unsparing	بی دریغ، فراوان ، ظالم، سخت، اسراف کننده .
unspeakable	ناگفتنی، توصیف ناپذیر، غیرقابل بیان .
unspotted	بی لکه ، لکه  دار نشده ، بدون  آلودگی، ننگین  نشده .
unsprung	بی فنر، بدون  فنر، با فنر، مجهزنشده .
unstable	نااستوار، بی ثبات، بی پایه ، لرزان ، متزلزل.ناپایا، ناپایدار.
unstable state	حالت ناپایا.
unsteady	متغیر، بی ثبات کردن ، متزلزل کردن ، لرزان ، لق.
unstrap	از بند یا تسمه  رها کردن .
unstressed	بی تشویش، بدون  اضطراب، بدون  کشش، بدون  مد(madd).
unstring	نخ چیزی را کشیدن  ( مثل تسبیح و غیره )، نخ یا بند چیزی را سست کردن ، شل کردن ، آزاد کردن .
unstudied	مطالعه  نشده .
unsubscripted	بی زیرنویس.
unsubstantial	( unsubstantiality) بی اساسی، بیاهمیتی، بی اساس، واهی.
unsubstantiality	( unsubstantial) بی اساسی، بیاهمیتی، بی اساس، واهی.
unsuccess	( unsuccessful) شکست، عدم موفقیت، ناموفق.
unsuccessful	( unsuccess) شکست، عدم موفقیت، ناموفق.
unsuitable	نامناسب، ناباب.
unsung	خوانده  نشده ، ( بشکل آواز)، ستایش نشده ، سروده  نشده .
unswathe	از قنداق باز کردن ، از بند رهانیدن .
unsymmetrical	دارای عدم تقارلن ، غیر متقارن .
untangle	از گیریا گوریدگی در آوردن ، حل کردن .
untaught	تعلیم نیافته ، درس نخوانده ، نادان ، فرانگرفته .
unteach	سبب فراموشی شدن ، باور نداشتن .
untenable	غیرقابل دفاع، اشغال نشدنی، غیر قابل اشغال.
untented	بی چادر، بی لباس، برهنه .
unthinkable	غیرقابل فکر، فکرنکردنی، غیرقابل تعمق.
unthread	نخ بیرون  آوردن  از ( مثلا از سوزن ).
untidy	درهم و برهم، نامرتب.
untie	باز کردن ، گشودن ، حل کردن .
until	تا، تااینکه ، وقتی که ، تا وقتی که .
untimely	نابهنگام، بیموقع، نامعقول، غیر منتظره ، بیگاه .
untitled	بدون  عنوان ، بی نام، بی نشان ، بدون  سرآغاز.
unto	=to.
untold	ناگفته ، ناشمرده ، بی حساب، آشکار نشده .
untouchability	( untouchable) نجس، لمس ناپذیر، غیرقابل لمس، لمس ناپذیری.
untouchable	( untouchability) نجس، لمس ناپذیر، غیرقابل لمس، لمس ناپذیری.
untoward	تبه  کار، فاسد، خود سر - نامساعد، بدآمد، نامناسب.
untread	بعقب گام برداشتن ، برگشتن ، بازگشتن .
untried	ناآزموده ، امتحان  نشده ، محاکمه  نشده .
untrue	دروغ، ناراستین ، نادرست، خائن ، خلاف واقع، غیرواقعی، بیوفا.
untruth	( untruthful) خلاف حقیقت، کذب، ناراستی، سقم، خیانت.
untruthful	( untruth) خلاف حقیقت، کذب، ناراستی، سقم، خیانت.
untuck	از بند آزاد کردن .
untune	بی ترتیب کردن ، فاقد هم آهنگی کردن .
untutored	ناآموخته ، ساده ، زود باور.
untwine	از هم باز کردن ، گشودن .
untwist	واتابیدن ، باز کردن ، گشودن ، جدا کردن ، خار کردن .
unused	بکارنرفته ، نامستعمل، خو نگرفته ، عادت نکرده ، بکارنبرده .
unused code	رمز بلا استفاده .
unused time	زمان  بلا استفاده .
unusual	غیرعادی، غیرمعمول، غریب، مخالف عادت.
unutterable	نگفتنی، زائدالوصف، غیر قابل توصیف.
unvalued	بدون  ارج، بی پاداش، بی ارزش.
unvarnished	جلا نخورده ، بی جلا.
unveil	حجاب برداشتن ، نمودار کردن ، پرده  برداری، آشکارساختن .
unvocal	گنگ ، ناگویا، غیرمصطلح، بدون  موسیقی، بدون  نوسان  صدا.
unvoice	محروم از صدا کردن ، بدون  صدا ادا کردن ، بی صدا شدن .
unwarrantable	( unwarranted) غیرقابل ضمنانت، توجیه  نکردنی، بیجا.
unwarranted	( unwarrantable) غیرقابل ضمنانت، توجیه  نکردنی، بیجا.
unwary	ناآگاه ، بدون  نگرانی، بدون  تعجب و تشویش.
unwashed	شسته  نشده ، حمام نگرفته ، جز ومردم عادی.
unwearied	خستگی درکرده ، بانشاط، خسته  نشده ، از پای درنیامده .
unweave	از پیچیدگی درآوردن ، بیرون  آوردن ، گره  گشودن ، وابافتن ، واچیدن .
unwelcome	ناخوش آیند، ناخواسته .
unwell	بدحال، ناخوش، ناپاک .
unwholesome	ناگوارا، غیرسالم، مضر، ناپاک .
unwieldy	سنگین ، گنده ، بدهیکل، دیر جنب، صعب.
unwilling	بی میل، بیتمایل.
unwind	باز کردن ، باز کردن  از پیچ.کوک  چیزی راباز کردن ، بی کوک  کردن .
unwise	نادان ، جاهل، غیر عاقلانه .
unwitting	بی خبر، بی اطلاع، بی توجه ، بی هوش، غیرعمدی.
unwonted	غیرمعتاد، غیر عادی.
unworldly	روحانی، غیردنیائی.
unworn	کهنه  نشده ، استعمال نشده .
unworthy	ناشایسته ، نالایق، نازیبا، نامستحق.
unwrap	واپیچیدن ، باز کردن  (بسته  و غیره )، آزاد کردن ، صاف کردن .
unwreathe	واپیچیدن ، واکردن  (نخ)، باز کردن .
unwritten	ننوشته ، غیر مدون ، غیرکتبی، شفاهی، بطور شفاهی.
unwritten law	قانون  ننوشته ، عرف، رسم متداول.
unyielding	سرکش، گردنکش.
unyoke	از زیر یوغ آزاد کردن ، آزاد کردن .
unzip	زیپ لباس رابازکردن ، جدا کردن .
up	بالا، روی، بالای، دربلندی، جلو، برفراز، سپری شده ، سربالائی، برخاستن ، بالارفتن ، صعود کردن ، ترقی کردن ، بالا بردن  یاترقی دادن .بالا، در حال کار.
up and down	فراز ونشیب، بالا و پائین ، زیر ورو، جلو و عقب، اینجا وآنجا.
up country	ییلاقی، نواحی داخل کشور.
up to	تاحد، تا، تاحدود، بمیزان .
up to date	تازه ، جدید، مطابق آخرین  طرز، متداول.بهنگام، جدید.
upbeat	(مو. ) ضربه  غیر موکد مخصوصا در پایان  قطعه ، خوش بین ، موفق، شادمان ، شادکام.
upbraid	سرزنش کردن ، متهم کردن ، ملامت کردن .
upbringing	تربیت، پرورش، روش آموزش و پرورش بچه .
upbuild	ساختن ، بنا کردن .
upcoming	زود آینده ، نزدیک ، درآتیه  نزدیک ، رسیدنی.
update	بهنگام در آوردن .بصورت امروزی در آوردن ، جدید کردن .
updating	بهنگام درآوری.
upend	راست نشاندن ، بر روی پایه  نشاندن ، افکندن .
upgrade	بالا بردن ، از درجه  بالا، بطرف بالا، سربالائی، ترفیع.بهبود امکانات، ترفیع.
upheaval	تغییر فاحش، تحول، انقلاب، (ز. ش. ) برخاست، بالا آمدن .
upheave	از زیر چیزی رابلند کردن ، بلند شدن .
uphill	سر بالائی، جاده  سربالا، دشوار، مشکل.
uphold	حمایت کردن  از، تقویت کردن ، تایید کردن .
upholster	مبلمان  کردن  خانه ، پرده  زدن ، رومبلی زدن .
upholsterer	خیاط رومبلی و پرده  و غیره .
upholstery	اثاثه  یا لوازم داخلی (مثل پرده  و امثال آن ).
upkeep	نگهداری، تعمیر، نگهداری کردن ، هزینه  نگهداری و تعمیر، مرمت.
upland	زمین  بلند، بلند، زمین  مرتفع، دور از دریا.
uplift	بالا بردن ، متعال ساختن ، روبتعالی نهادن .
uplifter	بالا برنده ، متعال کننده .
upmost	بالاترین ، زبرین ، عالی ترین ، بالاترین  درجه ، مافوق.
upon	روی، بر، بر روی، فوق، بر فراز، بمحض، بمجرد.
upper	بالایی، فوقانی.بالائی، زبرین ، فوقانی، بالا رتبه ، بالاتر، رویه .
upper bound	کران  بالا.
upper case	حرف بزرگ .
upper class	وابسته  به  طبقات بالای اجتماع، وابسته  به  کلاسهای بالای دانشگاه  و دبیرستان ، زبرپایه .
upper hand	آقائی، اربابی، امتیاز، برتری، دست بالا.
upper limit	حد بالایی، حد فوقانی.
upperclassman	کسیکه  در کلاسهای عالی دانشگاه  یا دبیرستان  درس میخواند، عضو صنوف ممتازه  اجتماع.
uppercut	(دربازی بوکس) مشتی که  از زیر به  چانه  حریف زده  شود(از پائین  ببالا)، از زیر مشت زدن .
uppermost	بالاترین ، از بالا، رو، از آغاز، از ابتدا.
uppish	مغرور، باد در خیشوم انداز، فوقانی.
uppity	( =uppish) مغرور.
upraise	بلند کردن ، بالا بردن .
uprear	بلند شدن ، بالا بردن ، نصب کردن .
upright	قائم، راست.راست، عمودی، درست، درستکار، نیکو کار، راد.
uprise	برخاستن ، طغیان  کردن ، ببالارفتن ، طلوع کردن ، بالا آمدن ، از خواب برخاستن .
upriser	طغیان  کننده ، بالا رونده .
uprising	شورش، طغیان ، قیام، برخاست، بلوا، برخیزش.
uproar	هنگامه ، غوغا، بلوا، داد وبیداد، غریو، شورش، همهمه .
uproarious	پرغوغا، پرصدا، پر همهمه ، پرسروصدا.
uproot	برکندن ، ریشه  کن  کردن ، از ریشه  کندن ، ازبن  در آوردن .
ups and downs	نشیب وفراز زندگی، صعود و افول اقبال.
upset	واژگون  کردن ، برگرداندن ، چپه  کردن ، آشفتن ، آشفته  کردن ، مضطرب کردن ، شکست غیر منتظره ، واژگونی، نژند، ناراحت، آشفته .
upsetter	واژگون  کننده ، مختل کننده .
upshot	نتیجه ، حاصل، خلاصه ، آخرین  شماره ، سرانجام.
upside	بالاترین  قسمت، قسمت بالائی، فوقانی، بالا.
upside down	وارونه ، معکوس، واژگون .
upstairs	بالاخانه ، دراشکوب بالا، ساختمان  فوقانی.
upstanding	مستقیم، قائم، سر راست، خوش هیکل، شرافتمند.
upstart	نوکیسه ، تازه بدوران  رسیده ، آدم متکبر، یکه  خوردن ، روشن  کردن (موتور ماشین  و غیره ).
upstate	وابسته  به بخش شمالی ایالت، شمال ایالت نیویورک .
upstater	اهل شمال استان .
upstream	بالای رودخانه ، نزدیک  به  سرچشمه ، مخالف جریان  رودخانه .
upstroke	حرکت قلم بطرف بالا، خط منبسط بطرف بالا.
upsurge	بسوی بالا موج زدن ، صعود ناگهانی، قیام فوری و ناگهانی.
uptake	دودکش، بالاگیری، بلند سازی، درک ، ادراک ، فهم.
upthrow	پرتاب ببالا، بطرف بالاانداختن ، تحول شدید.
upthrust	بطرف بالا پرتاب کردن ، حرکت بطرف بالا (بافشار).
uptilt	بطرف بالا کج کردن .
uptown	بالای شهر، واقع در محلات شمال شهر.
uptrend	زبرروند، تمایل بسوی بالا.
upturn	چرخش ببالا، برگشت (بوضع بهتر)، تبدیل به  احسن ، تغییر وضع، روبترقی.
upward	( upwards) بالائی، روببالا، روبترقی، بطرف بالا.
upwards	( upward) بالائی، روببالا، روبترقی، بطرف بالا.
upwell	موقعیت بهتری یافتن ، ترقی کردن ، بطرف بالا رفتن .
upwind	خلاف جهت باد.
uradruple	چهار برابر، چهار لا، چهار برابرکردن .
uranium	(ش. ) اورانیوم.
uranographic	( uranographical) وابسته  به  آسمان  نگاری.
uranographical	( uranographic) وابسته  به  آسمان  نگاری.
uranography	شرح عالم، عالم شناسی، آسمان  نگاری (بخشی از علم هیئت).
uranological	وابسته  به  هیئت و اجرام سماوی، وابسته  به  آسمانشناسی.
uranology	آسمان  شناسی، مبحث اجرام سماوی و سیارات، ستاره شناسی.
uranometry	نقشه  اجرام سماوی، اندازه  گیری اجرام سماوی، آسمانسنجی.
uranus	(افسانه ) خدای آسمان  فرزند زمین  و پدر تیتان ها(Titans)، (نج. ) ستاره  اورانوس.
urban	شهری، مدنی، اهل شهر، شهر نشین .
urbane	مودب، خلیق، مقرون  به  ادب، مودبانه .
urbanism	( urbanity) شهر نشینی، شهر سازی، اعتیاد بزندگی شهری.
urbanist	( urbanistic) شهر نشین ، متمدن ، وابسته  بشهر نشینی.
urbanistic	( urbanist) شهر نشین ، متمدن ، وابسته  بشهر نشینی.
urbanite	کسیکه  در شهر زندگی میکند، شهر نشین .
urbanity	(urbanism) شهر نشینی، شهر سازی، اعتیاد بزندگی شهری.
urbanization	شهری سازی، اسکان  درشهر.
urbanize	شهری کردن ، مدنی کردن ، صیقلی کردن ، صاف کردن ، تصفیه  کردن ، مودب کردن .
urbiculture	شهر فرهنگ ، مسائل و مشکلات زندگی شهری و شهرها.
urceolate	زنگوله ، کوزه ای، دارای شکم بزرگ  و دهانه  کوچک .
urchin	بچه  بد ذات، بچه  شیطان ، جوجه  تیغی، جن .
urdu	زبان  اردو.
ure	عادت، تمرین ، ممارست، عرف، ممارست کردن ، عرفی ساختن .
urea	ماده  پیشاب، اوره  بفرمول 2(NH2)CO.
uretic	پیشابی، شاشی.
urge	اصرار کردن ، با اصرار وادار کردن ، انگیختن ، تسریع شدن ، ابرام کردن ، انگیزش.
urgency	فوریت، ضرورت، نیازشدید.
urgent	مبرم.فوری، ضروری، مبرم، اصرار کننده .
uric	ادراری، موجود در ادرار، پیشابی.
uric acid	(ش. ) اسیداوریک .
urinal	ظرف پیشاب، گلدان  ادرار، شاشگاه ، محل ادرار.
urinalysis	تجزیه  شیمیائی ادرار، پیشاب سنجی.
urinary	پیشابی، ادراری، بولی، پیشاب دان .
urinary bladder	(تش. ) مثانه ، پیشاب دان .
urinate	ادرار کردن ، شاشیدن ، پیشاب کردن .
urination	دفع ادرار، ازاله  بول.
urine	پیشاب، ادرار، زهر آب، بول، شاش.
urn	کوزه ، گلدان ، گلدان  یا ظرف محتوی خاکستر مرده .
urogenital	(تش. ) وابسته  به دستگاه  ادرار و اعضای تناسلی، ادراری و تناسلی.
urologic	(urological، urology ) (طب)رشته ای از علم طب که در باره  بیماری دستگاه  ادراری وتناسلی بحث میکند.
urological	(urology، urologic) (طب)رشته ای از علم طب که در باره  بیماری دستگاه  ادراری وتناسلی بحث میکند.
urologist	(طب) ویژه گر بیماریهای دستگاه  ادرار.
urology	( urological، urologic ) (طب)رشته ای از علم طب که در باره  بیماری دستگاه  ادراری وتناسلی بحث میکند.
ursa major	(نج. ) دب اکبر.
ursa minor	(نج. ) دب اصغر.
ursiform	خرس مانند.
ursine	خرس مانند، شبیه  خرس.
urticant	سوزش دار، خارش دار، چیزی که  خارش بیاورد.
