shroff	صراف، بانک  دار، ( در هند ) عیارگیر ضرابخانه ، صرافی کردن .
shropshire	( ج. ش. ) نژادی از گوسفند بی شاخ انگلیسی.
shroud	کفن ، پوشش، لفافه ، طناب اتصال بادبان  بنوک  عرشه  کشتی، پوشاندن ، در زیر حجابنگاه  داشتن ، کفن  کردن .
shroud laid	( در مورد طناب ) تشکیل شده  از چهار رشته ، چهاررشته ای.
shrove tuesday	( مسیحیت ) سه  شنبه  قبل از چهارشنبه  توبه .
shrovetide	( مسیحیت ) سه  روز قبل از چهارشنبه  توبه .
shrub	بوته ، گلبن ، بوته  توت فرنگی، درختچه ، بوته  دار کردن .
shrubbery	بوته  زار، درختچه  زار.
shrubby	پربوته ، پوشیده  از بوته ، بوته  زار، مانند گلچین ، شبیه  بوته .
shrug	شانه  را بالا انداختن ، منقبض کردن ، بالا انداختن  شانه ، مطلبی را فهماندن .
shrug off	تکان  دادن ، با بی اعتنائی تلقی کردن .
shuck	پوسته ، سبوس، پوست نخود وغیره ، زدودن .
shudder	لرزیدن ، مشمئز شدن ، ارتعاش.
shuddery	مرتعش، لزان .
shuffle	برزدن ، بهم آمیختن ، بهم مخلوط کردن ، این  سو وآن  سو حرکت کردن ، بیقرار بودن .
shuffleboard	بازی شافل بورد.
shuffler	بر (bor) زننده .
shumac	(sumach، sumac) (گ . ش. ) سماق.
shun	دوری واجتناب، پرهیز کردن ، اجتناب کردن  از، گریختن .
shunner	پرهیز کننده .
shunpike	جاده  فرعی برای فرار از پرداخت عوارض راه .
shunt	ترن  را بخط دیگری انداختن ، منحرف کردن ، تغییر جهت دادن ، از میان  بردن ، کنارگذاشتن .موازی، مقاومت موازی.
shunt winding	سیم پیچ، مغناطیسی انحرافی.
shunt wound	دارای سیم پیچ مغناطیسی انحرافی.
shunter	تغییر مسیر دهنده .
shush	هش، ساکت، هیس، ساکت کردن ، هیس گفتن .
shut	بستن ، برهم نهادن ، جوش دادن ، بسته  شدن ، تعطیل شدن ، تعطیل کردن ، پائین  آوردن ، بسته ، مسدود.
shut down	تعطیل کردن ، تعطیل شدن .بستن ، تعطیل شدن ، بسته  شدن ، تعطیل.
shut in	حبس کردن ، مریض بستری.
shut off	مسدود کردن ، قطع کردن ، بستن .
shut out	( ورزش ) پوان  نیاوردن ، باختن .
shut up	باعث وقفه  در تکلم شدن ، خفه  کردن ، ( امر ) خفه  شو.
shutter	پشت پنجره ، پشت دری، حائل، ( دوربین  عکاسی وغیره  ) دیافراگم.
shutterbug	عاشق عکاسی.
shuttle	ماکو، ترنی که  فقط در مسیر معینی آمد ورفت کند، لرزنده ، رفت وآمدن  کردن .
shuttlecock	گوی پردار مخصوص بازی بدمینتن ، سردواندن .
shwa	( schwa)حرف صدا دار میان  کلمه  بدون  تشدید.
shy	خجالتی، کمرو، رموک ، ترسو، مواظب، آزمایش، پرتاب، رم کردن ، پرت کردن ، ازجا پریدن .
shyster	کسیکه  در قانون  وسیاست فاقد اصول اخلاقی است، بی همه  چیز، بی مرام، دغل کاری کردن .
sialagogic	بزاق آور، خدو آور.
siamese	اهل کشور سیام، اهل کشور تایلند(thailand).
siamese cat	( ج. ش. ) گربه  چشم آبی ولاغر سیامی.
siamese twin	یکی از دو قلوهای بهم چسبیده ، هیولای زوج.
sib	خویش وقوم، منسوب، منسوب نسبی، برادر یا خواهر.
siberia	سیبریه .
siberian	سیبریه ای.
sibilant	صفیری، حرف صفیری، صدای هیس.
sibilate	هیس کردن ، سوت زدن ، مانند حرف ' س ' تلفظ کردن .
sibilation	تلفظ بشکل حرف ' س '.
sibling	هم نیا، هم نژاد، برادر یا خواهر.
sibyl	زن  غیب گو، غیبی، ساحره ، نبیه ، فالگیر.
sibylic	(sibyllic) غیبگویانه ، وابسته  به  زن  غیبگو یا ساحره .
sibyllic	(sibylic) غیبگویانه ، وابسته  به  زن  غیبگو یا ساحره .
sibylline	الهامی.
sic	(=such) چنین ، (. advand .vt): جستجوکردن ، علامت چاپی بمعنی عمدا چنین  نوشته  شده .
sic passim	وقس علیهذا.
siccative	(=drier) خشک  کننده ، خشک  کن .
sicilian	اهل جزیره  سیسیل، سیسیلی.
sick	ناخوش، بیمار، ناساز، ناتندرست، مریض، مریض شدن ، ( سگ  را ) کیش کردن ، جستجوکردن ، علامت چاپی بمعنی عمدا چنین  نوشته  شده ، برانگیختن .
sick bay	بهداری کشتی ودانشکده  وغیره .
sick berth	بهداری کشتی ودانشکده  وغیره .
sick call	( نظ. ) صف بیماران .
sick headache	(=migraine) سردرد همراه  با ( یاناشی از ) تهوع.
sick leave	مرخصی استعلاجی.
sickbed	تخت مریض یا بیمارستان .
sicken	مریض کردن  یا شدن ، بیمار کردن ، ناخوش کردن .
sickener	چیز ناخوش کننده ، مریض کن ، چیز تهوع آور.
sickening	تهوع آور، بیزار کننده ، بیمار کننده .
sicker	( اسکاتلند ) سالم، سلامت، قابل اطمینان ، محققا.
sickish	کمی ناخوش، کسل، تا اندازه ای تهوع آور.
sickle	داس، دهره ، بشکل داس، با داس بریدن ، بشکل داس ( نیمدایره  ) درآوردن .
sickle feather	شاهپر دم خروس.
sicklebill	( ج. ش. ) مرغان  منقار خمیده .
sickly	بیمار، ناخوش، ناتوان ، رنجور.
sickroom	اتاق بیمار.
side	طرف، سو، سمت، پهلو، جنب، طرفداری کردن  از، در یکسو قرار دادن .طرف، سمت، پهلو، جانب، ضلع، کناره .
side arm	اسلحه  کمری، از پهلو، کمری.
side burns	لاپات، موی سر درجلو گوشها، خط ریش.
side dish	غذاهای فرعی ( مثل آش وکوکو وغیره  که  در سر سفره  گذارند ).
side effect	اثرجانبی، نتیجه  جانبی.اثر فرعی ( دارو )، اثر زیان  آور، واکنش ثانوی.
side glance	نظر بیک  طرف، نظر فرعی، نظر اجمالی.
side issue	موضوعفرعی، مسئله  فرعی.
side step	کنار رفتن  ( در مشت بازی برای اجتناب از مشت حریف )، گریز، سویگام.
side view	نمای جانبی.نیمرخ، از پهلو.
side whiskers	سبیل چخماقی.
sideband	باندجانبی، نوارجانبی.
sideboard	میز دم دستی، میز پادیواری، میز کناری.
sidecar	اتاقک  موتورسیکلت، درشکه  چهارچرخه .
sidehill	(=hillside) واقع در کنار تپه ، دامنه .
sidekick	شخص تابع، آدم پیرو، شخص وابسته .
sidelight	اطلاعات ضمنی وفرعی، روشنائی غیر مستقیم.
sideline	خطوط طرفین  میدان  بازی، از بازی یا معرکه  خارج کردن ، کار یا چیز فرعی.
sideliner	آدم کناره  گیر، تماشاچی.
sideling	(sidling) از پهلو، یکوری، کج، مایل، سراشیب.
sidelong	یکوری، کج، بطور اریب، در کنار، جانبی.
sidepiece	چیز فرعی، قطعه  کناری، بخش جانبی.
sidereal	ستاره ای، وابسته  به  ثوابت، نجومی.
sidesaddle	زین  زنانه ، زین  یکوری، با زین  زنانه .
sideshow	نمایش فرعی، موضوع فرعی، انحراف اتفاقی.
sideslip	یکور شدن ، سرخوردن  ( اتومبیل وامثال آن  ).
sidespin	چرخش بیک  سو، چرخش انحرافی.
sidesplitting	روده براز خنده ، موجب تشنج پهلوها ( در اثر خنده  وغیره  ).
sidestroke	شنای پهلو.
sideswipe	پهلو زدن  به ، برخورد کردن  به  پهلوی چیزی.
sidetrack	جاده  فرعی، از امر اصلی منحرف شدن .
sidewalk	پیاده  رو.
sidewalk superintendent	ناظر عملیات ساختمانی.
sidewall	جدار، دیوار پهلوئی، کناره  لاستیک  اتومبیل.
sideward	(wards side) یک  ور، پهلوئی، ضلعی، از پهلو.
sidewards	(ward side) یک  ور، پهلوئی، ضلعی، از پهلو.
sideway	غیر مستقیم، یک  طرفه ، فرعی، از پهلو.
sideways sum	حاصل جمع یک  وری، مجموع جانبی.
sidewinder	نوعی مار زنگی کوچک ، ضربت سنگین  از پهلو، نوعی موشک  ضد هوائی.
siding	جانبداری، طرفداری، بستگی بحزب، پهلوئی.
sidle	یک  ور راه  رفتن ، یک  ور کردن ، یک  وری، اریب.
sidling	(sideling) از پهلو، یکوری، کج، مایل، سراشیب.
siege	محاصره ، احاطه ، محاصره  کردن .
siegfried	زیگفرید، پهلوان  افسانه ای آلمان .
sienna	نام شهری در ایتالیا، انواع خاکهای قهوه ای مایل به  زرد ( درحال نپخته  ) که  برایرنگ  های روغنی بکار میرود.
sierra	رشته  کوه  تیز ودندانه دار، رشته  جبال تیز ودندانه دار.
siesta	خواب نیمروز، قیلوله ، خواب بعدازظهر کردن .
sieve	الک ، آردبیز، پرویزن ، غربال، الک  کردن ، غربال کردن .
sift	الک  کردن ، بیختن ، وارسی کردن ، الک .
sifter	الک  کننده ، بوجار.
sigh	آه ، آه  کشیدن ، افسوس خوردن ، آه  حسرت کشیدن .
sight	بینائی، دید، نظر، منظره ، رویت کردن .بینائی، بینش، باصره ، نظر، منظره ، تماشا، آلت نشانه  روی، جلوه ، قیافه ، جنبه ، چشم، قدرت دید، دیدگاه ، هدف، دیدن ، دید زدن ، نشان  کردن ، بازرسی کردن .
sight check	مقابله چشمی، مقابله  نظری.
sight read	بدون  مطالعه  قبلی خواندن  ( زبان  خارجی )، بدون  آمادگی قبلیاجراکردن ( موسیقی )، فی البداهه  خواندن  یا اجرا کردن .
sight seeing	دیدار مناظر جالب ( شهر وغیره  )، تماشا.
sightless	کور، نابینا، نامرئی، دیده  نشده .
sightly	( م. م. ) مرئی، مقبول، مطبوع نظر، مورد نظر.
sigil	مهر، امضائ، علامت نجومی، علائم رمزی.
sigmate	بشکل حرف S.
sigmoid	مانندS، پیچیده ، حلقوی، هلالی.
sign	نشان ، نشانه ، علامت، اثر، صورت، آیت، تابلو، اعلان ، امضائ کردن ، امضائ، نشان  گذاشتن ، اشاره  کردن .علامت، نشان ، امضائکردن .
sign and magnitude	علامت و مقدار.
sign bit	ذره  علامت نما.
sign character	دخشه  علامت نما.
sign digit	رقم علامت نما.
sign flip flop	الاکلنگ  علامت نما.
sign language	زبان  علامات، زبان  مخصوص کرها، مکالمه  با اشاره .
sign magnitude	علامت و مقدار.
sign of aggregation	( ر. ) علائم مخصوص جمله  جبری ( مثل پرانتز وغیره  ).
sign of the cross	علامت صلیب.
sign off	از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه  خالی کردن ، ( در قمار ) جارفتن ، پایان  دادن  به .
sign position	موضوع علامت.
signal	علامت، نشان ، راهنما، اخطار، آشکار، مشخص، با علامت ابلاغ کردن ، با اشاره رساندن ، خبر دادن .علامت، سیگنال، علامت دادن .
signal distance	فاصله  علامتی.
signal fidelity	وفاداری علائم.
signal generator	علامت زا.
signal level	سطح علامت.
signal normalization	هنجارسازی علامت.
signal regeneration	باززائی علائم.
signal transformation	ترادیسی علائم.
signaler	علامت دهنده .
signaling	علامت دهی.
signalize	برجسته  کردن ، علم (alam) کردن ، مشهود کردن .
signally	آشکارا، بطور برجسته .
signallzation	علامت گذاری.
signalman	متصدی علائم، دیدبان .
signalment	تعیین  هویت باشرح علائم ظاهری شخص.
signatory	امضائ کننده ، صاحب امضائ، امضائی.
signature	امضائ، اثر.امضائ، دستینه ، صحه ، توشیح، امضائ کردن .
signboard	لوحه ، سرلوحه ، تخته  اعلان ، اعلان .
signed	علامت دار، امضائ شده .
signed field	میدان  علامت دار.
signed magnitude	مقدار علامت دار.
signer	امضائ کننده .
signet	مهر، خاتم، انگشتری خاتم دار، مهر کردن .
signet ring	انگشتر خاتم دار.
signifiable	قابل نمایش بوسیله  علامت یا رمز.
significance	اهمیت، معنی.معنی، مقصود، مفاد، مفهوم، اهمیت، قدر.
significant	پر معنی، مهم، قابل توجه ، حاکی از، عمده .مهم، معنی دار.
significant digit	رقم معنیدار.
signification	معنی، مفهوم، مفاد، تعیین ، اظهار، ابلاغ.
signifier	دلالت کننده .
signify	دلالت کردن  بر، حاکی بودن  از، باشاره  فهماندن ، معنی دادن ، معنی بخشیدن .
signor	( ایتالیا ) آقا، شخص محترم، مسیو.
signora	( ایتالیا ) بانوی محترمه ، خانم.
signorina	( ایتالیا ) دوشیزه ، مادموازل.
signorino	( ایتالیا) آقا پسر، آقا.
signpost	تابلو اعلان ، تیر حامل اعلان ، تابلو راهنما.
signum	علامت.
sike	(syke) ( د. گ . - انگلیس ) نهر کوچک ، نهری که  در تابستان  خشک  شود، جوی آب، ناودان ، خندق.
sikt	مسخره ، طعنه ، کنایه  گوشه  دار، قطعه  خوش مزه ، داستان  مضحک  کاباره  ها ونمایش هایواریته ، شوخی طعنه  آمیز کردن ، (باat)هجو کردن ، لی لی کردن ، باجست وخیز رقص کردن .
silage	علف تازه  مانده ، قصیل سبز.
silence	خموشی، خاموشی، سکوت، آرامش، فروگذاری، ساکت کردن ، آرام کردن ، خاموش شدن .
silencer	خاموش کننده ، فرونشاننده ، ساکت کننده ، صدا خفه  کن .
silent	خموش، خاموش، ساکت، بیصدا، آرام، صامت، بیحرف.
silenus	( یونان  قدیم ) الهه  جنگل.
silex	سنگ  چخماق، آتش زنه ، سنگ  سیلیس که  دردندانسازی مصرف دارد.
silhouette	نیمرخ، نیمرخ هر چیزی برنگ  سیاه  یا برنگ  یکدست، محیط مرئی، نقاشی سیاه  یکدست، بصورت نیمرخ سیاه  نشاندادن .
silica	سیلیکا، سیلیس.
silica gel	ژل سیلیکا، سنگ  چخماقی کلوئیدی.
silicate	باسیلیکا یا سیلیس ترکیب کردن ، سیلیکات.
silicic	مشتق از سیلیس، سیلیس دار، دارای سیلیکون .
silicicolous	(گ . ش. ) رشد کننده  در نواحی سیلیس دار.
silicide	( ش. ) ترکیب دو ظرفیتی سیلیکون .
siliciferous	دارای سیلیس یا سیلیکون  زیاد، ایجاد کننده  سیلیکون .
silicification	تبدیل بسنگ ، تبدیل به  در کوهی.
silicify	تبدیل به  سنگ  چخماق یا در کوهی کردن .
silicon	( ش. ) سیلیکون ، سیلیسیوم، عنصر شش بنیانی.سیلیسیوم.
silicon diode	دیود سیلیسیمی.
silicon rectifier	یکسو کننده  سیلیسیمی.
silicone	( ش. ) ترکیبی آلی بفرمول Sio R2 شبیه  کتون .
