرطوب ).
aut	(.pref -aut) پیوندیست بمعنی ' خود' و ' وابسته  بخود' و ' خودکار'.
autarchic	(=autarkic) خودمختار، وابسته  به  خودبسندی.
autarchical	بالیاقت، دارای استقلال اقتصادی.
autarchy	کفایت، لیاقت، استبداد، حکومت استبدادی، حاکم مطلق، جبار مطلق، خودبسندگی.
autarkical	بالیاقت، دارای استقلال اقتصادی.
autarky	کفایت، لیاقت، استبداد، حکومت استبدادی، حاکم مطلق، جبار مطلق، خودبسندگی.
autecology	بوم شناسی فردی، مبحث شناسائی محیط زندگی انفرادی موجودات.
authentic	صحیح، معتبر، درست، موثق، قابل اعتماد.
authenticate	اعتباردادن ، سندیت یا رسمیت دادن ، تصدیق کردن .
authentication	تصدیق، سندیت.
authenticity	اعتبار، سندیت، صحت.
author	(.n): منصف، مولف، نویسنده ، موسس، بانی، باعث، خالق، نیا، (.vt): نویسندگی کردن ، تالیف و تصنیف کردن ، باعث شدن .
authoress	نویسنده  زن .
authoritarian	طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک  هیئت، طرفدار استبداد.
authoritarianism	فلسفه ئ تمرکز قدرت یا استبداد.
authoritative	آمر، مقتدر، توانا، معتبر.
authority	قدرت، توانائی، اختیار، اجازه ، اعتبار، نفوذ، مدرک  یا ماخذی از کتاب معتبریا سندی، نویسنده ئ معتبر، منبع صحیح و موثق، (در جمع) اولیائ امور.
authorization	اجازه ، اختیار.
authorize	اجازه  دادن ، اختیار دادن ، تصویب کردن .
authorship	تالیف و تصنیف، نویسندگی، احداث، ایجاد، ابداع، ابتکار، اصل، آغاز.
autism	خیال پرستی، عدم توجه  بعالم مادی، وهم گرائی.
autistic	وابسته  به  خیال پرستی، توهمی.
auto	(.pref -auto) پیوندیست بمعنی ' خود' و ' وابسته  بخود' و ' خودکار'. (.n): خودرو، ماشین  سواری.
auto da fe	(fe da autos. pl) رای دادگاه  (در مورد سوزاندن  شخص مرتد در ملائ عام)، اجرای رای، اجرای حکم اعدام و مجازات شخص مرتد.
autobahn	بزرگراه ، شاهراه ، اتوبان ، جاده  عریض.
autobiographer	نویسنده ئ شرح حال خود، کسی که  تاریخچه  زندگی خود را می نویسد، خودزیستنامه  نگار.
autobiographic	خودزیستنامه ای، مربوط بشرح حال خود.
autobiographical	خودزیستنامه ای، مربوط بشرح حال خود.
autobiography	خودزیستنامه ، خود زندگی نامه ، نگارش شرح زندگی شخصی بوسیله ئ خود او.
autocatalysis	(ش. ) اثر مجاورتی خود بخود جسمی در فعل و انفعال شیمیائی.
autochthon	بومی، محلی.
autochthonous	بومی، محلی، ذاتی، تشکیل شده  یا ایجاد شده  در محل خود، ( ز. ش. ) جابجا نشده .
autoclave	قابلمه  (ترکی )، دیگ  زودپز، با دیگ  زودپز پختن .
autocode	خودرمز.
autocoder	خود رمز کن .
autocracy	حکومت مطلق، حکومت مستقل.
autocrat	حاکم مطلق، سلطان  مستبد، سلطان  مطلق.
autocratic	مطلق، مستقل، استبدادی.
autodidact	شخص خود آموخته ، کسیکه  پیش خود میاموزد.
autoecious	( زیست شناسی ) انگل یک  میزبانی، تک  میزبانه .
autoerotic	مربوط به  لقاح با خود ( مثل بعضی از کرمها ).
autoeroticism	لقاح با خود، تحریک  خود، احتلام.
autoerotism	لقاح با خود، تحریک  خود، احتلام.
autogamous	مربوط به  لقاح یا باروری گل بوسیله  گرده  خودش.
autogamy	(ج. ش. - گ . ش. ) لقاح و باروری بوسیله  گرده  خود گل، خودگانی.
autogenesis	(زیست شناسی) تولید مثل خودبخود، ترکیب یا آمیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم.
autogenic	تولید شده  بطور خودبخود.
autogenous	تولید شده  بطور خودبخود.
autogiro	نوعی هواپیمای بدون  بال.
autograph	دستخط خود مصنف، خط یا امضای خود شخص، دستخط نوشتن ، از روی دستخطی رونویسی کردن (مثل عکس )، توشیح کردن .
autographic	نوشته  شده  با دست خود مصنف، مربوط به  ثبات خودکار.
autohypnosis	هیپنوتیزم خود.
autoloading	باری نیم خودکار.
autologous	مشتق از خود.
autolysis	هضم یا گوارش خود بخود.
automat	دستگاه  خودکاری که  پس از انداختن  سکه ای درون  آن  غذا یا مشروبی را خارج میکند.
automata	ماشینها، ماشینهای خودکار.
automata theory	نظریه  ماشینها.
automate	خود کار کردن .بصورت خودکار درآوردن ، بطور خودکار عمل کردن ، خودکار بودن .
automatic	خودکار.دستگاه  خودکار، خودکار، مربوط به  ماشینهای خودکار، غیر ارادی.
automatic  programming	برنامه  نویسی خودکار.
automatic check	مقابله  خودکار.
automatic coing	برنامه  نویسی خودکار.
automatic computer	کامپیوتر خودکار.
automatic control	کنترل خودکار.
automatic exchange	رد و بدل کننده  خودکار.
automatic pilot	دستگاه  خودکار هدایت کشتی و هواپیما.
automatic testing	آزمایش خودکار.
automatic timer	زمان  سنج خودکار.
automatic typesetting	حروف چینی خودکار.
automatically	خودبخود، بطور خودکار، بطور غیرارادی.خودبخود، بصورت خودکار.
automaticity	خودکاری، خودبخودی.
automation	کنترل و هدایت دستگاهی بطور خودکار، دستگاه  تنظیم خودکار.خودکاری.
automatism	حرکت خودبخود، حرکت غیرارادی، کار عادی و بدون  فکر، بطور خودکار، حالت خودکاری.
automatization	خودکاری، حرکت غیر ارادی، حالت خودکار.
automatize	خودکار کردن ، کسی را بی اراده  آلت دست کردن .
automaton	آدم مکانیکی، ماشینی که  کارهای انسان  را میکند، ( مج. ) آدم بی اراده ، آلت دست.ماشین ، ماشین  خودکار.
automobile	خودرو، اتومبیل، ماشین  متحرک  خودکار، ماشین  خودرو، اتومبیل راندن ، اتومبیلسوار شدن .
automotive	خودرو، مربوط به  وسائل نقلیه  خودرو.
autonomic	مستقل، خودمختار، ( زیست شناسی ) ارادی، عمدی، (گ. ش. ) خودبخود، (تش. ) منسوببه  دستگاه  عصبی خودکار.
autonomic nervous system	(تش. ) دستگاه  عصبی نباتی (سیستم سمپاتیک  و پاراسمپاتیک  ).
autonomist	طرفدار استقلال داخلی، طرفدار خودمختاری.
autonomous	دارای حکومت مستقل، خودمختار، (زیست شناسی) دارای زندگی مستقل، (گ . ش. ) خودکاربطور غیر ارادی، (ر. ش. ) واحد کنترل داخلی.خودگردان .
autonomously	بصورت خودگردان .
autonomy	خودگرانی.استقلال داخلی، خودمختاری، حاکمیت ملی مبنی براستقلال اقتصادی و سیاسی.
autopsy	کالبد شکافی، ( مج. ) تشریح مرده ، تشریح نسج مرده  ( درمقابل biopsy).
autosexing	دارای صفات جنسی مغایر با نوع خود ( هنگام تولد ).
autosomal	مربوط به  کرموسوم غیر جنسی، غیر جنسی.
autosome	رنگینتن  غیر جنسی.
autosuggestion	تلقین  بنفس، القائ بنفس.
autotelic	هنر بخاطر هنر، دارای عزم پنهانی، دارای قصد درونی.
autotomic	متقاطع بطور خودبخود، وابسته  به  تقسیم خودبخود.
autotomize	تقسیم خودبخود کردن ، انفصال خودبخود پیداکردن  ( در مورد اعضائ مختلف بدن  ).
autotomous	متقاطع بطور خودبخود، وابسته  به  تقسیم خودبخود.
autotomy	(زیست شناسی) تقسیم خودبخود، انفصال خودبخود دست یا پا یا عضو حیوان  از بدن ، خودبری.
autotransformer	خود مبدل.
autotroph	خودخوار، خودخواری، قابل تغذیه  خودبخود.
autotype	facsimile، سوادعین ، چاپ خودکار.
autumn	پائیز، خزان ، برگ  ریزان ، زمان  رسیدن  و نزول چیزی، دوران  کمال، آخرین  قسمت، سومین  دوره زندگی، زردی.
autumnal	پائیزی.
auxesis	(زیست شناسی) رشد توام با عدم تقسیم یاخته ، تفصیل، بسط، تقویت، افزایش، مبالغه .
auxiliary	معین ، کمک  دهنده ، امدادی، کمکی.کمکی.
auxiliary equipment	تجهیزات کمکی.
auxiliary memory	حافظ کمکی.
auxiliary operatich	عمل کمکی.
auxiliary storage	انبار کمکی.
auxin	هورمون  گیاهی.
auyomated	خودکار شده ، خودکار.
avail	سودمند بودن ، بدرد خوردن ، دارای ارزش بودن ، در دسترس واقع شدن ، فایده  بخشیدن ، سود، فایده ، استفاده ، کمک ، ارزش.
availability	قابلیت استفاده ، چیز مفید و سودمند، شخص مفید، دسترسی، فراهمی.
available	دردسترس، فراهم، قابل استفاده ، سودمند، موجود.دسترس پذیر.
availablity	دسترس پذیری.
avalanche	بهمن .بهمن ، نزول ناگهانی و عظیم هر چیزی، بشکل بهمن  فرود آمدن .
avant garde	پیشرو و موجد (سبک  و طریقه  هنری ).
avarice	زیاده جوئی، آز، حرص، طمع.
avaricious	حریص، آزمند، طماع، زیاده جو.
avast	(د. ن . - بصورت امر) ایست، توقف کنید.
avaunt	دستور اخراج، برو.
ave	بدرود، خداحافظ، سلام، خدا نگهدار.
avenge	کینه  جوئی کردن  (از)، تلافی کردن ، انتقام کشیدن  (از)، دادگیری کردن ، خونخواهی کردن .
avenger	کین  خواه ، خونخواه ، دادگیر، انتقام جو.
avens	(گ . ش. ) علف مبارک  از تیره  گل سرخیان .
avenuse	خیابان ، راه ، خیابان  وسیع، راهرو باغ.
aver	از روی یقین  گفتن ، بطور قطع اظهار داشتن ، اثبات کردن ، تصدیق کردن ، بحق دانستن .
average	متوسط.معدل، حد وسط، میانه ، متوسط، درجه  عادی، میانگین ، حد وسط (چیزیرا) پیدا کردن ، میانه  قرار دادن ، میانگین  گرفتن ، رویهمرفته ، بالغ شدن .
average seek time	مدت متوسط جستجو.
averment	اظهار قطعی یا مثبت، اظهار محض، ادعا، بیان .
avernus	مناطق جهنمی، جهنم.
averse	بیزار، مخالف، متنفر، برخلاف میل.
aversion	بیزاری، نفرت، مخالفت، ناسازگاری، مغایرت.
avert	برگرداندن ، گردانیدن ، دفع کردن ، گذراندن ، بیزار کردن ، بیگانه  کردن ، منحرف کردن .
avesta	اوستا، کتاب زرتشت.
avestan	زبان  اوستائی، زبان  باستانی ایران .
avgas	بنزین  هواپیما، سوخت طیاره .
avian	وابسته  به  مرغان ، مرغی.
avianize	ضعیف کردن  ویروس بعلت کشت مکرر در جنین  جوجه .
aviarist	کسی که  مرغداری میکند، متصدی مرغان .
aviary	لانه  مرغ، مرغدانی، محل پرندگان .
aviate	هواپیمائی کردن ، پرواز کردن .
aviation	هواپیمائی، هوانوردی.
aviator	هوانورد، خلبان .
aviculture	پرورش مرغ، تربیت مرغ، مرغداری.
aviculturist	پرورنده  مرغ.
avid	حریص، آزمند، مشتاق، آرزومند، متمایل.
avidity	اشتیاق، آز، حرص، آزمندی، پرخوری، طمع.
avifauna	کلیه  مرغان  یک  سرزمین ، پرندگان  یک  ناحیه .
avigation	هوانوردی، فن  هدایت هواپیما.
avionic	مربوط به  دستگاههای خودکار هواپیما.
avionics	فن  استفاده  از دستگاههای الکتریکی و خودکار در هوانوردی و نجوم.
avirulent	غیر بیماریزا، بدون  شدت.
avitaminosis	( طب ) کمبود ویتامینها در بدن .
avocable	قابل احضار.
avocado	نوعی میوه  شبیه  انبه  یا گلابی بزرگ ، اوکادو.
avocation	کار فرعی، کار جزئی، مشغولیت، سرگرمی، کار، حرفه ، کسب.
avocational	وابسته  بکار فرعی.
avocet	(ج. ش. ) نوعی مرغ دراز پا( مثل مرغ ماهیخوار ).
avoid	دوری کردن  از، احتراز کردن ، اجتناب کردن ، طفره  رفتن  از، ( حق. ) الغائ کردن ، موقوف کردن .
avoidance	پرهیز، اجتناب، کناره گیری، احتراز، طفره .
avoirdupois	اشیائ و اجناسی که  با توزین  فروخته  میشوند، مقیاس وزن  اجناس سنگین ، سنگینی، وزن .
avoirdupois weight	اوزان  و مقیاسات اجناس.
avouch	آشکارا گفتن ، اقرار کردن ، اطمینان  دادن ، تضمین  کردن ، مستقر ساختن ، مقرر داشتن ، تصدیق و تائید کردن ، تثبیت کردن .
avouchment	اقرار، تصدیق، اظهار.
avow	نذر، پیمان ، عهد، قول، شرط، تعیین ، عزم، تصمیم، نذر کردن ، قسم خوردن ، وقفکردن .
avowal	اعتراف، اظهار آشکار، اظهار و اقرار علنی.
avowed	پذیرفته ، اعتراف شده .
avowedly	معترفا.
avulse	از جا کندن ، کشیدن .
avulsion	(حق. ) جدا شدن  زمینی از یک  ملک  و پیوستن  بملک  دیگر در نتیجه  سیل یا تغییر مسیررودخانه .
avuncular	مربوط بدائی، مانند دائی، ( به  شوخی ) طرف، مرتهن  یاگروگیر.
await	منتظر بودن ، منتظر شدن ، انتظار داشتن ، ملازم کسی بودن ، در کمین  (کسی) نشستن .
awake	بیدار شدن ، بیدار ماندن ، بیدار کردن ، بیدار.
awaken	بیدار کردن ، بیدار شدن .
awakener	بیدار کننده .
award	جایزه ، رای، مقرر داشتن ، اعطا کردن ، سپردن ، امانت گذاردن .
