Push-in	دفع فی
Push-pull	دفع سحب
Pushbutton	الزّر
Pushbuttons	الأزرار
Pushcart	عربة التسوّق
Pushdown	مستودع لمعلومات الکومبیوتر
Pushed	متضایق
Pusher	مروّج المخدّرات
Pushers	مروّجو المخدّرات
Pushes	الدفعات
Pushier	ملحّ
Pushiest	ملحّ
Pushily	بإقدام
Pushiness	التدافع
Pushing	الدفع
Pushout	الطالب المفصول من المدرسة
Pushover	المهمة الیسیرة
Pushpin	الدّبّوس
Pushup	تّمرین ریاضی
Pushy	ملحّ
Pusillanimity	الجبن
Pusillanimous	جبان
Pusillanimously	بشکل جبان
Pusillanimousness	الخوف الحقیر
Puss	القطّ
Pussier	أکثر صدیدا
Pussies	الهرات
Pussiest	الأکثر صدیدا
Pussy	الهرة
Pussycat	الهرة
Pussyfoot	یمشی خفیة
Pussyfooted	مشى خفیة
Pussyfooting	المشی خفیة
Pussyfoots	یمشی خفیة
Pustule	البثرة
Put	ضع
Put-up	مدبّر
Putative	مشهور
Putatively	بشکل مشهور
Putnam	بتنام - جندیّ ثوریّ أمریکیّ
Putrefaction	التعفّن
Putrefactive	معفّن
Putrefied	فاسد
Putrefies	یفسد
Putrefy	إفسد
Putrefying	الفساد
Putrescence	التعفن
Putrescences	التعفن
Putrescent	متعفن
Putrid	فاسد
Putridity	العفن
Putridly	بشکل فاسد
Putridness	التعفّن
Puts	یضع
Putt	إضرب
Putted	ضرب
Puttee	لفافة الساق
Puttees	لفاف الساق
Putter	مضرب الجولف
Putterer	الضّارب
Puttering	العبث
Putters	مضارب الجولف
Puttied	مسدود
Putties	المعاجین
Putting	الوضع
Putty	المعجون
Puttying	السدّ
Puzzle	اللغز
Puzzled	مشوّش
Puzzlement	التحیّر
Puzzler	اللّغز
Puzzlers	الألغاز
Puzzles	الألغاز
Puzzling	الحیرة
PVC	مادة تستخدم لصنع مواسیر المیاه، الأسطوانات، الخ
Pygmalion	بایجمالیون - الملک الذی خلق تمثالاً امرأة و أحبّه . الأساطیر الیونانیّة
Pygmies	الأقزام
Pygmy	القزم
Pyjamas	البیجامة
Pyknotic	متعلق بتدهور نواة الخلیة
Pyle	بایل - صحفیّ أمریکیّ
Pylon	البرج
Pylorus	بوّابة المعدة
Pyongyang	بیونج یانج
Pyorrhea	التهاب اللّثة
Pyracanth	بیراکانث - نبات
Pyramid	الهرم
Pyramidal	هرمی
Pyramidally	بشکل هرمی
Pyramids	الأهرام
Pyran	بیران
Pyre	المحرقة
Pyrex	بیرکس - علامة تجاریة لزجاج مقاوم للحرارة
Pyridine	بیریداین - سائل قابل للاشتعال عدیم اللّون وسام
Pyrimidine	البیریمیدین
Pyrite	البیریت - معدن متوفّر بکثرة
Pyrites	البیریتز - معادن متوفّرة بکثرة
Pyroelectric	کهربیّ حراریّ
Pyrolyse	تحلّل
Pyrolysis	التحوّل الحراریّ
Pyrolyze	تحلّل
Pyrolyzer	المحوّل الحراری
Pyrolyzes	یتحلّل
Pyromania	هوس إشعال الحرائق
Pyromaniac	مهووس بإشعال الحرائق
Pyrometer	البیرومتر
Pyrometers	البیرومترات
Pyrometry	متعلق بجهاز قیاس درجة الحرهرة المرتفعة
Pyrophosphate	بیروفوسفیت - ملح
Pyrotechnic	ناری
Pyrotechnical	ناری
Pyrotechnically	بشکل ناری
Pyrotechnics	فنّ صنع الألعاب الناریة
Pyroxene	البیروکسین - عنصر
Pyroxenite	البیروکسینیت - نوع من الصّخور
Pyrrhic	ذو مقطعین قصیرین
Pythagoras	فیثاغورس
Pythagorean	فیثاغوری
Pythagoreans	فیثاغوریون
Python	البیثون - افعى خرافیة
Pythons	الثعابین
q	هفدهمین  حرف الفبای انگلیسی.
q fever	(طب) تب کیو که  باعث ذات الریه  میشود.
qalified	واجد شرایط، توصیف شده .
qoph	(coph، =koph) نوزدهمین  حرف الفبای عبری.
qua	تاآنجائیکه ، بطوریکه ، شایسته .
quack	( quacksalver) (=charlatan) شارلاتان ، زبان  باز.صدای اردک ، قات قات، آدم شارلاتان ، چاخان ، دروغی، ساختگی، قلابی، قات قات کردن ، صدای اردک  کردن ، دوای قلابی دادن .
quackery	حقه بازی، شارلاتان  بازی، حلیه  گری.
quackish	قلابی.
quacksalver	( quack) (=charlatan) شارلاتان ، زبان  باز.
quad	(.n):(quadrangle)(درسیم تلگراف) سیم چهارلای بهم پیچیده عایق، (درمطبعه )قطعه  سربی، چهار قلو، (.vt): (ز. ع، انگلیس) زندانی کردن ، در زندان  افکندن .چهار گانه ، چهار گوش.
quadoed cable	کابل چهارسیمه .
quadr	(quadri، quadru =) پیشوند بمعنی 'چهارتائی' و 'چهارگانه '.
quadrangle	چهار گوشه ، چهار گوش، چهار دیواری، مربع.( quad) (درسیم تلگراف) سیم چهار لای بهم پیچیده  عایق، (درمطبعه ) قطعه  سربی.
quadrangular	مربع، چهار گوشه .
quadrant	ربع، یک  چهارم.ربع دایره ، ربع کره ، یک  چهارم، چهار گوش.
quadrat	ارتفاع سنج، قطعه  زمین  مستطیل، به  قطعات مستطیل تقسیم کردن .
quadrate	چهار یک ، چهار گوش، عدد مربع، مجذور.
quadratic	وابسته  بدرجه  دوم هم چندی، منشور قائم.درجه  دوم.
quadratics	مبحث معادلات درجه  دوم.
quadrature	تربیع.مربع سازی، یک  چهارم، ربع، (نج. ) تربیع.
quadrennial	چهار سال یکبار.
quadrennium	دوره  چهارساله ، مدت چهار ساله ، چهارسال.
quadri	( quadr، =quadru) پیشوند بمعنی 'چهارتائی' و 'چهارگانه '.
quadric	چهار تائی، ربعی.
quadrifid	چهار شکافی.
quadriga	ارابه  چهار اسبه  رومیان  قدیم، ارابه .
quadrilateral	مربوط به  چهار گوش، چهار گوش، چهار ضلعی.
quadrille	رقص گروهی، نوعی بازی ورق چهار نفری، شطرنجی، چهار گوش، رقص چهار نفری کردن .
quadrillion	کادریلیون ، عدد یک  با  صفر بتوان  .
quadripartite	چهار جزئی، چهار تائی، چهارسوئی، چهارجانبه .
quadrivalent	چهار بنیانی، چهار ارزشی.
quadrivium	علوم چهارگانه  (حساب و هندسه  و موسیقی و هیئت)، سال چهارم دوره  لیسانس.
quadroon	از نژاد سفید وسیاه .
quadru	(quadri، =quadr) پیشوند بمعنی 'چهارتائی' و 'چهارگانه '.
quadrumana	(ج. ش. ) چهار دستان ، میمونهای چهار دست و پا.
quadrumanal	( quadrumanous، quadrumane =) چهار دست و پا.
quadrumane	(quadrumanous، =quadrumanal) چهار دست و پا.
quadrumanous	(quadrumane، quadrumanal =) چهار دست و پا.
quadrumvir	( quadrumvirate) (م. م. ) انجمنی مرکب از چهار تن ، چهار نفری.
quadrumvirate	( quadrumvir) (م. م. ) انجمنی مرکب از چهار تن ، چهار نفری.
quadruped	(ج. ش. ) چهار پا، جانور چهار پا، ستور.
quadrupedal	چهارپائی.
quadruple	چهار گانه ، چهار تائی، چهار برابر.
quadruple address	با نشانی چهار کانه .
quadruplet	چهار گانه ، اربعه ، چهارقلو.چهار قلو.
quadruplicate	چهارنسخه ای، چهاربرابر، چهاربرابر کردن ، در چهار نسخه  تهیه  کردن .
quaere	( query) جستار، سوال.
quaestor	( =questor) (روم) افسر رئیس دادگاه ، خزانه  دار.
quaff	زیاد نوشیدن ، سر کشیدن ، جرعه .
quaffer	باده  گسار، نوشنده .
quag	(bog، =marsh) باتلاق، لرزیدن ، لرزاندن .
quagmire	مرداب، باتلاق، در لجن  انداختن .
quail	(ج. ش. ) بلدرچین ، وشم، بدبده ، شانه  خالی کردن ، از میدان  دررفتن ، ترسیدن ، مردن ، پژمرده  شدن ، لرزیدن ، بیاثر بودن ، دلمه  شدن .
quaint	خیلی ظریف، از روی مهارت، عجیب و جالب.
quake	لرزیدن ، تکان خوردن ، لرزش داشتن ، بهیجان  آمدن ، مرتعش شدن ، لرزش، لرزه .
quaker	لرزنده ، مرتعش، ملخ، عضو فرقه  کویکر.
quaker gun	تفنگ  چوبی بچگانه .
quakerish	لرزان .
quakerism	معتقدات فرقه  'کویکر' پروتستان .
quale	خاصیت، شیی دارای خاصیت، هوشیاری، حس.
qualification	صفت، شرط، قید، وضعیت، شرایط، صلاحیت.صلاحیت، توصیف.
qualified	شایسته ، قابل، دارای شرایط لازم، مشروط.
qualifier	توصیف کننده .ملایم سازنده ، فرع اسم یا صفت، کلمه  توصیفی.
qualify	صلاحیت داشتن ، واجد شرایط شدن ، توصیف کردن .محدود کردن ، تعیین کردن ، قدرت راتوصیف کردن ، ازبدی چیزی کاستن ، منظم کردن ، کنترل کردن .
qualitative	کیفی، مقداری، چونی.کیفی.
qualitative analysis	(ش. ) تجزیه  کیفی، تجزیه  جهت تشخیص اجزا متشکله  ماده  یا مخلوطی، تجزیه  چونی.
quality	کیفیت، چونی.چونی، کیفیت، وجود، خصوصیت، طبیعت، نوع، ظرفیت، تعریف، صفت، نهاد، چگونگی.
quality control	کنترل کیفیت.
qualm	حالت تهوع، عدم اطمینان ، بیم، تردید، ناخوشی همه  جاگیر.
quandary	سرگردانی، گیجی، تحیر، حیرت، معما.
quantal	(در مسائل حسی ) وابسته  به  مفروضات دو جنبه ای ( مانند مرگ  و زندگی).
quantifiable	قابل سنجش یا تعیین .
quantification	معرفی عناصر یک  جسم، تعریف، تعیین  خاصیت.
quantifier	کمیت سنج، چونی سنج.
quantify	کمیت را تعیین  کردن ، چندی بیان  کردن ، محدود کردن ، کیفیت چیزی را معلوم کردن .
quantitate	چندی چیزی را تعیین  کردن .
quantitation	چندی سنجی.
quantitative	مقداری، کمی، چندی، بیان  شده  بر حسب صفات، وابسته  بخاصیت حرف هجادار.کمی.
quantity	کمیت، چندی.مقدار، چندی، کمیت، قدر، اندازه ، حد، مبلغ.
quantization	تدریج.
quantization noise	اختلال تدریج.
quantize	با تئوری و فرمول صفات و کیفیت چیزی را تعیین  کردن ، نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن .تدریجی کردن ، پله ای کردن .
quantizer	تدریجی کننده ، پله ای کننده .
quantum	درجه ، پله ، ذره .مقدار، کمیت، اندازه ، درجه ، میزان ، مبلغ.
quarantine	قرنتینه ، قرنطینه ، محل قرنطینه ، قرنطینه  کردن .
quarrel	پرخاش، نزاع، دعوی، دعوا، ستیزه ، اختلاف، گله ، نزاع کردن ، دعوی کردن ، ستیزه  کردن .
quarrelsome	ستیزه  جو، جنگار، ستیزگر.
quarrier	کارگر معدن  سنگ .
quarry	لاشه  شکار، شکار، صید، توده  انباشته ، شیشه  الماسی چهارگوش، آشکار کردن ، معدن  سنگ .
quart	کوارت، پیمانه ای در حدود بیک  لیتر.
quartan	چهار روز یکبار، بطور چهار گانه .
quarter	یک  چهارم، یک  چارک ، چهارک ، ربع، مدت سه  ماه ، برزن ، اقامتگاه ، محله ، بخش، ربعی، به  چهار قسمت مساوی تقسیم کردن ، پناه  بردن  به ، زنهار دادن ، زنهار.ربع.
quarter day	روز پرداخت قسط، موعد پرداخت.
quarter horse	اسب کوتاه  وپر طاقت، اسب پر تحمل.
quarter hour	پانزده  دقیقه ، ربع ساعت.
quarter note	(مو. ) نت یک  چهارم.
quarter sessions	(حق. -انگلیس) دادگاه  استینافی.
quarterage	قسط سه  ماهه ، مزد سه  ماهه ، خانه ، جا.
quarterback	(درفوتبال ) بازیکن  خط حمله ، کارفرمائی کردن .
quarterdeck	عرشه  کوچک  عقب کشتی، قسمتی از عرشه  کشتی جنگی مخصوص انجام تشریفات نظامی و غیره .
quarterfinal	دوره  یک  چهارم نهائی در مسابقات حذفی.
quarterfinalist	کسیکه  در مسابقه  یک  چهارم نهائی شرکت میکند.
quartering	تردد، قائمه ، تقسیم چیزی بچهار بخش، زاویه  نود درجه .
quartermaster	(نظ. ) سر رشته  دار، متصدی.
quartern	نان  بوزن  چهار پوند(رطل)، یک  چهارمپوند، یک  چهارم پینت، یک  گیل(gill).
quartersaw	الوار رابچهار قسمت بریدن ، چوپ را بچهار قسمت اره  کردن .
quarterstaff	چماق، گرز، واحد یموت.
quartet	قطعه  موسیقی مخصوص چهارتن  خواننده  یا نوازنده ، گروه  چهارتنی که  قطعه ای رابسرایند. (quartet).چهارقلو، چهاربخشی.
quartette	قطعه  موسیقی مخصوص چهارتن  خواننده  یا نوازنده ، گروه  چهارتنی که  قطعه ای رابسرایند. (quartette).
quartile	چهار یک ، تقسیم شده  به  / و /.
quarto	درکاغذ های یک  ربعی چاپ شده ، ربع کاغذی.
quartz	(مع. ) کوارتز، در کوهی، سنگ  چینی.الماس کوهی، کوارتز.
quartziferous	دارای در کوهی.
quartzite	(مع. ) سنگ  شنی محتوی کوارتز.
quash	نقض کردن ، باطل کردن ، الغا کردن ، با ضربه  زدن ، له  کردن ، فرو نشاندن .
quasi	شبیه ، شبه ، بصورت پیشوند نیز بکار رفته  و بمعنی 'شبه ' و 'بظاهرشبیه ' است.
quasi instruction	شبه  دستورالعمل.
quasi random	شبه  تصادفی.
quater tone	(مو. ) یک  چهارم پرده .
quaternion	ورق کاغذی که  چهار تاه  خورده  باشد، قسمت چهارگانه ، بخش چهارگانه ، چهار.
quatrain	شعر چهار سطری، رباعی.
quatrefoil	آرایش چهار پرده ای، گل چهار گلبرگی، چهار ترک ، چهار گوشه .
quatrerly	سه  ماهه ، (مجله  و غیره ) سه  ماه یکبار.
quattrocento	قرن  چهاردهم.
quattuordecillion	(انگلیس ) عدد یک  با  صفر بتوان  ، (آمر. ) عدد یک  با  صفر بتوان  .
quaver	لرزش و تحریر صدا در آواز، ارتعاش، ارتعاش داشتن .
quay	اسکله ، دیوار ساحلی.
quayage	حقوق بندری، عوارض گمرکی و دریائی.
quayside	زمین  اطراف بارانداز.
quean	بدکاره ، فاحشه ، دختر.
queasy	( yzquea) تهوع آور، لطیف مزاج، وسواسی، زیاد دقیق.
queazy	( queasy) تهوع آور، لطیف مزاج، وسواسی، زیاد دقیق.
quebec	استان  ' کبک  ' در مشرق کانادا.
queen	شهبانو، ملکه ، زن  پادشاه ، (ورق بازی ) بی بی، (در شطرنج) وزیر، ملکه  شدن .
queendom	شهبانوئی، قلمرو ملکه .
queenlike	ملکه  وار.
queer	عجیب و غریب، غیر عادی، خل، خنده دار، مختل کردن ، گرفتار شدن .
queerish	عجیب، خل.
quell	فرونشاندن ، سرکوبی کردن ، تسکین  دادن .
quench	فرو نشاندن ، دفع کردن ، خاموش کردن ، اطفا.
quencher	اطفا کننده ، تسکین  دهنده .
quercitron	بلوط سیاه ، نوعی ماده  رنگی.
