bowlder	(=boulder) تخته  سنگ .
bowleg	پای کج، پای کمانی.
bowlegged	پاچنبری، دارای پای کچ یاکمانی.
bowler	قدح ساز، نوعی کلاه  لبه دار، کسی که  باگلوله  یاگوی بازی میکند، مشروب خوارافراطی، دائم الخمر.
bowling	بازی بولینگ .
bowling green	چمن  مخصوص بازی با گوی چوبی.
bowman	(=archer) تیرانداز، کمان کش، کمانگیر.
bowstring	زه ، چله ، ریسمان  دار، زه کمان ، طناب انداختن .
bowyer	کمان  ساز، کمان  فروش.
box	حعبه .(.n):(boxes and box. pl) جعبه ، قوطی، صندوق، اطاقک ، جای ویژه ، لژ، توگوشی، سیلی، بوکس، (.vt): مشتزدن ، بوکس بازی کردن ، سیلی زدن ، درجعبه  محصور کردن ، (غالبا با out یاin)احاطه  کردن ، درقاب یا چهار چوب گذاشتن .
box file	کلاسور، کارتن .
box office	گیشه  فروش بلیط ورودیه  نمایش، باجه  بلیط فروشی.
box score	( دربازی ) نتیجه  برد وباخت بازی، حساب بازی.
box seat	صندلی لژ.
box spring	فنر مارپیچ تختخواب.
box stall	جعبه  آخور، آخور.
boxcar	یکنوع واگن  باری.
boxer	مشت زن ، بوکس باز.
boxiness	شکل جعبه  بودن .
boxing	مشتزنی، بوکس.
boxing glove	دستکش بوکس.
boxlike	جعبه ای، بشکل صندوق یا جعبه .
boxtree	درخت شمشاد.
boxwood	چوب شمشاد، درخت مرمکی، عوجه .
boxy	جعبه  مانند، بشکل صندوق، مشت زن .
boy	پسر بچه ، پسر، خانه  شاگرد.
boy scout	پیش آهنگ .
boycott	تحریم کردن ، تحریم، بایکوت.
boyfriend	دوست پسر، رفیق.
boyhood	بچگی، پسر بچگی.
boyish	پسر مانند.
boyo	( اسکاتلند ) پسر، پسربچه ، جوان .
bozo	(=fellow) دوست، رفیق، یار.
bra	(=brassiere) پستان  بند.
brabble	جنجال کردن ، مشاجره  کردن ، دعوا، سروصدا.
brace	ابرو، آکولاد.تحریک  احساسات، تجدید و احیای روحیه ، بند شلوار، خط ابرو، بابست محکم کردن ، محکمبستن ، درمقابل فشار مقاومت کردن ، آتل.
bracelet	دست بند، النگو، بازوبند.
brachial	بازوئی، بازوبند.
brachiopod	بازوپایان .
brachium	بازو، هر عضوی شبیه  بازو.
bracing	نیروبخش، فرح بخش.
bracken	سرخس.
bracket	قلاب، کروشه .طاقچه  دیوار کوب، پرانتز، این  علامت []، هلال یا دوبند گذاشتن ، طبقه  بندی.
brackish	شورمزه ، بدمزه .
bract	(گ . ش. ) برگچه  زیرگل، برگه .
bracteole	(گ . ش. ) برگچه  فرعی، برگک .
brad	نوعی میخ که  از وسط پهن شده بیاشد، میخ زیرپهن ، میخ کوب کردن ، بامیخ کوبیدن .
bradawl	درفش، نوک  پهن .
brae	ساحل، دامنه ، سرازیری تپه ، تپه .
brag	لاف زدن ، بالیدن ، فخرکردن ، باتکبر راه  رفتن ، بادکردن ، لاف، مباهات، رجز خواندن .
braggadocio	آدم لافزن ، گزافه  گو، متظاهر.
braggart	لافزن ، گزافه  گو، رجز خوان .
bragger	لافزن ، خودستا.
braid	قیطان ، گلابتون ، مغزی، نوار، حاشیه ، حرکت سریع، جنبش، جهش، ناگهان  حرکت کردن ، جهش ناگهانی کردن ، بافتن  ( مثل توری وغیره )، بهم تابیدن  وبافتن ، مویسر را با قیطان  یاروبان  بستن .
braiding	چیزهائی که  از قیطان  یا نوار درست می شود، قیطان ، نواریاتوری قیطانی.
braille	خط برجسته  مخصوص کوران ، الفبائ نابینایان .
brain	مغز، مخ، کله ، هوش، ذکاوت، فهم، مغز کسی را درآوردن ، بقتل رساندن .
brainchild	زائیده  افکار، تصوری، خیالی.
braininess	مغزی، فکری، خوشفکری.
brainish	تندخو، آتشی مزاج، عجول.
brainless	بی مخ.
brainpan	کاسه  مغز، جمجمه .
brainpower	قوه  ادراک  شخص خوش فکر وبا قریحه .
brainsick	دیوانه ، گیج.
brainstorm	فکر بکر وناگهانی، آشفتگی فکری موقتی.
brainwash	مغز شوئی، اجبار شخص بقبول عقیده  تازه ای، تلقین  عقاید ومسلک  تازه ای، شستشویمغزی دادن .
brainwashing	تلقین  عقاید و افکارسیاسی و مذهبی واجتماعی درشخص.
brainy	بافکر، خوش فکر.
braise	با آتش ملایم پختن ، گرم کردن .
brake	بیشه ، درختستان ، ترمز، عایق، مانع، ترمز کردن .
brakeman	متصدی ترمز ماشین  وترن  وغیره ، ترمزبان  ترن .
bramble	(گ . ش. ) بوته ، خار، خاربن ، تمشک  جنگلی.
bran	سبوس، نخاله ، پوست گندم.
branch	شاخه ، شاخ، فرع، شعبه ، رشته ، بخش، ( باtheو forth) شاخه  درآوردن ، شاخه شاخه  شدن ، منشعب شدن ، گل وبوته  انداختن ، ( باfrom ) مشتق شدن ، جوانه  زدن ، براه جدیدی رفتن .شاخه ، شعبه ، انشعاب، منشعب شدن .
branch address	نشانی انشعاب.
branch exchange	رد و بدل کننده  شعبه ای.
branch line	خط فرعی، شاخه .
branchia	گوش ماهی، گوشک  ماهی.
branchlet	شاخه کوچک ، ترکه .
branchpoint	نقطه  انشعاب.
brand	داغ، داغ ودرفش، نشان ، انگ ، نیمسوز، آتشپاره ، جور، جنس، نوع، مارک ، علامت، رقم، (مج. ) لکه  بدنامی، ( درشعر) داغ کردن ، داغ زدن ، ( مج. ) خاطرنشان  کردن ، لکه  دار کردن .
brand iron	داغ آهن .
brand new	کاملا نو، نو، تر و تازه .
brandish	زرق وبرق دادن  ( شمشیر)، باهتزاز درآوردن  ( شمشیر وتازیانه  )، تکان  دادن  سلاح ( ازروی تهدید).
brandy	کنیاک ، با کنیاک  مخلوط کردن .
brannigan	خوشی، لذت، داد و بیداد، جنجال.
brash	عجول و بی پروا، متهور، گستاخ، بی حیا، بی شرم.
brass	برنج ( فلز)، پول خرد برنجی، بی شرمی، افسر ارشد.
brass hat	افسر ارشد ارتش، شخص مهم، امیر.
brass knuckles	پنجه  مشت زنی، پنجه  بوکس.
brassiere	پستان  بند.
brassily	شبیه  فلز برنج، باپرروئی، گستاخ وار، بیشرمانه .
brassiness	بی شرمی، نابخردی، فرومایگی، پستی، برنجی.
brassy	برنج مانند، برنجین ، ( مج. ) بی شرم، پررو، نابخرد، بی تدبیر، پست، فرومایه ، بدل، قلب، برنگ  برنج.
brat	بچه  بداخلاق و لوس، کف شیر.
brattle	صدای پچپچ وبهم خوردن  بشقاب، شلوغ کردن ، تاخت، چهارنعل، پچپچ، تق تق.
bravado	لاف دلیری، خودستا، پهلوان  پنبه ، دلیر دروغی.
brave	دلاور، تهم، شجاع، دلیر، دلیرانه ، عالی، بادلیری و رشادت باامری مواجه  شدن ، آراستن ، لافزدن ، بالیدن .
bravery	دلیری، شجاعت، جلوه .
bravo	مریزاد، آفرین ، براوو، هورا.
bravura	اظهار شجاعت و دلاوری، روحیه  مطمئن  وآمرانه .
braw	شجاع، جوش لباس، عالی.
brawl	دادوبیداد، سروصداکردن ، نزاع وجدال کردن ، جنجال.
brawn	گوشت، ماهیچه ، ( مج. ) نیرو، نیروی عضلانی.
brawniness	گوشتالوئی، پرواری، عضلانی بودن .
brawny	پرعضله ، گوشتالو، ماهیچه دار، نیرومند، قوی، سفت.
bray	عرعرکردن ، عرعر.
braze	لحیم کردن ، سخت کردن .
brazen	برنجی، ( مج. ) بی شرم، بی باک ، بی پروائی نشان  دادن ، گستاخی کردن .
brazen faced	بی شرم، پررو.
brazer	لحیم گر.
brazier	منقل آتش، برنج سازی.
breach	نقض عهد، رخنه ، نقض کردن ، نقض عهد کردن ، ایجاد شکاف کردن ، رخنه کردن  در.
breach of promise	نقض قول.
bread	نان ، قوت، نان  زدن  به .
bread and butter	وسیله  معاش، نان  وپنیر.
breadbasket	سبدنان ، ( مج. ) شکم، معده ، ناحیه  حاصلخیز.
breadboard	نمونه ، نمونه  تابلوئی.
breadth	پهنا، عرض، وسعت نظر.
breadwinner	متکفل، کفیل خرج، نان  آور.
break	شکستن ، خردکردن ، نقض کردن ، شکاف، وقفه ، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن .انقصال، شکستگی، شکستن .
break down	سقوط ناگهانی، درهم شکننده ، فروریختن ، درهمشکستن ، از اثر انداختن ، تجزیه کردن ، طبقه  بندی کردن ، تقسیم بندی کردن .
break even	سربه  سر، بی سود و زیان .بی سود و زیان  شدن ، صافی درآمدن ، سربسرشدن .
break in	حرز را شکستن  وبزور داخل شدن ، درمیان  صحبت کسی دویدن .
break out	شیوع یافتن ، تاول زدن ، جوش زدن ، شیوع.
break through	عبورازمانع، رسوخ مظفرانه ، پیشرفت غیرمنتظره  (علمی یافنی).
break up	تفکیک  کردن ، تجزیه ، انحلال.
breakable	شکستنی.
breakage	شکستنی، شکست.
breakaway	فرار، استعفائ، جدائی، هجوم وحشیانه  گله  گوسفند و گاو، رم.
breakdown	تفکیک ، از کار افتادگی.
breaker	موج بزرگی که  بساحل خورده  ودرهم می شکند.
breakfast	صبحانه ، ناشتائی، افطار، صبحانه  خوردن .
breakneck	فوق العاده  خطرناک ، بسیار وحشتناک  (مثل سرعت زیاد).
breakpoint	نقطه  انفصال.
breakwater	موج شکن .
breakwind	تیز دادن ، باد ول کردن ، باد شکن .
breast	سینه ، پستان ، آغوش، (مج. ) افکار، وجدان ، نوک  پستان ، هرچیزی شبیه  پستان ، سینه  بسینه شدن ، برابر، باسینه  دفاع کردن .
breast plate	زره  سینه ، سینه بند اسب.
breaststroke	شنای پروانه .
breastwork	استحکام یاسنگر موقتی، نرده بندی عرشه  جلو کشتی.
breath	دم، نفس، نسیم، (مج. ) نیرو، جان ، رایحه .
breathe	دم زدن ، نفس کشیدن ، استنشاق کردن .
breather	فرصت، استراحت، مکث.
breathing	دم زنی، تنفس.
breathing gap	فرصت سر خاراندن .
breathless	بی نفس، بی جان ، نفس نفس زنان ، (مج. ) مشتاق.
breathtaking	مهیج، باهیجان .
breathy	باروح، درمعرض نسیم.
brede	لوح، لوحه ، صفحه ، تخته ، ورقه ، قرص.
bree	آب، دریا، آبگوشت.
breech	ته دار کردن ، ته  تفنگ ، ته  توپ، (د. گ . ) کفل.
breechblock	گلنگدن  تفنگ .
breeches	نیم شلواری، (د. گ . ) شلوار، تنبان .
breechloader	تفنگ  ته  پر.
breed	پروردن ، بارآوردن ، زائیدن ، بدنیاآوردن ، تولید کردن ، تربیت کردن ، فرزند، اولاد، اعقاب، جنس، نوع، گونه .
breeding	پرورش، تولیدمثل، تعلیم وتربیت.
breeks	شلوار کوتاه .
breeze	بادشمال یاشمال شرقی، بادملایم، نسیم، وزیدن  (مانند نسیم).
breezily	نسیم وار، بادمانند.
breeziness	خنکی، وزش نسیمی، ملایمت.
breezy	نسیمدار، خوش هوا، خنک ، تازه ، ملایم، شادی بخش.
breve	نامه ، اختیارنامه .
brevet	(نظ. ) درجه  افتخاری دادن ، فرمان  درجه  افتخاری.
breviary	کتاب تلخیص شده ، کتاب نماز وادعیه  روزانه .
brevity	کوتاهی، اختصار، ایجاز.
brew	بوسیله  جوشاندن  وتخمیر آبجوساختن ، دم کردن ، سرشتن ، آمیختن ، اختلاط.
brewage	نوشابه ، آبجوساخته  شده ، آبجوسازی.
brewer	آبجوساز.
brewer's yeast	مخمرآبجو، مایه  آبجو.
brewery	آبجوسازی، کارخانه  آبجو سازی.
briar	(گ . ش. ) گل رشتی، گل حاج ترخانی.
bribable	رشوه  گیر، قابل رشوه  بودن .
bribe	رشوه  دادن ، تطمیع کردن ، رشوه ، بدکند.
briber	راشی.
bribery	رشائ، ارتشائ، رشوه خواری، پاره  ستانی، رشوه .
bric a brac	اشیائ کهنه  وعتیقه ، خرت وپرت.
brick	آجر، خشت، آجرگرفتن ، آجرگوشه  گرد.
brick bruner	آجرپز.
brick red	رنگ  آجری.
brickbat	پاره  آجر، زخم زبان .
bricklayer	آجرچین ، خشت مال.
brickle	شکننده ، ترد، نامطمئن .
brickwork	آجرکاری، سفت کاری، کوره  پزخانه .
brickyard	آجرپزخانه .
bridal	عروسی، جشن  عروسی، متعلق بعروس.
bride	عروس، تازه  عروس.
bride chamber	حجله .
bridesmaid	ندیمه  عروس، ساقدوش عروس.
bridewell	زندان ، دارالتادیب، تادیب گاه .
bridge	پل، جسر، برآمدگی بینی، (د. ن . ) سکوبی درعرشه  کشتی که  مورد استفاده  کاپیتان  وافسران قرار میگیرد، بازی ورق، پل ساختن ، اتصال دادن .
bridgeable	قابل عبور یا پل زدن .
bridgehead	پایگاه  درکنار دریا، دفاع از قسمت عقب پل.
bridgework	پل دندان  مصنوعی، پل سازی.
bridgheboard	نرده  پلکان  چوبی.
bridle	افسار، عنان ، قید، دهه  کردن ، (مج. ) جلوگیری کردن  از، رام کردن ، کنترل کردن .
brie	پنیر نرمی که  بوسیله  کفک  رسیده  شده  باشد.
brief	کوتاه  مختصر، حکم، دستور، خلاصه  کردن ، کوتاه  کردن ، آگاهی دادن .
briefcase	کیف اسناد، کیف.
briefless	بی کار، بی مراجعه ، بی موکل (درمورد وکیل).
briefly	بطور خلاصه .
briefness	ایجاز، اختصار.
brier	(گ. ش. ) نوعی درخت خلنگ  یا خاربن ، گل رشتی.
brig	نوعی کشتی دو دگلی سبک  و سریعالسیر.
brigade	تیپ، دسته ، تشکیلات.
brigadier	(general =brigadier) (نظ. ) سرتیپ، فرمانده  تیپ.
brigand	راهزن ، یاغی.
brigandage	راهزنی، یاغی گری.
brigantine	کشتی دزدان  دریائی.
bright	تابناک ، روشن ، درخشان ، تابان ، آفتابی، زرنگ ، باهوش.
brighten	روشن  کردن ، زرنگ  کردن ، درخشان  شدن .
brightwork	جلاکاری.
brilliance	تابش، درخشندگی، برق، زیرکی، استعداد.
brilliant	تابان ، مشعشع، زیرک ، بااستعداد، برلیان ، الماس درخشان .
brim	لبه ، کنار، حاشیه ، پرکردن .
brimful	لبریز.
brimmer	پیاله  لبالب، جام پر.
brimstone	گوگرد.
brindle	رنگ  راه راه ، پارچه  راه راه .
brindled	(=brindle) خط دار، راه راه ، خال دار.
brine	شوراب، آب شور، اشک ، آب نمک .
bring	آوردن ، رساندن  به ، موجب شدن .
bring about	سبب وقوع امری شدن .
bring forth	ثمر آوردن ، بارور شدن .
bring forward	معرفی کردن ، تولید کردن ، نظر کردن  به ، ارائه  دادن .
bring in	وارد کردن ، آوردن ، سود بردن .
bring off	بیرون  بردن ، از تهمت تبرئه  شدن ، به  نتیجه  موفقیت آمیزی رسیدن .
