birdbrain	آدم احمق، کودن .
birdcall	صدای پرنده ، تقلید صدای پرنده .
birdegroom	داماد، تازه  داماد.
birder	شکارچی مرغان ، نگاهدارنده  وتربیت کننده مرغان  و پرندگان ، مرغدار.
birdhouse	قفس، مرغدانی.
birdlime	چسب، کشمشک .
birdman	پرنده باز، کفترباز.
birdseed	دانه ، غذای پرندگان  (مثل ارزن  وغیره  ).
bireme	یکنوع قایق کوچک  قدیمی دوپاروئی.
biretta	یکجور کلاه  چهارگوش که  کشیشان  کلیسای کاتولیک  روم بر سر میگذارند.
birl	ریختن  ( چای ومشروب )، مشروب خوردن ، شراب نوشیدن  وجام را بدیگری دادن ، پیشروی باچرخیدن .
birr	تند باد، عجله  وسرعت، صدای چرخیدن .
birth	زایش، تولد، پیدایش، آغاز، زاد، آغاز کردن ، زادن .
birth certificate	شناسنامه ، زایچه ، گواهی تولد.
birth control	جلوگیری از آبستنی، زادایست.
birthday	زادروز، جشن  تولد، میلاد.
birthmark	خال مادر زادی، علامت ماه  گرفتگی بر بدن .
birthplace	زادبوم، مولد، تولدگاه ، زادگاه .
birthrate	میزان  موالید، تعداد موالید، زه وزاد.
birthright	حقوقی که  در اثر تولد بخص تعلق می گیرد.
bis	(مو. ) دوباره ، مکرر.
biscuit	کلوچه  خشک ، بیسکویت.
bise	باد سرد و خشک .
bisect	دو بخش کردن ، دو نیم کردن .دونیم، دونیم کردن ، نیمساز کردن .
bisection	دو بخشی، دونیمی.
bisector	نیمساز.دونیم کننده ، نیمساز.
biserrate	دارای دو دندانه  یا بر آمدگی.
bisexual	دارای خصوصیات جنس نر و ماده ، دارای علاقه جنسی به  جنس مقابل وبه  جنس خود.
bisexuality	داشتن  خصوصیات نر وماده .
bishop	اسقف، ( در شطرنج ) پیل.
bishopric	اسقفی، مقام اسقفی، طبقه  و سلک  اسقفان .
bison	(ج. ش. ) گاومیش کوهان  دار آمریکائی.
bistable	دوپایا.
bistable circuit	مدار دوپایا.
bistable multivibrator	نوسان  ساز دوپایا.
bistro	اغذیه  فروشی و مشروب فروشی.
bisulcate	دارای دوشکاف.
bisulfate	(ش. ) بی سولفیت بفرمول KHSO4.
bisulfite	(ش. ) ملح بی سولفیت.
bit	ذره ، رقم دودئی.خرده ، تکه ، پاره ، ریزه ، ذره ، لقمه ، تیغه  رنده ، لجام، دهنه ، سرمته .
bit addressable	نشانی پذیر تا ذره .
bit density	تراکم ذره  ای.
bit pattern	الگوی ذره  ای.
bit position	موقعیت ذره .
bit rate	سرعت ذره  ای.
bit string	رشته  ذره ای.
bitch	سگ  ماده ، زن  هرزه ، شکایت کردن ، قر زدن .
bite	گاز گرفتن ، گزیدن ، نیش زدن ، گاز، گزش، گزندگی، نیش.
biter	نیش زن  یا گازگیر.
biting	گزنده ، زننده ، تند، تیز، (مج. ) طعنه  آمیز.
bitstock	مته ، مته  دستی.
bitter	تلخ، تند، تیز، (مج. ) جگرسوز، طعنه  آمیز.
bitter end	آخرین  پریشانی، انتهای درد.
bittern	بوتیمار، تلخابه .
bittersweet	تلخ وشیرین ، شیرین  وتلخ، ( گ . ش. ) نوعی تاجریزی، نوعی سیب تلخ.
bittock	کمی، خرده .
bitumen	قیر معدنی، قیرنفتی، قیر طبیعی.
bituminization	قیر اندودسازی.
bituminize	قیراندود کردن ، تبدیل بقیر کردن .
bivalence	(ش. ) دو ظرفیتی، دووالانسی، دوبنیانی.
bivalency	(ش. ) دو ظرفیتی، دووالانسی، دوبنیانی.
bivalent	(ش. ) دارای دو والانس، دوظرفیتی.
bivalve	(=bivalved) دارای دو کپه ، دو پره ای، صدف دو کپه ، دو لته .
bivariate	دوتاشونده ، دارای دوحالت متغیر وجدا از هم.
bivouac	اردوی موقتی، شب را بیتوته  کردن .
biweekly	دوهفته  یکبار، پانزده  روز یکبار، هفته ای دوبار.
biyearly	دومرتبه  درهر سال، سالی دوبار، دوسال یکبار.
bizarre	غریب وعجیب، غیر مانوس، ناشی از هوس، خیالی، وهمی.
bizonal	دومنطقه ای، دارای دومنطقه .
blab	فضولی کردن ، وراجی کردن ، گستاخی کردن ، فاش وابراز کردن ، فضول.
blabber	حرف مفت زن ، فضول، وراج.
blabbermouth	حرف، وراج، پرگو.
black	سیاه ، تیره ، سیاه  شده ، چرک  وکثیف، زشت، تهدید آمیز، عبوسانه ، سیاهی، دوده ، لباس عزا، سیاه  رنگ ، سیاه  رنگی، سیاه  کردن .
black a vised	( viced a =black) سبزه ، دارای پوست تیره ، سیه  چرده .
black and blue	کبود و سیاه  ( در اثر ضربت وغیره  ).
black art	جادوگری، سحر.
black bile	صفرای سیاه .
black book	دفتر ثبت نام تبه کاران  و مجرمین  یاکسانی که  از انجام عملی ممنوع میشوند، کتاب سیاه .
black box	جعبه  سیاه .
black cap	کلاهی که  هنگام اجرای حکم اعدام برسرمحکوم گذارند، کلاه  سیاه .
black cherry	(گ . ش. ) آلوبالو.
black death	طاعون  یا وبا.
black eyed susan	(گ . ش. ) گل پنجهزاری، گل ژاپونی.
black grouse	(ج. ش. ) نوعی باقرقره  بزرگ  (tetrix tyrurus).
black guardly	بی شرف، فحاش.
black magic	سحر، جادو.
black market	بازار سیاه ، دربازار سیاه معامله  کردن .
black out	خاموش شدن  چراغ ها، خاموشی شهر ( درحمله  هوائی ).خاموشی، قطع کامل برق.
black sheep	کسی که مایه  ننگ  وخجالت خانواده ای باشد، بچه  گیج وبی هوش، ( مج. ) بزگر.
black tie	کت نیمه  رسمی مردانه ، لباس عصر مردانه .
black widow	(ج. ش. ) نوعی عنکبوت زهردار که  جنس ماده  آن  سیاه  رنگ  است.
blackamoor	سیاهپوست، سیاه  زنگی.
blackball	رای مخالف دادن ، مخالفت کردن ، تحریم کردن .
blackberry	توت سیاه ، شاه  توت.
blackboard	تخته  سیاه .
blackcock	(grouse black of =male) (ج. ش. ) باقرقره  سیاه  نر.
blacken	سیاه  کردن ، (مج. ) لکه  دار یا بدنام کردن .
blackguardism	رذالت، پستی.
blackgurad	(نظ. ) سربازمحافظ، ولگرد، آدم هرزه ، بددهنی کردن .
blackhead	چربی دانه ، جوش کوچک  درصورت، جوش سر سیاه .
blacking	واکس سیاه ، رنگ  سیاه .
blackjack	چماق یا شلاق چرمی، باچماق یاشلاق زدن ، بزور و با تهدید( بشلاق زدن  ) مجبوربانجام کاریکردن .
blackleg	آدم قاچاق و قمارباز، آدم گوش بر، کارگر اعتصاب شکن .
blacklist	فهرست اسامی مجرمین  واشخاص مورد سوئ ظن ، فهرست سیاه ، صورت اشخاص بدحساب، اسم کسی رادرلیست سیاه  نوشتن .
blackmail	تهدید، باتهدید از کسی چیزی طلبیدن ، باج سبیل، رشوه .
blackmailer	اخاذ، باج سبیل خور.
blacksmith	آهنگر، نعلبند.
blacktop	موادی که  برای اسفالت خیابان  بکار میرود، مواد قیری که  درساختمان  اسفالت بکارمیرود، اسفالت کردن .
bladder	کیسه ، آبدان ، مثانه ، بادکنک ، پیشابدان ، کمیزدان .
bladdery	دارای مثانه  یا بادکنک ، شبیه  مثانه  یابادکنک ، بادکنکی.
blade	تیغه ، پهنای برگ ، هرچیزی شبیه  تیغه ، شمشیر، استخوان  پهن .
bladed	تیغه  دار.
blae	آبی متمایل به  سیاه ، خاکستری آبی رنگ .
blain	کورک ، دمل، زخمآماسدار، تاول، کورک  درآوردن ، تاول زدن .
blamable	سزاوار سرزنش، شایان  توبیخ، مقصر.
blame	مقصر دانستن ، عیب جوئی کردن  از، سرزنش کردن ، ملامت کردن ، انتقادکردن ، گله  کردن ، لکه دار کردن ، اشتباه ، گناه ، سرزنش.
blameful	سزاوار سرزنش، شایان  توبیخ، مقصر.
blameless	بی گناه ، بی تقصیر، بی عیب.
blameworthy	مقصر، مجرم، گناهکار، سزاوار سرزنش.
blanch	رنگ  پریده  یاسفید شدن ، سفیدکردن  ( با اسیدوغیره )، سفیدپوست کردن ، رنگ  پریده کردن ، رنگ  چیزی را بردن .
bland	ملایم، شیرین  و مطلوب، نجیب، آرام، بی مزه .
blandish	ریشخند کردن ، نوازش کردن ، چاپلوسی کردن .
blandisher	نوازش کننده ، چاپلوس.
blandishment	نوازش، ریشخند، چاپلوس.
blank	فاصله  یاجای سفیدوخالی، جای ننوشته ، سفیدی، ورقه  سفید، ورقه  پوچ.فاصله ، نانوشته ، سفید.
blank character	دخشه ، فاصله .
blank check	چک  سفید، (مج. )چک  امضائ شده  وسفید، سندامضائ شده  وبدون  متن .
blank endorsement	حواله  سفید مهر که  مقدار وجه آن  قیدنشده  وقابل پرداخت به  دارنده  است، برات سفید مهر.
blank tape	نوار نانوشته .
blank verse	شعرسپید، شعر بی قافیه ، شعر منثور، شعر بی قافیه  پنج وزنی.
blankbook	دفترچه  سفید.
blanket	پتو، جل، روکش، باپتو ویا جل پوشاندن ، پوشاندن .
blare	صداکردن  (مثل شیپور)، جار زدن ، بافریاد گفتن .
blarney	زبان  چرب ونرم، چاپلوسی، مداهنه ، ریشخند کردن .
blase	بیزار از عشرت در اثر افراط درخوشی.
blasetocyst	جنین  تکامل یافته  حیوانات پستاندار.
blaspheme	کفرگوئیکردن ، به  مقدسات بی حرمتی کردن .
blasphemer	کفرگو.
blasphemous	کفرآمیز، کفرگوینده ، نوشته  وگفته  کفر آمیز.
blasphemy	کفر، ناسزا ( گوئی)، توهین  به  مقدسات.
blast	وزش، سوز، باد، دم، جریان  هوایا بخار، صدای شیپور، بادزدگی، ( مع. ) انفجار، (نظ. ) صدای انفجار، صدای ترکیدن ، ترکاندن ، سوزاندن .
blast furnace	کوره  قالبگیری آهن ، کوره  ذوب آهن .
blast off	پرواز( درمورد موشک )، شروع بپرواز کردن .
blasted	بی برگ ، نفرت انگیز، لعنتی، بادخورده .
blastie	ناقص الخلقه ، مخلوق اعجوبه  و زشت.
blastment	انفجار، تاثیرونفوذ انفجار، بادخوردگی.
blastogenesis	تکثیر از راه  جوانه  زدن .
blat	فریاد کردن ، نعره  زدن ، بع بع کردن ، (ز. ع. ) بی ملاحظه  حرف زدن ، بی معنی و بی ملاحظه .
blatancy	سروصدا، شلوغی، خودنمائی، خشونت، رسوائی.
blatant	پرسروصدا، شلوغ کننده ، خودنما، خشن ، رسوا.
blate	بی رنگ ، کند، کودن ، عاری از احساسات، روح مرده ، کم رو، محجوب.
blather	حرف بی ارزش زدن  صحبت بی معنی کردن ، صحبت بی معنی واحمقانه .
blatherer	چرندگو، مهمل گو، رازگو.
blatherskite	آدم پرحرف، چرند، سخن  بی معنی.
blaw	دمیدن ، فوت کردن ، لاف زدن ، بالیدن .
blaze	شعله  درخشان  یا آتش مشتعل، ( مج. ) رنگ  یا نور درخشان ، فروغ، درخشندگی، جار زدن ، باتصویر نشان  دادن .
blazer	جارچی، اعلام کننده ، علامت گذار ( در جاده )، هر چیز قرمز ومشتعلی، نوعی کت پشمییاابریشمی ورزشی، ژاکت مخصوص ورزش.
blazing	مشتعل.
blazing star	ستاره  دنباله  دار، ( م. م. - مج. ) هرچیزی که  مورد توجه  دیگران  باشد.
blazon	اعلام کردن ، جلوه  دادن ، منتشرکردن ، آراستن ، نشان  خانوادگی، سپر، پرچم.
blazonry	علامت یانشان  نجابت خانوادگی، نشان  دار، نمایش و جلوه  هنری پرشکوه .
bleach	سفید شدن  بوسیله  شستن  با وسائل شیمیائی، سفیدکردن ، ماده ای که برای سفید کردن (هرچیزی)بکار رود.
bleacher	کارگر پارچه  سفیدکنی، شستشو وسفیدکنی پارچه ، بلیط یا صندلی کمارزش مسابقات ورزشی.
bleak	بی حفاظ، درمعرض بادسرد، متروک ، غمافزا.
blear	استهزائ، دارای چشم پرآب، تار، گرفته  وتاریک ، تاری حاصل از اشک  وغیره .
blear eyed	دارای چشم تار یااشک  آلود.
bleary	دارای چشمان  قی گرفته  وخواب آلود، تیره  وتار.
bleat	بع بع کردن ، صدای بزغاله  کردن ، ناله  کردن ، بع بع.
bleb	برآمدگی روی پوست انسان  یاگیاه ، تاول، حباب هوا درآب یاشیشه .
blebby	برجسته  یاحباب دار.
bleed	خون  آمدن  از، خون  جاری شدن  از، خون  گرفتن  از، خون  ریختن ، اخاذی کردن .
bleeder	کسی که خونش میرود، ( طب ) مبتلا به  خون  روش.
blellum	آدم بیکار وتنبل، پرگو.
blemish	خسارت واردکردن ، آسیب زدن ، لکه دار کردن ، بدنام کردن ، افترا زدن ، نقص.
blench	جمع شدن  و عقب نشینی کردن ، برگشتن  ( دراثر بی تصمیمی یا جبن  )، برگرداندن ، تاخیرکردن ، رنگ  خود را باختن ، سفید شدن .
blend	مخلوطی ( از چند جنس خوب و بد و متوسط ) تهیه کردن  (مثل چای )، ترکیب، مخلوط، آمیختگی، آمیزه .
blender	ماشین  مخصوص مخلوط کردن .
bless	تقدیس کردن ، برکت دادن ، دعاکردن ، مبارک  خواندن ، باعلامت صلیب کسی را برکت دادن .
blessed	مبارک ، سعید، خجسته ، خوشبخت.
blessed sacrament	مراسم عشائربانی که  با نان  وشراب برگزار میشود.
blessing	برکت، دعای خیر، نعمت خدا داده ، دعای پیش از غذا، نعمت، موهبت.
blest	مبارک ، سعید، خجسته ، خوشبخت.
blether	مزخرف گفتن ، بیهوده  گفتن .
blight	باد زدگی یا زنگ  زدگی، زنگار، آفت، پژمردن .
blimp	نوعی بالون  هوائی کوچک .
blind	(.adj): کور، نابینا، تاریک ، ناپیدا، غیر خوانائی، بی بصیرت، (.vt and .vi): کورکردن ، خیره  کردن ، درز یا راه ( چیزی را ) گرفتن ، ( مج. ) اغفال کردن ، (.n and .adv): چشم بند، پناه ، سنگر، مخفی گاه ، هرچیزی که  مانع عبور نور شود، پرده ، در پوش.
blind date	قرار ملاقات میان  زن  ومردی که  همدیگر را نمیشناسند.
blind fold	چشم بستن ، کورکردن ، با چشم بسته .
blind spot	نقطه  کور ( درشبکیه  چشم )، نقطه  ضعف.
blinder	چشمبند اسب.
blindly	کوکورانه ، مانند کورها.
blindness	کوری، بی بصیرتی.
blink	چشمک  زدن ، سوسو زدن ، تجاهل کردن ، نادیده  گرفته ، نگاه  مختصر، چشمک .
blinker	چشمک  زن ، چشم بند اسب، چراغ راهنمای اتومبیل.
blintz	نوعی شیرینی.
blintze	نوعی شیرینی.
blip	تصویری بر روی صفحه  رادار.
bliss	خوشی، سعادت، برکت.
blissful	خوش، سعادتمند.
blister	تاول، آبله ، تاول زدن .
