potential	پتانسیل، بالقوه .عامل بالقوه ، عامل، بالفعل، ذخیره ای، نهانی، پنهانی، دارای استعداد نهانی، پتانسیل.
potential energy	نهان  توان ، انرژی نهانی، نیروی ذخیره ، انرژی پتانسیل.
potentiality	عاملیت بالقوه ، عاملیت بالفعل، استعداد نهانی.
potentiate	نیرومند ساختن ، مقتدر ساختن .
potentiation	نیرومند ساختن .
potentilla	(گ . ش. ) پنج انگشت، علف نقره ای، گیاهان  پنجه ای.
potentiometer	پتانسیل سنج، مقسم ولتاژ.نیرو سنج برق، توان  سنج ولتاژ برق.
potful	دیگ  پر، بقدریک  دیگ .
pothecary	(=apothecary).
pother	(=apothecary) سر وصدا، جنجال، هیاهو، آمد ورفته ، حالت اضطراب، نگرانی، مضطرب، شدن ، آشوبناک  کردن .
potherb	سبزیهای معطر خوراکی.
pothole	گودی یا دست انداز ( راه  )، چالاب، سوراخ گرد بر روی سنگفرش، حفره .
pothook	قلاب دیزی، طوق بندگی.
pothouse	(=tavern) میخانه .
pothunter	شکارچی ایلخی، تاجر عتیقه .
potiche	گلدان  گردن  باریک .
potion	جرعه ، دارو یا زهر آبکی، شربت عشق، شربت عشق دادن  به .
potlatch	جشن  عمومی، مهمانی دادن ، مجلس انس.
potluck	ماحضر، غذای مختصر.
potpourri	محفظه  عطر، عطر گل، تنوع، مخلوط درهم وبرهم.
potsherd	تکه  سفال شکسته .
potshot	(shoot =pot) تیر الله  بختی انداختن ، گلوله  هوائی.
potstone	دیگ  سنگ ، سنگ  دیزی، ( مع. ) سنگ  سقف معدن .
pott's disease	( طب ) بیماری پوت، سل ستون  فقرات.
pottage	آش، شوربا، شوربای آرد جو دو سر.
potter	کوزه  گر، سفالگر، دیگ  ساز، مزاحم شدن ، مصدع شدن ، پرسه  زدن .
potter's clay	خاک  کوزه  گری.
potter's wheel	چرخ کوزه  گری.
pottery	سفالگری، کوزه  گری، کوزه  گرخانه ، ظروف سفالین .
pottle	پیمانه  وزنی برابر نیم گالن ، رطل یکمنی، رطل شراب، ( مج. ) مشروب.
potty	جزئی، آسان ، ناچیز، احمقانه ، مغرور، لگن  یامستراح اطفال.
pouch	کیسه ، کیسه  کوچک ، کیف پول، چنته ، درجیب گذاردن ، بلعیدن .
pouchy	کیسه ای، کیسه  مانند.
pouf	پف دادن ، قسمت پف کردن .
poulard	(=poularde) ( ج. ش. ) مرغ اخته .
poularde	(=poulard) ( ج. ش. ) مرغ اخته .
poulterer	دامپرور، پرورش دهنده  طور.
poultice	ضماد، ضماد روی محل درد گذاشتن .
poultry	مرغ وخروس، مرغ خانگی، ماکیان .
pounce	گرده  نقاش، خاکه  ذغال، ضربت، مشت، پرتاب، استامپ، مهر، حمله  باچنگال، یورش، عتاب، جهش، درحال حمله  با پنجه ، درحال خیز، درحال حمله  با چنگال، باچنگال ربودن ، مهر زدن  به .
pouncet box	( م. م. ) قوطی عطر پاش، ( م. م. ) قوطی محتوی گرد خوشبو.
pound	آغل حیوانات گمشده  وضاله ، آغل، بازداشتگاه  بدهکاران  وجنایتکاران ، استخر یا حوض آب، واحد وزن  ( امروزه  معادل  و  گرم میباشد )، لیره ، واحد مسکوک  طلایانگلیسی، ضربت، کوبیدن ، آردکردن ، بصورت گرد در آوردن ، بامشت زدن .
pound foolish	ولخرج در مبالغ بزرگ ، گشاد باز.
pound net	تور ماهیگیری دهانه  باریک .
poundage	مقدار پولی برحسب لیره ، وزن  چیزی برحسب پوند یا رطل، محصور سازی حیوانات.
pounder	یک  رطلی، وزن  شده  برحسب رطل، لیره  دار، برحسب لیره ، کوبنده ، هاون .
pour	ریزش، پاشیدن ، تراوش بوسیله  ریزش، مقدار ریزپ چیزی، ریزش بلا انقطاع ومسلسل، ریختن ، روان  ساختن ، پاشیدن ، افشاندن ، جاری شدن ، باریدن .
pourboire	(=tip) انعام.
pourer	ریزنده ، تراوش کننده ، جاری.
pourparler	(=pourparley) جلسه  غیر رسمی برای مذاکره  در اطراف عهد نامه  یا موافقت نامه ، تبادلنظر کردن .
pourparley	(=pourparler) جلسه  غیر رسمی برای مذاکره  در اطراف عهد نامه  یا موافقت نامه ، تبادلنظر کردن .
pourpoint	لحاف دوختن ، لباس لایه  دار یا پنبه  دار، لحاف پنبه  دار.
poussette	رقص دسته  جمعی دایره  وار، رقص چوبی.
pout	لب کلفتی، جلو آمدگی لبها، لب ولوچه  را جمع کردن ، لب را بزیر آویختن ، اخم کردن .
pouter	سیخونک  زدن ، لب ولوچه  دار، دارای لب ولوچه  آویخته .
poverty	تندگستی، فقر، فلاکت، تهیدستی، کمیابی، بینوائی.
pow	صدای انفجار، صدای ضربه .
powder	پودر، پودر صورت، گرد، باروت، دینامیت، پودر زدن  به ، گرد زدن  به ، گرد مالیدن بصورت گرد درآوردن .
powder horn	دبه  باروت.
powder keg	چلیک  یابشکه  باروت، چیز قابل انفجار.
powder puff	اسباب پودر زنی.
powder room	مستراح یا توالت زنانه .
powdery	گرد مانند، پودری، پودر مانند.
power	زور، قدرت، برتری، توان ، نیرو، اقتدار، سلطه نیروی برق، قدرت دید ذره بین ، نیرو بخشیدن  به ، نیرومند کردن ، زور بکار بردن .قدرت، توان ، برق.
power consumption	مصرف قدرت، مصرف برق.
power dissipation	اتلاف قدرت.
power dive	شیرجه  رفتن  هواپیما، شیرجه  (رفتن  ) با استفاده  از نیروی موتور طیاره .
power failure	قطع قدرت، خرابی برق.
power mower	چمن  زن  یا علف چین  موتوری.
power of attorney	وکالت نامه .
power outege	قطع قدرت، قطع برق.
power pack	دستگاه  تنظیم برق.
power plant	نیروگاه  برق، کارخانه  برق، نیروی محرکه  هواپیما واتومبیل، دستگاه  تولید نیروی، محرکه  وسیله  نقلیه .کارخانه  برق.
power play	( در بازی فوتبال و هاکی )نقشه  تهاجمی، حمله  دسته  جمعی.
power politics	سیاست زور، سیاست جبر، زور طلبی.
power shovel	ماشین  خاک  کش.
power steering	( در وسیله  نقلیه  ) فرمان  خودکار.
power supplay	منبع قدرت، منبع تغذیه .
powerful	نیرومند، مقتدر.
powerhouse	موتور خانه ، مرکز قوه  محرکه ، نیروگاه .
powerless	بی زور.
powwow	( درمیان  سرخ پوستان  آمریکای شمالی ) کاهن ، جادوگر، ( مج. ) مجلس انس پر سر وصدا، کنفرانس پر تشریفات، نشست وگفتگو کردن .
pox	( طب ) آبله ، موجد آبله  در پوست، آبله  دار کردن  یا شدن .
practic	(practical) عملی.
practicability	عملی بودن .
practicable	عملی، قابل اجرا، صورت پذیر، عبور کردنی.
practical	کابردی، عملی، بکار خور، اهل عمل.
practical art	هنر عملی ( مثل هنر یدی ).
practical nurse	کمک  پرستار.
practicality	عملی بودن .
practice	(=practise) مشق، ورزش، تمرین ، تکرار، ممارست، تمرین  کردن ، ممارست کردن ، ( بکاری ) پرداختن ، برزش، برزیدن .
practiced	( practised)باتجربه .
practicer	تمرین  کننده  مشق کننده .
practise	(=practice) مشق، ورزش، تمرین ، تکرار، ممارست، تمرین  کردن ، ممارست کردن ، ( بکاری ) پرداختن ، برزش، برزیدن .
practised	( practiced)باتجربه .
practitioner	شاغل، شاغل مقام طبابت یاوکالت.
praelect	(=prelect) سخنرانی کردن ، خطا به  خواندن ، تدریس کردن .
praemunire	( حق. - انگلیس ) حکم توقیف وضبط اموال یاغیان  ومتمردین .
praesidium	(=presidium).
praetor	( روم قدیم ) پراتور، قاضی یا افسر مادون  کنسول.
praetorian	وابسته به  قدرت قضاوت مادون  کنسولی رومی.
pragmatic	کاربسته ، عملی، عملگرا.(pragmatics)عملی، فعال، واقع بین ، فلسفه  واقع بینی واقعیت گرائی.
pragmatics	کاربست.(pragmatic) عملی، فعال، واقع بین ، فلسفه  واقع بینی واقعیت گرائی.
pragmatism	فلسفه عملی، تعصب دراثبات عقیده خود، جنبه  عملی، قطعیت، بدیهی بودن ، مصلحت گرائی.
pragmatist	پیرو فلسفه  عملی، مصلحت گرای.
prairie	چمن ، چمنزار، مرغزار، فلات چمن  زار.
praise	ستایش، نیایش، تحسین ، پرستش، تمجید وستایش کردن ، نیایش کردن ، تعریف کردن ، ستودن .
praiser	ستایشگر.
praiseworthily	بطور قابل ستایش، ستودنی.
praiseworthy	(=laudable) قابل ستایش، ستودنی، هژیر.
praline	بادام سوخته ، آجیل سوخته .
pram	کالسکه  بچه .
prance	خرامش از روی تکبر، جفتک  زدن ، با تکبر راه  رفتن ، ( در موراسب ) روی دو پا بلندشدن ، سوار اسب چموش شدن .
prancer	اسبی که روی دو پا بلند میشود، خرامش کننده .
prank	شوخی، شوخی آمیخته  با فریب، شوخی خرکی، مزاح، شوخ طبعی، شوخی زننده ، تزئین  کردن .
prankish	مربوط به  شوخی خرکی یا شیطنت.
prankster	(د. گ - آمر. ) کسیکه  شوخی زننده  کند.
prate	هرزه  درائی کردن ، پچ پچ، ورور، یاوه  گوئی، وراجی، پرگوئی، یاوه  گوئی کردن ، وراجی کردن .
prater	( prattfall) هرزه  درای، پچ پچ کننده ، یاوه گو، وراج.
pratfall	روی کفل افتادن ، امر توهین  آمیز.
prattfall	( prater) هرزه  درای، پچ پچ کننده ، یاوه گو، وراج.
prattle	پرگوئی کردن ، حرف مفت زدن ، ورزدن ، ورور.
prattler	پرحرف، حرف مفت زن .
prawn	( ج. ش. ) میگو گرفتن ، جنس میگو.
prawner	صیاد میگو.
praxeology	رفتارشناسی، مطالعه  رفتار انسان .
praxis	عمل، رویه ، عادت، خوی، مثال.
pray	دعا کردن ، نماز خواندن ، بدرگاه  خدا استغاثه  کردن ، خواستارشدن ، درخواست کردن .
prayer	نماز، دعا، تقاضا.
prayer beads	تسبیح، دانه  های تسبیح، ( گ . ش. ) لوبیای گیاه  چشم خروس.
prayer ful	پردعا.
pre chellean	وابسته  به  اواخر دوره  عصر حجر قدیم.
pre edit	پیش ویراستن .
pre indexing	شاخص گذاری قبلی، فهرست سازی قبلی.
preach	موعظه  کردن ، وعظ کردن ، سخنرانی مذهبی کردن ، نصیحت کردن .
preach ment	موعظه .
preacher	واعظ.
preachy	موعظه  آمیز.
preadolescence	دوره  قبل از بلوغ انسان  ( یعنی از تا  سالگی ).
preadolescent	شخصیکه  هنوز به  بلوغ نرسیده .
preamble	سرآغاز مقدمه  کتاب، مقدمه  سند، دیباجه ، مقدمه  وراهنمای نظامنامه  یا مقررات، توضیحات، مقدمه  نوشتن .
preamplifier	پیش تقویت کننده .
preanalysis	پیش کاوی.
prearrange	قبلا ترتیب دادن ، قبلا تهیه  کردن .
preassigned	قبلا تعیین  شده ، قبلا تخصیص داده  شده .
preatomic	مربوط به  زمان  قبل از استفاده  بمب یا نیروی اتمی.
preaxial	واقع در جلو محور بدن .
prebend	مقرری کیشش، محل پرداخت موقوف یا عوائد کلیسا، موقوفه  کلیسائی.
prebendal	مقرری کیشش، محل پرداخت موقوف یا عوائد کلیسا، موقوفه  کلیسائی.
prebendary	دریافت مقرری از کلیسا، وظیفه  خوار کلیسا.
prebubertal	(=prebuberal) وابسته  بدوره  قبل از بلوغ.
precambrian	قبل از دوره  زمین  شناسی کامبریان .
precancerous	وابسته  به  قبل از سرطان ، مرحله  قبل از سرطانی.
precarious	عاریه ای بسته  بمیل دیگری، مشروط بشرایط معینی، مشکوک ، مصر، التماس کن ، پرمخاطره .
precaution	احتیاط، اقدام احتیاطی.. احتیاط، پیش بینی، حزم، احتیاط کردن .
precautionary	پیشگیرانه ، احتیاطی.
precede	مقدم بودن ، جلوتر بودن  از، اسبق بودن  بر.
precedence	(precedency)پیشی، اولویت، حق تقدم، امتیاز، سابقه .تقدم، برتری.
precedency	(precedence)پیشی، اولویت، حق تقدم، امتیاز، سابقه .
precedent	سابقه  داشتن ، مقدم بر، مسبوق به  سابقه ، ماقبل.مقدم، سابقه ، نمونه .
precensor	( فیلم یا مطبوعات را ) سانسور کردن .
precentor	رهبر سرایندگان .
precentorship	رهبری سرایندگان .
precept	حکم، امر، فرمان ، امریه ، خطابه ، مقررات، نظامنامه ، پند، قاعده  اخلاقی.
preceptive	فرمای، پندی.
preceptor	معلم، پیر، مرشد، مربی.
preceptorship	مربی گری، آموزگاری.
preceptress	مربی زن .
precess	پیش رفتن ، جلو افتادن ، سبقت گرفتن ، در خط سیر محور جسم گردنده  تغییرپیداشدن .
precession	پیشروی، سبقت، تقدم، تغییر جهت محور جسم گردند ( مثل فرفره )، انحراف مسیر.
precieuse	(precieux)دارای ظرافت زیاد، ظریف، لطیف، نفیس.
precieux	(precieuse) دارای ظرافت زیاد، ظریف، لطیف، نفیس.
precinct	حد، مرز، محوطه ، بخش، حوزه ، حدود.
preciosity	گرانبهائی، آداب دانی، تصنع، تظاهر.
precious	(adj):گرانبها، نفیس، پر ارزش، تصنعی گرامی، (adv): قیمتی، بسیار، فوق العاده .
precipice	صخره  پرتگاه ، پرتگاه ، سراشیبی تند.
precipitable	تعلیق پذیر.
precipitance	( precipitancy)شتابزدگی، عمل یا فعالیت رسوبی، تعجیل بسیار.
precipitancy	( precipitance)شتابزدگی، عمل یا فعالیت رسوبی، تعجیل بسیار.
precipitant	شتابزده ، جدا شدنی، تعلیق، شدنی، باعجله ، عامل رسوب.
precipitate	بشدت پرتاپ کردن ، شتاباندن ، بسرعت عمل کردن ، تسریع کردن ، سر اشیب تند داشتن ، ناگهان  سقوط کردن ، غیر محلول وته  نشین شونده ، جسم تعلیق شونده  یا متراسب، خیلیسریع، بسیار عجول، ناگهانی، رسوب شیمیائی.
precipitation	شتاب، دستپاچگی، تسریع، بارش، ته  نشینی.
precipitative	مربوط به  تعجیل کردن .
precipitator	تعجیل یا تسریع کننده ، ته  نشین  کننده .
precipitous	شتابناک ، از روی عجله ، بی مهابا.
precis	خلاصه  رئوس مطالب، تلخیص، چکیده  مطلب، خلاصه  نوشتن .
precise	دقیق ومختصر کردن ، مختصر ومفید، جامع، صریح، دقیق، معین .دقیق.
precisian	شخص دقیق در مراعات قواعد اخلاقی ومذهبی، خیلی دقیق.
precision	دقت.دقت، صراحت، درستی، صحت، ظرافت، دقیق.
