platyhelminth	(ج. ش. ) جنسی از کرمهای پهن ، پهن  کرم.
platypus	(ج. ش. ) پستاندار آبزی و منقاردار و صدفخوار جنوب استرالیا.
platyrrhine	دارای بینی پهن  و کوتاه ، پهن  بینی.
plaudit	هلهله  شادی، صدای آفرین ، تمجید، دست زدن .
plausibility	باورکردنی و معقول بودن .
plausible	باورکردنی، پذیرفتنی، قابل استماع، محتمل.
plausive	تمجیدآمیز، خوشایند، وسیع، محتمل.
play	بازی، نواختن  ساز و غیره ، سرگرمی مخصوص، تفریح، بازی کردن ، تفریح کردن ، ساز زدن ، آلتموسیقی نواختن ، زدن ، رل بازی کردن ، روی صحنه ئ نمایش ظاهرشدن ، نمایش، نمایشنامه .
play off	مسابقه  را باتمام رساندن ، در مسابقه  حذفی شرکت کردن ، وابسته  به  مسابقات حذفی، مسابقه حدفی.
play out	تا آخر ایستادگی کردن ، تا آخر ایفا کردن ، تا آخر بازی کردن ، بپایان  رساندن .
play up	اطمینان  دادن  به ، تاکید کردن .
play up to	پشتیبانی کردن  از.
playact	در تاتر بازی کردن ، هنرپیشه  شدن ، رل بازی کردن ، رفتار متظاهر داشتن ، بخود بستن .
playback	بازنواختن ، بازنواخت.
playbill	برنامه  نمایش، اعلان  نمایش(با ذکر نام بازیکنان  و غیره ).
playboy	جوان  عیاش، جوان  دخترباز.
playdown	اهمیت ندادن ، تنزل دادن ، کوچک  کردن .
player	نوازنده ، بازیکن ، هنرپیشه ، بازیکن  ورزشی.
player piano	پیانو خودکار.
playfellow	همبازی.
playful	سربهواه ، اهل تفریح و بازی، بازیگوش، سرزنده  و شوخ.
playgoer	آدمی که  قالبا بنمایش میرود، نمایشرو.
playground	زمین  بازی، تفریحگاه .
playhouse	تاتر، نمایشگاه ، اطاق بازی بچه ، اطاق عروسک  بچه .
playing card	ورق بازی.
playing field	میدان  بازی.
playlet	نمایش کوتاه .
playmate	همبازی، یار.
playsuit	لباس ورزش.
plaything	اسباب بازی، بازیچه .
playtime	هنگام بازی، موقع شروع نمایش.
playwright	پیس نویس، نمایشنامه  نویس.
plaza	میدان  عمومی، میدان ، بازار، میدان  محل معامله .
plea	دادخواست، منازعه ، مشاجره ، مدافعه ، عذر، بهانه ، تقاضا، استدعا، پیشنهاد، وعده  مشروط، ادعا.
pleach	درهم بافتن ، درهم پیچیدن ، درهم گیر افتادن .
plead	در دادگاه  اقامه  یا ادعا کردن ، درخواست کردن ، لابه  کردن ، عرضحال دادن .
pleadable	قابل عرضحال دادن ، قابل درخواست دادن .
pleader	عرضحال دهنده ، درخواست دادن .
pleading	دفاع، برهان  نمائی، شفاعت، دادخواهی.
pleasance	شادی، خوشی، عیش، ادب، مطبوع بودن ، خوش آیندی.
pleasant	خوش آیند، دلپذیر، خرم، مطبوع، پسندیده ، خوش مشرب.
pleasantry	لطیف طبعی، بذله  گوئی، شوخی.
please	دلپذیرکردن ، خشنود ساختن ، کیف کردن ، سرگرم کردن ، لطفا، خواهشمند است.
pleasing	خوش، باصفا، دلگشا، خوش آیند، بشاش، موجب مسرت.
pleasurability	لذت بخشی.
pleasurable	فرح بخش، لذت بخش، لذیذ، مغتنم، عیاش.
pleasure	کیف، لذت، خوشی، عیش، شهوترانی، انبساط، لذت، بخشیدن ، خوشایند بودن ، لذت بردن .
pleasureless	بی لذت.
pleat	چین ، چین  وشکن ، تاه  زده ، چین  چین  کردن .
pleated	پلیسه  دار، تاه  دار.
pleb	(plebeian، plebe) آدم طبقه  سوم، خشن  ورذل، دانشجوی سال اول نیروی دریائی.
plebe	(plebeian، pleb) آدم طبقه  سوم، خشن  ورذل، دانشجوی سالاول نیروی دریائی.
plebeian	(plebe، pleb) آدم طبقه  سوم، خشن  ورذل، دانشجوی سال اول نیروی دریائی، (.n and .adj):( روم قدیم ) توده  مردم، طبقه  سوم، خشن ، بی ادب.
plebiscite	همه  پرسی، مردم خواست، رای قاطبه  مردم، مراجعه  بارائ عمومی.
plebs	توده ئ، عامه ، عوام، توده  مردم روم قدیم.
plectrum	زخمه ، مضراب، انگشتانه .
pledge	درگروگان ، گرو، وثیقه ، ضمانت، بیعانه ، باده  نوشی بسلامتی کسی، بسلامتی، نوش، تعهد والتزام، گروگذاشتن ، بسلامتی کسی باده  نوشیدن ، متعهد شدن ، التزام دادن .
pledgeor	( pledgor)دهنده  ضمانت یا بیعانه  یا قول.
pledget	پارچه  زخمبندی، کمپرس زخم.
pledgor	( pledgeor)دهنده  ضمانت یا بیعانه  یا قول.
pleiad	دسته  هفت نفری، هفت شخص نامدار.
pleiades	( افسانه  یونان  ) هفت دختر اطلس که  طبق روایات یونانی تبدیل به  هفت ستاره  شدند، پروین .
pleistocene	( ز. ش. ) پلیستوسن ، عهد چهارم زمین  شناسی.
plenary	کامل، جامع، غیر مقید، شامل تمام اعضائ.
plenipotent	(=plenipotentiary) تام الاختیار، دارای اختیار مطلق.
plenipotentiary	(=plenipotent) تام الاختیار، دارای اختیار مطلق.
plenish	پر کردن ، با اثاثه  انباشتن ، تجهیز کردن .
plenitude	( plentitude) کمال، سرشاری، وفور، فراوانی.
plenitudinous	وافر، سرشار.
plenteous	وافر، سرشار، پربار.
plentiful	وافر، فراوان .
plentitude	( plenitude) کمال، سرشاری، وفور، فراوانی.
plenty	فراوان ، بسیار، فراوانی، بسیاری، کفایت، بمقدار فراوان .
plenum	فضای اشغال شده  بوسیله  ماده ، پر، پری، همگانی.
pleomorphic	( گ . ش. - ج. ش. ) چند شکلی، دارای اشکال وصور مختلف.
pleonasm	تکرار بیمورد، حشو قبیح، سخن  زائد.
pleophagous	بسیار خوار، چند جانور خوار.
plethora	ازدیاد خون  در یک  نقطه ، افراط، ازدیاد.
pleura	(تش. ) شش شامه ، پرده  جنب، غشائ مائی ریوی.
pleurisy	( طب) برسام، برسامه ، ذات الجنب، آماس شامه  ریه .
pleuritic	مبتلا به  ذات الجنب، برسامی.
pleurodont	دارای دندان  محکم شده  از داخل آرواره .
pleuropneumonia	( طب) ذات الجنب توام با سینه  پهلو.
pleuston	(گ . ش. ) علف های ریز وشناوری که  روی سطح آب شیرین  تشکیل چیزی بشکل حصیر سبز میدهدوشامل جلبک  های شناور نیز میباشد (=pleustonic).
plexiform	شبیه  شبکه ، شبکه ای شبیه  رگ ، شبیه  خزه  های درهم پیچیده .
plexus	شبکه ، چیزهای درهم پیچیده ، پیچیدگی.
pliability	قابلت انعطاف، خم پذیری.
pliable	خم پذیر، خم شو، انحنائ پذیر، نرم شدنی، قابل انعطاف.
pliancy	انحنائ پذیری، تغییر پذیری، نرم شدنی، تاشدنی، دمدمی مزاجی.
pliant	نرم، خم شو، راضی شو، زود راضی شو، دمدمی مزاج، تاشو.
plica	(=plical) چین ، تاه ، شکن ، ژولیدگی، چروک .
plicate	چین  دار، تاخورده ، چین  دار کردن .
plication	چین ، تاه ، چین  زنی.
pliers	( مک . ) انبردست.
plight	متعهد شدن ، تعهد دادن ، گرفتاری، مخمصه .
plimsoll	کفش راحتی.
plimsoll mark	خط شاخص حداکثر وزن  بارکشتی.
plink	صدای دق دق کردن ، صدای دنگ  دنگ  کردن .
plinth	ته  ستون ، پایه  ستون ، ازاره ، پایه  مجسمه .
pliocene	( ز. ش. ) وابسته  بدوره  پلیوسن ، دوره  پلیوسن .
pliskie	( plisky)لطیفه ، بذله .
plisky	( pliskie) لطیفه ، بذله .
plisse	چین  یا تاه ، طرح پارچه  برجسته  چین  خورده  چین  پلیسه .
plod	آهسته  ومحکم حرکت کردن ، صدای پا، زحمت کشیدن ، با زحمت کاری را انجام دادن .
plodder	آهسته  رو، زحمتکش.
plop	تلپ، صدای چیز پهنی که  بر روی آب بیفتد، تلپی، باصدای تلپ، تلپی افتادن .
plosion	(=explosion)انفجار.
plot	رسم کردن ، کشیدن .نقشه ، طرح، موضوع اصلی، توطئه ، دسیسه ، قطعه ، نقطه ، موقعیت، نقشه  کشیدن ، طرح ریزی کردن ، توطئه  چیدن .
plotter	توطئه  گر، نقشه  کش.رسام، کشنده .
plough	خیش، گاو آهن ، شخم، ماشین  برف پاک  کن ، شخم کردن ، شیار کردن ، شخم زدن ، باسختی جلو رفتن ، برف روفتن  ( plow).
ploughshare	( plowshare)گاو آهن ، آهن  خیش، تیغه  خیش.
plover	(ج. ش. ) مرغ باران ، آبچلیک ، ساده  لوح.
plow	خیش، گاو آهن ، شخم، ماشین  برف پاک  کن ، شخم کردن ، شیار کردن ، شخم زدن ، باسختی جلو رفتن ، برف روفتن  ( plough).
plow back	عایدات حاصله  از کسب وکار را برای سرمایه  گذاری مجدد کنار گذاردن .
plow under	ناپدیدساختن ، بخاک  سپردن ، مستولی شدن  بر.
plowable	قابل شخم زدن .
plowhead	چارچوبی که  گاو آهن  بدان  متصل میشده ، میله  آهنی گاو آهن .
plowshare	( ploughshare) گاو آهن ، آهن  خیش، تیغه  خیش.
ploy	تمحید، عمل، اقدام، کار، امر، ورزش، خوشی، وجد.
pluck	شهامت، شجاعت، تصمیم، دل وجرات، انقباض، کندن ، چیدن ، کشیدن ، بصدا درآوردن ، گلچین  کردن ، لخت کردن ، ناگهان  کشیدن .
plucker	ماشین  الیاف بازکن  پشم.
plucky	پردل، باشهامت، دلیر، ترد، شکننده .
plug	توپی، سوراخ گیره ، در، سر، قاش، قاچ، دوشاخه  کلید اتصال، سربطری، توپیگذاشتن  ( در)، بستن ، درچیزی را گرفتن ، قاچ کردن ، تیر زدن ، برق وصل کردن .دو شاخه .
plug compatible	همساز برای اتصال.
plug in	( برق ) دوشاخه  را بسیم برق وصل کردن .به  برق وصل کردن ، به  پریز زدن .
plug ugly	( آمر. -د. گ . -ز. ع. ) اراذل، اوباش.
plugboard	تخته  سیمبندی.
plum	(گ . ش. ) آلو، گوجه ، آلوی برقانی، کار یا چیز دلچسب.
plum pudding	پودینگ  آلوچه .
plumage	پرهای زینتی، پر وبال، پرشاهین .
plumate	(ج. ش. ) پروبال دار، پردار، پر مانند، دارای پر وبال زیبا.
plumb	(.n):ژرف پیما، شاقول عمودی، گلوله  سربی، (.vi. and .adj.vt. adv): راست، بطور عمودی، عمودا، درست، عینا، لوله  کشی کردن ، ژرف یابی کردن ، عمق پیمودن ، عمودیقرار دادن ، با شاقول آزمودن ، باسرب مهر وموم کردن ، شاقولی افتادن ، عمود بودن ، سرب.
plumb bob	گلوله  شاقول، وزنه  سربی.
plumb line	شاقول، خط عمودی.
plumb rule	ریسمان  کار یا شاقولی که  روی تخته ای آویزان  باشد، تخته  کار، خط کش معماری.
plumbago	سرب سیاه ، مغز مداد، گرافیت.
plumbeous	سربی، پوشیده  از سرب، گیج، احمق.
plumber	لوله  کش.
plumber's snake	فنر یاسیم لوله  پاک  کن .
plumbery	لوله  کشی، سرب کاری، کارخانه  سرب کاری.
plumbic	(plumbous) سرب دار، وابسته  به  سرب، سربی.
plumbiferous	سرب دار.
plumbing	لوله  کشی خانه  ها، سرب کاری، مساحی.
plumbism	( طب ) مسمومیت در اثر سرب.
plumbous	(plumbic) سرب دار، وابسته  به  سرب، سربی.
plume	پر، پر آرایشی، پر کلاه  زنان ، تل، باپر آراستن ، آرایش دادن .
plumelet	پرچه ، پر کوچک ، ( گ . ش. ) برگچه .
plummet	گلوله  سربی، وزنه  شاقول، شاقول، ژرف پیما، سرازیرشدن ، نازل شدن ، سرنگون  وارافتادن .
plumose	پردار، پر مانند، مودار، دارای دسته  پر.
plump	گوشتالو، فربه ، چاق وچله ، فربه  ساختن ، گوشتالو کردن ، چاق شدن ، صدای تلپ تلپ، محکم افتادن  یا افکندن .
plumper	پستان  مصنوعی، فربه  کننده ، دروغ محض، دروغ صرف، سقوط، شکست.
plumpish	گوشتالو، سمین .
plumulate	(گ . ش. ) دارای پرهای ظریف و ریز.
plumule	کرک  پر، پر کوچک ، پر زبر، پر ریز، برگچه ، پرچه ، ساقه  چه .
plumy	پردار، با پر آراسته ، شبیه  پر، کرکی، نرم.
plunder	غارت، چپاول، تاراج، یغما، غنیمت، غارت کردن ، چاپیدن .
plunderable	چپاول پذیر، غارتی.
plunderage	غارت.
plunderous	غارتگر.
plunge	غوطه ، شیرجه ، گودال عمیق، سرازیری تند، سقوط سنگین ، فرو بردن ، غوطه ورساختن ، شیب تند پیدا کردن ، شیرجه  رفتن ، ناگهان  داخل شدن .
plunk	صدای تند وخشن  درآوردن ، قار قار کردن ، تلپی افتادن ، وزش، ضربت، باصدای تلپ.
pluperfect	فعل ماضی بعید، خیلی عالی.
plural	جمع، صیغه  جمع، صورت جمع، جمعی.
pluralism	(plurality) حالت تعدد، تعددحزبی، حکومت ائتلافی، جمعگرائی، تعدد، وفور، چندگانگی.
pluralist	(pluralistic) معتقد به  تعدد، تعدد حزبی، وابسته  به  تعدد یا ائتلاف حزبی.
plurality	(pluralism) حالت تعدد، تعددحزبی، حکومت ائتلافی، جمع گرائی، تعدد، وفور، چندگانگی.
pluralization	جمع بندی.
pluralize	( د. ) جمع بستن ، بصیغه  جمع درآوردن .
pluriaxial	چند محوری، چند آسه ای.
plus	باضافه ، امتیاز.بعلاوه ، باضافه ، افزودن  به ، مثبت، اضافی.
plus fours	شلوار گلف.
plus sign	علامت باضافه .علامت بعلاوه .
plusage	(plussage) اضافه ، سرآمد، مقدار اضافی.
plush	مخمل خواب دار، مجلل، باشکوه .
plushy	خواب دار، مخملی، مجلل.
plussage	(plusage) اضافه ، سرآمد، مقدار اضافی.
pluto	( افسانه  یونان  ) خدای عالم اسفل، ستاره  پلوتو.
plutocracy	حکومت اغنیائ، حکومت توانگران ، طبقه  ثروتمند.
plutocrat	اشرافی، پولدار.
plutonian	(plutonist) دوزخی، آتشفشانی.
plutonic	( ز. ش. ) آذرین ، آتشفشانی.
plutonist	(plutonian) دوزخی، آتشفشانی.
plutonium	( ش. ) پلوتونیوم.
plutus	( افسانه  یونان  ) پلوتوس دارگونه  توانگری.
pluvial	( pluvian، pluvine) بارانی، ( ز. ش. ) باران  زا، پرباران .
pluvian	( pluvine، pluvial) بارانی، ( ز. ش. ) باران  زا، پرباران .
pluvine	( pluvian، pluvial) بارانی، ( ز. ش. ) باران  زا، پرباران .
pluviometer	(gauge =rain) باران  سنج.
pluviometry	باران  سنجی.
pluviose	( pluvious) پرباران .
pluviosity	پربارانی، باران  خیزی.
