beam compass	پرگار بازودار.
beam ends	انتهای قسمت عقبی کشتی.
beam recording	ضبط پرتوئی.
beam store	انبار پرتوئی.
beaming	بشاش، خوشرو، درخشان ، پرتودار.
beamy	پرتوافکن ، درخشان ، شاخدار، پر پرتو.
bean	(گ . ش. ) باقلا، لوبیا، دانه ، حبه ، چیزکم ارزش وجزئی.
bean pod	خرنوب، غلاف باقلا.
bean tree	(گ . ش) درخت خرنوب.
beanie	یکنوع عرقچین  کوچک  که محصلین  برسر میگذارند.
bear	(.n): خرس، سلف فروشی سهاماوراق قرضه  در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی، (باحروفدرشت) لقب روسیه  ودولت شوروی، (.vi and .vt): بردن ، حملکردن ، دربرداشتن ، داشتن ، زائیدن ، میوه دادن ، (مج. )تاب آوردن ، تحمل کردن ، مربوط بودن  (on و upon).
bear garden	محلی که  درآنجاخرسها را بجنگ  می اندازند.
bearable	تحمل پذیر، بادوام.
bearbaiting	نوعیتفریح که  درآن  سگها رابجان  خرس مقید درزنجیر میاندازند.
beard	ریش، خوشه ، هرگونه  برآمدگی تیزشبیه  مو و سیخ در گیاه  و حیوان ، مقابله  کردن ، ریش دارکردن .
bearded	ریشو.
bearer	حامل، درخت بارور، در وجه  حامل.
bearing	طاقت، بردباری، وضع، رفتار، سلوک ، جهت، نسبت.
bearing rein	(=checkrein) مهار.
bearish	خشن ، بی تربیت، مثل خرس، خرس وار.
bearskin	پوست خرس، کلاهی از پوست خرس.
beast	چهارپا، حیوان ، جانور.
beastliness	حیوانیت، زشتی، هرزگی، سبعیت، جانور خوئی.
beastly	حیوان  صفت، جانوروار.
beat	ضرب، ضربان ، زمان  عبور کلمه .(.vt and .vi): تپیدن ، زدن ، کتک  زدن ، چوب زدن ، شلاق زدن ، کوبیدن ، (.n): ضرب، ضربان  نبضوقلب، تپش، ضربت موسیقی، غلبه ، پیشرفت، زنش.
beaten	زده ، کوبیده ، چکش خورده ، فرسوده ، مغلوب.
beater	کتک  زننده ، زننده ، طبال.
beatific	سعادت آمیز، فرخنده .
beatification	سعادت جاودانی، آموزش، عمل تبرک  کردن .
beatify	سعادت جاودانی بخشیدن ، آمرزیدن ، مبارک  خواندن .
beatitude	سعادت جاودانی، برکت، (م. ل. ) خوشابحال.
beatnik	آدم ژولیده  وشوریده ، متظاهر به  هنروری.
beau	کج کلاه ، جوان  شیک ، مردیکه  خیلی بزن  توجه  دارد.
beau geste	(gestes beau، gestes beaux. pl) حرکات لطیف و زیبا در هنگام سخن  گفتن ، ژست.
beau ideal	خوشگل، زیبای تمام عیار، کمال مطلوب.
beau monde	(mondes beaux. pl) دنیای مد، عالم شیکی ومدپرستی، عالم اشرافیت.
beauteous	قشنگ ، زیبا.
beautician	(=cosmetologist) متخصص آرایش وزیبائی، مشاطه .
beautification	قشنگی، زیبا سازی.
beautifier	آرایشگر، زیباکننده ، قشنگ  کننده .
beautiful	زیبا، قشنگ ، خوشگل، عالی.
beautify	زیباکردن ، آرایش دادن ، قشنگ  شدن .
beauty	زیبائی، خوشگلی، حسن ، جمال، زنان  زیبا.
beauty shop	آرایشگاه ، سالن  آرایش وزیبائی.
beauty spot	خال، خال کوچک ، خال زیبائی.
beaux arts	هنرهای مستظرفه ، هنرهای زیبا.
beaux esprits	(esprit =bel) شخص خوش قریحه ، آدم خوش ذوق.
beaver	قسمتی از کلاه خود که  پائین  صورت را میپوشاند، (ج. ش. ) سگ  آبی، پوست سگ  آبی.
becalm	(د. ن . ) از پیشرفت بازداشتن  (دراثر فقدان  باد)، آرام کردن ، تسلی دادن .
because	زیرا، زیرا که ، چونکه ، برای اینکه .
because of	بدین  دلیل، بواسطه .
bechance	(=befall).
beck	اشاره ، تکان  سریادست، تعظیم کردن ، باسرتصدیق کردن  یاحالی کردن  چیزی، سرتکان  دادن .
becket	گیره ، حایل، حلقه  پارو.
becket bend	(bend =sheet).
beckon	اشاره ، اشاره  کردن  (باسریادست )، بااشاره صدا زدن .
becloud	تار کردن ، با ابر پوشاندن ، تاریک  کردن ، زیر ابر پنهان  کردن .
become	شدن ، درخوربودن ، برازیدن ، آمدن  به ، مناسب بودن ، تحویل یافتن ، درخوربودن ، زیبنده  بودن .
becoming	مناسب، زیبنده ، شایسته ، درخور.
bed	بستر، کف.بستر، رختخواب، (مج. ) طبقه ، ته ، باغچه ، خوابیدن  ( دربستر)، تشکیل طبقه  دادن .
bed molding	گچبری و تزئینات نزدیک  سقف.
bedaub	آلودن ، ملوث کردن ، اندودن ، رنگ  کردن .
bedazzle	مسحورکردن ، مات و مبهوت کردن ، بکلی خیره کردن .
bedazzlement	ماتی، بهت.
bedbug	(ج. ش. ) ساس که  از خون  انسان  تغذیه  میکنند.
bedchamber	خوابگاه ، شبستان .
bedclothes	لوازم رختخواب مثل ملافه  و لحاف و پتو.
bedder	بسترساز، سنگ  بستر، لله ، کسیکه  بچه  را خواب میکند.
bedding	تختخواب و ملافه  آن ، لوازم تختواب، بنیاد و اساس هر کاری، لایه  زیرین ، رشد کننده  درهوای آزاد.
bedeck	(=adorn) آرایش کردن ، آراستن ، زینت دادن .
bedevil	دارای روح شیطانی کردن ، ( مج. ) مسحور کردن ، سحر و جادو کردن ، اذیت کردن .
bedevilment	شیطان  سازی، خبیث کردن .
bedew	ترکردن ، آب زدن ، نم زدن ، با شبنم تر کردن .
bedfast	بستری، بیمار، علیل.
bedfellow	هم خواب، هم بستر.
bedight	تزئین  کردن ، آراستن ، مزین  ساختن .
bedim	تیره  کردن ، با ابر پوشاندن ، ابری یا مانند ابر کردن .
bedizen	از روی جلفی آراستن ، زرق و برقدار کردن .
bedlam	تیمارستان ، دیوانه ، وابسته  به  دیوانه ها یا دیوانه  خانه .
bedlamite	شخص دیوانه ، ساکن  تیمارستان .
bedouin	(s-، bedouin. pl) عرب بیابانی، بادیه  نشین ، بدوی.
bedpan	لگن  بیمار بستری.
bedplate	صفحه  قاب یا نگهدار چیزی.
bedpost	پایه  یا ستون  تختخواب.
bedraggle	خیس کردن ، روی زمین  کشیدن  و چرک  کردن ، کثیف کردن .
bedraggled	گل آلود، آلوده ، کثیف، خیس.
bedrid	بستری، بیمار، علیل.
bedridden	بستری، بیمار، علیل.
bedrock	سنگی که  در زیر طبقه  سطحی زمین  واقع است، پایه ، اساس.
bedroll	تختخواب سفری.
bedroom	خوابگاه ، اطاق خواب.
bedsheet	ملافه ، ملحفه .
bedside	کنار بستر، بالین .
bedsore	زخمی که  بعلت خوابیدن  متمادی در بستر و نرسیدن  خون  کافی به  پشت بیماران  ایجادمیشود.
bedspread	چادر شب رختخواب، روپوش تختخواب.
bedspring	فنر تختخواب.
bedstand	(bedstead) چهارچوب تختخواب.
bedstead	چهارچوب تختخواب، تختخواب.
bedtime	وقت خواب، وقت استراحت، موقع خوابیدن .
bedward	نزدیک  بوقت خواب.
bedwards	نزدیک  بوقت خواب.
bee	زنبورعسل، مگس انگبین ، زنبور.
bee balm	(گ . ش. ) بادرنجبویه ، پونه .
beech	(es-، beech. pl) زان ، ممرز، آلش، راش.
beef	(beevesandbeefs. pl) گوشت گاو، پرواری کردن  و ذبح کردن ، شکوه  وشکایت کردن ، تقویت کردن .
beef brained	کودن ، کند ذهن .
beef cattle	گله  گاو که  برای تامین  گوشت پرورش مییابد، گاو پرواری.
beef cuts	قطعات مختلف گوشت لاشه ئ گاو.
beefeater	نگهبان  برج لندن ، نگهبانان  هانری هفتم.
beefsteak	بیفتک  گاو، گوشت ران  گاو.
beefy	گوشت آلو، چاق، فربه .
beehive	کندو، کندوی عسل، جمع شدن ، دسته  شدن  ( مثل زنبور در کندو)، جای شلوغ و پرفعالیت.
beekeeper	پرورش دهنده ئ زنبور عسل.
beeline	خط راست، خط مستقیم، اقصر طرق.
beelzebub	شیطان ، بعلزبوب.
been	اسم مفعول فعل بودن  (be to)، بوده .
beer	آبجو، آبجو نوشیدن .
beer brewing	آبجوسازی.
beery	مست آبجو، مانند آبجو، آبجودار.
beestings	شیرپاک ، آغوز.
beeswax	موم.
beet	(گ . ش. ) چغندر.
beetle	(.n): سوسک ، (.adj and .vi): (beetling، d-) آویخته  شدن ، پوشیده  شدن ، پیش آمدن ، سوسک  وار.
beetroot	(آمر. ) چغندر، ( انگلیس ) ریشه  چغندر.
befall	در رسیدن ، اتفاق افتادن ، رخ دادن ، روی دادن .
befit	برازیدن ، درخور بودن ، مناسب بودن .
befitting	فراخور، شایستگی، درخور، شایسته ، برازنده .
befog	بامه  پوشیدن ، گیج کردن .
befool	دست انداختن ، مسخره  کردن ، گول زدن ، تحمیق کردن .
before	پیش از، قبل از، پیش، جلو، پیش روی، درحضور، قبل، پیش از، پیشتر، پیش آنکه .
beforehand	پیشاپیش، پیش، جلو، قبلا، آماده ، راحت، مقدم بر.
beforetime	پیشتر، سابق بر این .
befoul	چرکین  کردن ، کثیف کردن ، آلوده  کردن .
befriend	دوستانه  رفتار کردن ، همراهی کردن  با.
befuddle	گیج کردن ، مست کردن ، ( بامشروب ) سرمست کردن .
befuddlement	گیجی، فریفتگی، مستی.
beg	خواهش کردن  (از)، خواستن ، گدائی کردن ، استدعا کردن ، درخواست کردن .
beget	تولید کردن ، بوجود آوردن ، ایجاد کردن ، سبب وجود شدن .
begetter	وجود آور، ولد، مولد.
beggar	گرفتارفقر و فاقه ، بگدائی انداختن ، بیچاره  کردن ، گدا.
beggarliness	گدا منشی.
beggarly	گدامنش، گداوار، از روی پستی.
beggary	گدائی، محل سکونت گدایان ، گداخانه .
begin	آغاز کردن ، آغاز نهادن ، شروع کردن ، آغاز شدن .
beginner	مبتدی، تازه  کار.
beginning	آغاز، ابتدا، شروع.
begird	با کمر بند بستن .
begone	( بصورت امر ) خارج شو، عزیمت کن ، دورشو.
begonia	(گ . ش. ) بگونیا، بغونیا.
begrime	چرک  کردن ، سیاه  کردن .
begrudge	غرولند کردن ، غبطه  خوردن ، مضایقه  کردن .
beguile	فریب خوردن ، گول زدن ، اغفال کردن .
behalf	بابت، از طرف.
behave	رفتارکردن ، سلوک  کردن ، حرکت کردن ، درست رفتار کردن ، ادب نگاهداشتن .
behavior	رفتار، حرکت، وضع، سلوک ، اخلاق.
behavioral	وابسته  به  رفتار و سلوک .
behaviorism	رفتارگرائی، مکتب روانشناسی برمبنای رفتار و ادراکات فرد.
behaviorist	رفتارگرای.
behaviuor	رفتار، حرکت، وضع، سلوک ، اخلاق.
behead	سربریدن ، گردن  زدن .
behemoth	(ج. ش. ) اسب آبی، کرگدن ، هرچیز عظیم الجثه  و نیرومند.
behest	قول، وعده ، موعود، امر، دستور.
behind	عقب، پشت سر، باقی کار، باقی دار، عقب مانده ، دارای پس افت، عقب تراز، بعداز، دیرتراز، پشتیبان ، اتکائ، کپل، نشیمن  گاه .
behindhand	مادون ، کهنه ، بی خبر از رسوم، دغل.
behold	دیدن ، مشاهده  کردن ، نظاره  کردن ، ( در وجه  امری ) ببین ، اینک ، هان .
beholden	مدیون ، مرهون ، زیر بار منت.
behoof	سود، صرفه ، مزیت.
behoove	واجب بودن ، فرض بودن ، اقتضائ کردن ، شایسته  بودن ، ( درمورد لباس ) آمدن  به .
behove	واجب بودن ، فرض بودن ، اقتضائ کردن ، شایسته  بودن ، ( درمورد لباس ) آمدن  به .
beige	رنگ  قهوه ای روشن  مایل بزرد و خاکستری، پارچه ای که  از پشم طبیعی رنگ  نشده  ساخته  شود.
being	زمان  حال فعل be to، هستی، وجود، آفریده ، مخلوق، موجود زنده ، شخصیت، جوهر، فرتاش.
bel	یگان  سنجش صوت.
bel esprit	(esprits beaux. pl) سخنران  یا نویسنده  باذوق، آدم باذوق.
belabor	آمدن  و رفتن ، با دقت روی چیزی کار کردن ، شلاق زدن ، (مج. ) زخم زبان  زدن ، سخت زدن .
belabour	آمدن  و رفتن ، با دقت روی چیزی کار کردن ، شلاق زدن ، (مج. ) زخم زبان  زدن ، سخت زدن .
belated	دیرشده ، دیرتر از موقع، از موقع گذشته .
belay	عمل پیچیدن ، وسیله  پیچیدن ، محاط کردن ، پوشاندن ، آماده  کردن ، دستگیره ، جادستی.
belch	آروغ زدن ، مانند آروغ بیرون  آوردن ، بازور خارج شدن  ( مثل گلوله  از تفنگ  )، باخشونت ادا کردن  ( مثل فحش و غیره  )، بشدت بیرون  انداختن  (باout یا forth)، آروغ.
beldam	پیرزن  ( زشت )، زن  اخمو و پرحرف، مادربزرگ .
beldame	پیرزن  ( زشت )، زن  اخمو و پرحرف، مادربزرگ .
beleaguer	محاصره  کردن ، احاطه  کردن .
belfry	برج ناقوس کلیسا.
belgian	بلژیکی، اهل بلژیک .
belie	افترا زدن  ( به  )، بد وانمود کردن ، دروغ گفتن ، دروغگو درآمدن ، خیانت کردن  به ، عوضی نشان  دادن .
belief	باور، عقیده ، اعتقاد، ایمان ، گمان ، اعتماد، معتقدات.
believable	باور کردنی، قابل قبول.
believe	باور کردن ، اعتقادکردن ، گمان  داشتن ، ایمان  آوردن ، اعتقادداشتن ، معتقدبودن .
believer	با ایمان ، معتقد.
belike	شاید، احتمالا.
belittle	کسی را کوچک  کردن ، تحقیر نمودن ، کم ارزش کردن .
belittlement	تحقیر، کم ارزش سازی.
belive	کمکم، بموقع خود.
bell	زنگ  زنگوله ، ناقوس، زنگ  آویختن  به ، دارای زنگ  کردن ، کمکم پهن  شدن  ( مثل پاچه شلوار ).
bell tent	چادر قلندری.
bellboy	پادو مهمانخانه ، پیشخدمت.
belle	زن  زیبا، دختر خوشگل، دلارام.
belles lettres	ادبیات، شعر و آثارادبی زیبا و هنری.
belletrist	نویسنده  شعر و آثارادبی زیبا، ادیب.
belletristic	ادبی.
bellhop	مخفف bopper bell، پیشخدمت و پادو مهمانخانه .
bellicosity	جنگ  طلبی، خوی جنگجوئی.
belligerence	تجاوز، جنگ ، محاربه ، کج خلقی.
belligerency	حالت آدم متجاوز، تجاوز.
belligerent	متحارب، متخاصم، جنگجو، داخل درجنگ .
belljar	نوعی ظرف شیشه ای مثل کاسه  زنگ .
bellman	زنگ  زن ، جارچی، منادی.
bellona	( روم قدیم ) الهه  جنگ .
bellow	صدای شبیه  نعره  کردن  ( مثل گاو )، صدای گاو کردن ، صدای غرش کردن  (مثل آسمان  غرشوصدای توپ )، غریو کردن .
bellows	دم ( در آهنگری )، ریه .
bellpull	دسته  زنگ ، طناب زنگ .
