self content	از خود راضی، رضایت از خود.
self contradiction	تضاد نفس، معارضه  بانفس، تناقض گوئی.
self contradictory	متناقض.
self control	خودداری، مسک  نفس، کف نفس، قوه  خودداری.
self controlled	خوددار.
self correcting	خود بخود اصلاح شونده ، اصلاح کننده  نفس خود.
self created	خود آفریده ، خودآ.
self critical	انتقاد کننده  از خود.
self cultivation	پرورش نفس.
self culture	پرورش نفس، تزکیه  نفس، خودپروری.
self deceit	اغفال نفس، خود را گول زنی، خود فریبی.
self deceived	اغفال شده ، فریب نفس خورده ، خود فریفته .
self deceiver	( شخص ) خود فریب.
self deception	فریب نفس، خود فریبی.
self deceptive	خودفریب.
self defeating	متناقض، علیه  منظور خود.
self defense	خود پد آفند، دفاع از نفس، دفاع از خود یا اموال خود.
self defensive	مدافع خود.
self deluded	گمراه ، مشتبه .
self denial	خود انکاری، انکار نفس، ترک  لذات نفس، ترک  نفس.
self depedence	(reliance =self)اتکائ بنفس، اعتماد بنفس.
self dependent	متکی بخود.
self depreciation	تحقیرنفس، کوچک  شماری خود، حفض جناح.
self destroyer	نابود کننده  خود، خود ویرانگر.
self destruction	(=suicide) خودکشی، خودویرانگری.
self determination	تصمیم پیش خود، خود رایی.
self determined	مصمم درنفس خود، خود رای.
self determinism	نفس گرائی، خود رائی.
self development	توسعه  نفس، پیشرفت نفس، خود پیش برد.
self devoted	از خود گذشته .
self devotion	خود فدائی، فداکاری، ایثار نفس، از خود گذشتگی.
self devouring	خود بلع، خود خور، حریص.
self digestion	جذب خود بخود مواد غذائی ( بدون  هضم ).
self directed	بهدایت نفس خود، پیش خودی.
self discharging	آزاد سازنده  نفس خود، رها کننده  خویش، خود بخود ترشح کننده .
self discipline	تادیب نفس، انضباط نفس، تادیب.
self discovery	کشف باطن  واستعدادهای نهانی ونقاط ضعف خود، شناسائی نفس، خودیابی.
self distributing	توزیع شونده  بطور خود کار.
self divison	تقسیم خود بخود.
self doubt	عدم اعتماد بنفس، عدم ایمان  بنفس، شک .
self dramatization	بخود بندی، تصنع.
self driven	خود کار، خودرو (rov).
self educated	خود آموخته ، پیش خود تحصیل کرده ، پیش خود درس خوانده .
self effacement	افتادگی، خود را تحت الشعاع قرار دادن ، ناچیز شماری خود.
self employed	دارای شغل آزاد، ارباب خود.
self employment	شغل آزاد.
self energizing	مولد نیرو در خود، دارای نیروی خود کار.
self enforcing	دارای قدرت تحمیل اراده  خود بر دیگران .
self enrichment	تکامل نفس.
self esteem	احترام بنفس.
self evidence	خود آشکاری، وضوح فی نفسه ، بی نیازی از اثبات، بدیهیت.
self evident	بدیهی، خود آشکار.
self exaltation	تجلیل نفس، بخود بالیدن .
self examination	خود آزمائی، درون  خویشتن  بینی.
self excited	تحریک  شده  توسط جریان  دینام.
self execuiting	( در مورد قرار داد ) خود بخود والزام آور، دارای ماده  لازم الاجرا، عامل فی نفسه .
self existence	قائمیت بالذات، واجب الوجودی.
self existent	واجب الوجود.
self explaining	(explanatory =self) بدیهی، واضح فی نفسه ، واضح، آشکار، بی نیاز از توصیف.
self explanatory	(explaining =self) بدیهی، واضح فی نفسه ، واضح، آشکار، بی نیاز از توصیف.
self expression	خود بیانگری، ابراز وتصریح عقاید وخصوصیات خود.
self expressive	خود بیانگر، پافشار در عقیده  خود.
self fertility	لقاح خود بخود، خود باروری، حاصلخیزی خود بخود.
self flattering	تعریف کننده  از خود، خودستا.
self flattery	خودستائی.
self forgetful	نفس خود را فراموش کرده ، مستغرق در عالم خارج از خود.
self formed	خود ساخته ، خود بخود تشکیل شده .
self fruitful	قابل گشن  گیری، تولید مثل بوسیله  گرده  خود، بخود بخود گرده  افشان .
self giving	فداکار، از خود گذشته .
self glorification	تفاخر، بزرگ  شماری خود، لاف، خودستائی.
self glory	خودستائی، غرور.
self goverment	حکومت بر نفس، خود داری، حکومت خود مختار، حکومت مستقل، حکومت توده  مردم، خود فرمانی.
self governed	خود مختار.
self gratification	ارضائ نفس، ترضیه  خاطر.
self help	کمک  بخود، کمک  بنفس ( بدون  استفاده  از منابع خارجی )، اعاشه  از راه  کار شخصی.
self humiliation	( selfhumbling)فروتنی، خود شکنی، تذلیل نفس، خوار شماری.
self hypnosis	تلقین  به  نفس، هیپنوتیزم خود.
self identity	همانندی، شباهت تام، انطباق.
self image	خویشتن  شناسی، تجسم نفس واعمال خود، پیش خود مجسم سازی.
self immolation	قربانی کردن  خود، تمایل به  خودکشی، فداسازی خود.
self important	خود ستا.
self imposed	برخود تحمیل شده ، بخود بسته ، تصنعی.
self improvement	اصلاح خود، تزکیه  نفس خود، خود بهسازی.
self imprtance	خود بینی، خودستائی، خود را بزرگ  شماری.
self in structed	(taught =self) خود آموخته .
self inclusive	جامع، شامل.
self incrimination	مقصر شماری خود.
self induced	اغوا شده  توسط نفس خود، ایجاد شده  در خود فرد.
self indulgence	افراط، زیاده  روی.
self indulgent	افراط کار.
self initiated	خود آغاز، ابتکاری.
self insurance	بیمه  شدگی توسط خویشتن ، بیمه  شدن  پیش خود.
self insured	خود بخود بیمه  شده .
self interest	نفع شخصی، غرض شخصی.
self knowing	واثق بنفس خود، خود شناس.
self learning	خود فراگیر.
self liquidating	( در مورد کالا ) باسانی تبدیل بپول شونده .
self loader	تفنگ  خود کار.
self locking	قفل شونده  بطور خود کار.
self love	حب نفس، خود دوستی.
self lubricating	خود بخود نرم شونده ، خود بخود روغن  کاری شونده .
self luminous	خود افروز، خویشتاب.
self made	خود ساخته .
self mastery	تسلط بر نفس.
self moved	دارای حرکت خود بخود، دارای حرکت بادی.
self mover	متحرک  بطور خود کار.
self murder	خود کشی.
self naughting	زوال نفس، نابود سازی خود.
self operating	خود کار.
self operative	خود کار.
self opinionated	خود سر، سرسخت، خودستا، خودپسند، خود رای.
self organization	سروسامان  دهی بنفس خود، تنظیم وتنسیق خود.
self organizing	خود سازمانده .
self perpetuation	خود جاوید سازی، پایا در نفس خود، قائم بذات، جاودان .
self pity	دلسوزی بحال خود، ترحم بخود.
self pleased	از خود راضی.
self poise	تعادل بدون  پایه  یا پشیبان ، تعادل ناپایدار، موقر، متین .
self pollination	گرده  افشانی خود بخود گیاه .
self portrait	تصویری که  نقاش از خود بکشد.
self possessed	آرام، متین .
self possession	متانت، آرامی، خودداری.
self praise	خود ستائی، تعریف از خود، خود فروشی.
self preservation	حفظ جان ، صیانت نفس، بقائ خود.
self proclaimed	پیش خود اظهار شده ، ادعا شده  از جانب خود شخص.
self propelled	خودرو (rov).
self propulsion	حرکت توسط نیروی خود، پیشروی توسط نیروی خویش.
self protection	دفاع از نفس، صیانت نفس، حفاظت از خود.
self purification	تزکیه  نفس، خود پالائی، خود پاکسازی.
self raised	ترقی کرده  در اثر مساعی خود، خود پرورده ، خود ساخته .
self rating	تعیین  میزان  استعداد خود.
self reacting	بطور خودکار متعادل شونده ، خود بخود تطبیق شونده ، خود بخود واکنش کننده .
self realization	درک  نفس، نیل به  استعدادها وامکانات نفس.
self rectifying	خود راستگر، خود بخود تصحیح شونده .
self reference	خود ارجاع.
self reflection	(=introspection) تفکر وتامل، درون  اندیشی، خود اندیشی.
self reflexive	منعکس کننده  تصویر خود، خود پژواکی.
self regard	عزت نفس، حفظ منافع شخصی، respect self.
self registering	خود بخود ثبت کننده ، بطور خود کار ضبط کننده .
self regulating	خود بخود تنظیم شونده .
self relative	نسبی، نسبت بخود.
self relative address	نشانی نسبی.
self reliance	اتکائ بنفس خود، اعتماد بنفس.
self renunciation	انکار نفس.
self repression	خود سرکوبی، مسک  نفس، خودداری، ترک  نفس، حفظ اسرار خود.
self reproach	ملامت نفس.
self reproof	توبیخ نفس.
self respect	احترام بخود، شرافت نفس، مناعت طبع، عزت نفس.
self restraining	منع کننده  نفس، مسک  کننده  نفس، خوددار.
self revelation	خود آشکار سازی، مکاشفه  نفس، افشائ افکار واحساسات شخصی.
self rewarding	پاداش دهنده  بخود، دارای اجر فی نفسه .
self righteous	معتقد بعدالت وتقوی خود.
self rising	خود بخود بلند شونده ، بخودی خود ترقی کننده .
self sacrifice	فداکاری، از خود گذشتگی.
self satisfaction	خود خوشنودی، از خود راضی گری، خودپسندی، ارضائ نفس.
self scrutiny	خود شناسی، درون  خویشتن  بینی.
self searching	خودپژوه .
self seeker	خود جو، نفس پرست، در پی انجام خواهش های نفس.
self selection	انتخاب کالا توسط مشتری، خود گزینی.
self service	خود زاوری، خود یاوری، کمک  بوسیله  خود شخص، ( در رستوران  ) تهیه  وانتخاب غذاتوسط خود شخص.
self slaughter	خود کشی.
self slayer	مبادرت کننده  بخود کشی، خود کش.
self sow	بطور طبیعی افشانده  شدن ، بخودی خود افشانده  شدن  ( تخم ).
self study	مطالعه  پیش خود.
self styled	بنابگفته  خود، ظاهری.
self subsistence	اعاشه  خود بخود، امرار معاش کننده  در نفس خود.
self sufficiency	خودبسی، خوبسندگی، استغنائ، غرور، کف نفس، استغنائ طبع.
self sufficient	خود بس، خودبسنده ، مستغنی، بی نیاز از غیر، خود استوار.
self support	حمایت از خود، اتکائ بخود، تکفل مخارج خود، استقلال مالی.
self surrender	تسلیم نفس، واگذاری خود، تسلیم به  اراده .
self sustained	تائید شده  نفس، موردپشتیبانی نفس، تحمیل شده  بنفس.
self taught	خود آموز، نزدخود، تحصیل کرده ، پیش خود یادگرفته ، خود آموخته .
self testing	خودآزما.
self tightening	نفس خویش را درتنگنا قرار دهنده ، برنفس خویش فشار وارد آورنده ، خود بخود تنگ  شونده .
self torment	خود شکنجه ، ایذائ نفس، عذاب نفس.
self treatment	معالجه  پیش خود، معالجه  بدون  کمک  نسخه .
self trust	اعتماد بخود.
self unloading	خود بخود تخلیه  کننده  بار.
self will	اراده  شخصی، خود رائی، هوای نفس.
self worship	خود پرستی، پرستش خویشتن .
selfdom	جوهر نفس، شخصیت، فردیت، خودیت.
selfhood	خویشتن ، فردیت، شخصیت، خودپسندی، خودیت.
selfhumbling	( humiliation self) فروتنی، خود شکنی، تذلیل نفس، خوار شماری.
selfish	خودپسند، خود پرست، خود خواه .
selfjustification	از خود راضی گری، توجیه  خود.
selfless	عاری از نفس پرستی، فارغ از خود.
selfsame	همان ، عین ، درست همان .
seljuk	(seljukian) سلجوقی، مربوط به  دوره  سلجوقیان .
seljukian	(seljuk) سلجوقی، مربوط به  دوره  سلجوقیان .
sell	فروش ومعامله ، فروختن ، بفروش رفتن .
sell off	یکجا فروختن ، ارزان  فروختن ، فروش یکجا وارزان .
sell out	تاتری که  تمام بلیط هایش بفروش رفته ، یکجا فروختن ، خیانت کردن .
sellable	قابل فروش، فروختنی.
seller	فروشنده .
selling race	مسابقه  اسب دوانی که  در آن  اسب برنده  بمعرض مزایده  گذارده  میشود، مسابقه  فروشاسب.
selsyn	موتور همزمان .
selvage	(selvedge) گرد بافت، ( مج. ) لبه ، حاشیه ، مرز.
selvedge	(selvage) گرد بافت، ( مج. ) لبه ، حاشیه ، مرز.
selves	( صورت جمع self )، خودشان ، خودمان ، خودتان .
semantic	معنائی.
semantics	معنی، معنی شناسی.علم معانی، علم لغات ومعانی، معنی شناسی.
semaphore	مخابره  بوسیله  پرچم، بوسیله  پرچم مخابره  کردن .
semblable	مشابه ، مناسب، شباهت، شبیه ، آشکار، ظاهر.
semblance	صورت ظاهر، شباهت، قیافه ، ظن  قوی، تظاهر.
seme	نشان  داده  شده ، افشانده ، پراکنده .
semeiotic	(semeiotic) مکتب علائم رمزی، ( طب ) وابسته  به  علائم مرض.
semen	نطفه ، منی، دانه ، تخم.
sementem	معنی ساده ، ذره ئ معنایی.
semester	نیمسال، دوره   هفته ای دانشگاه .
semestral	(semestrial) وابسته  به  نیمسال تحصیلی.
semestrial	(semestral) وابسته  به  نیمسال تحصیلی.
semi	پیشوندی بمعنی : نیم، نصف شده ، تقریبا نصف، نیمه ، تاحدی.
semi automatic	نیمخودکار.
semi centennial	پنجاهمین  سالگرد، نیم سده ، نیم سده ای.
semi independent	نیمه  مستقل، نیمه  خود مختار.
semi solvable	نیم حلپذیر.
semiannual	شش ماه  یکبار، دارای دوام شش ماهه ، شش ماهه ، نصف سالی.
semiaquatic	نیمه  آبزی.
semiarboreal	نیمه  درختی.
semiarid	نسبتا کم آب.
semiautomatic	نیمه  خود کار.
semiautonomous	نیمه  خود مختار.
