blistery	تاول زده ، پر از تاول.
blithe	مهربان ، خوش قلب، خوش، آدم شوخ ومهربان ، مهربانی، دوستانه ، نرم وملایم، شوخ، شاددل.
blithesome	خوشدل، شوخ، بشاش، سرحال.
blitz	حمله  رعد آسا، حمله  رعد آسا کردن .
blitzkrieg	حمله  رعد آسا، حمله  رعد آسا کردن .
blizzard	بادشدید توام بابرف، کولاک .
bloat	پف کرده ، بادکردن ، باددار، نفخ.
blob	قطره  ( چسبناک  )، لکه ، گلوله ، حباب، مالیدن ، لک  انداختن .
bloc	بندآوردن ، انسداد، جعبه  قرقره ، اتحاد دو یاچند دسته  بمنظور خاصی، بلوک ، کنده ، مانع ورادع، قطعه ، بستن ، مسدود کردن ، مانع شدن  از، بازداشتن ، قالب کردن ، توده ، قلنبه .
block	بندآوردن ، انسداد، جعبه  قرقره ، اتحاد دو یاچند دسته  بمنظور خاصی، بلوک ، کنده ، مانع ورادع، قطعه ، بستن ، مسدود کردن ، مانع شدن  از، بازداشتن ، قالب کردن ، توده ، قلنبه .کند، بلوک ، سد، مسدودکردن .
block aead	سر کنده .
block age	بازداری، ممانعت، جلوگیری، انسداد، محاصره .
block code	رمز کنده ای.
block diagram	نمودار کنده ای.
block gap	شکاف بین  کنده ای.
block length	درازای کنده .
block letter	چاپ نوعی حروف چوبی وبزرگ ، حروف درشت وسیاه ، نوعی حروف بدون  زیر وزبر.
block mark	نشان  کنده .
block size	اندازه  کنده .
block structure	ساخت کنده ای.
block structured	با ساخت کنده ای.
block transfer	انتقال کنده ای.
blockade	راه  بندان ، محاصره ، انسداد، بستن ، محاصره  کردن ، راه  بندکردن ، سد راه ، سدراه  کردن .
blockade runner	شخصی یا ناوی که  از محاصره  دشمن  میگذرد.
blockage	انسداد.
blockbuster	بمب دارای قدرت تخریبی زیاد، شخص یاچیز خیلی موثر و سخت.
blockette	کنده  کوچک .
blockhead	آدم خرف وبی هوش، بی کله .
blocking	کنده ای کردن ، انسداد.
blocking factor	ضریب کنده ای بودن .
blockish	کودن ، خرف، خشک  مغز.
blocky	( ساختمان ) پرشده  یا مشخص با قطعات مختلف، قالب دار، ساختمان  چهارگوش.
bloke	آدم، رفیق، یار، همکار، یارو.
blond	بور، سفیدرو، بوری ( برایمرد blond وبرای زن  blonde گفته  میشود ).
blood	خون ، خوی، مزاج، نسبت، خویشاوندی، نژاد، ( مج. ) نیرو، خون  آلودکردن ، خون  جاریکردن ، خون کسی را بجوش آوردن ، عصبانی کردن .
blood bank	بانک  جمع آوری خون  ( برای تزریق به  بیماران  ومجروحین  ).
blood brother	برادر هم خون ، برادر خوانده .
blood cell	گویچه های خونی، یاخته  خون .
blood count	شمارش تعداد گویچه های خون  در حجم معینی.
blood feud	کینه  وعداوت خانوادگی، دشمنی دیرین .
blood group	گروه  خونی ( کسی را ) تعیین  کردن ، گروه  خون .
blood money	خون  بها، دیه .
blood poisoning	مسمومیت خون ، عفونت خون .
blood pressure	فشار خون .
blood type	گروه  خونی ( کسی را ) تعیین  کردن ، گروه  خون .
blood vessel	رگ ، عروق خونی.
bloodbath	قتل عام، خون ریزی.
bloodcurdling	ترس آور، وحشتناک .
bloodhound	(ج. ش. ) نوعی سگ  شکاری که  شامه  بسیارتیزی دارد، (مج. ) کارآگاه ، بااشتیاق و تیزهوشیتعقیب کردن .
bloodily	از روی خونخواری.
bloodless	بی خون ، بدون  خونریزی.
bloodletter	رگزن ، فصاد.
bloodletting	رگزنی، حجامت.
bloodred	برنگ  خون ، خونین .
bloodshed	خونریزی، سفک  دمائ.
bloodshot	قرمز، سرخ وورم کرده ، خون گرفته ، برافروخته .
bloodstream	رگ  گردش خون .
bloodsucker	زالو، هرجانوری که خون  می مکد، (مج. ) کسی که  از دیگری پول بیرون  میکشد.
bloodthirsty	تشنه  بخون ، خونریز، سفاک ، بیرحم.
bloody	برنگ  خون ، خونی، خون  آلود، قرمز، خونخوار.
bloody mary	مشروبی که  از ودکا و سوس گوجه فرنگی درست میکنند.
bloom	شکوفه ، شکوفه کردن ، گل دادنی، بکمال وزیبائی رسیدن .
bloomer	شلوار گشاد و زنانه  ورزشی، گیاه  شکوفه  کرده ، شخص بالغ، اشتباه  احمقانه .
blooming	گلدار، شکوفه  دهنده ، پیشرفت کننده .
bloomy	پرگل، پرشکوفه ، رشدکننده .
blooper	پارازیت، صدای نامطبوع رادیو، اشتباه  احمقانه .
blossom	شکوفه ، گل، میوه ، گل دادن ، دارای طراوت جوانی شدن .
blot	لکه دار کردن  یا شدن ، لک ، لکه ، بدنامی، عیب، پاک  شدگی.
blot out	زدودن ، محو کردن .
blotch	دمل، لکه ، خال، جوش چرک  دار، کورک ، دارای رنگ  غیر واضح، رنگ  محو.
blotter	جوهر خشک  کن ، دفتر باطله ، دفتر ثبت معاملات، دفتر روزنامه .
blotting paper	کاغذ خشک  کن .
blouse	پیراهن  یاجامه  گشاد، بلوز.
blow	دمیدن ، وزیدن ، در اثر دمیدن  ایجاد صدا کردن ، ترکیدن .
blow by blow	دم بدم، پشت سرهم، یک  ریز، یک  گیر.
blow out	ترکیدن ، پنجرشدن ، پنچری، منفجر شدن ، انفجار.
blow over	گذشتن ، طی شدن ، رد شدن .
blow up	منفجر کردن ، ترکاندن ، عصبانی کردن ، انفجار، عکس بزرگ  شده .
blower	دمنده ، وزنده ، کسی یا چیزی که  بدمد یابوزد، ماشین  مخصوص دمیدن .
blowgun	تفنگ  بادی، پفک .
blowhard	آدم لاف زن ، پرحرف.
blown	ورم کرده ، دمیده  شده ، خسته .
blowsy	سرخ روی، سرخ گونه ، خشن ، زمخت، زن  چاق.
blowtorch	چراغ جوشکاری.
blowy	بادی، باددار، بسهولت باطراف منتشر شونده .
blowzy	سرخ روی، سرخ گونه ، خشن ، زمخت، زن  چاق، سرخ گونه ، شلخته .
blubber	کف، حباب، چربی بالن  وسایرپستانداران  دریائی، چاق شدن ، چربی آوردن ، هایهای گریستن ، باصدا گریستن ، الچروبه .
blubbery	ورم کرده ، حباب وار، چاق وفربه .
bludgeon	چماق، چوبدستی سرکلفت، باچماق زدن ، مجبورکردن ، کتک  زدن .
blue	آبی، نیلی، مستعد افسردگی، دارای خلق گرفته  ( باthe) آسمان ، آسمان  نیلگون .
blue baby	(طب ) طفلی مبتلا به  یرقان  ازرق (cyanosis).
blue blood	عضو طبقه  اشراف، نجیب زاده ، اشراف زاده .
blue blooded	نجیب زاده .
blue book	هرکتاب یانشریه  رسمی دولتی، هر کتاب یا سند مستند وقابل اعتماد.
blue chip	(دربازی پوکر ) ژتون  آبی رنگ  که  ارزش زیادی دارد، سهام مرغوب.
blue collar	کارگری.
blue jay	زاغ کبود.
blue jeans	شلوار کار آبی رنگ ، شلوار کاوبوی.
blue moon	زمان  دراز، مدت طولانی.
bluebell	انواع گل استکانی آبی رنگ .
blueberry	(گ . ش. ) ایدا آریزا، قره  قاط، زغال اخته .
blueing	نیل، پودر آبی رنگ  رختشوئی.
blueish	مایل به  آبی، آبی فام.
bluenose	آدم متعصب وسخت گیر.
blueprint	نوعی چاپ عکاسی که  زمینه  آن  آبی ونقش آن  سفید است، چاپ اوزالیدکه  برای کپیه  نقشه ورسم های فنی بکار میرود، برنامه  کار.
blues	افسردگی وحزن  واندوه ، نوعی سرود وموسیقی جاز.
bluestocking	منسوب به  جمعیت زنان  جوراب آبی درقرن  هیجدهم، زن  فاضله ، (مج. ) دارای ذوق ادبی.
bluff	توپ زدن ، حریف را از میدان  درکردن ، توپ، قمپز، چاخان ، سراشیب، پرتگاه .
bluing	نیل، پودر آبی رنگ  رختشوئی.
bluish	مایل به  آبی، آبی فام.
blunder	اشتباه  لپی.اشتباه  بزرگ ، سهو، اشتباه  لپی، اشتباه  کردن ، کوکورانه  رفتن ، دست پاچه شدن  و بهممخلوط کردن .
blunderbuss	نوعی تفنگ  قدیمی، ( مج. ) آدم کودن .
blunt	کند، بی نوک ، دارای لبه  ضخیم، رک ، بی پرده ، کند کردن .
blur	لکه ، تیرگی، منظره  مه  آلود، لک  کردن ، تیره  کردن ، محو کردن ، نامشخص بنظر آمدن .
blurb	تقریظ یا توصیه  نامه  مختصری برکتابی، تقریظ یا اعلان  مبالغه  آمیز.
blurt	بروزدادن ، از دهان  بیرون  انداختن  ( کلمات، باout ).
blush	سرخ شدن ، شرمنده  شدن ، سرخی صورت در اثر خجلت.
blushful	خجول.
bluster	باسختی وشدت وسروصدا وزیدن  (مثل باد )، پرسروصدا بودن ، باد مهیب وسهمگین .
blusterous	پرباد.
blustery	پرباد.
bo's'n	(swain =boat) افسر کشتی.
boa	(ج. ش. ) اژدرمار، مار بوا.
boar	(ج. ش. ) گرازنر، جنس نر حیوانات پستاندار، گراز وحشی.
board	###############################################################################################################################################################################################################################################################
board of direcotors	هیئت مدیره .
board of trade	هیئت بازرگانی، ( درانگلیس ) وزارت اقتصاد وبازرگانی.
boarder	شاگرد شبانه  روزی.
boarding	مهمانخانه  شبانه  روزی، پانسیون ، تخته کوبی.
boardinghouse	پانسیون .
boardwalk	تفرجگاهی درکنارساحل که  کف آن  تخته  باشد.
boarish	خوک  صفت، بی ادب، وحشی.
boast	(.n): خرده  الماسی که  برای شیشه بری بکار رود، (.vi and .vt):لاف، مباهات، بالیدن ، خودستائی کردن ، سخن  اغراقآمیز گفتن ، به رخ کشیدن ، رجز خواندن .
boaster	لاف زن ، خودستا.
boastful	لاف زن ، چاخان .
boat	کشتی کوچک ، قایق، کرجی، هرچیزی شبیه  قایق، قایق رانی کردن .
boatman	کرجی بان ، قایقران .
boatmanship	قایقرانی.
boatswain	افسری که  مسئول افراشتن  بادبان  ولنگر طنابهای کشتی است.
bob	فریب دادن ، ازراه  فریب وخدعه  چیزی را بدست آوردن ، ضربت زدن ، سرزنش یا طعنه ، شوخی، حقه ، شاقول، وزنه  قپان ، منگوله ، حرکت تندو سریع، سرود یاتصنیف، ضربت، یک  شیلینگ .
bobber	کسی یا چیزی که  متصل بالا وپائین  رود یا داخل وخارج شود.
bobbery	جنجال، سر وصدا.
bobbin	قرقره ، ماسوره .
bobbin core	هسته  سیم پیچ.
bobbinet	نوعی توری نخی یا ابریشمی.
bobble	پی درپی اشتباه  کردن ، مرتکب خطا شدن ، اشتباه  کاری، لغزش.
bobby	پاسبان ، پلیس.
bobby pin	گیره  موی سر.
bobby socker	دختر نابالغ ( بین   و  سالگی ).
bobby socks	جوراب ساقه  بلند دخترانه .
bobby sox	جوراب ساقه  بلند دخترانه .
bobby soxer	دختر نابالغ ( بین   و  سالگی ).
bobsled	نوعی سورتمه  کوچک .
bobtail	دم کل، اسب یا سگ  دم کل، هرچیز ناقص یامختصر شده ، آدم مهمل.
bock	یکنوع چرم پوست گوسفند که  برای صحافی بکار میرود، تیماج.
bode	پیشگوئی کردن ، نشانه  بودن  (از)، حاکی بودن  از، دلالت داشتن  ( بر)، شگون  داشتن .
bodice	پستان  بند، سینه  بند ( زنانه  ).
bodied	دارای بدن ، جسیم.
bodily	بدنی، دارای بدن ، عملا، واقعا، جسمانی.
bodkin	خنجر، نوعی جوالدوز.
bodle	رشوه ، دسته ، جمع، جمعیت.
body	جسد، تنه ، تن ، بدن ، لاشه ، جسم، بدنه ، اطاق ماشین ، جرم سماوی، دارای جسم کردن ، ضخیم کردن ، غلیظ کردن .تنه ، بدنه .
body corporate	(=corporation) شرکت، شرکت سهامی.
body snatcher	کسی که  برای تشریح نبش قبر میکند، جسد دزد.
bodyguard	گاردمخصوص، مستحفظ شخص.
bog	باتلاق، سیاه  آب، گندآب، لجن  زار، درباتلاق فرورفتن .
bogey	دیو، جن ، شیطان .
bogeyman	لولو، مایه  ترس ووحشت.
boggle	دراثر امری ناگهان  وحشت زده  وناراحت شدن ، رم کردن ، تامل کردن  ( در اثر ترس وغیره )، کارسرهمبندی کردن .
bogie	دیو، جن ، شیطان .
bogle	(=boggle) لولو، آدم زشت.
bogus	ساختگی، جعلی، قلابی.
bogy	غول، لولو.دیو، جن ، شیطان .
boh	صدای گاو یا جغد کردن ، اظهار تنفر، هو کردن .
boil	کورک ، دمل، جوش، التهاب، هیجان ، تحریک ، جوشاندن ، بجوش آمدن ، خشمگین  شدن .
boiler	دیگ  بخار.
boilermaker	کتری ساز، سازنده  دیگ  بخار.
boiling point	نقطه  غلیان ، درجه  جوش، ( مج. ) عصبانیت.
boisterous	خشن  وزبر، خشن  وبی ادب، قوی، سترک ، شدید، مفرط، بلند وناهنجار، توفانی.
bold	پیچ، زبانه .بی باک ، دلیر، خشن  وبی احتیاط، جسور، گستاخ، متهور، باشهامت.
boldface	حروف ضخیم، حروف سیاه .(faced =bold) باصورت برافروخته  از غضب وخشم، گستاخ، جسور، ( درچاپ) یکنوعحرف درشت.
bole	گل رس، خاک  رس، گل مختوم.
boll	حباب، برآمدگی مانند، (گ . ش. ) قوزه  پنبه ، پیاز.
bollix	بهم ریختن ، سرهمبندی کردن ، قاطی پاتی کردن .
bolo	شمشیر، چاقوی بلند یک  لبه ، قداره .
bolster	بالش، متکا، تیری که  بطور عمودی زیرپایه  گذارده شود، بابالش نگهداشتن ، پشتی کردن ، تکیه  دادن ، تقویت کردن .
bolt	(.vi and .vt، .n): پیچ، توپ پارچه ، از جاجستن ، رها کردن ، (. adv): راست، بطورعمودی، مستقیما، ناگهان .
bolter	الک ، اسب چموش.
bolubility	روانی، چرب زبانی، فرزی، چرخندگی، تحرک .
bolus	قطعه  کوچک  وگردی از هر چیزی.
bomb	بمب، نارنجک ، بمباران  کردن ، (نفت ) مخزن .
bombard	بمباران  کردن ، بتوپ بستن .
bombardier	توپچی، بمب افکن  ( شخص ).
bombardment	بمباران .
bombast	کتان ، جنس پنبه ای ( مج. ) گزافه  گوئی، سخن  بزرگ  یا قلنبه ، مبالغه .
bombastic	گزاف، قلنبه ، مطنطن .
bombe	بادکرده  وگرد ومحدب.
bomber	هواپیمای بمب افکن ، بمب انداز.
bombinate	وزوز کردن .
bombshell	بمب، امر تعجب آور.
bon mot	(mots bon or mots bons. pl) شوخی، بذله ، لطیفه .
