pulse width	پهنای تپش.
pulsimeter	( pulsometer) جهند سنج، تپش سنج، نبض سنج، تلمبه  بخار.
pulsion	(=propulsion) راندن .
pulsometer	( pulsimeter) جهند سنج، تپش سنج، نبض سنج، تلمبه  بخار.
pululate	جوانه زدن ، غنچه  کردن ، رشد ونمود کردن .
pulverable	( ablezpulveri) قابل تبدیل به پودر، پودر شدنی، خورد کردنی.
pulverizable	( pulverable) قابل تبدیل به پودر، پودر شدنی، خورد کردنی.
pulverization	پودر سازی.
pulverize	سائیدن ، نرم کردن ، پودر کردن ، نرم کوبیدن .
pulverizer	پودر ساز، خورد کننده .
pulverulent	خرد شونده ، ازهم پاشنده ، گردی، گرد دار.
pulvinate	برآمده ، گوژدار، محدب، نازبالشی، بالشتکی.
pulvinus	(گ . ش. ) بالشتک  ساقه  گیاه .
puma	( ج. ش. ) یوزپلنگ  درنده  آمریکائی.
pumice	سنگ  پا، سنگ  خارا، سنگ  پا زدن .
pumicite	خاکستر آتشفشانی.
pummel	(=poundbeat) کوبیدن ، زدن ، له  کردن .
pump	تلمبه ، تلمبه  زنی، صدای تلمبه ، تپش، تپ تپ، با تلمبه  خالی کردن ، باتلمبه  بادکردن ، تلمبه  زدن .
pumper	تلمبه  زن ، چاه  نفت تلمبه ای.
pumpernickel	نان  جو سیاه  سبوس دار آلمانی.
pumpkin	( گ . ش. ) کدو تنبل، ( د. گ . ) آدمکله خشک .
pun	جناس، تجنیس، جناس ساختن .
punch	منگنه  کردن ، منگنه .مشروب مرکب از شراب ومشروبات دیگر، کوتاه ، قطور، مشت، ضربت مشت، قوت، استامپ، مهر، مشت زدن  بر، منگنه  کردن ، سوراخ کردن ، پهلوان  کچل.
punch and judy show	نمایش خیمه  شب بازی.
punch line	لب مطلب، جمله  اساسی واصلی.
punch position	موضع منگنه .
punch room	اطاق منگنه زنی.
punchboard	(card punched) کارت کارمندی که  در مقابل هر روز یا هر ساعت کار آنرا سوراخ کنند.
punched card	کارت منگنه شده .( punchboard) کارت کارمندی که  در مقابل هر روز یا هر ساعت کار آنرا سوراخ کنند.
punched paper tape	نوار کاغذی منگنه  شده .
punched tape	نوار منگنه  شده .
puncheon	خنجر، بشکه  یاخمره  باده ، قلم سنگتراشی، تیر چوبی کوتاه .
puncher	منگنه  کننده ، سوراخ کننده .
punchinello	پهلوان کچل، آدم خپله ، لوده ، مسخره ، دلقک ، نمایش پهلوان  کچل.
punching	منگنه  زنی.
punching bag	کیسه  شنی مشت بازی، کیسه  مشت.
punchist	منگنه  زن .
punctate	نقطه نقطه ، خال خال، نوک  تیز، مثل نقطه .
punctation	نقطه ، نقطه  سازی.
punctilio	نکته  دقیق در آئین  رفتار، دقت، دقایق.
punctilious	دقیق، نکته  سنج، بسیار مبادی آداب.
punctual	دقیق، وقت شناس، خوش قول، بموقع، ثابت در یک  نقطه ، ( مثل نقطه  ) لایتجزی، نکته  دار، معنی دار، نیشدار، صریح، معین ، مشروح، باذکر جزئیات دقیق، آداب دان .
punctuality	دقت بسیار، توجه  به  جزئیات، وقت شناسی.
punctuate	نقطه  گذاری کردن ، نشان  گذاری کردن ، نقطه  دار.نقطه  گذاری کردن ، تاکید کردن .
punctuation	نقطه  گذاری، تاکید.نقطه  گذاری، نشان  گذاری.
punctuation mark	علائم نقطه  گذاری درجملات.نشان  نقطه  گذاری.
punctuation symbol	نماد نقطه  گذاری.
punctulate	(ج. ش. ) خال خال، نقطه  نقطه ، سوراخ سوراخ.
puncture	سوراخ، پنچر، سوراخ کردن ، پنچر شدن .
pundit	دانشمند، واردبکار.
pung	سورتمه  جعبه ای، در سورتمه  جعبه ای سوار شدن .
pungency	زنندگی، تندی.
pungent	پر ادویه ، تند، زننده ، گوشه  دار، تیز، نوک  تیز، سوزناک .
punic	کارتاژی، اهل کارتاژ قدیم، قرطاجنی، خائن .
puniness	ریزگی، کوچک  اندامی، ضعف، خاموشی، تازه  کاری جوانی، کوچکی.
punish	ادب کردن ، تنبیه  کردن ، گوشمال دادن ، مجازات کردن ، کیفر دادن .
punishability	مجازات کردنی، قابلیت مجازات.
punishable	قابل مجازات، سزاپذیر.
punishment	مجازات، تنبیه ، گوشمالی، سزا.
punk	چوب پوسیده ، آتش زنه ، جوان  ولگرد، بی ارزش.
punster	جناس گو، تجنیس ساز، ابهامگو.
punt	زدن  توپ، توپ فوتبال را قبل از تماس با زمین  زدن .
punter	( فوتبال ) توپ زن .
punty	( pontee) میله  شیشه  گری.
puny	ریزه  اندام، ضعیف، درجه  پست، کوچک ، قد کوتاه .
pup	توله  سگ ، بچه  سگ  ماهی، توله  زائیدن .
pup tent	چادر پناهگاه .
pupa	( ج. ش. ) نوچه ، بادامه ، شفیره .
pupate	تبدیل به  شفیره  شدن .
pupation	شفیرگی، ایجاد شفیره .
pupil	شاگرد، دانش آموز، مردمک  چشم، حدقه .
pupilage	( pupillage) دوره  شاگردی، مرحله  شاگردی، تلمذ.
pupillage	( pupilage) دوره  شاگردی، مرحله  شاگردی، تلمذ.
puppet	عروسک ، عروسک  خیمه  شب بازی، دست نشانده .
puppeteer	خیمه شب باز، بازیگر.
puppetry	خیمه شب بازی، عروسک  بازی.
puppy	توله  سگ ، جوانک  خود نما ونادان .
puppyish	توله  سگ  مانند، خودساز.
purblind	نابینا، نیم کور، دارای چشم تار، نیم کور کردن .
purchase	خریداری، ابتیاع، خرید، در آمد سالیانه  زمین .خرید، خریداری کردن .
purchase order	دستور خرید، سفارش خرید.
purchaser	خریدار.
pure	خالص، پاک ، تمیز، ناب، ژاو، ( نژاد ) اصیل، خالص کردن ، پالایش کردن ، بیغش.خالص، محض، ناب.
pure binary	دودوئی محض.
purebred	پاک  نژاد، اصیل، جانور یا گیاه  خوش نژاد.
puree	پوره  ( مثل پوره  سیب زمینی وغیره  )، پوره  کردن .
purfle	حاشیه  دوزی کردن ، حاشیه  را تزئین  کردن ، منبت کاری کردن ، آرایش دادن ، آرایش، حاشیه  دوزی.
purgation	تصفیه ، تطهیر، پالایش، تنقیه ، برائت، پاکسازی.
purgative	مسهل، کارکن ، پاک  کننده ، تطهیری، پاکساز.
purgatorial	برزخی، تطهیری.
purgatory	( عالم ) بزرخ، وسیله  تطهیر، تطهیری، پالایشی، در برزخ قرار دادن .
purge	پاکسازی کردن .پاک  کردن ، تهی کردن ، خالی کردن ، زدودن ، تنقیه  کردن ، تطهیر کردن ، تبرئه  کردن ، تطهیر، پالایش، سرشاخه زنی، مسهل، کارکن ، تصفیه  حزب یا دولت از عناصر نادلخواه .
purging	پاکسازی.
purification	تطهیر، پالایش، خالص سازی، تخلیص، شستشو.
purificator	تصفیه  کننده ، تطهیر کننده ، پاک  کننده .
purifier	تطهیر کننده ، پالاینده .
purify	پاک  کردن ، تصفیه  کردن ، پالودن .
purism	واژه  یا اصطلاح اصیل وصحیح، افراط در استعمال صحیح الفاظ، لفظ قلم نویسی.
purist	شخصیکه  در استعمال کلمات صحیح وسواس دارد.
puritan	فرقه  ای از پروتستانهای انگلستان  که  زمان  الیزابت علیه  سنن  مذهبی قیام نمودند وطرفدار سادگی در نیایش بودند، پاک  دین .
puritanical	وابسته  بفرقه  پیوریتان  ها، وابسته  به  پاک  دینان .
puritanism	آئین  پاک  دینان  مسیحی.
purity	خلوص.خلوص، پاکی، صافی، پاکدامنی، عفت، طهارت، صفا.
purl	مشروب مالت، آبجو دارای ادویه  معطر، گلابتون ، زری، کوک  برجسته  وقلابی، حاشیه ، حلقه  دود یا بخار، صدای شرشر، زمزمه  آب، مثل فرفره  چرخیدن ، واژگون  شدن ، زردوزی کردن ، با شرشرجاری شدن ، حلقه  حلقه  شدن .
purl stitch	( در کشبافی ) قلاب یا کوک  چپ وراست.
purlieus	دیدارگان ، استراحتگاه ، گردشگاه ، مکان  جا، حد، مرز.
purlin	( purline) ( در ساختمان  ) قسمت افقی روی شاه  تیر یا ستونها.
purline	( purlin) ( در ساختمان  ) قسمت افقی روی شاه  تیر یا ستونها.
purloin	ربودن ، دزدیدن .
purloiner	دزد، مختلس.
purple	رنگ ارغوانی، زرشکی، جامه  ارغوانی، جاه  وجلال، ارغوانی کردن  یا شدن .
purple heart	( در اتازونی ) نشان  نظامی مخصوص مجروحین  جنگ .
purple passage	( patch purple) نوشته  آراسته  به  صنایع بدیعی.
purple patch	( passage purple) نوشته  آراسته  به  صنایع بدیعی.
purporst	مفهوم، مضمون ، معنی، مفاد، ادعا، قصد، عذر، بهانه ، مفهومشدن ، فهماندن .
purpose	منظور، مقصود، عمد.قصد، عزم، منظور، هدف، مقصود، پیشنهاد، در نظر داشتن ، قصد داشتن ، پیشنهادکردن ، نیت.
purposely	عمدا، از روی قصد.
purposive	متضمن  مقصود، مبنی بر منظور، سودمند.
purpura	لکه  های خونریزی زیر پوست، ( طب ) حصبه  عام، دائ الفرفیر، فرفیر.
purr	فرفر، صدای خرخرگربه ، خرخرکردن .
purse	کیسه ، جیب، کیسه  پول، کیف پول، پول، دارائی، وجوهات خزانه ، غنچه  کردن ، جمع کردن ، پول دزدیدن ، جیب بری کردن .
purse proud	مغرور از ثروت.
purser	کیسه  دوز، تحویلدار، صندوقدار.
pursiness	پف کردگی، تنگی نفس، باد غرور.
purslane	(گ . ش. ) خرفه .
pursuance	تعاقب.
pursuant	متعاقب، مطابق، پیرو، دنبال کننده .
pursue	تعقیب کردن ، تعاقب کردن ، تحت تعقیب قانونی قرار دادن ، دنبال کردن ، اتخاذکردن ، پیگیری کردن ، پیگرد کردن .
pursuer	تعقیب کننده .
pursuit	تعقیب، پیگرد، تعاقب، حرفه ، پیشه ، دنبال، پیگیری.
pursuivant	مامور ابلاغ یا اخطاریه ، نامه  رسان ، مامور، پیشخدمت، درالتزام بودن ، رسالت کردن .
pursy	(pussy) فربه ، گوشتالو، ثمین ، چاق، تنگ  نفس.
purtenance	اندرون ، دل وجگر، دل و روده ، متعلقات، ضمائم.
purulence	ریم، آلودگی، زخم چرکی، چرک  داری.
purulent	چرک  دار، چرکی.
purvey	تهیه ، تدارک ، تهیه  آذوقه ، تهیه  سورسات، تهیه  کردن ، سورسات تهیه  کردن .
purveyance	( pourveyance) تهیه  خواربار، آذوقه ، آذوقه  رسانی.
purveyor	آذوقه  رسان .
purview	مواد اساسی، وسعت، حدود، میدان ، رسائی، قلمرو اجرائ، چشم رس، میدان  دید، موضوع مورد بحث، حدود صلاحیت.
pus	چرک ، ریم، فساد.
push	چیزی را زور دادن ، با زور جلو بردن ، هل دادن ، شاخ زدن ، یورش بردن ، زور، فشاربجلو، هل، تنه .نشاندن ، فشار دادن .
push botton	دکمه  زنگ  اخبار، وسائل خود کار، خود کار.
push button	دکمه  فشاری، شستی.
push button control	کنترل دکمه ای.
push button dialing	شماره  گیری دکمه ای.
push down stack	پشته ، پائین  فشردنی.
push pull	وابسته  بدولوله  الکترونی که  جریان  برق در آنها در دوجهت متضاد جریان  یابد.
pushcart	ارابه  دستی.
pushdown	پائین  فشردنی.
pushdown list	لیست پائین  فشردنی.
pushdown store	انباره  پائین  فشردنی.
pusher	زوردهنده .
pushing	دلیر، ماجراجو، جسور، باپشتکار، پر رو.
pushpin	سنجاق سرگرد مخصوص نصب روی نقشه  وغیره ، نوعی بازی بچگانه .
pushup	بالا فشردنی.
pushup list	لیست بالا فشردنی.
pushup storage	انباره  بالا فشردنی.
pushy	بازور، تحمیل کنننده .
pusillanimity	ترسوئی، بزدلی، جبن ، کم دلی، کم جراتی.
pusillanimous	ترسو، ضعیف، بزدل، جبون .
puss	چرک ، گربه ، پیشی، دخترک ، زن  جوان ، لب، دهان ، چهره .
pussy	چرک  دار، چرکی، ریم آلود، گربه ، دخترک ، بیدمشک ، شبدرصحرائی، گربه  وار، مثل پیشی.
pussy willow	(گ . ش. ) بیدمشگ ، بیدکمرنگ  (discolor Salix).
pussyfoot	( مثل گربه ) دزدکی راه  رفتن ، آهسته  ودزدکی کاری کردن ، طفره  رفتن ، تمجمج کردن .
pustulant	چرک  دانه  دار، کورک  دار، کورک  وار، کورک .
pustular	چرک  دانه  ای، کورک  دار.
pustulation	کورک ، ایجاد جوش، یا چرک  دانه .
pustule	چرک  دانه ، جوش چرک  دار، کورک ، بثورات چرکی پوست.
put	###############################################################################################################################################################################################################################################################
put about	( در مورد کشتی ) تغییر مسیر دادن ، تغییر جهت دادن ، برگشتن ، پریشان  شدن .
put across	فهماندن ، باحقه  بازی موفق شدن ، دوز وکلک  چیدن .
put away	کنار گذاردن ، مردود ساختن ، طلاق دادن ، تمام غذا یا مشروبی را خوردن ، مصرف کردن .
put by	منصرف شدن ، قطع کردن ، کنار گذاردن ، اندوختن .
put in	کنار آمدن  با، مداخله  کردن ، رساندن ، تقاضا کردن ، پیشنهاد دادن .
put off	سردواندن ، طفره ، بهانه ، عذر، تعویق، انصراف، تاخیر کردن ، طفره  رفتن ، ازسرباز کردن ، ببعد موکول کردن .
put on	(vi and vt): تحمیل کردن ، گذاردن ، صرف کردن ، بخود بستن ، وانمود کردن ، بکارانداختن ، اعمال کردن ، بکار گماردن ، افزودن ، انجام دادن ، دست انداختن ، (vi and adj): (pretended، assumed) تصنعی، وانمود شده .
put out	تقلا کردن ، منتشرساختن ، ایجاد کردن ، تهیه  کردن ، آشفته  کردن ، رنجاندن ، برانگیختن ، از ساحل عازم شدن ، خاموش کردن .
put over	تاخیر کردن ، بتاخیر انداختن ، از سرباز کردن ، بازحمت بانجام رساندن .
put through	به نتیجه  رساندن ، ارتباط پیدا کردن ، واداشتن .
put to	در تنگنا قرار دادن ، ( در بامداد شکار ) بگروه  شکارچی پیوستن .
put up	در ظرف گذاردن ، بسته  بندی کردن ، کنسرو کردن ، کنار گذاردن ، متحمل شدن ، برگزیدن ، بیگودی بگیسو زدن ، علنی ساختن ، طرح کردن ، منزل دادن ، ساختن ، بنا کردن .
