accost	مخاطب ساختن ، مواجه  شدن (با)، نزدیک  شدن (بهر منظوری)، مشتری جلب کردن (زنان  بدکاردر خیابان )، نزدیک  کشیدن ، در امتداد چیزی حرکت کردن (مثل کشتی).
accouchement	زایمان .
accoucheur	پزشک  متخصص قابلگی و بیماریهای زنان (مذکر).
accoucheuse	ماما(زن )، قابله .
account	(.vi and. vt): شمردن ، حساب کردن ، محاسبه  نمودن ، (حق) حساب پس دادن ، ذکر علت کردن ، دلیل موجه اقامه  کردن (با for)، تخمین  زدن ، دانستن ، نقل کردن (.n) حساب، صورت حساب، گزارش، بیان  علت، سبب.حساب، شرح، مسئول بودن .
account card	کارت حساب.
account executive	متصدی رسیدگی به  حساب مشتریها.
account number	شماره  حساب.
accountability	جوابگوئی.
accountable	مسئول، مسئول حساب، قابل توضیح، جوابگو.
accountancy	حسابداری.
accountant	ذی حساب، حسابدار.
accounting	حسابداری، اصول حسابداری، برسی اصل و فرع.حسابداری.
accounting machine	ماشین  حسابداری.
accounting system	سیستم حسابداری.
accouter	آماده ئ جنگ  کردن ، مجهز کردن ، ملبس کردن .
accouterment	وسائل، اسباب، (نظ. ) تجهیزات، لباس، ساز و برگ .
accredit	اعتبارنامه  دادن ، استوارنامه  دادن (به )، معتبر ساختن ، اختیار دادن ، اطمینان  کردن (به )، مورد اطمینان  بودن  یا شدن ، برسمیت شناختن (موسسات فرهنگی)، معتبر شناختن .
accrete	با هم یکی شدن ، تواما رشد کردن ، فراهم کردن ، فراهم شدن ، متحد کردن ، بهم افزودن  یا چسبانیدن ، (مج) مصنوعی، بهم پیوسته (گ . ش. ) دوقلو، یکپارچه .
accreted	(طب) دارای زائده ئ گوشتی.
accretion	افزایش، رشد پیوسته ، بهم پیوستگی، اتحاد، یک  پارچگی، (حق. ) افزایش بهای اموال، افزایش میزان  ارث.
accrue	افزوده  شدن ، منتج گردیدن ، تعلق گرفتن .
acculturate	نقل و انتقال دادن  فرهنگ  یک  جامعه  به  جامعه ئ دیگر، فرهنگ  پذیرفتن .
accumulate	انباشتن .انباشتن ، جمع شده ، جمع شونده ، اندوختن ، رویهم انباشتن .
accumulated error	خطای انباشته .
accumulation	جمع آوری، توده ، ذخیره ، انباشتگی.انباشتگی.
accumulative	جمع شونده .
accumulator	انباشتگر.(acc) انباشتگر.
accuracy	درستی، صحت، دقت.دقت، صحت.
accuracy control	کنترل دقت.
accurate	درست، دقیق.دقیق، صحیح.
accursed	نفرین  شده ، ملعون  و مطرود.
accusal	تهمت، افترا.
accusation	( حق) تهمت، اتهام.
accusative	(د. ) حالت مفعولی، مفعول، اتهامی، رایی.
accusatory	مفعولی، (حق. ) اتهامی.
accuse	متهم کردن ، تهمت زدن .
accused	متهم.
accustom	عادت دادن ، آشنا کردن ، آشنا شدن ، معتاد ساختن ، معتاد شدن ، عادت، خو گرفتن ، انس گرفتن .
accustomed	خوگرفته ، معتاد.
ace	###############################################################################################################################################################################################################################################################
acedia	گیجی، سستی، رخوت، حالت خلسه .
acellular	بی یاخته ، غیر سلولی.
acentric	بی مرکز، خارج از مرکز.
acentrous	(ج. ش. ) فاقد ستون  پشتی، فاقد ستون  فقرات.
aceology	(طب) درمان  شناسی.
acephala	(ج. ش. ) راسته ئ بی سران  از شاخه ئ نرمتنان .
acephalo	پیشوندیست یونانی بمعنی (بی سر) و(فاقد سر) که  با کلمات دیگر ترکیب میشود.
acephalon	بی سر، حیوان  راسته ئ بی سران .
acephalous	بی سر، حیوان  راسته ئ بی سران .
aceptive	قابل قبول، پذیرفتنی.
acequia	نهر آبیاری، جویبار.
aceraceae	( گ . ش. ) افرائیان ، تیره ئ افرا، افرایان .
acerate	سوزنی، سوزنی شکل.
aceratosis	( طب) نارسی و نابالغی بافت شاخی.
acerb	ترش، گس، دبش.
acerbate	تند و تیز کردن ، ترش کردن ، تلخ و گس کردن .
acerbity	ترشی، دبشی، درشتی، تندی.
acerous	بی شاخک ، نوک  تیز.
acervate	انبوه  شده ، انباشته .
acescence	میخوش، میل به  ترشی.
acescency	میخوش، میل به  ترشی.
acetabular	دارای حفره ئ حقه ای توگرد(goud too)، حقه ای.
acetabulum	(دررومقدیم) فنجان  (سرکه خوری)، (تش. ) حفره ئ حقه ای استخوان  لگن  که  محل اتصال بااستخوان  ران  است، (ج. ش. ) محل اتصال پای حشرات ببدن ، لوله ئ(مخصوص مکیدن ) زالو.
acetanion	(ش. ) آنیون  C2H3O2، جوهر سرکه .
acetarious	مربوط به  سالاد، سبزیهای مخصوص سالاد.
acetate	نمک  جوهر سرکه ، استات.
acetiam	(حق. ) علت (فرضی) برای عملی تا قاضی بتواند رای خود را بدهد.
acetic	جوهر سرکه ای، سرکه  مانند، ترش.
acetification	جوهر سرکه  سازی، ترش شدگی.
acetifier	ترش کننده .
acetify	ترش شدن ، تبدیل به  سرکه  کردن .
aceto	(ش. ) پیشوندی است مشتق از کلمه ئ لاتین  acetum که  به  معنی (مشتق از یا مربوط به  جوهرسرکه ) میباشد.
acetolysis	(ش. ) تجزیه ئ جسمی در اثر اضافه  شدن  جوهر سرکه ، حالت استیله  و هیدرولیز پیدا کردن در آن  واحد.
acetomorphine	(داروسازی) هروئین .
acetone	(ش. ) آستون  بفرمول CH3COCH3.
acetose	ترش، سرکه ای.
acetum	سرکه ، استخراج عصاره  از گیاهان  داروئی(با اسیداستیک  رقیق)، حل مواد معطر در محلولیمرکب از اسید استیک  و الکل و آب.
acetyl	(ش. ) ریشه ئ یک  ظرفیتی بفرمول CH3CO.
acetylate	استیل شدن ، دارای ریشه ئ (CH3-) کردن .
acetylation	ورود ریشه ئ (CH3-) در ترکیب.
acetylcholine	(ش. ) ماده ای بفرمول 7NO31C7H از جود و سر.
acetylene	هیدروکربور اشباع نشده ای بفرمول C2H2.
acetylize	استیل شدن ، دارای ریشه ئ (CH3-) کردن .
achaean	مربوط به  اخائیه ، اهل شهر اخائیه  در یونان  باستان .
achaemenian	هخامنشی، هخامنشیان .
achaian	مربوط به  اخائیه ، اهل شهر اخائیه  در یونان  باستان .
achalasia	(طب) عدم انبساط عضلات مجاری بدن  و باقی ماندن  آنها در حال انقباض دائم( مثل مری).
achate	مهره ئ بازی، تیله ، عقیق، خرید، بیع، (در جمع)اشیائ خریداری شده ، یار با وفا، خریدن .
acheake	درد گرفتن ، درد کردن ، بدرد آوردن ، درد.
acheilia	فقدان  لب بطور مادرزادی، نوزاد بی لب.
acheilos	بدون  لب، بی لبه .
acheilous	بدون  لب، بی لبه .
acheiria	(طب. ) بیدست، فاقد قوه ئ لامسه .
achene	(گ . ش. ) تخم برهنه ، بذر برهنه ، فندقه .
achenocarp	(گ . ش. ) میوه ئ خشک  ناشکوفا.
acheron	رودخانه ئ افسانه ای در عالم اسفل(جهنم)، (مج. ) دوزخ، عالم اسفل.
acheval	سوار بر اسب، (نظ) ارتشی که  جناحش در اثرمانعی مانند باتلاق یا رودخانه  از آن دور و مجزا باشد.
acheweed	(گ . ش. ) پابزی.
achievable	دست یافتنی، قابل وصول، قابل تفریق، موفقیت پذیر.
achieve	دست یافتن ، انجام دادن ، بانجام رسانیدن ، رسیدن ، نائل شدن  به ، تحصیل کردن ، کسب موفقیت کردن  (حق. ) اطاعت کردن  ( در برابر دریافت تیول).
achievement	دست یابی، انجام، پیروزی، کار بزرگ ، موفقیت.
achilles	(افسانه ئ یونان ) آشیل یا اخلیوس قهرمان  داستان  ایلیاد هومر.
achilles heel	نقطه ئ جراحت پذیر، نقطه ئ زخم پذیر، نقطه ئ ضعف.
achlamydeous	(گ . ش. ) بدون  جام یا پوشش گل، بدون  پوشش.
achlorhydria	(طب) فقدان  اسید کلریدریک  در شیره ئ معده .
achloropsia	(ر. ش. ) نوعی نابینائی در مورد رنگها مخصوصا رنگ  سبز.
acholia	(طب) فقدات یا کمبود صفرا.
acholic	فاقد صفرا، دارای نقص صفرا.
acholous	فاقد صفرا، دارای نقص صفرا.
achondrite	سنگ  الماس بدون  ذرات گرد.
achor	(طب) بثورات فلسی پوست سر.
achordata	(ج. ش. ) جانوان  فاقد ستون  فقرات.
achroma	(طب) بی رنگی، رنگ  پریدگی، (طب) فقدان  رنگ  دانه  (در مو)، بی رنگی مو.
achromat	کلمات پیشوندی است یونانی مشتق از کلمه ئ achromatos بمعنی ( بیرنگ  ).
achromate	عدسی اکروماتیک ، آدم کور رنگ .
achromatic	بی رنگ ، رنگ  ناپذیر، ( مو. ) بدون  ترخیم، بدون  نیم پرده ئ میان  آهنگ .
achromatin	ماده ئ رنگ  ناپذیر هسته ئ یاخته .
achromatisation	بی رنگی، رنگ  ناپذیری.
achromatism	بی رنگی، رنگ  ناپذیری.
achromatization	بی رنگی، رنگ  ناپذیری.
achromatize	رنگ  ناپذیر کردن ، بی رنگ  کردن .
achromato	کلمات پیشوندی است یونانی مشتق از کلمه ئ achromatos بمعنی ( بیرنگ  ).
achromatope	آدم رنگ  کور.
achromatopsy	رنگ  کوری.
achromatous	رنگ  کور.
achromia	(طب) فقدان  رنگ  دانه  (در مو)، بی رنگی مو.
achromic	بی رنگ ، رنگ  ناپذیر، ( مو. ) بدون  ترخیم، بدون  نیم پرده ئ میان  آهنگ .
achropsia	(طب) کوری رنگ ، رنگ  کوری.
achy	دردناک ، دردآور.
achylous	(فیزیولوژی) بدون  کیلوس، بدون  قیلوس.
acicula	(گ . ش. - ج. ش. ) سوزنچه ، خار، تیغ.
aciculum	تیغ( گیاه )، خار ریز و راست و شکننده .
acid	ترش، حامض، سرکه  مانند، دارای خاصیت اسید، جوهر اسید، (مج. ) ترشرو، بداخلاق، بدجنسی، جوهر، محک .
acid fast	مقاوم در برابر رنگ  بری اسید، دارای لکه  هائی که  با اسید زائل نمیشود.
acid radical	(ش. ) ریشه  با بنیان  اسیدی، رادیکال اسیدی.
acid test	محک ، وسیله ئ آزمایش، امتحان  با اسید.
acidic	تشکیل دهنده ئ اسید، اسید دار، اسیدی.
acidification	اسید سازی، ترشی، اسید شدگی، تحمیض.
acidifier	ترش کننده ، تبدیل به  اسید کننده ، مایه ئ حموضت.
acidify	اسید کردن ، ترش کردن ، حامض کردن .
acidimeter	ترشی سنج، اسید سنج.
acidity	حموضت، اسیدیته ، ترشی.
acidophile	ترشی دوست، اسیدگرای.
acidosis	(طب) فساد خون  در اشخاص مبتلا به  بیماری قند (دیابت).
acidulate	میخوش کردن ، ترش کردن ، (مج. ) کج خلقی کردن .
acidulent	میخوش، ملس، (مج. ) ترشرو، کج خلق، تند مزاج.
acidulous	میخوش، ملس، (مج. ) کج خلق.
aciform	بشکل سوزن ، سوزنی شکل.
acinaces	شمشیر کوتاه  ایرانیان  قدیم و سکاها.
acinaciform	(گ . ش. ) شمشیری شکل.
acinarious	(گ . ش. ) پوشیده  شده  از حفره  های کروی (مانند دانه  های وسط انگور).
acinaseous	(گ . ش. ) دارای تخم و بذر، دارای تخمدان .
acinceous	(گ . ش. ) دارای برگهای شمشیری.
acinetic	(طب) مانع حرکت (شونده ).
aciniform	(گ . ش. ) انگوری، انگور مانند، خوشه ای، هسته  دار، پر دانه .
acinose	دان  دان ، انگوری.
acinous	دان  دان ، انگوری.
acinus	(گ . ش. ) دانه ئ ریز (در توت و تمشک  و غیره )، انگورک ، دانه ، حبه .
acipenser	(=accipenser) (ج. ش. ) ماهی خاویار.
aciurgy	(طب) عمل جراحی.
ack	علامتی در ارتباطات و بی سیم و تلفن  که  بجای حرف A بکار میرود.
ackermanaxle	محور جلوی اتومبیل.
acknohledgement	تصدیق.
acknowledge	قدردانی کردن ، اعتراف کردن ، تصدیق کردن ، وصول نامه ای را اشعار داشتن .تصدیق کردن .
acknowledged	تصدیق شده .
acknowledgment	سپاسگزاری، تشکر، اقرار، تصدیق، قبول، خبر وصول(نامه )، شهادت نامه .
acleictous	نصفه ، نیم شکل(در مورد بلورها).
aclinic line	خط استوائی مغناطیسی، منحنی موهوم و نامنظمی که  در نزدیکی خط استوا گرداگردزمین  مفروض است.
acloud	ابری، پوشیده  از ابر.
acme	اوج، ذروه ، قله ، منتها(درجه ئ)، سر، مرتفعترین  نقطه ، (طب) بحران ، نقطه ئ کمال.
acne	جوش صورت و پوست، غرور جوانی.
acnemia	(طب) ضعف ماهیچه ئ ساق پا.
acnerosacea	(طب) ورم و سرخی صورت و بینی در اثر افراط در صرف مشروبات الکلی.
acnode	(هن. ) نقطه ئ مزدوج.
acock	کج، یک  ور، بطورکج.
acoelous	(ج. ش. ) بدون  معده ئ حقیقی یا دستگاه  هاضمه ، بدون  حفره ئ بدن .
acold	سرد، خنک ، بدون  احساسات.
acology	(طب) مفردات پزشکی، علم علاج.
acolous	فاقد اعضائ، بی دست و پا.
acolyte	دستیار کشیش، معاون  یا کمک ، (نج. ) ستاره ئ تابع ستاره ئ دیگری، ماه .
acomia	طاسی سر، صلع.
acondylose	(گ . ش. ) ناپیوسته ، منفصل، بی اتصال، بدون  بند یا مفصل.
acondylous	(گ . ش. ) ناپیوسته ، منفصل، بی اتصال، بدون  بند یا مفصل.
aconital	زهری، سمی.
aconite	(گ . ش. )اقونیطون ، تاجالملوک، ریشه ئ تاجالملوک  (napellus acnitum).
aconitum	(گ . ش. ) تاجالملوک .
aconuresis	(طب) ادرار غیرارادی.
acopic	(طب) دافع خستگی و کوفتگی.
acopon	(طب) داروی نیرو بخش.
acor	(طب) ترشی(معده  و غیره )، اسیدیته ، اسیدمعدی.
acoria	(طب) مرض گرسنگی، دائالجوع.
acorn	میوه ئ تیره ئ درختان  بلوط (مازو).
acotyledon	(گ . ش. ) گیاه  بیلپه .
acotyledonous	(گ . ش. ) بی لپه .
acouchy	(ج. ش. ) خرگوش هندی.
acouisition	اکتساب.
acoumeter	شنوائی سنج، سامعه  سنج.
acoumetry	شنوائی سنجی، اندازه  گیری قدرت حس شنوایی.
acousia	پسوندیست در زبان  لاتین  بمعنی (شنیدن ) و (مربوط به  حس سامعه ).
acousis	پسوندیست در زبان  لاتین  بمعنی (شنیدن ) و (مربوط به  حس سامعه ).
acoustic	آوا شنودی، وابسته  به  شنوایی، مربوط به  صدا، مربوط به  سامعه .صوتی.
acoustic delay line	خط تاخیر دهنده  صوتی.
