barkeep	مشروب فروش، باده  فروش، صاحب میکده .
barkeeper	مشروب فروش، باده  فروش، صاحب میکده .
barker	کارگر یا ماشینی که  پوست میکند، دباغ، پوست درخت کن ، کسیکه  دم مغازه  میایستد و برایجنسی تبلیغ میکند.
barky	پوست دار، پوستی.
barley	جو، شعیر.
barleycorn	(گ . ش. ) دانه  جو، مقیاس وزنی برابر / گرم، مقیاس طولی برابر/ میلیمتر.
barleysugar	آب نبات.
barleywater	ماشعیر.
barm	مایه  آبجو، مخمر.
barmaid	خادمه ئ میخانه ، پیشخدمت میخانه ، گارسون .
barman	مردی که  در پیشخوان  یا پشت بار مهمانخانه  یا رستوران  کار میکند.
barmy	خمیرمایه ای، مخمر، (مج. ) احمق.
barn	انبار غله ، انبار کاه  و جو و کنف وغیره ، انبارکردن ، طویله .
barnacle	نوعی صدف، پوزه  بند یا مهاراسب ( هنگام نعلبندی )، پوزه  بند( برای مجازات اشخاص)، سرسخت.
barnstorm	مسافرت کردن  از یک  مکان  به  مکان  دیگر و توقف کوتاهی در آنجا.
barnyard	محوطه ئ اطراف انبار، حیاط انبار.
barogram	فشارنگار، ثبت وزن  و جرم، دستگاه  ثبت وزن  و جرم چیزی.
barometer	هواسنج، میزان  الهوائ، فشار سنج (برای اندازه  گیری فشارهوا).
barometric	وابسته  به  سنجش فشار هوا.
barometric pressure	فشار هوا، فشار جو.
barometrical	وابسته  به  سنجش فشار هوا.
barometry	سنجش فشار هوا.
baron	بارون ، شخص مهم و برجسته  در هر قسمتی.
baronage	مجموع بارونها و نجبا، مقام بارونی، املاک  بارون .
baroness	بانوی بارون ، همسر بارون .
baronet	بارونت ( این  کلمه  درمورد نجیب زادگانی گفته  میشد که  بطور ارثی بارون  نبودند).
baronetage	مقام و منصب بارونی.
baronetcy	مقام و مرتبه  بارونی.
barong	یکنوع چاقو یا شمشیر دسته  کلفت لبه  تیز.
baronial	مربوط به  بارون ، بارونی.
barony	ملک  یا قلمرو بارون ، شان  بارون .
baroque	غریب، آرایش عجیب وغریب، بی تناسب، وابسته  به  سبک  معماری در قرن  هیجدهم، سبک بیقاعده  وناموزون  موسیقی.
barouche	نوعی درشکه  چهارچرخه .
barpel	بشکه .
barque	(=bark) پوست درخت، بارکاس، کرجی.
barquentine	(=bark) پوست درخت، بارکاس، کرجی.
barrack	سربازخانه ، منزل کارگران ، کلبه  یا اطاقک  موقتی، انبارکاه ، درسربازخانه  جادادن .
barracoon	حصار، بازداشتگاه  بردگان .
barrage	سدبندی، رگبارگلوله ، بطورمسلسل بیرون  دادن .
barrator	(=barrater) قاضی رشوه گیر، رئیس یامتصدی کشتی که  رشوه  بگیرد، جنگ  کننده ، قلدور، مزدور، دعوائی، اهل نزاع، رشوه  خوار.
barratry	خرید و فروش مقامهای دولتی ومذهبی با پول، خیانت در امانت، ستیزه  جو.
barred	بسته ، مسدود، ممنوع.
barrel	بشکه ، خمره چوبی، چلیک ، لوله  تفنگ ، درخمره  ریختن ، دربشکه  کردن ، با سرعت زیادحرکت کردن .
barrel chair	صندلی فنری که  پشتش سفت ومقعر است.
barrel organ	(مو. ) نوعی ارغنون ، اکوردئون ، ارگ  دنده ای.
barrel printer	چاپگر بشکه ای.
barrel switch	گزینه  بشکه ای.
barrelful	(barrelsful، barrelfuls. pl) مقدار خیلی زیاد.
barrelhouse	میکده  ورقاصخانه  ارزان  قیمت.
barren	نازا، عقیم، لم یزرع، بی ثمر، بی حاصل، تهی، سترون .
barrette	نوعی سنجاق سر زنانه ، پنس مو.
barricade	سنگربندی موقتی، مانع، مسدود کردن  (بامانع).
barrier	نرده  یامانع عبوردشمن ، سد، حصار، راه  کسی را بستن .مانع.
barrier reef	صخره  مرجانی که  تقریباموازی ساحل است.
barring	بجز، باستثنائ.
barrister	وکیل مدافع، وکیل مشاور، وکیل دعاوی.
barroom	نوشابه  فروشی، بار یا پیاله  فروشی، بار.
barrow	زنبه ، خاک  کش، چرخ دستی، چرخ دوره  گردها، پشته ، توده ، کوه ، تپه ، ماهور.
bartender	کسی که  در بار مشروبات برای مشتریان  می ریزد، متصدی بار.
barter	تهاترکردن ، پایاپای معامله کردن  ( با for)، دادوستد کالا.
barterer	معامله گر پایاپای.
bartizan	کنگره  بالای برج.
bas relif	حجاری ونقوش برجسته ، برجسته ، کوتاه ، نقش کم برجسته .
basal	اساسی، مربوط به  ته  یابنیان .
basalt	(م. ع. ) نوعی سنگ  چخماق یا آتش فشانی سیاه .
bascule	قپان ، اهرام یا لنگرپل متحرک .
bascule bridge	پل متحرک ، پل قپانی.
base	پایه ، مبنا، پایگاه .(bases. pl) ته ، پایه ، زمینه ، اساس، بنیاد، پایگاه ، ته  ستون ، تکیه  گاه ، فرومایه ، (مو. ) صدای بم، بنیان  نهادن ، مبنا قراردادن ، پست، شالوده .
base address	نشانی پایه .
base pay	حقوق ثابت بدون  مزایا وفوق العاده .
base register	ثبات پایه .
baseball	بازی بیس بال.
baseboard	چوب یا تخته ای که  بعنوان  ستون  یا پایه  بکار میرود.
baseborn	حرامزاده ، پست، فرومایه ، بدگهر.
based	مستقر، مبنی.
baseless	بی اساس، بی ماخذ.
basement	طبقه  زیر، زیر زمین ، سرداب.
bash	برهم زدن ، ترساندن ، دست پاچه  نمودن ، شرمنده  شدن ، ترسیدن ، خجلت.
bashaw	پاشا، نجیب زاده ، اصیل.
bashful	کم رو، خجول، ترسو، محجوب.
basic	اساسی، اصلی، تهی، بنیانی.پایه ای، اساسی.
basic language	زبان  بیسیک .
basically	بطور اساسی.
basicity	(ش. ) خاصیت بازی وقلیائی، حالت بنیانی.
basifixed	از پایه  بهم نزدیک  شده ، متصل در پایه .
basify	قلیائی کردن ، تبدیل به  قلیا کردن .
basil	(گ . ش. ) ریحان ، شاهسپرم از خانواده  نعناعیان .
basilar	(=basilary) بنیادی، پایه ای، واقع شده  در پائین ، اساسی.
basilica	قصرسلطنتی، سالن  دراز ومستطیل، کلیساهائی که  سالن  دراز دارند.
basilisk	اژدهای افسانه ای بالدار، سوسمارآمریکائی، نوعی منجنیق نظامی.
basin	لگن ، تشتک ، حوزه  رودخانه ، آبگیر، دستشوئی.
basined	دارای آبگیر، لگن  دار.
basis	اساس، پایه ، مبنا.(bases. pl) اساس، ماخذ، پایه ، زمینه ، بنیان ، بنیاد.
bask	آفتاب خوردن ، باگرمای ملایم گرم کردن ، حمام آفتاب گرفتن .
basket	زنبیل، سبد، درسبد ریختن .
basketball	بازی بسکتبال.
basketry	زنبیل (بافی)، سبد (بافی)، هنردستی (زنبیل بافی).
basophil	میل ترکیبی شدید با مواد قلیائی، ماده  قلیادوست.
basophile	میل ترکیبی شدیدبا مواد قلیائی، ماده  قلیادوست.
bass	(es، bass. pl) (ج. ش. ) نوعی ماهی خارداردریائی، ( مو. ) بم، کسی که  صدای بم دارد.
bass clef	(مو. ) کلیدی که  زیر f ومیان  c قرار میگیرد.
bass drum	( مو. ) طبل بزرگ ، کوس.
bass fiddle	( مو. ) ویلن  سل بزرگ  ( در موسقی جاز ).
basset	نوعی سگ  شکاری پا کوتاه ، برون  زد.
basset horn	( مو. ) قره نی دارای صدای تنور.
bassinet	گهواره  سبدی روپوش دار، لگنچه ، درشکه  دستی بچگانه .
bassist	کسی که  ویلون  سل میزند.
basso	کسی که  با صدای بم آوازمیخواند ( در اپرا).
bassoon	( مو. ) قره نی بم.
basswood	(گ . ش. ) لاله  درختی.
bast	(گ . ش. ) لیف درخت، پوست لیفی درختان .
bastard	حرامزاده ، جازده .
bastardization	حرامزادگی، پستی، بدل سازی، حرامزاده  کردن .
bastardize	حرامزاده  خواندن ، فاسدکردن ، پست شدن .
bastardly	حرامزاده ، خبیث.
bastardy	حرامزادگی.
baste	چرب کردن  ( گوشت کباب )، نم زدن ، ( د. گ . ) شلاق زدن ، زخم زبان  زدن ، کوک  موقتی(بلباس ).
bastinado	فلک ، چوب وفلک ، چوب زدن .
basting	چرب ( کردن  ) گوشت، کوک ، نخکوک ، تنبیه  باشلاق.
bastion	باستیون ، سنگر و استحکامات.
bat	چوب، چماق، عصا، چوکان  زدن ، خشت، گل آماده  برای کوزه گری، لعاب مخصوص ظروف سفالی، چشمک  زدن ، مژگان  راتکان  دادن ، بال بال زدن ، چوگان ، چوگاندار، نیمه یاپاره آجر، (ز. ع. ) ضربت، چوگان  زدن ، (ج. ش. ) خفاش.
batch	مقدار نان  دریک  پخت، دسته .دسته .
batch mode	باب دسته ای.
batch processing	دسته  پردازی، پردازش دسته ای.
batch total	جمع کل دسته .
batching	دسته کردن .
bate	کم کردن ، تخفیف دادن ، پائین  آوردن ، نگهداشتن  ( نفس )، راضی کردن ، دلیل وبرهان آوردن ، بال زدن  بطرف پائین ، خیساندن  چرم درماده  قلیائی.
bateau	(bateaux. pl) (=batteau) نوعی قایق سبک  وزن .
batfowl	هنگام شب مرغ را شکارکردن  ( با استفاده  ازنور وچوبدستی ).
bath	شستشو، استحمام، شستشوکردن ، آبتنیکردن ، حمام گرفتن ، گرمابه ، حمام فرنگی، وان .
bathe	شستشوکردن ، استحمام کردن ، شستشو، آبتنی.
bather	استحمام کننده .
bathetic	عمقی، اعماقی، پست، دون .
bathhouse	گرمابه ، حمام، لباس کن .
bathing gown	قطیفه .
bathing suit	شلوارشنا.
batholith	(مع. ) باتولیت، نوعی سنگ  چخماقی وسنگ  آتش فشانی.
bathometer	دستگاهی که  برای تعیین  عمق آب بکار میرود، عمق سنج، ژرفاسنج.
bathos	تنزل از مطالب عالی به  چیزهای پیش پا افتاده .
bathroom	حمام، گرمابه .
baths	استخر شنای سرپوشیده .
bathtub	وان  حمام، جای شستشوی بدن  درحمام.
bathyal	مربوط به  دریای عمیق.
bathymetric	مربوط باندازه  گیری عمق، وابسته  به  ژرفاسنجی.
bathymetry	اندازه  گیری عمق دریا واقیانوس، عمق سنجی.
batik	طراحی روی پارچه .
bating	بجز، باستثنائ.
batiste	باتیست ( نوعی پارچه  لطیف )، پاتیس.
batman	گماشته ، خدمتکار، یکمن یا کیلو (باتمان ).
baton	عصا یا چوپ صاحب منصبان ، ( مو. ) چوب میزانه ، باتون  یاچوب قانون ، عصای افسران .
batrachian	وابسته  بخانواده  غوک ، ذوحیات، دوزیست.
battailous	آماده  جنگ ، جنگجو، مشتاق جنگ .
battalia	(نظ. ) فرمان  جنگ  (معمولا با in و into میامد)، بسیج دسته های نظامی ونیروهای مسلح.
battalion	(نظ. ) گردان ، (درجمع) نیروهای ارتشی.
batten	پروار کردن ، چاق شدن ، حاصلخیز شدن ، نشو و نما کردن .
batter	خردکردن ، داغان  کردن ، پی درپی زدن ، خراب کردن ، خمیر( درآشپزی )، خمیدگی، خمیدگی پیداکردن ، باخمیرپوشاندن ، خمیردرست کردن .
battering ram	(نظ. ) دژکوب، میله  مخصوص شکستن  دروازه ها و غیره .
battery	باطری.باتری، (نظ. ) آتشبار، صدای طبل، حمله  با توپخانه ، ضرب و جرح.
batting	گوی زنی، پنبه  حلاجی شده .
battle	رزم، پیکار، جدال، مبارزه ، ستیز، جنگ ، نبرد، نزاع، زد و خورد، جنگ  کردن .
battle ax	تبرزین ، تبر.
battle axe	تبرزین ، تبر.
battle cry	شعارجنگی.
battle group	واحد ارتشی مرکب از پنج گروهان .
battle royal	(royals battle، royal battles. pl) نزاع سخت، کشمکش خصومت آمیز.
battledore	چوگان  پهن ، رخت کوب، بارخت کوب کوبیدن .
battlefield	میدان  جنگ ، عرصه  منازعه ، رزمگاه ، نبردگاه .
battleground	میدان  جنگ ، عرصه  منازعه ، رزمگاه ، نبردگاه .
battlement	بارو، برج و بارو.
battleplane	هواپیمای جنگی.
battleship	نبرد ناو، ناو، کشتی جنگی.
batty	چوگان  مانند، (مج. ) دیوانه ، احمق.
bauble	چیزقشنگ  وبی مصرف، اسباب بازی بچه .
baud	علامت در ثانیه .
baudot code	رمز پنج ذره ای.
baulk	(=balk) طفره  رفتن ، ردکردن ، طفره ، امتناع، روگردانی.
bauxite	(ش. ) هیدروکسید آلومینیم آهن  دار.
bawcock	آدم خوب (بشوخی).
bawd	جاکش، دلال محبت.
bawdiness	شناعت، وقاحت.
bawdry	جاکشی، وقاحت، زنا.
bawdy	زشت، هرزه ، شنیع، مربوط به  جاکشی، بی عفت.
bawl	داد زدن ، فریاد زدن ، گریه  ( باصدای بلند).
bay	سرخ مایل به  قرمز، کهیر، خلیج کوچک ، عوعوکردن ، زوزه  کشیدن ( سگ  )، دفاع کردن  درمقابل، عاجزکردن ، اسب کهر.
bay leaf	برگ  خشک  برگبو که  درآشپزی بکار میرود.
bay window	پنجره  جلو آمده  شاه نشین  ساختمان .
bayonet	سرنیزه ، با سرنیزه  مجبور کردن .
bayou	نهرکوچک  یا فرعی، شاخه  فرعی رودخانه .
bazaar	بازار.
bazooka	(نظ. ) یکنوع سلاح قابل حمل، بازوکا، ضد تانک .
bdellium	(گ . ش. ) خشل، مقل ارزق، مروارید، مل زنگباری.
be	مصدر فعل بودن ، امر فعل بودن ، وجود داشتن ، زیستن ، شدن ، ماندن ، باش.
beach	ساحل، شن  زار، کناردریا، رنگ  شنی، بگل نشستن  کشتی.
beachcomber	موج خروشان  دریا و اقیانوس، آدم ولگرد.
beachhead	پایگاه  یا اراضی تسخیر شده  در ساحل.
beacon	چراغ دریائی، دیدگاه ، برج دیدبانی، امواج رادیوئی برای هدایت هواپیما، باچراغ یانشان  راهنمائی کردن .
bead	مهره ، دانه  تسبیح، خرمهره ، منجوق زدن ، بریسمان  کشیدن ، مهره  ساختن .
beadle	فراش، مستخدم جزئکلیسا یا دانشگاه ، جارچی، منادی دادگاه ، مامورانتظامات.
beadroll	صورت مردگانیکه  باید برای ارواح آنها فاتحه  یادعا بخوانند، فهرست اسامی، تسبیح.
beadsman	فاتحه  خوان  مزدور، دعاخوان ، گدا، مستمند.
beadwork	تسبیح سازی، بریسمان  کشی ( تسبیع).
beady	دانه  دار، مهره دار، دارای چشمان  ریز وگرد.
beagle	(ج. ش. ) تازی شکاری پاکوتاه ، (مج. ) جاسوس، کارآگاه .
beak	منقار، پوزه ، دهنه  لوله .
beaker	پیاله ، جام، ظرف کیمیاگری، لیوان  آزمایشگاه .
beam	شاهین  ترازو، میله ، شاهپر، تیرعمارت، نورافکندن ، پرتوافکندن ، پرتو، شعاع.پرتو.
