undergo	تحمل کردن ، دستخوش ( چیزی ) شدن ، متحمل چیزی شدن .
undergraduate	دانشجوی دوره  لیسانس.
underground	(انگلیس ) راه آهن  زیر زمینی، (مج. ) تشکیلات محرمانه  و زیرزمینی، واقع در زیرزمین ، زیر زمین .
undergrowth	زیر رست، بوته  ها و درختان  کوچکی که  زیر گیاه  بزرگتری میروید، زیر گیاه ، پشم یا رویش زیرین .
underhand	نهانی، زیر جلی، حقه  بازی، تقلب و تزویر.
underhung	پیش آمده ، آویخته .
underlay	در زیر چیزی لایه  قرار دادن ، لایه  زیرین .
underlet	کمتر از ارزش واقعی اجاره  دادن .
underlie	در زیر چیزی لایه  قرار دادن ، زمینه  جیزی بودن .
underline	زیر چیزی خط کشیدن ، تاکید کردن ، خط زیرین .
underling	آدم زیر دست، آدم پست و حقیر، دون  پایه .
underlip	لب زیرین .
underlying	در زیر قرار گرفته ، اصولی یا اساسی، متضمن .
undermine	تحلیل بردن ، از زیر خراب کردن ، نقب زدن .
undermost	پائین  ترین ، زیر ترین ، ادنی.
underneath	در زیر، از زیر، زیرین ، پائینی، پائین .
undernourished	( undernourishment) سوئ تغذیه ، گرفتارسوئ تغذیه .
undernourishment	( undernourished) سوئ تغذیه ، گرفتارسوئ تغذیه .
undernutrition	رنجوری ( در اثر نرسیدن  خوراک  کافی ببدن ).
underpants	تنکه  (tonokeh)، زیر پوش، زیر شلواری.
underpart	زیرین  بخش، تقسیمات جز، بخش فرعی، بخش تحتانی.
underpass	مسیر جاده  در زیر پل هوائی، جاده  زیرجاده  دیگری، زیرین  راه .
underpin	پی بندی کردن ، پی سنگی درزیر دیوار قرار دادن ، پشتیبانی یا تایید کردن .
underplay	نقش خود رابخوبی انجام ندادن ، ( بازی ورق) دست خود را ادا نکردن .
underplot	داستان  فرعی، یک  سلسله  حوادث تبعی و عرفی نمایش، توطئه ، دسیسه  محرمانه ، دوز و کلک .
underprivileged	محروم از مزایای اجتماعی و اقتصادی، درمضیقه ، تنگدست، کم امیتاز.
underrate	چیزی را کمتر از قیمت واقعی نرخ گذاشتن ، ناچیز شمردن ، دست کم گرفتن .
underscore	خط یا علامتی زیرچیزی کشیدن ، تاکید، زیرین  خط.
undersea	زیرآبی، متحرک  در زیرآب، زیر دریا.
undersecretary	معاون  وزارتخانه .
undersell	ارزان  تر فروختن ، روی دست کسی رفتن .
undersexed	دارای تمایل جنسی کمتر از طبیعی، دارای ناتوانی جنسی.
undershirt	زیرپیراهنی، عرقگیر.
underside	طرف یا سوی زیرین ، سطح پائینی، زیرین ، دورنی.
undersign	(درزیر ورقه  ) امضائ کردن .
undersigned	امضائ کننده  زیر، دارای امضائ ( در زیر صفحه ).
undersized	کوچکتر از معمول، کوچکتر از اندازه  معمولی.
underskirt	زیردامنی.
understand	فهمیدن ، ملتفت شدن ، دریافتن ، درک  کردن ، رساندن .
understanding	فهم، ادراک ، هوش، توافق، تظر، موافقت، باهوش، مطلع، ماهر، فهمیده .
understate	حقیقت را اظهار نکردن ، دست کم گرفتن .
understatement	کتمان  حقیقت، دست کم گرفتن .
understrapper	دون  پایه ، شخص حقیقر، شخص کوچک ، عامل پائین  درجه .
understudy	هنرپیشه  علی البدل شدن ، عضو علی البدل.
undersurface	( underside =) وابسته  بزیر سطح، فرورویه ، موجود درزیرسطح، متحرک  در زیرسطح.
undertake	تعهد کردن ، متعهد شدن ، عهده دار شدن ، بعهده گرفتن ، قول دادن ، متقبل شدن ، تقبل کردن .
undertaker	(undertaking) کسیکه  کفن  و دفن  مرده  را بعهده  میگیرد، مقاطعه  کارکفن  ودفن ، متعهد، کسیکه  طرح یاکاری رابعهده  میگیرد، جواب گو، مسئول، کارگیر.
undertaking	(undertaker) کسیکه  کفن  و دفن  مرده  را بعهده  میگیرد، مقاطعه  کارکفن  ودفن ، متعهد، کسیکه  طرح یاکاری رابعهده  میگیرد، جواب گو، مسئول، کارگیر.
undertenant	مستاجر دست دوم.
undertone	ته  رنگ ، رنگ  کمرنگ ، ته صدا، موجود در زمینه .
undervaluation	تقویم یاارزیابی کمتر از میزان  واقعی، کم ارزش گذاری.
undervalue	کمتر از ارزش واقعی تخمین  زدن .
undervarious	بعناوین  گوناگون .
underwaist	زیرپیراهنی، جلیقه .
underwater	زیر آب، چیر آبی، زیر آبزی.
underwear	زیر پوش، زیرجامه ، لباس زیر.
underweight	کسر وزن ، دارای کسروزن .
underwood	گیاهی که  در زیردرختی روئیده ، زیر بوته .
underworld	عالماموات، دنیای تبه  کاران  و اراذل، زیرین  جهان .
underwrite	در زیر سندی نوشتن ، امضاکردن ، تعهد کردن .
underwriter	متعهد، بیمه  گر، تقبل کننده .
undesirability	نامطلوبی.
undesirable	نامطلوب، ناخوش آیند، ناخواسته .
undetectable	نایافتنی، غیر قابل کشف.
undetected	نایافته ، کشف نشده .
undetected error	خطای نایافته .
undetermined	نامعین .
undeviating	بدون  انحراف، بدون  تردید رای، مصمم.
undies	زیرلباس، زیر جامه  ( زنانه )، زیر پوش کودکان .
undirected	هدایت نشده ، رهبری نشده ، راهنمائی نشده .
undisturbed	غیر مختل، مختل نشده .
undo	واچیدن ، بیاثرکردن ، خنثی کردن ، باطل کردن ، خراب کردن ، ضایع کردن ، بیآبرو کردن ، باز کردن .
undoubted	مسلم، بدون  شک ، بدون  تردید.
undress	لباس کندن ، جامه  معمولی ( در مقایسه  با اونیفورم).
undue	زیادی، غیر ضروری، ناروا، بی مورد.
undulant	موج دار، دارای عوارض پست و بلند.
undulate	موج دار کردن ، تموج داشتن ، موجدار بودن ، نوسان  داشتن .
undulation	تموج، نوسان ، حرکت موجی، زیروبم.
undulatory	موجی، مواج.
unduly	ناروا، بی جهت، بی خود.
undutiful	وظیفه  نشناس.
undying	لایزال، غیر فانی، پایدار، فناناپذیر.
unearth	از زیرخاک  در آوردن ، آفتابی کردن ، از لانه  بیرون  کردن ، از زیردرآوردن ، حفاری کردن .
unearthly	عجیب و غریب، غیرزمینی.
uneasy	ناراحت، مضطرب، پریشان  خیال، بیآرام.
unemployable	غیرفابل استخدام.
unemployed	بیکار، بی مصرف، عاطل، بکار بیفتاده .
unemployment	بیکاری، عدم اشتغال.
unending	بی پایان .
unequal	نابرابر، نامساوی.نابرابر، نامساوی، غیر متعادل، نامرتب، ناموزن .
unequivocal	روشن ، غیر مبهم، صریح، اشتباه  نشدنی، بدون  ابهام.
unerring	خطا ناپذیر، اشتباه  نشدنی، غیر قابل لغزش، بی تردید.
unessential	غیر ضروری، غیر مهم، غیراساسی، غیر اصلی.
uneven	ناهموار، ناصاف، ناجور.
uneventful	بی حادثه ، بدون  رویداد مهم.
unexampled	بیسابقه ، بیمانند، بی نظیر، غیر موازی، بیهمتا.
unexceptionable	استثنائ ناپذیر، بیعیب، انتقاد ناپذیر.
unexpected	ناگاه ، غیره  مترقبه ، غیرمنتظره .
unexpressive	نارسا، غیر حاکی، عاری از معنی، بی حالت.
unfadable	محونشدنی، نازدودنی.
unfailing	تمام نشدنی، کم نیامدنی، پایدار، باوفا.
unfair	غیر منصفانه ، نادرست، بی انصاف، نامساعد ( درمورد باد)، ناهموار.
unfaith	( unfaithful) بی ایمانی، نقض ایمان ، بی وفا، بدقول.
unfaithful	( unfaith) بی ایمانی، نقض ایمان ، بی وفا، بدقول.
unfamiliar	( unfamiliarity) ناآشنا، ناشناخته ، عجیب، ناآشنائی.
unfamiliarity	( unfamiliar) ناآشنا، ناشناخته ، عجیب، ناآشنائی.
unfasten	رها کردن ، باز کردن ، آزاد کردن .
unfathered	بی پدر، حرامزاده ، تقلبی.
unfathomable	ژرف، غیرقابل عمق سنجی.
unfavorable	نامساعد، بد، مخالف، برعکس، زشت، بد قیافه ، نامطلوب.
unfeeling	بی عاطفه ، سنگدل، بیحس، فاقد احساسات.
unfeigned	واقعی، حقیقی، تقلبی، بدون  تصنع، اصیل.
unfetter	از قید رها شدن ، از زنجیرآزاد شدن .
unfinished	ناتمام، تمام نشده ، بی پایان .
unfit	ناشایسته ، ناباب، نامناسب، نامناسب کردن .
unfix	رها کردن ، آزاد کردن ، باز کردن ، غیرثابت کردن .
unfledged	خام دست، پر در نیاورده ، کاملا رشد نکرده ، نابالغ، نارسا.
unflinching	ثابت قدم، پایدار، مصمم.
unfold	آشکار کردن ، فاش کردن ، آشکار شدن ، رها کردن ، باز کردن ، تاه  چیزی را گشودن .
unforeseen	پیش بینی نشده .
unforgettable	از یاد نرفتنی، فراموش نشدنی.
unformatted	بیقالب.
unformed	بدون  شکل منظم هندسی، بدون  سازمان ، تشکیل نشده ، ناساخت.
unfortunate	بدبخت، مایه  تاسف، ناشی از بدبختی.
unfortunately	متاسفانه ، بدبختانه .
unfounded	بی اساس، بی پایه ، بی اصل.
unfrequented	بدون  آمد و رفت، دور افتاده ، تکرار نشدنی، غیر مکرر.
unfriended	بی دوست، بی یار، بیرفیق.
unfrock	خلع لباس کردن ، از کسوت روحانی خارج شدن .
unfruitful	بی بار، بی ثمر، بیهوده ، بی حاصل.
unfunded	بدون  سرمایه ، تهیدست، بی بودجه .
unfurl	گشودن ، افراشتن  (پرچم)، بادبان  گستردن .
unfurnished	بدون  اثاثیه .
ungainly	زمخت و غیرجذاب، زشت، بی لطف، ناآزموده ، بیحاصل، بدون  سود.
ungenerous	پست، لئیم، خسیس، بی سخاوت، بی گذشت.
ungodly	بی دین ، خدانشناس، سنگدل، لامذهب.
ungovernable	غیرقابل کنترل، غیر قابل اداره ، وحشی، لجام گسیخته .
ungraceful	عاری از متانت، نازیبا، نامطبوع، زشت، خالی از لطف.
ungracious	خارج از نزاکت، نامطبوع، خشن ، منفور، ناصواب.
ungrateful	ناسپاس، حق ناشناس، نمک  بحرام، ناخوش آیند.
ungual	ناخن ، ناخن  دار، سم دار، شبیه  سم، ناخنی.
unguent	روغن ، خمیر، مرهم.
ungulate	بشکل ناخن ، بشکل سم، سم دار، جانور سم دار.
unhallow	( unhallowed) عمل کفر آمیزکردن ، کفرآمیز، نامقدس کردن .
unhallowed	( unhallow) عمل کفر آمیزکردن ، کفرآمیز، نامقدس کردن .
unhand	رها کردن ، ول کردن ، از دست دادن ، از دست باز کردن .
unhandsome	نازیبا، زشت، ناصواب، نامطبوع، نامناسب.
unhandy	مشکل بدست آمده ، ناراحت، نامناسب برای حمل ونقل، دور از دسترس.
unhappy	بدبخت، ناکام، نامراد، شوربخت، بداقبال.
unhealthy	ناتندرست، ناسالم، ناخوش، ناخوشی آور، غیر سالم، بیمار.
unheard	نشنیده ، ناشنیده ، بی سابقه ، توجه  نشده ، بگوش نخورده ، غیرمسموع، غیر معروف، غریب.
unhinge	از لولا در آوردن ، مختل کردن ، باز کردن ، گشودن ، دچار اختلال مشاعر کردن .
unhitch	شل کردن ، باز کردن ، آزاد کردن .
unholy	نامقدس، کفر آمیز، سنگدل.
unhood	سرپوش برداشتن  از، آشکار کردن .
unhook	از قلاب باز کردن ، شل کردن ، رها کردن .
unhorse	از اسب افتادن  یا پیاده  شدن ، اسب را از گاری یا درشگه  باز کردن ، از جای خود تکان  دادن ، جابجا کردن .
unhouseled	(م. م. ) محروم از عشائ ربانی.
unhurried	بی شتاب، بی عجله .
uni	پیشوندیست بمعنی 'یک  ' و 'واحد' و 'تک '.
uniaxial	یک  محوری، دارای یک  محور، یک  محوری.
unicameral	دارای یک  مجلس مقننه ، سیستم پارلمانی یک  مجلسی.
unicellular	( unicellularity) (ج. ش. ) تک  یاخته ، یک  سلولی.
unicellularity	( unicellular) (ج. ش. ) تک  یاخته ، یک  سلولی.
unicorn	جانور افسانه ای دارای یک  شاخ، تکشاخ.
unidimensional	یک  بعدی، تک  بعدی.
unidirection	( unidirectional) دارای یک  جهت، یک  جهتی، تک  سوی.
unidirectional	( unidirection) دارای یک  جهت، یک  جهتی، تک  سوی.یک  جهته ، یک  سویه .
unifiable	تکسازپذیر، قابل اتحاد، قابل همرنگی.
unification	تکسازی، یکی سازی، یگانگی، یک  شکلی، وحدت.
unifier	تکسازگر، متحد کننده ، یکی کننده ، موجد وحدت.
unifilar	تک  رشته ای، یک  لا، یک  تا، یک  رشته ، دارای یک  سیم یا نخ.
unifoliate	(گ . ش. ) دارای یک  برگ ، یک  برگه ، یک  برگچه ای.
uniform	اونیفورم، یک  ریخت، یک  شکل، متحدالشکل، یکنواخت کردن .یکسان ، متحد الشکل، یکنواخت.
uniformity	یکسانی، یکنواختی.یکریختی، یکنواختی، یکسانی، متحدالشکلی.
uniformly	بطور یکسان ، بطور یکنواخت.
unify	متحد کردن ، یکی کردن ، یکی شدن ، تک  ساختن .
unihibit	( unihibited) آزاد، بی قید وبند، خودمانی، ناخوددار.
unihibited	( unihibit) آزاد، بی قید وبند، خودمانی، ناخوددار.
unilateral	یکجانبه .یک  ضلعی، یکطرفه ، یک  جانبه ، تک  سویه ، یک  سویه .
unilinear	در یک  خط واحد، دارای تغییرات مسلسل از آغاز تا پایان ، تک  خطی.
unimpeachable	غیر قابل سرزنش، بری از اتهام.
unimportant	بی اهمیت، غیرمهم.
uninformed	بیاطلاع، جاهل.
unintelligence	بی هوشی، بی استعدادی، کند ذهنی.
unintelligent	بیهوش، بی استعداد، کودن .
unintelligible	غیر مفهوم، غامض، پیچیده ، غیر صریح.
unintentional	غیرعمدی.
uninterested	بی علاقه ، بیدخل وتصرف، بدون  توجه ، خونسرد.
uninterrupted	بی وقفه .پیوسته ، غیر منقلع، قطع نشده ، متوالی، مسلسل.
uninvited	ناخوانده ، دعوت نشده ، سرزده .
union	اجتماع، اتحاد، اتحادیه .اتحاد واتفاق، یگانگی وحدت، اتصال، پیوستگی، پیوند، وصلت، اتحادیه ، الحاق، اشتراک  منافع.
union jack	پرچم ملی انگلیس.
union shop	مغازه  یاکارگاهی که  اعضای خارج از اتحادیه  کارگری رامیپذیرد مشروط باینکه  بعداعضو شوند.
union suit	پیراهن  و شلوار یکپارچه .
