prerequisite	پیش نیاز، پیش بایست، لازمه ، شرط لازم، شرط قبلی، لازمه  امری.
prerogative	حق ویژه ، امتیاز مخصوص، حق ارثی، امتیاز.
prerogatived	دارای حق ویژه .
presage	نشانه ، نشان ، علامت، فال نما، شگون ، گواهی دادن  بر، خبردادن  از، پیشگوئی کردن .
presager	رسول، خبر آورنده ، پیشگو.
presanctified	قبلا تقدیس شده  ( در عشائ ربانی ).
presbyope	( presbyopia) ( درچشم پزشکی ) شخص پیرچشم، شخص دوربین .
presbyopia	( presbyope) ( درچشم پزشکی ) شخص پیرچشم، شخص دوربین .
presbyter	کشیش سرپرست کلیسا، شیخ کلیسا، شبان .
presbyterian	وابسته  به  کلیسای مشایخی پروتستان .
presbyterianism	پیروی از عقاید کلیسای مشایخی پروتستان .
preschool	وابسته  بدوره  پیش کودکستان ، کودکستان ، کودکستانی.
prescience	پیش دانی، آگاهی از پیش، علم غیب، الهام.
prescient	عالم به  غیب یا آینده ، قبلا آگاه .
prescientific	مربوط بدوره  قبل از علوم جدید.
prescind	جدا کردن ، تجزیه  کردن ، قطع نظر کردن .
prescore	ضبط صدا یا موسیقی فیلم قبل از فیلمبرداری.
prescribe	تجویز کردن ، نسخه  نوشتن ، تعیین  کردن .
prescript	مقرر شده ، امر صادر شده ، تجویز شده ، امریه .
prescriptible	قابل تجویز.
prescription	صدور فرمان ، امریه ، نسخه  نویسی، تجویز، نسخه .
prescriptive	وابسته به  نسخه  نویسی، تجویزی.
presell	پیش فروش کردن .
presence	پیشگاه ، پیش، درنظر مجسم کننده ، وقوع وتکرار، حضور.
present	پیشکش، هدیه ، ره  آورد، اهدائ، پیشکشی، زمان  حاضر، زمان  حال، اکنون ، موجود، آماده ، مهیا، حاضر، معرفی کردن ، اهدائ کردن ، ارائه  دادن .ارائه  دادن ، عرضه  کردن .
present arms	( نظ. ) پیش فنگ ، سلام درحال پیش فنگ .
present participle	( د. ) وجه  وصفی معلوم.
present perfect	( د. ) مربوط به  ماضی نقلی، ماضی نقلی.
present tense	( د. ) زمان  حال.
presentability	قابلیت ارائه .
presentation	ارائه ، عرضه .معرفی، نمایش، ارائه ، عرضه ، تقدیم.
presentative	عرضه  داشتنی، قابل تقدیم، درک  کردنی.
presentee	معرفی شده ، کسیکه  چیزی باوعرضه  شده ، معروض علیه .
presenter	( presentor) ارائه  کننده ، معرفی کننده .
presentient	قبلا متوجه ، گوش بزنگ ، آماده ، قبلا مستعد، درانتظار.
presentiment	عقیده  قبلی نسبت بچیزی، احساس وقوع امری از پیش، روشن  بینی قبلی، دلهره .
presently	بزودی، عنقریب، لزوما، حتما، آنا، فعلا.
presentment	نمایش، ارائه ، شرح، بیان ، حضور، طرز نمایش.
presentor	( presenter) ارائه  کننده ، معرفی کننده .
preservable	قابل حفظ ونگهداری.
preservation	نگهداری، حفظ، محافظت، جلوگیری، حراست.
preservative	نگاهدارنده ، محافظ، کاپوت.
preserve	قرق شکارگاه ، شکارگاه ، مربا، کنسرومیوه ، نگاهداشتن ، حفظ کردن ، باقی نگهداشتن .
preserver	محافظ، نگهدارنده .
preset	قبلا چیدن  و قرار دادن ، قبلا مرتب کردن .از پیش نشاندن .
preside	کرسی ریاست را اشغال کردن ، ریاست کردن  بر، ریاست جلسه را بعهده  داشتن ، اداره  کردن هدایت کردن ، سرپرستی کردن .
presidency	ریاست، نظارت، مقام یا دوره  ریاست جمهوری.
president	رئیس، رئیس جمهور، رئیس دانشگاه .
presidential	وابسته  به  ریاست جمهور.
presidential government	حکومت جمهوری.
presidentship	مقام ریاست جمهور.
presidial	( نظ. ) پادگانی، ساخلوی.
presidiary	( نظ. ) پادگانی، ساخلوی.
presidio	پادگان ، دژ، زندان .
presidium	( در شوروی ) هیئت عامله  دائمی شاغل در دوره  فترت، هیئت رئیسه .
presignify	پیشگوئی کردن ، از پیش مشعر بودن  بر.
presort	از پیش جور کردن .
press	فشار دادن ، مطبوعات، ماشین  فشار.فشار، ازدحام، جمعیت، ماشین  چاپ، مطبعه ، مطبوعات، جراید، واردآوردن ، فشردن زور دادن ، ازدحام کردن ، اتوزدن ، دستگاه  پرس، چاپ.
press box	( در مسابقات ) لژ مطبوعاتی، جایگاه  گزارشگران .
press conference	مصاحبه  مطبوعاتی.
press gang	( نظ. ) دسته  مامور جلب مشمولین .
press release	مطلب مطبوعاتی ( جهت چاپ در روزنامه  ).
pressboard	تخته  فشاری، تخته  اتو، میز اتو.
pressing	فشار، فشارآور، مبرم، مصر، عاجل.
pressman	ماشین  چی، متصدی ماشین  چاپ، مخبر مطبوعاتی.
pressmark	حروف رمزی مشخصه  کتب کتابخانه ، شماره  کتاب.
pressor	بالابرنده  فشار خون ، فشار زا.
pressroom	اطاق ماشین  چاپ.
pressrun	یک  دوره  یا یک  وهله  کار ماشین  چاپ.
pressure	فشار، بار سنگین  مصائب وسختیها، مشقت، فشردن .فشار، مضیقه .
pressure cabin	هواپیمای دارای دستگاه تهویه  مقاوم با فشار هوا.
pressure cook	دیگ  زودپز، دردیگ  زودپز پختن ، تحت فشار پختن .
pressure gauge	فشار سنج آبگونه  ومواد منفجره .
pressure suit	لباس مخصوص پرواز در ارتفاعات زیاد.
pressurize	( در هواپیما وغیره  ) فشار هوای داخل سفینه  را تنظیم کردن .
presswork	کار مطبوعاتی، اداره  مطبعه ، امور چاپخانه ، کارچاپ.
prest	قرض، وام، قرضه ، پیش پرداخت.
presternum	قسمت جلو قفسه  سینه  پستانداران .
prestidigitation	(hand of =sleight) تردستی.
prestidigitator	آدم تردست.
prestige	حیثیت، اعتبار، آبرو، نفوذ، قدر ومنزلت.
prestigious	با اعتبار، باحیثیت.
prestissimo	(مو. ) باضربات تند ( بنوازید )، تند.
presto	(مو. ) باضربات تند ( بنوازید )، تند.
prestress	باسیم ومیله  آهن  تقویت کردن ، تحکیم کردن .
presumable	فرض محتمل، قابل استنباط، قابل استفاده .
presumably	احتمالا.
presume	فرض کردن ، مسلم دانستن ، احتمال کلی دادن ، فضولی کردن .
presuming	(=presumptuous) از خودراضی، جسور، پر رو.
presumption	فرض، احتمال، استنباط، گستاخی، جسارت.
presumptive	گستاخ، جسور، فرضی، احتمالی.
presumptuous	گستاخ، جسور، مغرور، خود بین .
presuppose	پیش پنداشتن ، از پیش فرض کردن ، دربرداشتن ، متضمن  بودن .
presupposition	پیش پندار، فرض قبلی، پیش انگاری.
pretence	وانمودسازی، تظاهر، بهانه ، ادعا.
pretend	وانمود کردن ، بخود بستن ، دعوی کردن .
pretender	وانمود گر، عذرآورنده ، متظاهر، مدعی تاج وتخت.
pretense	وانمودسازی، تظاهر، بهانه ، ادعا.
pretension	وانمود، ادعا، دعوی، خودفروشی، تظاهر، قصد.
pretentious	پرمدعا، پرجلوه ، پر ادعا ومتظاهر.
preterit	وابسته  بفعل ماضی، زمان  ماضی.
preterminal	واقع شونده  قبل از مرگ ، پیش انتهائی.
pretermission	از قلم افتادگی، حذف، قصور.
pretermit	حذف کردن ، از قلم انداختن ، کنار گذاشتن .
preternatural	غیر عادی، غیر طبیعی، مافوق طبیعی.
pretest	پیش آزمون ، امتحان  مقدماتی، امتحان  مقدماتی بعمل آوردن .
pretext	بهانه ، عذر، دستاویز، مستمسک ، بهانه  آوردن .
pretor	(praetorian، =praetor) افسر، قاضی.
pretorian	(praetorian، =praetor) افسر، قاضی.
pretreat	قبلا معالجه  کردن ، از قبل بحث کردن .
pretreatment	معالجه  قبلی.
prettification	زیباسازی.
prettify	تاحدی، قشنگ ، شکیل، خوش نما، خوب، بطور دلپذیر، قشنگ  کردن ، آراستن .
pretty	تاحدی، قشنگ ، شکیل، خوش نما، خوب، بطور دلپذیر، قشنگ  کردن ، آراستن .
prettyish	نسبتا زیبا.
pretypify	قبلا نشان  دادن ، قبلا اعلام کردن .
pretzel	چوب شور (مزه  آبجو وغیره  )، بیسکویت نمکی.
prevail	چربیدن ، غالب آمدن ، مستولی شدن ، شایع شدن .
prevalence	شیوع، پخش، نفوذ، تفوق، درجه  شیوع، رواج.
prevalent	رایج، شایع، متداول، فائق، مرسوم، برتر.
prevaricate	دوپهلو حرف زدن ، زبان  بازی کردن ، دروغ گفتن .
prevarication	دروغگوئی، حرف دو پهلو.
prevaricator	دروغگو، دوپهلو حرف زن .
prevenance	توجه  باحتیاجات دیگران ، در اندیشه  حوائج خلق.
prevenience	پیش روندگی، ازلیت، خاصیت جلوگیری کننده ، منع، جلوگیری.
prevenient	پیش رونده ، ازلی.
prevent	جلوگیری کردن ، پیش گیری کردن ، بازداشتن ، مانع شدن ، ممانعت کردن .پیش گیری کردن ، مانع شدن .
preventability	قابلیت جلوگیری، بازداشتنی بودن .
preventable	(=preventible) قابل جلوگیری.
preventative	(=preventive) پیشگیر، جلوگیری کننده .
preventer	ممانعت کننده .
preventible	(=preventable) قابل جلوگیری.
prevention	پیش گیری، ممانعت.پیشگیری، جلوگیری.
preventive	پیش گیر، عامل ممانعت.پیش گیر، جلوگیری کننده ، مانع.
preventive maintenance	نگهداشت پیش گیر.
preview	(=prevue) پیش دید، پیش دید کردن ، قبلا رویت کردن ، اطلاع قبلی، پیش چشی.
previous	پیشین ، قبلی، سابقی، اسبقی، جلوتر، مقدم.قبلی.
previse	پیش بینی کردن ، اخطار کردن .
prevision	پیش بینی، تحذیر، پیش بینی کردن .
previsional	(previsionary) وابسته  به  پیش بینی.
previsionary	(previsional) وابسته  به  پیش بینی.
prevocalic	بلافاصله  قبل از حرف صدا دار، ماقبل حرف صدا دار.
prevue	(=preview) پیش دید، پیش دید کردن ، قبلا رویت کردن ، اطلاع قبلی، پیش چشی.
prewar	مربوط به  قبل از جنگ ، پیش از جنگ .
prey	شکار، نخجیر، صید، طعمه ، قربانی، دستخوش، صید کردن ، دستخوش ساختن ، طعمه کردن .
priam	( افسانه  یونان  ) پریام پادشاه  تروا وپدر هکتور.
priapic	(=phallic) وابسته  به  آلت ذکور.
priapus	خدای قدرت تناسلی جنس مذکر، کیر.
price	ارزش، قیمت، بها، بها قائل شدن ، قیمت گذاشتن .
price index	(relative =price) شاخص قیمت.
price support	تثبیت قیمت توسط دولت برای حمایت کالا.
price tag	برچسب قیمت کالا.
priceless	بسیار پر قیمت.
pricer	قیمت گذار.
prick	خراش سوزن ، نقطه ، زخم بقدر سرسوزن ، جزئ کوچک  چیزی، هدف، منظور، نقطه  نت موسیقی، چیزخراش دهنده ( مثل نوک  سوزن  )، خار، تیغ، نیش، سیخونک ، آلت ذکور، راست، شق، خلیدن ، باچیز نوک تیز فروکردن ، خراش دادن ، با سیخونک  بحرکت واداشتن ، تحریک کردن ، آزردن .
pricker	خراشنده ، سیخ زننده .
pricket	شمعدان  شاخه  دار، شمع مخصوص شمعدان ، گوزن  راست شاخ نر دوساله ، مناره .
prickle	خراش کوچک ، خار، خارتیغ، خارنوک  تیز، تیرکشیدن ، نیش، سک  زدن .
prickly	تیغ دار، زبر، خراش دهنده .
prickly heat	گرمی دانه ، عرق سوز.
pride	مباهات، بهترین ، سربلندی، برتنی، فخر، افاده ، غرور، تکبر، سبب مباهات، تفاخر کردن .
prideful	مغرور، پرمباهات، برتن .
pridicate calculus	حساب مسندات.
prier	(=pryer) آدم کنجکاو، فضول.
priest	کشیش، مچتهد، روحانی، کشیشی کردن .
priesthood	کشیشی، مقام کشیش، کشیش بودن .
prifix	قبلا تعیین  کردن ، در جلو چیزی قرار دادن ، پیشوند، عنوان  قبل از اسم شخص.
prifixal	قبلا تعیین  کردن ، در جلو چیزی قرار دادن ، پیشوند، عنوان  قبل از اسم شخص.
prig	شخص منفور، میخ کوچک ، آدم خودنما، نکته  گیر، ایرادگیر، کش رفتن ، دزدیدن ، التماسکردن ، دله  دزد.
priggish	خودنما، ایرادی، سخت گیر.
priggism	دزد خوئی، اندک  بینی، تعصب سخت مذهبی ( priggery نیزگفته  میشود ).
prill	بصورت کپسول درآوردن ، سیال وجاری ساختن ، قرص استوانه ای شکل.
prim	برگ  نو، یاسم، نوار ابیض، رسمی وخشک ، خیلی محتاط، تمیز، رسمی وخشک  بودن ، خود را گرفتن ، آراستن .
prima ballerina	هنرپیشه  اول بالت.
prima donna	خواننده  برجسته  زن  اپرا یا کنسرت.
prima facie	در نظر اول، با یک  نظر، بدیهی، مشهود.
primacy	برتری، تقدم.
primal	اولیه ، بسیار قدیمی.
primary	اولیه ، ابتدای، عمده .ابتدائی، مقدماتی، نخستین ، عمده ، اصلی.
primary center	مرکز عمده ، مرکز اولیه .
primary storage	انباره  اولیه .
primate	پیشوا، راسته  پستانداران  نخستین  پایه ، کشیش ارشد.
prime	اول، عمده ، نخست، زبده ، درجه  یک .آغاز، بهار جوانی، کمال، بهترین  قسمت، نخستین ، اولیه ، اصلی، برجسته ، عمده ، بار کردن ، تفنگ  را پر کردن ، بتونه  کاری کردن ، قبلا تعلیم دادن ، آماده  کردن ، مجهز ساختن ، تحریک  کردن .
prime cost	قیمت تمام شده  محصول.
prime implicant	عمده  دلالت کننده .
prime meridian	نصف النهار گرینویچ.
prime minister	نخست وزیر، صدر اعظم.
prime ministership	نخست وزیری.
prime mover	عامل محرک  کل، خدا ( با حرف بزرگ  ).
prime number	عدد اول.
primer	کتاب الفبائ، مبادی اولیه ، بتونه ، چاشنی، وابسته  بدوران  بشر اولیه ، باستانی، ابتدائی.
primeval	پیشین ، اولیه ، بسیار کهن ، باستانی.
priming	بتونه  کاری، آستر کاری، چیدن  برگ  رسیده  تنباکو.
primipara	دارای یک  اولاد، زنی که  شکم اولش است.
primiparity	یک  اولادی.
primiparous	دارای یک  اولاد.
primitive	بدوی، اولیه ، اصلی.پیشین ، قدیم، بدوی، انسان  اولیه .
primitivism	توحش، بدویت، اتکا به  مبادی اولیه .
primo	اولا، ابتدائی.
primogenitor	اجداد، نیاکان .
