bullfrog	(ج. ش. ) غوک  بزرگ  آمریکائی.
bullheaded	کله شق، سرسخت، آدم کودن  وسرسخت.
bullion	شمش، شمش زر یا سیم.
bullish	سرسخت کله  شق.
bullock	گوساله  وحشی، گاونر اخته .
bullpen	آغل گاو یا حشم.
bullring	صحنه  یامیدان  گاوبازی.
bullwhip	شلاق چرمی.
bully	قلدر، پهلوان  پنبه ، گردن کلفت، گوشت، تحکیم کردن ، قلدری کردن .
bullyrag	ترساندن ، تهدید کردن ، دست انداختن .
bulrush	نی، بوریا، جگن ، پیزر.
bulwark	خاکریز، بارو، دیوار(ساحلی)، دیواره  سد، موج شکن ، ( مج. ) پناه ، سنگربندی، حامی.
bum	آدم مفت خور یا ولگرد، ولگردی یا مفت خوری کردن ، بحد افراط مشروب نوشیدن .
bumble	وزوز کردن ، صدای زنبور کردن ، اشتباه کاری کردن ، سرهم بندی کردن .
bumblebee	( ج. ش. ) زنبورعسل، زنبور درشت ( از جنس bombus).
bump	دست انداز جاده ، ضربت، ضربت حاصله  دراثر تکان  سخت، برآمدگی، تکان  سخت (در هواپیماو غیره )، تکان  ناگهانی، ضربت (توام باتکان  ) زدن .
bumper	سپراتومبیل، ضرب خور، چیز خیلیبزرگ .
bumpiness	دست انداز، دارای برآمدگی.
bumpkin	روستائی نادان  یا کودن ، آدم بی دست وپا.
bumptious	خودبین ، از خود راضی، جسور.
bumpy	پر از برآمدگی، پر از دست انداز، ناهموار.
bun	یکجور کلوچه  یاکماج ( انگلیسی - ایرلند )، دم خرگوش.
bunch	خوشه ، گروه ، دسته  کردن ، خوشه  کردن .
buncombe	حرف چرند، چاخان ، توخالی.
bundle	بقچه ، بسته ، مجموعه ، دسته  کردن ، بصورت گره  درآوردن ، بقچه  بستن .
bundle up	جامه  گرم دربرکردن ، زیاد لباس پوشیدن .
bung	چوب پنبه  بشکه ، دریچه  مجرا، کیسه ، (مج. ) جیب بر، ساقی، دروغ، سوراخ بشگه  رابستن .
bungalow	بنگله ، خانه های ییلاقی.
bunghole	سوراخ شکم خمره  یابشکه ، (ز. ع. ) سوراخ مقعد.
bungler	اشتباه  کار.
bunion	پینه  پا.
bunk	حرف توخالی وبی معنی، خوابگاه  ( درکشتی یا ترن  )، هرگونه  تختخواب تاشو.
bunker	سنگر وپناهگام زیر زمینی، انباربزرگ ، پرشدن  انبار.
bunkhouse	ساختمان  خوابگاه .
bunkum	حرف چرند، چاخان ، توخالی.
bunlge	سرهم بندی کردن ، سنبل کردن ، ناشیگری، خطاکردن .
bunny	پینه ، ورم، اسم حیوان  دست آموز ( مثل خرگوش ).
bunt	فشار با سر، ( دربیس بال ) زدن  توپ، ناخوشی قارچی گندم، غربال، زدن ، فشاردادن ، (ز. ع. ) توپ زدن ، الک  کردن ، اصلاح کردن .
bunting	پارچه  سست بافت پرچمی، خطابی دوستانه ، شنل بچگانه .
buntline	طنابی که  بپای بادبان  بسته  میشود.
buoy	رهنمای شناور، کویچه ، روآبی، جسمشناور، روی آب نگاهداشتن ، شناور ساختن .
buoyancy	رانش، شناوری، سبکی، شادابی روح، خاصیت شناوری.
buoyant	شناور، سبک ، سبکروح، خوشدل.
bur	(=burr) خار، تیغ.
burble	(=burbling) جوش، قل قل، سالک ، جوش صورت، صدای قل قل ( درحرف زدن  )، اشکال، بی نظمی، درهم وبرهم سخن  گفتن ، مغشوش کردن .
burden	بار، وزن ، گنجایش، طفل در رحم، بارمسئولیت، بارکردن ، تحمیل کردن ، سنگین  بار کردن .
burdensome	گرانبار، سنگین ، ناگوار، شاق، غم انگیز، ظالمانه .
bureau	دفتر، دفترخانه ، اداره ، دایره ، میز کشودار یا خانه  دار، گنجه  جالباسی، دیوان .
bureaucracy	رعایت تشریفات اداری بحد افراط، تاسیسات اداری، حکومت اداری، مجموع گماشتگان  دولتی، کاغذ پرانی، دیوان  سالاری.
bureaucrat	مامور اداری، مامور دولتی، مقرراتی واهل کاغذ بازی، دیوان  سالار.
bureaucratic	وابسته  به امور اداری، وابسته  به  اداره بازی وکاغذ پرانی، وابسته  به  دیوان  سالاری.
buret	لوله  شیشه مدرج، بورت، تنگ  مخصوص شراب مقدس ( درکلیسا).
buretto	(=buret) لوله  شیشه مدرج، بورت، تنگ  مخصوص شراب مقدس ( درکلیسا).
burg	حصار یانرده  اطراف خانه  یا شهر، قصبه ، قلعه .
burgeon	جوانه  زدن ، درآمدن ، شروع برشدکردن .
burger	تکه ای گوشت سرخ کرده  یاکباب کرده که  برای تهیه  ساندویچ بکارمیرود( مثل hamburger).
burgess	شهرنشین ، شهری، حاکم یا قاضی شهر.
burgh	شهر، ( اسکاتلند ) قصبه .
burgher	مردم آزاد شهر یاقصبه ، شهرنشینان .
burglar	دزد، سارق منازل.
burglarize	شبانه  دزدیدن ، سرقت مسلحانه  کردن .
burglary	ورود بخانه ای درشب بقصد ارتکاب جرم، دزدی.
burgomaster	حاکم، شهردار( درهلند یاآلمان  )، اعضای شهرداری.
burgonet	نوعی کلاه خود.
burial	دفن ، بخاک  سپاری، تدفدین .
burier	بخاک  سپارنده ، قبرکن .
burke	کشتن ، خفه  کردن ، بطورآهسته  وغیر مستقیم از شرکسی راحت شدن .
burl	گره  پشم یاپارچه ، کورک ، گره  چوب، خار.
burlap	کرباس، پارچه  کیسه ای.
burled	گره  دار، کورک  دار.
burlesque	مسخره  آمیز، مضحک ، تقلید، رقص لخت، تقلید و هجو کردن .
burliness	تنومندی، ستبری، زبری، خشونت.
burly	تنومند، ستبر، کلفت، (برای پارچه  ولباس ) زبر وخشن ، گره  دار.
burmese	(burmese. pl) برمه ای، اهل برمه .
burn	سوزاندن ، آتش زدن ، سوختن ، مشتعل شدن ، درآتش شهوت سوختن ، اثر سوختگی.
burn in	سوختن .
burner	چراغ خوراکپزی یاگرم کن ، آتشخان .
burning glass	ذره  بین ، عدسی محدب یاآئینه  مقعر، عینک  جوشکاری.
burnish	جلا دادن ، پرداخت کردن ، صیقل دادن ، جلا، صیقل.
burnoose	برنوس، ردا.
burnous	برنوس، ردا.
burp	آروغ، آروغ زدن .
burp gun	تفنگ  کوچک .
burr	خار، پوست زبرو خاردارمیوه ، گره ، برآمدگی، غلیظ تلفظ کردن ، حرف r را ادائکردن ، پره یادندانه دار کردن ، بامته  سوراخ کردن .
burro	الاغ ( اسپانیولی ).
burrow	سوراخ زیرزمینی، نقب، پناهگاه ، زیرزمین  لانه  کردن ، ( مج. ) پنهان  شدن ، نقب زدن .
burry	خاردار، خشن .
bursar	گنجور دانشکده ، صندوقدار، خزانه  دار.
bursary	گنجوری، خزانه  داری.
burse	کیف کیسه  مانند، مغازه  یا بازار خرید وفروش، بورس، وجهی که برای کمک  هزینه  تحصیلیداده میشود.
bursiform	کیسه  مانند، کیف مانند.
bursitis	(طب ) آماس کیسه  های مفصلی.
burst	قطع کردن ، ترکیدن ، ازهم پاشیدن ، شکفتن ، منفجر کردن ، انفجار، شیوع.قطاری، پشت سر هم.
burst error	خطای قطاری.
burst rate	سرعت پشت سر هم.
bury	بخاک  سپردن ، دفن  کردن ، از نظر پوشاندن .
bus	اتوبوس، بااتوبوس رفتن .گذرگاه ، مسیر عمومی.
bus driver	محرک  گذرگاه .
busboy	کمک  پیشخدمت، پادو.
busby	یکجور کلاه  پوستی.
bush	بوته ، بته ، شاخ وبرگ .
bushed	ازبوته  پوشیده  شده .
bushel	مقیاس وزنی است معادل  پک  (peck) و کوارتز (quarts)، پیمانه  غله  ومیوه  که  درحدود لیتر است، پیمانه ، کیل، باپیمانه  وزن  کردن .
bushily	بطورانبوه ، پرپشت.
bushiness	انبوهی، پرپشتی.
bushing	آستر برنجی یا فلزی، عایق، غلاف حیله  گردان .
bushwhack	ادای کسی را در آوردن ، مبارزه  کردن .
bushy	انبوه ، پرپشت.
business	تجارت، کار و کسب.سوداگری، حرفه ، دادوستد، کاسبی، بنگاه ، موضوع، تجارت.
business data processing	داده  پردازی تجاری.
businesslike	مرتب، منظم، دارای صورت کار عملی.
businessman	تاجر، بازرگان .
busk	مجهز کردن ، باعجله  پیش رفتن ، عجله  کردن .
buskin	یکجور چکمه  که  تا زیر زانو میرسد، ( مج. ) تراژدی.
buss	بوس، بوسه ، ماچ، ملچ ملچ.
bust	(ing- ed) مجسمه نیمتنه ، بالاتنه ، سینه ، انفجار، ترکیدگی، ترکیدن  (باup)، خرد گشتن ، ورشکست شدن ، ورشکست کردن ، بیچاره  کردن .
buster	منفجر یاخوردکننده ، چیز شکفت انگیزوعجیب.
bustle	شلوغی، هایهو، جنبش، تقلا، کوشش، شلوغ کردن ، تقلا یاکشمکش کردن .
busy	مشغول، دست بکار، شلوغ، مشغول کردن .مشغول، اشغال.
busy signal	علامت اشغال.
busybody	فضول، آدم فضول، نخود همه آش، پرکاری، اشتغال.
but	ولی، اما، لیکن ، جز، مگر، باستثنای، فقط، نه  تنها، بطور محض، بی، بدون .
butcher	قصاب، ( مج. ) آدم خونریز، کشتن ، قصابی کردن .
butcherly	بی رحمانه ، قصاب وار.
butchery	دکان  قصابی، کشتارگاه ، ( مج. ) آدمکشی.
butler	ناظر، پیشخدمت سفره ، آبدارباشی.
butler's pantry	آبدارخانه .
butt	شاخ زدن ، ضربه  زدن ، پیش رفتن ، پیشرفتگی داشتن ، نزدیک  یامتصل شدن ، بشکه ، ته ، بیخ، کپل، ته  درخت، ته  قنداقتفنگ ، هدف.
butt shaft	تیر، نیزه .
butte	تل یا تپه .
butter	کره ، روغن ، روغن  زرد، کره  مالیدن  روی، چاپلوسی کردن .
butterball	شخص خپله  و چاق.
buttercup	(گ . ش. ) گل آلاله ، نوعی شیرینی کوچک .
butterfat	کره ، روغن  شیر، سرشیر.
butterfingered	دست و پا چلفتی، بی دقت.
butterfly	پروانه ، بشکل پروانه .
buttermilk	آبدوغ، دوغ پس از گرفتن  کره .
butterscotch	تافی، شکلات شکر زرد وعصاره  ذرت.
buttery	آبدارخانه ، جای فروش آذوقه  و نوشابه ، کره ای، روغنی.
buttock	کپل، کفل.
button	تکمه ، دکمه ، غنچه ، هرچیزی شبیه  دکمه ، تکمه  زدن ، باتکمه  محکم کردن .دکمه .
buttonhole	سوراخ دکمه ، مادگی، مزاحم شدن .
buttonhook	دکمه  انداز، سگک  دکمه ، قلاب دکمه .
buttonwood	(گ . ش. ) چنار( آمر. ).
buttony	تکمه  دار، دکمه ای.
buttress	شمع پشتیبان  دیوار، حائل، نگهدار، پایه ، شمع زدن ، محکم بستن ، دارای شمع یاحائل.
buttstock	قنداق تفنگ .
butyraceous	کره ای، شبیه  کره ، شامل کره .
butyric	کره  مانند ( بطرز شیمیائی )، شامل کره .
butyric acid	(ش. ) اسید بوتیریک ، جوهر کره .
buxom	خوش هیکل، چاق وچله ، خوش، خوشدل.
buy	خریدن ، خرید، ابتیاع، تطمیع کردن .
buy off	باپول مصالحه  کردن ، تطمیع کردن .
buy out	سهم کسی را خریدن .
buyer	خریدار.
buzz	وزوز کردن ، ورور کردن ، نامشخص حرف زدن ، وزوز، ورور، شایعه ، همهمه ، آوازه .
buzzard	(گ . ش. ) سنقر، پرنده ای شبیه  باز، آدم لاشخور وپست، لاشخور.
buzzer	زنگ  اخبار، وزوزکن .
bweekend	(bweekends) آخر هفته ، تعطیل آخر هفته ، تعطیل آخر هفته  را گذراندن .
by	بدست، بتوسط، با، بوسیله ، از، بواسطه ، پهلوی، نزدیک ، کنار، از نزدیک ، ازپهلوی، ازکنار، درکنار، از پهلو، محل سکنی، فرعی، درجه  دوم.
by and by	درآینده ، کمکم، متدرجا، بزودی، بفوریت.
by and large	کلا، رویهمرفته .
by blow	ضربت تصادفی.
by election	انتخابات فرعی.
by end	غرض شخصی، قصد پنهان .
by gone	گذشته ، کهنه ، قدیمی، گذشته ها، چیزهای گذشته .
by lane	پس کوچه ، کوچه  فرعی.
by line	خط دوم یافرعی، خط فرعی راه  آهن ، (ز. ع. ) کار یاشغل اضافی وزائد.
by product	فرآورده  فرعی، محصول فرعی، ( مج. ) نتیجه  فرعی.
by the way	اتفاقا، تصادفی، ضمنا.
by way	جاده  پرت، کوچه  پرت، کوره  راه ، راه  فرعی.
bye	چیزهای کناری یاثانوی، فرعی، خداحافظ.
bye bye	خدا حافظ.
bye election	انتخابات فرعی.
byelaw	آئین  نامه ، نظامنامه ، قانون  ویژه ، قانون  فرعی وضمنی.
bylaw	آئین  نامه ، نظامنامه ، قانون  ویژه ، قانون  فرعی وضمنی.
byname	لقب، اسم فرعی، اسم دوم.
bypass	گذرگاه ، جنبی، کنار گذاشتن .گذرگاه  فرعی، سبب انشعاب شدن ، از راه  فرعی رفتن ، تقاطع کردن ، گذشتن .
bypath	جاده  فرعی، جاده  پرت.
bypersonic	ماورائ الصوت، دارای سرعتی پنج یا شش برابر امواج صوتی در فضا.
byplay	نمایش فرعی بین  دوپرده .
byre	آغل گاو.
byroad	جاده  فرعی، پس کوچه ، جاده  کم آمد وشد.
bystander	تماشاگر، تماشاچی، بیننده ، ناظر.
bystreet	کوچه  پرت، خیابان  کناری، خیابان  فرعی.
byte	هشت بیت (بایت).لقمه .
byte addressable	نشانی پذیر تالقمه .
byte oriented	لقمه  گرا.
byword	عبرت، ضرب المثل، گفته  اخلاقی، اشاره  یانگاه  مختصر.
byzantine	وابسته  بروم شرقی.
c	سومین  حرف الفبای انگلیسی و غالب السنه  غربی، هرچیزی درمرتبه  سوم.
c clef	(مو. ) کید C.
ca'canny	تعلل، طفره ، با احتیاط جلو رفتن .
cab	تاکسی، جای راننده  کامیون ، جای لوکوموتیوران .
cabal	دوز و کلک ، دسیسه  و توطئه ، روایت، راز، سر، دسیسه  کردن .
cabala	(cabbalah - =cabbala ) حدیث یا روایت شفاهی وزبانی، علوم اسرار آمیز از قبیل علمارواح.
cabalism	مکتب حروفیون .
cabana	کلبه ، خانه  کوچک ، کابین .
cabaret	میکده ، میخانه ، کاباره ، شادخانه .
cabbage	کلم، دله  دزدی، کش رفتن ، رشد پیدا کردن  ( مثل سرکلم ).
cabbala	(cabbalah - =cabala ) حدیث یا روایت شفاهی وزبانی، علوم اسرار آمیز از قبیل علمارواح.
cabbalah	(cabala - =cabbala ) حدیث یا روایت شفاهی وزبانی، علوم اسرار آمیز از قبیل علمارواح.
cabbie	(driver =cab) راننده تاکسی.
cabby	(driver =cab) راننده  تاکسی.
caber	تیر، تنه  درخت، شاه تیر، لاپه  ( درشیروانی ).
cabin	اطاق کوچک ، خوابگاه  ( کشتی )، کلبه ، کابین .
cabinet	قفسه ، اطاقک ، هیئت وزرا.قفسه ، جعبه  کشودار، کابینه ، هیئت دولت.
cabinetmaker	قفسه  ساز، مبل ساز.
cabinetwork	قفسه  سازی، مبل سازی.
