shift	تغییرمکان ، نوبت کار، مبدله ، تغییردادن .تغییر مکان ، انتقال، تغییر جهت، بوش، تناوب، نوبت، تعویض، نوبت کار، نوبتی، استعداد، ابتکار، تعبیه ، نقشه  خائنانه ، حقه ، توطئه ، پخش کردن ، تعویض کردن ، تغییر مکان  دادن ، انتقال دادن ، تغییر مسیر دادن .
shift register	ثبات تغییرمکان .
shiftable	قابل تعویض یا انتقال.
shifter	تعویض کننده .
shifting	تغییرمکان  دهی، تغییرکننده .
shifting pedal	( در پیانو ) رکاب صدا خفه  کن ، ( مج. ) وسیله  تخفیف وتضعیف چیزی.
shiftless	بیدست وپا، بی وسیله ، بی چاره .
shifty	زرنگ ، دست وپادار، با ابتکار، با تدبیر، حیله  گر، فریب آمیز، متغیر، بی ثبات.
shiite	مسلمان  شیعه ، پیرو شیعه .
shilling	شیلینگ  واحد پول انگلیس.
shilly shally	مردد، دو دل، تردید، دودلی داشتن .
shim	خط سفید پیشانی اسب، نظر، یک  نگاه ، توفال، بیلچه ، بیلچه  زدن ، هموار کردن .
shimmer	سوسو زدن ، روشن  وخاموش شدن ، روشنائی لرزان  داشتن ، دارای تصویر یا شکل لرزان  ومرتعش بودن ، تموج داشتن ، موج زدن .
shimmery	دارای نور لرزان ، سوسو زننده .
shimmey	(shimmy)(چرخ وسیله  نقلیه ) تاب داشتن ، لرزش داشتن ، تکان  تکان  خوردن  ( اتومبیل ).
shimmy	(shimmey) (چرخ وسیله  نقلیه ) تاب داشتن ، لرزش داشتن ، تکان  تکان  خوردن  ( اتومبیل ).
shin	پیاده  وباسرعت رفتن ، قلم پا، ساق پا، قلم پای خوک ، گوشت قلم پا.
shindig	(shindy) ( ز. ع. - آمر. ) مجلس انس ورقص، بزم.
shindy	(shindig) ( ز. ع. - آمر. ) مجلس انس ورقص، بزم.
shine	تابیدن ، درخشیدن ، نورافشاندن ، براق کردن ، روشن  شدن ، روشنی، فروغ، تابش، درخشش.
shiner	درخشان ، تابان ، آدم باهوش، آدم زرنگ ، واکسی، واکس کفش، چیز درخشنده ، ستاره ، کلاه  ابریشمی، کفش چرمی برقی، پول زر یا نقره ، لیره  طلا، ( ز. ع. ) پول، سکه ، چشم، چشم کبودشده (در اثر ضربت وغیره )، (درجمع)انواع ماهیان  کوچک  ونقره  فام آمریکائی.
shingle	توفال، تخته  کوبی، توفال چوبی یاسیمانی وغیره ، توفال کوبی کردن ، ( مج. ) پوشاندن ، موی سر را از ته  زدن .
shingler	توفال کوب، ماشین  چکش کاری آهن  گداخته .
shininess	زرق وبرق، جلا.
shining	درخشان ، تابناک .
shinleaf	( گ . ش. ) امرود.
shinnery	درختستان ، قلمستان .
shinney	(=shinny) بازی هاکی که  با توپ چوبی بازی شود، چوب بازی هاکی، شینی بازی کردن .
shinny	(=shinney) بازی هاکی که  با توپ چوبی بازی شود، چوب بازی هاکی، شینی بازی کردن .
shinplaster	اسکناس کم ارزش وبدون  پشتوانه .
shinto	شینتو، مذهب ارواح پرستی در ژاپن .
shiny	صیقلی، براق، آفتابی، درخشان ، پرنور.
ship	کشتی، جهاز، کشتی هوائی، هواپیما، با کشتی حمل کردن ، فرستادن ، سوار کشتیشدن ، سفینه ، ناو.
ship of the line	کشتی جنگی بزرگ .
ship rigged	( د. ن . ) دارای بادبان  مربع.
shipboard	پهلوی کشتی، درکشتی، سوار کشتی، کنار کشتی، صحنه  کشتی، عرشه .
shipman	ملوان ، دریا نورد.
shipmaster	( م. م. ) شراعبان ، ناخدا، رئیس کشتی.
shipmate	همقطار ( در کشتی ).
shipment	حمل، محموله ، کالای حمل شده  باکشتی.
shippable	قابل کشتی رانی، قابل حمل با کشتی، قابل ارسال.
shipper	دریا نورد، حمل کمننده  کالا با کشتی، مسافر کشتی، محموله  کشتی، اهرم ساعت.
shipping	ترابری، حمل، کشتیرانی، ناوگان .
shipshape	تر وتمیز، مرتب، بطور تر وتمیز.
shipside	کنار کشتی، واقع در کنار کشتی.
shipwreck	کشتی شکستگی، غرق کشتی، غرق، کشتی شکسته  شدن .
shipwright	کشتی ساز.
shipyard	محل کشتی سازی، کارخانه  کشتی سازی.
shire	استان ، ایالت، ناحیه ، به  استان  تقسیم کردن .
shirk	شانه  خالی کردن  از، از زیر کاری در رفتن ، روی گرداندن  از، طفره  زدن ، اجتناب، طفره  رو.
shirker	آدم طفره  رو.
shirr	پارچه  را بهم کوک  زدن ، چین  دادن ، پختن .
shirring	کوک  زنی، چین  زنی.
shirt	پیراهن ، پیراهن  پوشیدن .
shirting	پیراهن ، پارچه  پیراهنی.
shirtmaker	پیراهن  دوز.
shirttail	دامن  پیراهن ، پشت پیراهن .
shirtwaist	بلوز زنانه .
shish kebab	( آمر. ) چلوکباب برگ .
shit	ریدن ، گه ، ان ، عن .
shittah	(گ . ش. ) درخت صمغ سنگالی، چگرد.
shiver	لرزه ، لرز، ارتعاش، لرزیدن ، از سرما لرزیدن ، ریزه ، تکه ، خرد کردن .
shivery	لرزه ، لرزان ، مرتعش، شکننده .
shoal	پایاب، کم عمق، تنگ ، کم جای، تپه  زیرآبی، گروه ، دسته  شدن ، کم ژرفا، کم عمقشدن .
shoat	خوک  کمتر از یک  سال، بچه  خوک .
shock	تکان ، تکان  دادن ، ترساندن .تکان ، صدمه ، هول، هراس ناگهانی، لطمه ، تصادم، تلاطم، ضربت سخت، تشنج سخت، توده ، خرمن ، توده  کردن ، خرمن  کردن ، تکان  سخت خوردن ، هول وهراس پیدا کردن ، ضربت سخت زدن ، تکان  سخت خوردن ، دچار هراس سخت شدن ، سرآسیمه  کردن .
shock absorber	تکانگیر، کمک  فنر.
shock head	(headed shock) انبوه  گیسو، دارای موی فراوان .
shock headed	(head shock) انبوه  گیسو، دارای موی فراوان .
shock troops	( نظ. ) گروه  تهاجمی، گروه  حمله .
shocker	اخبار موحش، مطالب مهیج، تحریک  کننده .
shockinjg	منزجر کننده ، هولناک ، تکاندهنده ، مایه  انزجار، برخورنده ، بد.
shod	کفش پوشیده ، گل آلود، نعل کفش.
shoddy	پارچه  پست، پست، بدساخت، جازده ، جنس بنجل، کالای تقلبی.
shoe	کفش، نعل اسب، کفش پوشیدن ، دارای کفش کردن ، نعل زدن  به .
shoe tree	قالب کفش.
shoeblack	واکس زن ، واکسی.
shoehorn	پاشنه  کش کفش، پاشنه  کش بکار بردن .
shoelace	بند کفش.
shoemaker	کفش دوز، کفاش.
shoepac	کفش راحتی، کفش دم پائی.
shoepack	کفش راحتی، کفش دم پائی.
shoer	نعلبند.
shoestring	بند کفش.
shog	( د. گ . - انگلیسی ) تکان  خوردن ، تکان  دادن .
shoo	کیش ( برای راندن  مرغ وغیره  ) کیش کردن ، باکیش فرار دادن ، چخ.
shoo in	کسیکه  احتمال زیاد دارد برنده  شود.
shook	( زمان  ماضی فعل shake)، (.nand .vt): مجموع تخته های لازم برای ساختن  بشکه  وچلیک  وامثالآن ، روکش چوب مخصوص جعبه  یا مبل وغیره ، دسته ، بسته ، بسته  کردن .
shoot	درکردن  (گلوله  وغیره  )، رها کردن  (از کمان  وغیره  )، پرتاب کردن ، زدن ، گلوله  زدن ، رها شدن ، آمپول زدن ، فیلمبرداری کردن ، عکسبرداری کردن ، درد کردن ، سوزشداشتن ، جوانه  زدن ، انشعاب، رویش انشعابی، رویش شاخه ، درد، حرکت تند وچابک ، رگه  معدن .
shooter	تیرانداز، تفنگ  درکن .
shooting gallery	میدان  تیراندازی تمرینی.
shooting iron	اسلحه  گرم.
shooting star	شهاب ثاقب، ستاره  ثاقب، تیر شهاب.
shop	کارگاه ، مغازه ، خریدکردن .دکان ، مغازه ، کارگاه ، تعمیر گاه ، فروشگاه ، خرید کردن ، مغازه  گردی کردن ، دکه .
shopkeeper	دکاندار، مغازه  دار.
shoplifter	دزد مغازه .
shoplifting	بلند کردن  جنس از مغازه .
shopper	خریدار، مغازه  رو، کاسب خرده  فروش.
shoptald	صحبت بازاری، گفتگو درباره  وضع کسب.
shopworn	کهنه  ورنگ  رفته  در اثر ماندن در مغازه .
shore	کنار دریا، لب ( دریا )، کرانه ، ساحل، بساحل رتفن ، فرود آمدن ، ترساندن .
shore dinner	غذای دریائی ( مرکب از جانوران  دریائی ).
shore leave	( د. ن . ) مرخصی ملوانان  وافسران  برای رفتن  بخشکی.
shore patrol	پلیس نیروی دریائی، پلیس ساحلی، کرانه  پاسدار.
shorebird	(ج. ش. - انگلیسی ) پرستو.
shoring	شمع زنی ( در ساختمان  )، پیاده  شدن  در ساحل.
shorn	اسم مفعول فعل shear.
short	کوتاه ، مختصر، قاصر، کوچک ، باقی دار، کسردار، کمتر، غیر کافی، خلاصه ، شلوار کوتاه ، تنکه ، یکمرتبه ، بی مقدمه ، پیش از وقت، ندرتا، کوتاه  کردن ، ( برق )اتصالی پیدا کردن .
short circuit	اتصالی شدن  دو سیم برق، اتصال کوتاه .اتصال کوتاه .
short division	تقسیم باختصار.
short lived	کم عمر، کوتاه  مدت، بی دوام.
short order	( در رستوران  ) خوراکی که  زود مهیا میشود.
short range	کوتاه مدت، نزدیک  برد.
short ribs	گوشت با استخوان  دنده .
short sight	(=myopia) نزدیک  بینی، کوتاه  نظری، نزدیک  بین ، کوته  نظر.
short story	داستان  کوتاه .
short tempered	از جا در رفته ، عصبانی، زود رنج.
short term	کوتاه  مدت، مختصر.
short winded	دارای تنگی نفس، از نفس افتاده ، کم نفس.
shortage	کسری، کمبود.
shortbread	کلوچه  ترد، کماج.
shortcake	نان  روغنی، کلوچه  ترد.
shortchange	کم دادن  ( پول )، کم تحویل دادن  ( پول )، ( م. م. ) فریب دادن .
shortcoming	(defect، =deficiency) قصور، کاستی، نکته  ضعف، کمبود.
shortcut	میان  بر.راه  میان  بر، طریقه  اقتصادی، میان  برکردن .
shorten	کوتاه  کردن ، مختصر کردن ، کاستن .
shortener	روغن  ترد کننده ، مختصر کننده .
shortening	روغن  ترد کننده  شیرینی وغیره .
shorthand	تند نویسی، مختصر نویسی.
shorthanded	دارای دست کوتاه ، فاقد کارگر کافی.
shorthorn	( ج. ش. ) جانور شاخ کوتاه ، نژاد گاو شاخ کوتاه  شمال انگلیس، آدم بی تجربه .
shortstop	( در بازی بیس بال ) موقعیت بازیکن  مدافع در داخل میدان .
shortwave	( رادیو ) موج کوتاه .
shot	گلوله ، تیر، ساچمه ، رسائی، پرتابه ، تزریق، جرعه ، یک  گیلاس مشروب، فرصت، ضربت توپ بازی، منظره  فیلمبرداری شده ، عکس، رها شده ، اصابت کرده ، جوانه  زده .
shot put	پرتاب وزنه  ( در ورزش ).
shot putter	شرکت کننده  در پرتاب وزنه ، وزنه پران .
shotgun	تفنگ  ساچمه ای.
shotten	بی ارزش، بی فایده ، ( استخوان  ) دررفته ، جابجا شده ، دلمه  شده .
should	زمان  ماضی واسم مفعول فعل معین  shall.
shoulder	شانه ، دوش، کتف، هرچیزی شبیه  شانه ، جناح، باشانه  زور دادن ، هل دادن .
shoulder board	( نظ. ) پیش فنگ .
shoulder knot	روبان  یاحمایل زینتی روی شانه ، ( نظ. ) واکسیل.
shoulder mark	( نظ. ) نشان  سردوشی، درجه  سردوشی افسران .
shoulder patch	درجه  روی بازوی درجه  داران .
shouldn't	نبایستی not should.
shout	فریاد، داد، جیغ، فغان ، فریاد زدن ، جیغ زدن ، داد زدن .
shout song	سرودهای مذهبی خیلی بلند سیاه  پوستان  جنوب آمریکا.
shouter	فریاد زننده ، جارچی.
shouting distance	فاصله  صدا رس.
shove	هل، پرتاب، تنه ، هل دادن ، تنه  زدن ، با زور پیش بردن ، پرتاب کردن ، کشیدن ( شمشیر)، پرتاب شدن .
shovel	خاک  انداز، بیل، پارو، کج بیل، بیلچه ، بیل زدن ، با بیل کندن ، انداختن .
shovel hat	کلاه  لبه  پهن  کشیشان  انگلیس.
shovelbill	(=shoveler) کارگر بیل زن .
shoveler	(=shovelbill) کارگر بیل زن .
shovelful	بقدر یک  بیلچه .
shovelhead	(ج. ش. ) کوسه  ماهی باریک  سر اقیانوس.
shovelman	کارگر بیل زن .
shover	هل دهنده .
show	نشان  دادن ، نمودن ، ابراز کردن ، فهماندن ، نشان ، ارائه ، نمایش، جلوه ، اثبات.
show bill	(آمر. ) تابلو اعلان  نمایش.
show me	دیر باور، شکاک .
show off	خودنمائی کردن ، آدم خودنما.
show up	کسی را لو دادن ، حاضر شدن ، حضور یافتن ، سر موقع حاضر شدن .
showboat	قایق دارای صحنه  نمایش، نمایش در قایق.
showcase	ویترین ، جعبه  آینه ، درویترین  نمایش دادن .
showdown	مرحله  نهائی مسابقات، آزمایش نیرو.
shower	رگبار، درشت باران ، دوش، باریدن ، دوش گرفتن .
shower bath	حمام دوش، دوش.
showery	رگباری.
showing	نمایش، جلوه ، ارائه ، آشکارسازی، اظهار، علامت، مظهر.
showman	نمایشگر، نمایش دهنده ، آدم چاخان ، تبلیغات چی.
showmanship	فن  نمایش، نمایشگری.
showpiece	نمونه  ممتاز ویژه  نمایش.
showplace	نمایشگاه ، ورزشگاه .
showroom	نمایشگاه  کالا، سالن  نمایشگاه .
showy	خود فروش، خوش نما، زرق وبرق دار، خود نما، پر جلوه .
shrapnel	شرپنل، گلوله  انفجاری، گلوله  افشان .
shred	پاره ، تکه ، ریز، خرده ، ذره ، سرتکه  پارچه ، پاره  کردن ، باریک  بریدن .
shredder	پاره  پاره  کننده .
shrew	زن  غرغرو، زن  ستیزه  جو، پتیاره ، سلیطه .
shrewd	زیرک ، ناقلا، باهوش، حیله  گر، موذی، زرنگ .
shrewish	زن  غرغرو، بدجنس، آب زیر کاه ، سلیطه ، پتیاره .
shriek	جیغ زدن  (مثل بعضی از پرندگان  )، فریاد دلخراش زدن ، جیغ، فریاد.
shrift	اقرار بگناه ، آئین  توبه  وبخشش، اعتراف بگناه .
shrill	تیز، روشن ، مصر، مصرانه ، صدای خیلی زیر، شبیه  صفیر، جیغ کشیدن .
shrimp	(ج. ش. ) میگو، ماهی میگو، روبیان .
shrine	معبد، جای مقدس، زیارتگاه ، درمعبد قرار دادن .
shrink	چروک  شدن ، جمع شدن ، کوچک  شدن ، عقب کشیدن ، آب رفتن  (پارچه )، شانه  خالی کردن  از.
shrinkable	جمع شدنی، چروک  خوردنی.
shrinkage	انقباض، چروک ، چروک  خوردگی، آب رفتگی.
shrinker	چروک  خورنده ، چروک  دهنده .
shrinking violet	آدمکمرو، آدم محجوب.
shrive	اعتراف گرفتن ، توبه  دادن  وبخشیدن ، گناهان  خود را اعتراف کردن ، آمرزش.
shrivel	چروک  شدن ، چین  خوردن ، خشک  شدن .
