sweetmeat	حلویات، شیرینی جات، غذای شیرین ، شیرینی.
sweetshop	( انگلیس ) شیرینی فروشی، قنادی.
sweetsop	(گ . ش. ) سفرجل هندی، درخت آت هندی.
swell	باد کردن ، آماس کردن ، متورم کردن ، باد غرور داشتن ، تورم، برجستگی، برجسته ، شیک ، زیبا ( د. گ . - آمر. ) عالی.
swell butted	دارای ته  گنده ، دارای کفل بزرگ .
swelled head	خودخواه ، دارای عقاید بزرگ ، خود فروش.
swelter	از گرما بیحال شدن ، خیش شدن ، هوای گرم.
swept	جاروب شده ، متمایل، پیچ دار، پیچ خورده ، کج شده .
swerve	منحرف شدن ، عدول کردن ، طفره  زدن ، کج شدن ، منحرف کردن .
swift	سریع، چابک ، تندرو، فرز، باسرعت.
swig	جرعه  طولانی نوشیدن ، آشامیدن ، جرعه .
swill	سرکشیدن ، زود خوردن ، خیس کردن ، آشغال.
swim	شناکردن ، شناور شدن ، شنا، شناوری.
swim bladder	کیسه  هوای ماهی مثانه  هوائی.
swim fin	باله  شنا.
swimmable	قابل شناوری، شناکردنی.
swimmer	شناگر، شناکننده .
swimmy	متمایل بگیجی، فطرتا گیج، گیج، مبهوت.
swimsuit	لباس شنا.
swindle	گوش بری کردن ، گول زدن ، مغبون  کردن ، فریب، کلاه  برداری.
swindler	گول زن ، گوش بر، قاچاق، متقلب، کلاه  گذار، کلاه  بردار.
swine	(ج. ش. ) خوک ، گراز آدم پرخور یا حریص.
swineherd	خوک  چران ، گرازبان .
swing	آونگان  شدن  یا کردن ، تاب خوردن ، چرخیدن ، تاب، نوسان ، اهتزاز، آونگ ، نوعیرقص وآهنگ  آن .
swingable	نوسانی، چرخاندنی.
swinge	سخت زدن ، قایم زدن ، زخم زبان زدن ، تلوتلو خوردن ، بدور چیزی چرخیدن ، لنگر.
swinger	نوسان  دار، آونگی، ولگرد، هوسران ، لذت طلب.
swingy	نوسانی، نوسان  دار، آونگی.
swinish	وابسته  به  خوک ، شبیه  خوک ، خوک  صفت.
swink	کار کردن ، زحمت کشیدن ، مشقت، رنج زحمتکش.
swipe	ضربت سخت، حرکت جاروبی، جرعه  طولانی، ضربه  تند وشدید زدن ، کش رفتن .
swipes	( ز. ع. - انگلیس ) آبجو بد وکم مایه ، ضعیف.
swirl	چرخش، چرخ خوری، حرکت چرخشی، گردیدن ، گشتن ، باعث چرخش شدن .
swirly	پیچی، چرخشی، گردابی.
swish	صدای فش فش کردن ، با صدای فش فش زدن ، فش فش، صدای ضربت تازیانه ، باهوش، پیرومد.
swisher	ایجاد کننده  صدای فش فش.
swiss	سویسی.
swiss steak	گوشت خرد کرده  مخلوط با آرد وچاشنی سرخ کرده ، شامی.
switch	گزینه ، راه گزین ، راه گزیدن .ترکه ، چوب زدن ، سویچ برق، سویچ زدن ، جریان  را عوض کردن ، تعویض.
switch board	صفحه  کلید برق یاتلفن ، صفحه  تقسیم برق.
switch cane	( گ . ش. ) نی بوریا.
switch indicator	گزینه  نما.
switch storage	انباره  گزینه ای.
switch theory	نظریه  راه گزینی.
switchback	پرپیچ وخم.
switchblade knife	چاقوی ضامن  دار.
switchboard	گزینگاه ، صفحه  گزینه .
switcheroo	( م. ع. ) تغییر ناگهانی، عمل معکوس.
switching	راه  گزینی.
switching center	مرکز راه گزینی.
switching circuit	مدار راه گزین .
switching function	تابع راه گزین .
switching network	شبکه  راه گزینی.
switching variable	متغیر راه گزینی.
switchman	سوزن  بان  راه  آهن ، سوزنجی.
switchover	دگرگزینی، تعویض.
switchyard	( راه  آهن  ) محل اتصال یا تعویض واگنها.
swith	خیلی عظیم، قوی، بزرگ .
swither	درنگ  کردن ، مردد بودن ، تردید.
switzer	(=swiss) سویسی.
switzer land	سویس.
swivel	گردنده ، حلقه  گردان ، قسمت گردند ه میخ یاپیچ سرپهن ، روی محورگردیده ، چرخاندن .
swivel chair	صندلی چرخان .
swizzle	انواع مشروبات الکلی محتوی یخ وشکر، مشروب مست کننده ، آشامیدن ، بلعیدن .
swizzle stick	چوب نازکی برای بهم زدن  مشروب.
swizzler	میگسار.
swo sided	دوپهلو، دوطرفه .
swollen	( اسم مفعول فعل swell )، ورم کرده ، آماس کرده .
swoon	غش، ضعف، غش کردن ، سست شدن .(swound) ( م. م. ) غش کردن .
swooner	غش کننده .
swoop	( درموردشاهین  ) بسرعت پائین  آمدن ، قاپیدن ، چپاول کردن ، از بین  بردن ، حرکت سریعنزولی.
swooper	موجد خسارت، انفجار دار.
swoopstake	الله  بختی، شانسی.
swoosh	صدای چلپ چلوپ، صدای خش خش کردن .
sword	شمشیر.
sword cane	نیشکری که  بشکل تیغه  شمشیر است.
sword dance	رقص شمشیر، اجرای رقص در اطراف شمشیر.
sword fern	( گ . ش. ) سرخس برگ  شمشیری.
sword fish	(ج. ش. ) شمشیر ماهی، اره  ماهی.
swordlike	شمشیر مانند.
swordplay	فن  شمشیر بازی، مبارزه ، زور آزمائی.
swordtail	( ج. ش. ) حشره  ای نیم بال.
swot	کارگر زحمتکش، پرکار، حفار، حفر کننده ، خردکننده ، خردکردن ، جان  کندن .
swound	( swoon) ( م. م. ) غش کردن .
sybarite	ساکن  شهر سیباریس، عیاش، خوشگذران .
sybaritic	عیاش.
sybaritism	عیاشی وشهوترانی.
sycamine	(گ . ش. ) شاه  توت، توت سیاه .
sycamore	(گ . ش. ) انجیر مصری، درخت چنار.
sycophancy	چاپلوسی، تملق، مفت خوری، کاسه  لیسی.
sycophant	آدم چاپلوس، متملق، انگل.
syllabary	فهرست سیلاب یا هجاهای کلمات، جدول راهنمای تلفظ هجاهای مقطع کلمات، هجا بندی.
syllabic	هجائی، دارای هجاهای شمرده ، هجا نما.
syllabication	تنجیه  هجائی، هجا بندی.
syllabicity	هجا بندی، تجزیه  هجائی.
syllabification	(=syllabication) هجا بندی.
syllabify	هجابندی کردن ، تقسیم به  هجای مقطع کردن .
syllable	هجا، سیلاب.هجائ، سیلاب، جزئ کلمه ، مقطع کلمه ، هجابندی کردن .
syllabus	خلاصه  مفید، لائوس مطالب، برنامه .
syllogism	قیاس، قیاس منطقی، قضیه  منطقی، صغری وکبری.
syllogist	قیاسی، کسیکه  مهارت در قیاس منطقی دار د.
syllogistic	استدلالی، قیاسی.
syllogize	بشکل منطقی درآوردن ، صغری وکبری چیدن ، قیاس کردن ، استلادل منطقی کردن .
sylph	روح یا موجود ساکن  در هوا، جن  هوائی.
sylphid	جن  هوائی کوچک ، زن  جوان  وزیبا وباریک  اندام.
sylphlike	شبیه  جن  هوائی.
sylva	(=silva) درختان  جنگلی یک  ناحیه ، درخن  نامه .
sylvan	ساکن  جنگل، جنگلی، پردرخت.
sylvatic	وحشی، غیر متمدن ، جنگلی.
sylviculture	جنگل، احداث جنگل.
symbion	موجود زنده  ای که  بصورت دسته  جمعی یا همزیستی زندگی کند، هم زی، هم زیست.
symbiont	(=symbion)موجود زنده  اجتمای یا همزی.
symbiosis	همزیگری، همزیستی، زندگی تعاونی، همزیستی وتجانس دوموجود مختلف یا دوگروه  مختلفباهم.
symbiotic	وابسته  به  همزیگری.
symbol	نشان ، علامت، نماد، رمز، اشاره ، رقم، بصورت سمبل درآوردن .نماد، مظهر.
symbol manipulation	دستکاری نمادها.
symbol stringe	رشته  نمادی.
symbol table	جدول نمادها.
symbolic	نمادی، کنایه ای.نمادی، نمادین ، رمزی، نشان  دار، علامت دار، حاکی، دال بر.
symbolic address	نشانی نمادی.
symbolic coding	برنامه  نویسی نمادی.
symbolic language	زبان  نمادی.
symbolic logic	منطق نمادی.منطق رمزی.
symbolic notation	نشانگذاری نمادی.
symbolic programing	برنامه  نویسی نمادی.
symbolism	نماد، نمایش بوسیله  علائم، مکتب رمزی، نشان  پردازی.
symbolist	نویسنده  یاهنرمندی که بسبک  سمبولیک  آثاری خلق میکند، نمادگر، نماد ساز، نمادپرداز.
symbolization	نماد آوری، نماد پردازی، نماد سازی، دلالت ( بر )، استعمال علائم ونشانهای رمزی.
symbolize	نشان  پردازی کردن ، نماپردازی کردن ، حاکی بودن  از.
symbolizer	نشان  پرداز، نمادگر.
symbology	مبحث مطالعه  علائم ونشانه  های رمزی، نماد شناسی.
symmetallism	سیستم دو فلزی مختلط.
symmetric	متناسب، برابر، هم اندازه ، متقارن ، منظم.متقارن .
symmetric list	لیست متقارن .
symmetrization	تقارن ، متقارن ، هم آراستگی، همسازی.
symmetrize	باهم قرینه  کردن ، متقارن  ساختن ، هم آراسته  کردن .
symmetry	تقارن .هم آراستگی، هم جور، قرینه ، تناسب، تقارن ، مراعات نظیر، تشابه ، همسازی.
sympathetic	همدرد، دلسوز، شفیق، غمخوار، موافق.
sympathetic nervous system	( م. م. - تش. ) دستگاه  عصبی خود کار، دستگاه  عصبی سمپاتیک .
sympathize	همدردی یا همفکری کردن ، جانبداری کردن .
sympathizer	همدرد، غمخوار، جانبدار.
sympathy	همدمی، همدردی، دلسوی، رقت، همفکری، موافقت.
sympatric	هم بوم، هم ناحیه ، هم شخصیت.
sympatry	هم بومی، هم محلی.
sympetalous	(گ . ش. ) پیوسته  گلبرگ .
symphonic	هم آهنگ ، هم نوا، موزون ، شبیه  سمفونی.
symphonious	متوافق، موزون ، هم آهنگ ، هم آوا، هم نوا.
symphonist	هم نواگر، نوازنده  عضو ارکستر، آهنگ  ساز، تصنیف ساز.
symphony	سمفونی، قطعه  طولانی موسیقی، هم نوا، هم نوائی.
symphony orchestra	ارکستر سمفونی، هم آوا، هم آهنگ .
symphsis	همرویش، عضو پیوسته ، عضو جوش خورده .
symphyseal	(=symphysial) وابسته  به  همرویش، اتصالی، پیوندی.
sympodium	شبیه  محور فرعی، منحرف شونده  یا ممتد درجهت محوری.
symposiarch	کسیکه  جلسه  ای را اداره  میکند، سرپرست.
symposiast	همسگالگر، شرکت کننده  در سمپوزیم، کسیکه  در بزم شرکت میکند، اهل ضیافت.
symposium	هم نشست، همسگالی، بزم پس از شام، مجلس مذاکره  دوستانه ، مقالات گوناگون  درباره یک  موضوع، ضیافت.
symptom	هم افت، نشان ، نشانه ، اثر، دلیل، علائم مرض، علامت.
symptomatic	مطابق نشانه  بیماری، نماینده ، حاکی، حاکی از علائم مرض، ( طب ) نشانه  بیماری.
symptomatology	( طب ) علم شناسائی نشانه  های بیماری، هم افت شناسی.
symptomless	( طب ) بی علامت، بی نشانه .
synagog	(synagogue) کنیسه ، پرستشگاه  یهود.
synagogal	کنیسه ای، وابسته  به  پرستشگاه  یهود.
synagogue	( synagog) کنیسه ، پرستشگاه  یهود.
synalepha	( synaleopha) ادغام دویا چند حرف صدا دار، هم آمیز.
synaloepha	( synalepha)ادغام دو یا چند حرف صدا دار، هم آمیز.
synapse	( فیزیولوژی ) محل تماس دو عصب.
synchro	همگام ساز.
synchronic	(=synchronous)همگاه ، همزمان ، هموقت.
synchronism	همگاهی، همزمانی، هم وقتی، ایجاد همزمانی، انطباق.
synchronization	همگامی، همزمانی.همگاه  سازی، همگاهی، همزمانی، تقارن ، منطبق.
synchronize	همگاه  بودن ، همزمان  کردن ، از حیث زمان  باهم مطابق کردن ، انطباق زمانی داشتن .
synchronized	همگام شده .
synchronizer	دستگاه  همزمان  کننده  همگاهگر، همزمانساز.همگام کننده .
synchronous	همگام، همزمان .هم زمان ، همگاه ، واقع شونده  بطور هم زمان .
synchronous computer	کامپیوتر همگام.
synchronous machine	ماشین  همگام.
synchronous multiplexor	تسهیم کننده  همگام.
synchronous operation	عمل همگام.
synchronous system	سیستم همگام.
synchronous transmission	مخابره  همگام.
synchrony	همگاهی، هم زمانی، انطباق، تقارن ، هم عصری، هم آهنگی.
synchrotron	دستگاه  تقویت وتسریع ذرات بار دار الکترونی.
synclinal	کاس، ( ز. ش. ) ناودیس.
syncline	( ز. ش. ) ناودیس.
syncopal	غشی، غش دار.
syncopate	هم برش کردن ، از میان  کوتاه  کردن ، مخفف کردن ، غش کردن ، حالت غش یا سنکوپ پیداکردن ، غشی شدن .
syncopation	کوتاه  سازی واژه ، آهنگ  بین  دو ضرب، رقص یا آهنگ  سبک  وبدون  ضرب، همبرش.
syncopative	همبرشی، کوتاه  کننده  کلمه ، وابسته  به  همبرش یاسنکوپ.
syncopator	غش کننده ، دارای حالت سنکوپ، همبرشگر.
syncope	سنکوپ، بیهوشی، غش، حذف هجا، توقف، مث، همبرش.
syncrasy	هم آمیزی، مخلوط کردن .
syncretic	وابسته  به  همتائی، تلفیق کننده  عقاید مختلف، وفق دهنده .
syncretism	اعتقاد به  توحید عقاید، همتائی، تلفیق، تالیف عقاید مختلف.
syncretist	تلفیقی.
syndactyl	( syndactyle) دارای دو یا چند انگشت بهم چسبیده .
syndactyle	( syndactyl) دارای دو یا چند انگشت بهم چسبیده .
syndactylism	(ج. ش. ) پیوستگی واتصال پنجه  ها بیکدیگر، چسبیده  انگشتی.
syndesis	بهم پیوستگی، بهم بستگی، هم چسبی.
syndetic	هم چسب، اتصالی، متصل شده ، پیوسته ، بسط داده  شده ، ربطی.
syndic	رئیس، کلانتر یا شهردار، رئیس صنف، وکیل.
syndicalism	پیروی از اصول اتحادیه  صنفی، اتحادیه  گرائی.
syndicate	اتحادیه  صنفی، سندیکا، تشکیل اتحادیه  دادن .
syndicator	تشکیل دهنده  اتحادیه ، عضو سندیکا.
syndrome	( طب ) مجموعه  علائم بدنی وذهنی مرض، علائم مشخصه  مرض، همرفت.
syne	( اسکاتلند ) تاکنون ، تا این  وقت، تاحال، قبل.
synecdoche	( بدیع ) ذکر جزئ واراده  کل، هم دریافت.
synecologic	وابسته  به  بوم شناسی گروهی، دارای عقیده  به  استمرار.
synecology	بوم شناسی گروهی.
syneresis	اتحاد دو حرف، همگرفت.
synergetic	دارای اشتراک  مساعی، همکاری کننده ، کمک  کننده ، ممد.
synergic	همتلاش، با اشتراک  مساعی.دارای اشتراک  مساعی.
synergism	هم نیروزاد، ( فیزیولوژی ) همکاری، کار توام ودسته  جمعی.
synergistic	مربوط به  همکاری، همکاری کننده ، هم نیروزادی.
