bellwether	پیش آهنگ  گله ، گوسفند زنگوله دار، ( مج. ) رهبر، پیشوا.
belly	شکم، طبله ، شکم دادن  وباد کردن .
belly button	ناف.
bellyache	شکم درد، قولنج، دل درد.
bellyband	تنگ  اسب.
belong	تعلق داشتن ، مال کسی بودن ، وابسته  بودن .
belonging	متعلقات، وابسته  ها ( بصورت جمع )، متعلقات واموال، دارائی.
beloved	محبوب، مورد علاقه .
below	درزیر، پائین ، مادون .
belt	کمربند، تسمه ، بندچرمی، شلاق زدن ، (کمر ) بستن ، محاصره  ردن ، باشدت حرکت یا عملکردن .
belting	محل بستن  کمربند، زدن  ( بوسیله  کمربند).
beluga	ماهی خاویار، نام بهترین  نوع خاویار.
belvedere	مهتابی، کلاه  فرنگی، کوشک .
belvidere	مهتابی، کلاه  فرنگی، کوشک .
bemire	گل آلود کردن ، کثیف کردن .
bemoan	سوگواری کردن  ( برای )، گریه  کردن  ( برای )، افسوس خوردن  ( برای ).
bemock	استهزائ و ریشخندکردن .
bemuse	گیج کردن ، غرق افکار شاعرانه  کردن ، بفکر انداختن .
ben	(در) درون ، درتوی، قله  کوه ، تپه ، داخلی، باطنی، وابسته  باطاق نشیمن .
bench	نیمکت، کرسی قضاوت، جای ویژه ، روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن  یا نشاندن ، نیمکتگذاشتن  ( در)، بر کرسی نشستن .نیمکت، سکو.
bench mark	( درساختمان  ) نشان ، انگپایه .
bench warrant	حکم دادگاه  یا قاضی علیه  شخص گناهکار.
bencher	کسی که  بر مسند قضاوت می نشیند، قاضی، سناتور.
benchmark	محک .
benchmark  problebm	مسئله  محک .
benchmarking	محک  زنی.
bend	خمیدن ، خمش، زانویه ، خمیدگی، شرایط خمیدگی، زانوئی، گیره ، خم کردن ، کج کردن ، منحرف کردن ، تعظیم کردن ، دولا کردن ، کوشش کردن ، بذل مساعی کردن .
bend sinister	قسمت چپ دگل اصلی کشتی.
benday	جداکردن  دومنطقه  بوسیله  ایجادشیار بین  آنها.
bender	خم کننده ، گازانبر، عضله  خمکننده ، میگساری، باده  پرستی، خوشی ونشاط.
beneath	زیر، پائین ، در زیر، از زیر، پائین  تر از، روی خاک ، کوچکتر، پست تر، زیرین ، پائینی، پائین  تر، تحتانی، تحت نفوذ، تحت فشار.
benedicite	(م. ل. ) خدا برکت دهد، دعای برکت قبل از غذا، عجب، خیلی خوب، چه  خوب.
benedick	نوداماد، کسیکه  پس از مدتها تجرد زن  اختیارمیکند.
benedict	نوداماد، (م. ل. ) مبارک ، خجسته ، سعید، خوشحال، ملایم، سست، رام، نرم.
benedictine	راهبی که  درسلک  سنت بندیکت (benedict. st) باشد، نوعی کنیاک  مقوی.
benediction	دعای خیر، دعای اختتام، برکت، نیایش.
benedictory	نیایشی، دعائی، درخواستی، تمنائی، تقاضائی، تقدیسی.
benefaction	نیکی، احسان ، بخشش، کرم.
benefactor	صاحب خیر، ولینعمت، نیکوکار، بانی خیر، واقف.
benefactress	بانی خیر ( زن  )، زن  نیوکار، سودمند، مفید، نافع.
benefic	بهره بردار، فایده  برنده ، نیکوکار.
benefice	درآمد کلیسائی، لطف، نیکی.
beneficence	نیکی، احسان ، بخشش، نیکوکاری.
beneficent	نیکوکار، صاحب کرم، منعم.
beneficial	سودمند، مفید، نافع، پرمنفعت، بااستفاده .
beneficiary	وظیفه  خوار، بهره  بردار، ذیحق، ذینفع، استفاده .
benefit	(.n): منفعت، استفاده ، احسان ، اعانه ، نمایش برای جمعآوری اعانه . (.vi and .vt): فایده رساندن ، احسان  کردن ، مفید بودن ، فایده  بردن .
benefit of clergy	مصونیت روحانیون  از محاکمه  شدن  در دادگاههای عرفی.
benevolence	خیر خواهی، نیک  خواهی، نوع پرستی، سخاوتمندی.
benevolent	کریم، نیکخواه ، خیراندیش.
bengaline	نوعی پارچه  راه  راه .
benight	شب زده  کردن ، درتاریکی جهل انداختن ، کور کردن .
benighted	گرفتارتاریکی جهل، شب زده ، تاریک .
benign	مهربان ، ملایم، لطیف، ( طب ) خوش خیم، بی خطر.
benignancyh	مهربانی، لطف، خوش خیمی.
benignant	مهربان ، لطیف، خوش خیم، ملایم.
benignity	مهربانی، شفقت، احسان ، خوش خیمی.
benison	دعای خیر، نعمت خدا داده ، سعادت جاودانی.
benne	روغن  کنجد، کنجد.
bennet	( گ . ش. ) شوکران  کبیر.
benni	روغن  کنجد، کنجد.
bent	علف نیزار، علف بوریا، علف شبیه  نی، سرازیری، سربالائی، نشیب، خمیدگی، خم، خم شده ، منحنی.
benthal	(ز. ش. ) وابسته  به  اعماق اقیانوس، دریابن .
benthic	(ز. ش. ) وابسته  به  اعماق اقیانوس، دریابن .
benthonic	(=benthic).
benthos	ته  دریا، دریابن .
benumb	بی حس کردن ، بی قدرت کردن ، کشتن  ( قدرت فکر و آرزو و احساس )، کرخ کردن .
benzene	(ش. ) هیدروکربور معطر وبی رنگی بفرمول C6H6 که  از تقطیر قطران  بدست میامد، بنزین .
benzidine	(ش. ) بنیانی بفرمول 2N212H1C.
benzine	(enez=ben) بنزین ، انواع مواد نفتی قابل اشتعال.
benzoate	(ش. ) نمکها واملاح اسید بنزوئیک .
benzocaine	(ش. ) ماده متبلورسفیدی بفرمول NO211C9H که  بعنوان  داروی بیحس کننده موضعی مصرف میشود.
benzoin	بچه  ته  تغاری، ( گ . ش. ) درخت حسن  لبه ، عسلبند.
bepaint	نقاشی کردن ، رنگ  آمیزی کردن .
bequeath	وقف کردن ، تخصیص دادن  به ، ( از راه  وصیت نامه ) بکسی واگذار کردن .
bequest	میراث، ترکه ، ارثی که  بنا بوصیت رسیده .
berate	سرزنش کردن .
bereave	محروم کردن ، داغدیده کردن .
bereavement	محرومیت، داغداری، عزاداری.
beret	کلاه  گرد ونرم پشمی، کلاه  بره .
berg	(=barrow) کوه  یخ ( شناور )، قطعه  عظیم یخ.
bergamot	ترنج، اترج، نوعی میوه  از خانواده  نارنج.
beriberi	(طب) بیماری کمبود ویتامن  B، بری بری.
berm	هره  خاکریز، باریکه .
berme	هره  خاکریز، باریکه .
bermuda shorts	شلوار کوتاه  تا زیر زانو.
berried	حبه دار، گوشتالو.
berry	دانه ، حبه ، تخم ماهی، (گ . ش. ) میوه  توتی، توت، کوبیدن ، زدن ، دانه ای شدن ، توت جمع کردن ، توت دادن ، بشکل توت شدن ، سته .
berrylike	شبیه  توت، توتی، دانه ای.
berserk	دیوانه ، شوریده ، آشفته ، ازجا دررفته .
berserker	دیوانه ، شوریده ، آشفته ، ازجادررفته .
berth	خوابگاه  کشتی، اطاق کشتی، لنگرگاه ، پهلوگرفتن ، موقعیت، جا.
bertha	یقه  پهنی که  روی لباس میدوزند، (م. ل. )درخشان ، روشن .
beryl	یاقوت کبود، بزادی، (مع. ) سیلیکات بریلیوم و آلومینیوم، رنگ  آبی متمایل به  سبز.
beryllium	(ش. ) فلز بریلیوم بعلامت Be برنگ  خاکستری فولادی.
beseech	درجستجوی چیزی بودن ، التماس کردن ، تقاضا کردن ، استدعا کردن .
beseem	مناسب بنظر آمدن ، شایسته  بودن ، بنظر آمدن .
beseige	محاصره کردن ، احاطه کردن ، فراگرفتن .
beset	احاطه  کردن ، مزین کردن ، حمله کردن  بر، بستوه  آوردن ، عاجز کردن .
besetting	حمله  پی در پی.
beshrew	لعنت کردن ، تباه  کردن ، نفرین کردن ، دشنام دادن ، هتاکی کردن .
beside	درکنار، نزدیک ، دریک  طرف، بعلاوه ، باضافه ، ازطرف دیگر، وانگهی.
beside oneself	از خودبیخود.
besides	گذشته  از این ، وانگهی، بعلاوه ، نزدیک ، کنار، درکنار، ازپهلو، ازجلو، درجوار.
besmear	آلودن ، اندودن ، ملوث کردن ، رنگ  کردن ، کثیف کردن .
besmirch	لکه  دار کردن .
besom	جاروب باغبانی، جاروب ترکه ای، فاحشه ، دختر گستاخ وجسور.
besot	مستکردن ، گیج کردن ، مبهوت کردن ، شیفته  ومسحور کردن .
besotted	مسحور، مبهوت.
bespatter	سرتاپاکثیف کردن ، ( باترشح ) باطراف پاشیدن .
bespeak	قبلا درباره  چیزی صحبتکردن ، ازپیش سفارش دادن ، حاکی بودن  از.
bespoke	سفارشی، قراردادی، نامزدی، نامزد شده .
bespoken	سفارشی، قراردادی، نامزدی، نامزد شده .
besprent	پاشیده ، ریخته ، افشانده .
besprinkle	پاشیدن ، ریختن ، افشاندن .
best	(.vt and .adj): (صفت عالی good)، بهترین ، نیکوترین ، خوبترین ، شایسته ترین ، پیشترین ، بزرگترین ، عظیم ترین ، برتری جستن ، سبقت گرفتن ، به بهترین  وجه ، به  نیکوترین  روش، بهترین کار، (.adv): (صفت عالی well).
best man	ساقدوش داماد.
best seller	پرفروش ترین  مال التجاره ، پرتیراژترین  کتاب.
bestead	(=bested) یاری کردن ، کمک  کردن ، سودمند واقع شدن ، بدردخوردن ، جای کسی را گرفتن ، واقع.
bestial	دامی، حیوانی، شبیه  حیوان ، جانور خوی.
bestiality	جانورخوئی، حیوانیت، وحشی گری، حیوان  صفتی.
bestialize	جانور خوی نمودن .
bestiary	رساله  یامقاله  راجع بحیوانات.
bestir	جنباندن ، بحرکت در آوردن ، تحریک  کردن .
bestow	بخشیدن ، ارزانی داشتن  (باon یاupon).
bestowal	بخشش، اعطائ.
bestrew	پوشاندن ، ریختن  ( روی )، پاشیدن ، افشاندن .
bestride	باپاهای گشادنشستن  یا ایستادن ، نگهداری ودفاع کردن  از.
bet	شرط ( بندی )، موضوع شرط بندی، شرط بستن ، نذر.
beta	بتا، دومین  حرف الفبای یونانی.
betake	بخشیدن ، عطائ کردن ، صرفنظر کردن ، توصیح کردن ، واگذاردن ، ربودن ، رفتن .
bete noire	موی دماغ، آدم مزاحم وغیر قابل تحمل.
betel nut	(گ . ش. ) فوفل.
betel palm	(گ . ش. ) درخت فوفل.
bethel	(مشتق ازکلمه  عبری > بیت ایل < بمعنی خانه  خدا ) محل پرستش خدا، کلیسا.
bethink	اندیشه  کردن ، بخود آمدن ، بیاد آوردن .
betide	روی دادن ، اتفاق افتادن .
betimes	بهنگام، بموقع، زود، صبح زود، در اولین  فرصت.
betoken	حاکی بودن  از، دلالت کردن بر، دال بر امری.
betony	انواع بتونقیه ، بتونیکا از جنس strachys.
betray	تسلیم دشمن کردن ، خیانتکردن  به ، فاش کردن .
betrayal	خیانت، افشائ سر.
betroth	نامزدکردن ، مراسم نامزدی بعمل آوردن .
betrothal	نامزدی.
betrothed	نامزد شده .
better	(.adv and .adj): (صفت تفصیلی good) بهتر، خوبتر، نیکوتر، بیشتر، افضل، بطوربهتر، (.n and .vi، .vt): بهترکردن ، بهترشدن ، بهبودی یافتن ، چیز بهتر.شرط بندی کننده ، کسی که  شرط می بندد.
betterment	بهتری، بهبودی، اصلاح، بهبود.
betting	شرط بندی.
bettor	شرط بندی کننده ، کسی که  شرط می بندد.
between	میان ، درمیان ، مابین ، دربین ، درمقام مقایسه .
betweentimes	درمدت وقفه ، درفاصله  دو زمان .
betweenwhiles	(times =between) گاهگاهی، گاه  وبیگاه .
betwixt	(=between) مابین ، درمیان .
bevel	(.n and .adj): (=oblique) گونیا، سطح اریب، (.vi and .vt): اریب کردن ، اریب وار بریدن  یاتراشیدن ، رنده کردن .
beverage	مشروب، آشامیدنی، نوشابه ، شربت.
bevy	دسته ، گروه  ( دختران  ).
bewail	سوگواری کردن  ( برای )، ندبه  کردن ، زاری کردن  ( باover یا for).
beware	زنهاردادن ، برحذربودن ، حذرکردن  از، ملتفت بودن .
bewary	متهم کردن ، بدگوئی کردن  از، راز کسی را از روی عداوت فاش کردن .
bewilder	گیج کردن ، سردرگم کردن ، گم کردن .
bewilderment	گیجی، سردرگمی، بهت، حیرت، درهم ریختگی، اغتشاش، بی ترتیبی.
bewitch	افسون کردن ، فریفتن ، مسحور کردن .
bewitchery	نیرو یا عمل سحروافسون ، سحر، افسون .
bewitchment	فریفتگی، سحر، افسون .
beyond	آنسوی، آنطرف ماورائ، دورتر، برتر از.
bezant	( درعلائم نجابت خانوادگی ) پولک  گردی که  معمولا از طلا است.
bezel	هنجار، گودی، نگین  دان ، پخ.
bezoar	پادزهر، زهرمهره .
bi conditional operation	عمل دوشرطی.
biannual	ششماهه ، سالی دوبار، دوسال یکبار.
bias	تمایل بیک  طرف، طرفداری، تعصب، بیک  طرف متمایل کردن ، تحت تاثیر قراردادن ، تبعیض کردن .پیشقدر.
bias distortion	اعوجاج پیشقدری.
biased	پیشقدر دار.
biaxial	دومحوری.
bib	نوشیدن ، آشامیدن ، پیش بند بچه .
bibandtucker	(ز. ع. ) لباس، ملبوس.
bibb cock	شیر آب سرکج.
bibber	آدممعتاد به  مشروب، میگسار.
bibcock	شیر آب سرکج.
bibelot	جواهر یازینت کم ارزش.
bible	کتاب مقدس که  شامل کتب عهد عتیق وجدید است، بطو رکلی هر رساله  یاکتاب مقدس.
biblical	مطابق کتاب مقدس، وابسته  به  کتاب مقدس.
biblicism	پیروی تحت لفظی از کتاب مقدس.
bibliographer	منقد ومحقق کتاب، کتاب شناس.
bibliographic	مربوط به  فهرست کتب.
bibliographical	مربوط به  فهرست کتب.
bibliography	تاریخچه  یاتوضیح کتب، فهرست کتب، کتاب شناسی.
bibliolater	کتابدوست.
bibliomania	جنون  کتاب دوستی.
bibliopegy	هنر صحافی کتب.
bibliophile	دوستدار کتاب، کتاب جمع کن ، عاشق شکل وظاهر کتب.
bibliopole	(=bibliopolist) کتاب فروش، فرشنده  کتب قدیمی وکمیاب.
bibliotheca	مجموعه  کتب، کتابخانه ، فهرست کتب.
bibliotic	مربوط به  ترتیب کتب.
bibliotics	بررسی دست نوشته  برای تعیین  اصالت آن .
bibulous	جاذب، میگسار، باده  دوست، باده  نوش.
bicameral	دارای دو مجلس مقننه  ( مجلس شورا وسنا).
bicameralism	سیستم دو پارلمانی.
bicarbonate	بی کربنات دو سود، جوش شیرین .
bicarbonate of soda	جوش شیرین .
bicentenary	دویست ساله ، جشن  دویست ساله .
bicentennial	جشن  دویست ساله .
bicentric	دومرکزی، دارای دومرکز.
biceps	( تش. ) عضله  دوسر، دوسر بازوئی.
bichloride	(=dichloride) کلرور جیوه .
bichrome	دورنگ ، دارای دو رنگ .
