umbilication	تشکیل ناف.
umbilicus	(navel) (تش. ) ناف، پیوندگاه  ناف، فرورفتگی ناف مانند.
umbra	سایه ، شبح، روح، نقطه  تاریک .
umbrage	سایه ، تاری، تاریکی، سایه  شاخ و برگ ، اثر، شابهت سایه  وار، سوظن ، نگرانی، رنجش.
umbrageous	زودرنج، سایه  دار، دارای سو ظن ، بیمناک ، رنجیده  خاطر.
umbrella	چتر، سایبان ، حفاظ، چتر استعمال کردن .
umlaut	ادغام، ادغام حرف صدادار درحرف صدادار بعدی، ادغام کردن .
umpirage	حکمیت، داوری.
umpire	سرحکم (hakam)، سرداور، داور مسابقات، حکمیت، داوری، داوری کردن .
umpteen	( umpteenth) بی حد و حصر، معتنی به ، متعدد، وافر، بیشمار.
umpteenth	( umpteen) بی حد و حصر، معتنی به ، متعدد، وافر، بیشمار.
un	پیشوند بمعنی 'لا' و ' نه ' و غیر و 'عدم' و 'نا'.
unaadorned	ساده ، عریان ، بی پیرایه ، بی زیور.
unabashed	بی شرم، گستاخ.
unabated	فرو ننشسته ، کاسته  نشده .
unable	عاجز، ناتوان .
unabridged	مشروح، مختصرنشده ، کوتاه  نشده ، کامل، تلخیص نشده .
unaccommodated	ناهمساز، بدون  وسائل راحتی، فراهم نشده ، بی مسکن .
unaccompanied	بدون  همراه ، تنها، بدون  مصاحب، بدون  ملتزمین  رکاب.
unaccountable	توضیح ناپذیر، غیر مسئول، غیر قابل توصیف، عریب، مرموز.
unaccounted	بحساب نیامده ، حساب نشده ، فاقد توضیح.
unadulterated	خالص، مخلوط نشده ، بدون  مواد خارجی.
unadvised	بدون  اطلاع، تند وبی ملاحظه ، بی احتیاط، بی پروا.
unaffected	بی پیرایه ، ساده ، بی تکلیف، صمیمی، بیریا.
unaligned	بدون  صف آرائی، غیر وابسته  بحزب، غیر متشکل، بیطرف.
unallowable	غیرمجاز.
unalloyed	بدون  آلیاژ، غیر مخلوط، خالص، ناب.
unalterable	تغییر ناپذیر، غیر متغیر.
unanimity	اتفاق آرا هم آوازی، هم رائی، یکدلی.
unanimous	هم رای، متفق القول، یکدل و یک  زبان ، اجماعا.
unanswerable	جواب ناپذیر، بیجواب، قاطع، دندان  شکن ، تکذیب ناپذیر.
unappealabe	(حق. ) پژوهش ناپذیر، غیرقابل استیناف.
unappealing	غیر قابل استیناف، غیر جذاب، غیر منطقی، ناپسند، نچسب.
unappeasable	استمالت ناپذیر، اقناع نشدنی، راضی نشدنی، تسکین  نیافتنی.
unapt	کودن ، دیر آموز، نامناسب، غیر محتمل، غیر متناسب، کند.
unarm	خلع سلاح کردن ، غیر مسلح کردن .
unary	یگانی.
unary operation	عمل یگانی.
unary operator	عملگر یگانی.
unasked	سوال نشده ، خواسته  نشده ، پرسیده  نشده ، مطالبه  نشده ، ناپرسیده .
unassailable	یورش ناپذیر، بی تردید، غیر قابل بحث، غیرقابل حمله .
unassertive	محجوب، کمرو، افتاده  حال.
unassuming	فروتن ، بی ادعا، افتاده ، بی تصنع، بی تکلف، ساده .
unattached	ناوابسته ، توفیق نشده ، اعزام نشده ، آزاد، منتظردستور.
unattended	بی مراقبت.
unattended operation	عملکرد بی مراقب.
unavailable energy	نیروی عاطل و باطل، نیروی خارج از دسترس.
unavoidable	اجتناب ناپذیر، غیر قابل اجتناب، چاره  ناپذیر.
unaware	(unawares) بی اطلاع، بی خبر، ناگهان ، غفلتا، سراسیمه ، ناخودآگاه ، ناخود آگاهانه .
unawares	(unaware) بی اطلاع، بی خبر، ناگهان ، غفلتا، سراسیمه ، ناخودآگاه ، ناخود آگاهانه .
unbacked	بی حامی، رام نشده .
unbalance	غیر متعادل کردن ، تعادل ( چیزی را) بر هم زدن ، اختلال مشاعر پیدا کردن ، عدم توازن ، اختلال مشاعر.
unbalanced	نامتعادل، نامتوازن .
unbated	تخفیف داده نشده .
unbearable	تحمل ناپذیر، غیر قابل تحمل، تاب ناپذیر.
unbeatable	باخت ناپذیر، شکست ناپذیر، مغلوب نشدنی، بی نظیر، بی همتا.
unbeaten	نباخته ، شکست نخورده ، مغلوب نشده ، ضرب نخورده .
unbecoming	ناشایسته ، نازیبا، ناخوشایند.
unbeknown	(unbeknownst) نادانسته ، بنامعلوم، خارج از معلومات شخصی، مجهول.
unbeknownst	(unbeknown) نادانسته ، بنامعلوم، خارج از معلومات شخصی، مجهول.
unbelief	بی اعتقادی، بی ایمانی.
unbelievable	باور نکردنی، غیر قابل باور.
unbeliever	( unbelievin) کافر، بی ایمان ، غیر مومن ، بی اعتقاد، دیر باور.
unbelievin	( unbeliever) کافر، بی ایمان ، غیر مومن ، بی اعتقاد، دیر باور.
unbend	باز کردن ، رها کردن ، شل کردن ، راست کردن .
unbiased	بیغرض، عاری از تعصب، بدون  تبعیض، تحت تاثیر واقع نشده .بی پیشقدر.
unbind	از بند رها کردن ، شل کردن .
unblenched	غیر مشوش، بی آشوب، آرام.
unblessed	( unblest) نامبارک ، نامیمون ، ملعون ، بینوا، بدبخت.
unblest	نامبارک ، نامیمون ، ملعون ، بینوا، بدبخت.
unblushing	بدون  شرم، بی خجالت، عاری از شرم.
unbolt	گشودن  ( چفت)، باز کردن  (چفت).
unbonnet	کلاه  رااز سربرداشتن ، آشکار کردن .
unborn	نزاده ، هنوز زاده  نشده ، هنوززاده  نشده ، هنوز ظاهر نشده ، غیر مولد، نازاد.
unbosom	راز خود را فاش کردن ، اسرار دل را گفتن .
unbound	غیر محدود، بی پایان ، مقید نشده ، رها شده .
unbounded	بیکران .
unbowed	خم نشده ، انحنا پیدا نکرده ، تعظیم نکرده ، سر کوب نشده .
unbrace	بازکردن ، گشودن  (زره  و مانند آن )، رها یا آزاد کردن ، شل کردن ، تضعیف کردن .
unbraid	از هم باز شدن ، ریش ریش کردن .
unbranched	بیشاخ و برگ ، بدون  انشعاب، بدون  شعبه .
unbred	ناآموخته ، پرورش نیافته ، بد ببار آمده .
unbridle	لجام گسیخته ، بی مهار، مهار در رفته ، ول کردن ، لجام گسیخته  کردن ، از بند رها کردن .
unbroke	( unbroken) رام نشده ، سوقان  گیری نشده ، مسلسل، ناشکسته .
unbroken	( unbroke) رام نشده ، سوقان  گیری نشده ، مسلسل، ناشکسته .
unbuild	خراب کردن ، بکلی ویران  کردن ، محو کردن .
unburden	سبکبار کردن ، بار از دوش کسی برداشتن ، اعتراف و درد دل کردن .
unbutton	گشودن  دکمه ، گشوده .
uncage	از قفس رها کردن ، آزاد کردن .
uncalled for	ناخواسته ، غیر ضروری، ناخوانده ، نامطلوب.
uncanny	غیر طبیعی، غریب، وهمی، جدی، زیرک .
uncap	کلاه  از سر برداشتن ، سر پوش برداشتن  از.
uncaused	بدون  علت معین ، بی دلیل، بی سبب.
unceasing	ایست ناپذیر، بلاانقطاع، بدون  وقفه ، مسلسل، پایان  ناپذیر.
unceremonious	ساده ، بی تشریفات، بی تعارف، بی نزاکت.
uncertain	نامعلوم، مشکوک ، مردد، متغیر، دمدمی.
uncertainty	تردید، نامعلومی.نامعلومی، تردید، شک ، چیز نامعلوم، بلاتلکیفی.
unchain	از زنجیر و بندرها کردن .
unchanged	عوض نشده .
uncharged	پر نشده  ( مانند تفنگ  و باطری )، بحساب هزینه  نیامده ، محسوب نشده ، رسمامتهم نشده .
uncharitable	بی سخاوت، بیرحم، سخت گیر در قضاوت، بی گذشت.
uncharted	اکتشاف نشده ، در نقشه  یا جدول وارد نشده ، نامعلوم، ندانسته .
unchaste	آلوده  دامن ، بی عفت، بی عفاف.
unchastity	بی عفتی، بی ناموسی.
unchristian	غیر مسیحی.
uncial	یک  دوازدهمی، شبیه  یک  دوازدهم، وابسته  بحروف الفبای قدیم یونان  و روم.
uncinate	چنگکی، قلاب دار.
uncinus	زائده  قلابی، عضو سرکج یا قلاب مانند.
uncircumcised	ختنه  نشده ، غیر مختون ، غیر یهودی.
uncivil	بی تربیت، بی تمدن ، وحشی، بی ادب.
uncivilized	غیر متمدن ، وحشی، بی ادب.
unclasp	باز کردن  (قلاب و مانندآن  )، باز کردن  یا شدن .
unclassified	غیر سری.طبقه  بندی نشده ، در ردیف بخصوصی قرار نگرفته ، غیر محرمانه .
uncle	عمو، دائی، عم.
uncle sam	لقب دولت ایالات متحده  آمریکا، عمو سام.
unclean	ناپاک ، نجس، غیر سالم، آلوده .
unclench	( unclinch) شل شدن ، سست شدن ، شل کردن  یا شدن .
unclinch	( unclench) شل شدن ، سست شدن ، شل کردن  یا شدن .
uncloak	بی ردا کردن ، فاش کردن .
unclothe	جامه  از تن  بدر آوردن ، عریان  کردن ، لخت شدن .
unco	(اسکاتلند) بسیار، جالب توجه ، عجیب، غریب، شخص غریبه ، ناشناس، خجالتی، غیر عادی، خارق العاده ، مهیج، هیجان ، مرموز.
uncoditioned	قطعی نشده ، شرط نشده ، قید نشده ، غیرمشروط.
uncomfortable	ناراحت، نامساعد ( مانند هوا)، ناخوشایند.
uncommitted	ناوابسته ، غیر متعهد نشده ، تعهد نشده ، تقبل نشده .
uncommon	غیر عادی، غیر متداول، غیرمعمول، نادر، کمیاب.
uncommunicative	بی علاقه  به  مکالمه  و تبادل فکر و خبر، خاموش، کم حرف.
uncomplimentary	غیر کامل، بی تعارف، ناخوشایند، برخورنده .
uncompromising	قطعی، سخت ناسازگار، غیر قابل انعطاف، تسلیم نشو، تمکین  ندادنی، مصالحه  ناپذیر.
uncomputable	محاسبه  ناپذیر.
unconcern	بی علاقگی، لاقیدی، عدم علاقه ، خونسردی.
unconcerned	بی عرقه ، خونسرد، لاقید.
unconditional	قطعی، مطلق، بدون  قید وشرط، بلا شرط.غیر شرطی، بی شرط.
unconditional branch	انشعاب غیر شرطی.
unconditional jump	جهش غیر شرطی.
unconditional transfer	انتقال غیر شرطی.
unconquerable	تسخیر ناپذیر، شکست ناپذیر، مغلوب نشده .
unconscionable	غیر معقول، گزاف، خلاف وجدان ، بی وجدان .
unconscious	غش کرده ، ناخودآگاه ، از خود بیخود، بی خبر، عاری از هوش، نابخود، ضمیر ناخودآگاه ، ضمیر نابخود.
unconsidered	غیر قابل ملاحظه ، بی ملاحظه ، بی توجه ، نسنجیده .
unconstitutional	بر خلاف قانون  اساسی، برخلاف مشروطیت.
unconstitutionality	مغایرت با قانون  اساسی.
uncontrollable	غیرقابل جلوگیری، کنترل ناپذیر، غیرقابل نظارت.
unconventional	آزاد از قیود و رسوم، غیر قرار دادی، خلاف عرف.
unconventionality	عدم رعایت آداب و رسوم، بی تکلیفی.
uncoordinated	ناهماهنگ .
uncork	چوب پنبه  بطری را بر داشتن ، رها کردن .
uncorrelated	ناهمبسته .
uncounted	بی شمار، نشمرده ، شمرده  نشده ، غیر قابل شمارش.
uncouple	جدا کردن ، رها کردن ، از قلاده  باز کردن ، از حالت زوجی خارج کردن ، باز شدن .
uncouth	زشت، ناهنجار، ناسترده ، ژولیده ، نامربوط.
uncover	برهنه  کردن ، آشکار کردن ، کشف کردن .
uncreated	غیر مخلوق، ابدی.
uncritical	غیر انتقادی، غیر و خیم، عادی.
uncrown	بی تاج و تخت کردن ، خلع کردن  یا شدن .
unction	روغن  مالی، مرهم گذاری، تدهین ، روغن ، مرهم، مداهنه ، چرب زبانی، حظ، تلذذ، نرمی، لینت.
unctuous	چرب، روغنی، چرب و نرم، مداهنه  آمیز.
uncurl	از انحنا در آمدن ، مستقیم شدن ، بی فر شدن .
uncus	قلاب، چنگ ، چنگک ، زائده .
uncut	بریده  نشده ، قطع نشده ، از هم جدا نشده .
undaunted	بیباک ، وحشی، رام نشده ، سرکش، بی واهمه .
undeceive	مبرا از فریب و تزویر کردن ، از فریب آگاهانیدن .
undecidable	تصمیم ناپذیر.
undecillion	عدد یک  با  صفر بتوان  .
undeeded	بصورت سند درنیامده ، در سند قید نشده ، سند تنظیم نشده .
undefined	تعریف نشده .
undefined entry	فقره  تعریف نشده .
undefined label	برچسب تعریف نشده .
undemonstrative	غیرمثبت، فاقد ضمیر اشاره ، غیر مدلل، خوددار.
undeniable	انکار ناپذیر.
under	زیر، درزیر، تحت، پائین  تراز، کمتر از، تحت تسلط، مخفی در زیر، کسری دار، کسر، زیرین .
under the counter	قاچاقی، داروی بدون  نسخه  و غیر مجاز.
under way	درحرکت، دردست اقدام، در شرف وقوع.
underact	درست انجام ندادن ، از کار کم گذاشتن .
underage	فروسال، نابالغ، صغیر، کمتر از سن  قانونی.
underbid	(درمناقصه ) از همه  کمتر قیمت دادن .
underbody	زیر تنه ، پائین  تنه  جانوران ، (درهواپیماوکشتی و غیره ) قسمت زیر، پائین  تنه  لباس.
underbred	از نژاد غیراصیل، نااصل زاده ، بی تربیت.
underbrush	بوته ، درخت کوچک  روینده  در زیر درخت.
underclassman	شاگرد سالهای اول و دوم دانشگاه .
underclothes	( underclothing) زیر پیراهنی، زیرپوش، لباس زیر.
underclothing	( underclothes) زیر پیراهنی، زیرپوش، لباس زیر.
undercoat	پشم زیرین ، زیر لایه .
undercool	خیلی کمتر از میزان  لازم سرد کردن ، فوق العاده سرد کردن .
undercover	مخفی، سری، رمزی، جاسوس، نهانی، زیر جلی.
undercroft	اتاق زیر زمینی، اتاقک  زیر کلیسا، اتاق کلیسا.
undercurrent	جریان  تحتانی، عمل پنهانی، زیر موج.
undercut	ببهای کمتری (از دیگران ) فروختن ، ببرش زیرین ، از زیر بریدن .
underdeveloped	کم پیشرفت، رشد کافی نیافته ، عقب افتاده .
underdo	از کار کم گذاردن ، قصور کردن ، نیم پخته  کردن  (غذا)، نیم پز کردن .
underdog	سگ  شکست خورده ، توسری خور.
underdrawers	زیر شلواری.
underestimate	ناچیز پنداشتن ، دست کم گرفتن ، تخمین  کم.
underestimation	سبک  شماری سهل گیری، ناچیز شماری.
underexpose	کمتر از حد لزوم در معرض ( نور و غیره ) قرار دادن .
underfeed	غذای غیر کافی خوردن  یا دادن .
underflow	پاریز.
underfoot	در زیرپا، قسمت کف پا، بطور پنهانی، جلو راه .
undergarment	زیر پوش، لباس بزیر، زیر جامه .
undergird	تقویت کردن ، بست زدن  به .
