vintage year	سال وفور محصول انگور، (مج. ) سال پرنعمت.
vintager	انگورچین ، خوشه چین .
vintner	عمده فروش شراب.
viol	(مو. ) ویولن   یا  سیمه ئ قدیمی.
viola	(مو. ) ویولن بزرگ ، (گ . ش. ) بنفشه  عطری.
viola d'amore	(مو. ) ویولون  دارای  سیم زهی و  تار سیمی.
viola da braccio	(مو. ) ویولن  بزرگ  پنج یا شش سیمه .
viola da gamba	(مو. ) ویلون  سل قدیمی  یا  سیمه .
violability	قابلیت غصب یا تخطی.
violable	غصب کردنی، تجاوز کردنی، تخطی پذیر.
violaceous	بنفش، برنگ  بنفشه ، از جنس بنفشه .
violate	تجاوز کردن  به ، شکستن ، نقض کردن ، هتک  احترام کردن ، بی حرمت ساختن ، مختل کردن .
violation	تجاوز، تخلف، تخطی، پیمان  شکنی، نقض عهد.تخلف، تخطی.تخلف، تخطی.
violator	غاصب، ناقص، متجاوز.
violence	خشونت، تندی، سختی، شدت، زور، غصب، اشتلم، بیحرمتی.
violent	تند، سخت، شدید، جابر، قاهر، قاهرانه .
violet	(گ . ش. ) بنفشه ، بنفش، بنفش رنگ .
violet ray	اشعه ئ ماورائ بنفش.
violin	(مو. ) ویولن .
violinist	(violist) (مو. ) ویولن  زن ، ویولن  نواز.
violist	(violinist) (مو. ) ویولن  زن ، ویولن  نواز.
violoncellist	(مو. ) نوازنده  ویولن  سل.
violoncello	(مو. ) ویولن  سل.
vip	مخفف کلمات (person important very)، شخص بااهمیت.
viper	(ج. ش. ) افعی، تیره  مار، تیرمار، آدم خائن  و بدنهاد، شریر.
viperine	( viperish، viperous) (ج. ش. ) افعی وار، مانند افعی، زهردار.
viperish	( viperine، viperous) (ج. ش. ) افعی وار، مانند افعی، زهردار.
viperous	( viperine، viperish) (ج. ش. ) افعی وار، مانند افعی، زهردار.
virago	زن  مرد صفت، زن  شرور، زن  پتیاره ، شیرزن .
viral	ویروسی، وابسته  به  ویروس.
virescent	سبز شونده ، سرسبز.
virga	شاخه ، ترکه ، عصا.
virgate	پر از شاخه های ریز، راست، بشکل عصا.
virgin	باکره ، دست نخورده ، پاکدامن ، عفیف، سنبله .دست نخورده ، استفاده  نشده .دست نخورده ، استفاده  نشده .
virgin birth	بکرزائی، از مادر باکره  بدنیاآمدن .
virgin mary	مریم باکره ، مادر عسیی.
virgin wool	پشم خام.
virginal	دوشیزه ای، خالص، دست نخورده ، باکره  مانده .
virginity	بکارت، دخترکی، دوشیزگی، زندگی تجرد.
virgo	(نج. ) صورت فکلی سنبله ، برج سنبله .
virgulate	میله  مانند، شبیه  میله .
virgule	(م. ل. ) میله ، علامتی بدین  شکل (، )، اریبی.
viricidal	ویروس کش.
viricide	(طب) داورهای ویروس کش.
virid	رنگ  سبز سیر زبرجدی.
viridescent	مایل به  سبز، سبز، سبز مانند، سبز رنگ .
virile	مردانه ، دارای نیروی مردی، دارای رجولیت.
virility	مردی، رجولیت، قوه  مردی، نیرومندی.
virologist	متخصص ویروس شناس، ویژه گرعلم ویروس شناسی، ویروس شناس.
virology	ویروس شناسی.
virosis	(طب) ابتلا به بیماریهای ویروسی، مرض ویروسی.
virtu	(vertu) ذوق، عشق و هنر، اثرهنری، فضیلت.
virtual	واقعی، معنوی، موجود بالقوه ، تقدیری، مجازی.مجازی.مجازی.
virtual address	نشانی مجازی.نشانی مجازی.
virtual computer	کامپیوتر مجازی.کامپیوتر مجازی.
virtual machine	ماشین  مجازی.ماشین  مجازی.
virtual memory	حافظه  مجازی.حافظه  مجازی.
virtualism	موجودیت بالقوه .
virtue	تقوا، پرهیزکاری، پاکدامنی، عفت، خاصیت.
virtueless	بی تقوا، بی فضیلت.
virtuosa	(virtuosic) زن  خوش قریحه ، با ذوق، فاضل، با فضیلت.
virtuosic	(virtuosa) زن  خوش قریحه ، با ذوق، فاضل، با فضیلت.
virtuosity	ذوق هنرپیشگی، استعداد هنرهای زیبا یا فنون .
virtuoso	هنرشناس، خوش قریحه ، دارای ذوق هنری، هنرمند.
virtuous	فرهومند، پرهیزکار، باتقوا، پاکدامن ، عفیف، بافضیلت.
virulence	زهرآگینی، خصومت، تلخی، تندی، واگیری.
virulent	زهرآگین ، سم دار، تلخ، تند، کینه جو، بدخیم.
virus	ویروس، عامل نقل وانتقال امراض.
vis	نیرو، زور، قوت، قدرت، پیچ.
vis a vis	روبرو، مقابل، شخص روبرو، درمقابل، باهم.
visa	روادید، ویزا، روادید گذرنامه ، ویزادادن .
visage	رخسار، رخ، چهره ، رو، صورت، لقا، سیما، منظر، نما.
viscera	اندرونه ، احشا، دل وروده  و جگر و امثال آن .
viscid	چسبناک ، چسبنده ، غلیظ وشیره  مانند.
viscidity	چسبناکی.
viscose	چسبناک ، لزج، غیظ، پرقوام، ناروان .
viscosity	ناروانی، چسبناکی.
viscount	وایکانت (لقب اشرافی).
viscountcy	(viscountess) بانوی ویکنت.
viscountess	(viscountcy) بانوی ویکنت.
viscounty	مقام ویکنت، قلمرو ویکنت.
viscous	چسبناک .
viscus	اندرون ، احشائ، عضوی که  در احشائ واقع شده  است.
vise	پرس، گیره  نجاری، گیره  آهنگری، در پرس قراردادن .
visibility	پیدا، پدیداری، قابلیت دیدن ، میدان  دید، دید.
visible	پیدا، پدیدار، مرئی، نمایان ، قابل رویت، دیده  شدنی.
visibly	بطور مرئی.
vision	دید، بینائی، رویا، خیال، تصور، دیدن ، یا نشان  دادن  (دررویا )، منظره ، وحی، الهام، بصیرت.
visionary	رویائی، خیالی، تصور غیر عملی، نظری، وابسته  بدلائل نظری، رویابین ، الهامی، رویا گرای.
visionless	فاقد دید، فاقد حس بینش و مال اندیشی، عاری از تطور و الهام.
visit	دیدن  کردن  از، ملاقات کردن ، زیارت کردن ، عیادت کردن ، سرکشی کردن ، دید و بازدید کردن ، ملاقات، عیادت، بازدید، دیدار.
visitable	دیدار پذیر، دیدنی.
visitant	دیدار گر، ملاقات کننده ، مهاجر، زائر، سیاح، سیار.
visitation	(visitational) سرکشی، عیادت، دیدار، مهاجرت موسمی.
visitational	(visitation) سرکشی، عیادت، دیدار، مهاجرت موسمی.
visitator	مهمان ، بازرس، سیاح، توریست، گشتگر.
visitatorial	عیادتی، بازدیدی، وابسته  به  یا دارای اختیار بازرسی.
visiter	(visitor) دیدار گر، دیدن  کننده ، مهمان ، عیادت کننده .
visitig nurse	پرستار سیار.
visiting teacher	معلم سرخانه .
visitor	(visiter) دیدارگر، دیدن  کننده ، مهمان ، عیادت کننده .
visive	وابسته  به  بینائی، بصیری.
visor	(orzvi) آفتاب گردان ، لبه  پیش آمده  کلاه .
vista	منظره  مشهود از مسافت دور، چشم انداز، دورنما.
visting card	(card calling) کارت ویزیت.
visual	دیداری، بصری.دیداری، بصری، دیدنی، وابسته  به  دید، دیدی.دیداری، بصری.
visual check	مقابله  دیداری، مقابله  بصری.مقابله  دیداری، مقابله  بصری.
visual display unit	واحد نمایش دیداری.واحد نمایش دیداری.
visualization	تجسم، تصور.تجسم، تصور.تجسم فکری.
visualize	تجسم کردن ، تصور کردن .در پیش چشم نمودار کردن ، متصور ساختن .تجسم کردن ، تصور کردن .
visualizer	متفکر، مجسم کننده .
vita	(م. ل. ) زندگی، حیات، تاریخچه .
vital	حیاتی، واجب.حیاتی، وابسته  بزندگی، واجب، اساسی.حیاتی، واجب.
vital statistics	آمار زاد و ولد و مرگ  و میر، آمار حیاتی.
vitalism	حیات گرائی، اعتقاد به  اصالت حیات.
vitalist	(vitalistic) خاصیت حیاتی، قدرت حیاتی، سرزندگی.
vitalistic	(vitalist) خاصیت حیاتی، قدرت حیاتی، سرزندگی.
vitality	قدرت یا خاصیت حیاتی، انرژی و زنده  دلی.
vitalization	حیات بخشی.
vitalize	زندگی دادن ، زندگی بخشیدن ، حیات بخشیدن ، زنده  کردن ، تحریک  کردن .
vitals	اعضای حیاتی و موثر بدن ( مثل قلب و ریه ).
vitamin	(vitamine) ویتامین .
vitamine	(vitamin) ویتامین .
vitaminize	ویتامین  به  غذا زدن ، دارای ویتامین  کردن .
vitelline	زرده  تخم مرغ، مربوط به  زرده  تخم مرغ، زرده  تخم مرغی.
vitellus	زرده  تخم مرغ.
vitiate	فاسد کردن ، تباه  کردن ، معیوب ساختن ، خراب کردن ، ناپاک  ساختن ، فاسد شدن ، تباه  شدن ، بلااثر کردن .
vitiation	تباه  سازی، معیوب سازی، ابطال، تباهی، فساد.
viticultural	شرابسازی، تاک  پروری، وابسته  به  موکاری.
viticulture	موکاری، صنعت شرابسازی، زراعت انگور برای تهبیه  شراب.
viticulturist	شراب ساز.
vitiosity	محرومیت، عیب، شرارت.
vitreous	شیشه ای، زجاجی، شبیه شیشه ، زرق و برق.
vitrifiable	قابل تبدیل به  شیشه ، قابل تبدیل بحالت زجاجی.
vitrification	شیشه سازی، تبدیل به  شیشه .
vitrify	بصورت شیشه  در آوردن ، بصورت شیشه  درآمدن .
vitriol	(vitriolic) نمک  جوهرگوگرد، زاج، توتیا، سخن  تند، جوهرگوگرد (اسیدسولفوریک ) زدن  به ، تند و سوزنده .
vitriolic	(vitriol) نمک  جوهرگوگرد، زاج، توتیا، سخن  تند، جوهرگوگرد (اسیدسولفوریک ) زدن  به ، تند و سوزنده .
vitta	نوار رنگی، نوار سربند، لوله  یا منفذ گیاهی.
vittate	دارای راه راه های طولی.
vituperate	توبیخ کردن ، بد گفتن ، ناسزا گفتن ، سرزنش کردن ، عیب جوئی کردن .
vituperation	ناسزا گوئی، توهین ، بدگوئی، سرزنش، توبیخ.
vituperative	بدزبان ، فحاش، وابسته  به  ناسزاگوئی.
vituperatory	سرزنش آمیز، توبیخ آمیز.
viva	حرف ندا حاکی از حسن  نیت و دعای خیر، زنده  باد.
viva voce	زبانی، شفاهی، شفاها، امتحان  شفاهی.
vivace	سرزنده ، زرنگ ، خوشحال.
vivacious	با نشاط، سرزنده ، مسرور، دارای سرور و نشاط.
vivacity	سرزندگی، چالاکی، نشاط، نیروی حیاتی، زور.
vivandiere	اغذیه  فروش ارتش.
viverrine	شبیه  گربه  زباد، خانواده  گربه  زباد.
vivers	اغذیه ، اطعمه ، ماکولات.
vivid	روشن ، واضح، زنده .
vivific	زنده ، دارای حیات، حیات بخش.
vivification	حیات بخشی، زندگی (دادن )، احیا.
vivifier	حیات بخش، هستی بخش.
vivify	زنده  کردن ، احیا کردن ، روح دادن .
viviparity	زنده زائی، بچه زائی، ولودی.
viviparous	بچه زا، زنده زا، جانور زنده زا، ولود.
vivisect	موجود زنده  را تشریح کردن ، تشریح زنده .
vivisection	(vivisectional) زنده شکافی، تشریح جانور زنده ، کالبد شکافی موجودزنده .
vivisectional	(vivisection) زنده شکافی، تشریح جانور زنده ، کالبد شکافی موجودزنده .
vixen	روباه  ماده ، (مج. ) زن  شرور، زن  پتیاره .
vixenish	شبیه  روباه  ماده ، پتیاره .
vizard	نقاب، روبنده ، نقاب محافظ.
vizier	وزیر(فارسی است).
vizierate	(iershipzvi) مقام وزارت.
vizierial	وزیری.
viziership	(ieratezvi) مقام وزارت.
vizor	(visor) آفتاب گردان ، لبه  پیش آمده  کلاه .
vocable	اسم، لفظ، کلمه  صوتی، واحد آوائی.
vocabular	واژگانی، مربوط به  فرهنگ  لغات زبان ، مربوط به  لغات یا فهرست آن ، زبانی، شفاهی، لفظی.
vocabulary	واژگان ، لغت، مجموع لغات یک  زبان ، فرهنگ  لغات.
vocal	صدا، صوتی، خواندنی، آوازی، ویژه  خواندن ، دهن  دریده .
vocal cords	(تش. ) تارهای صوتی، رشته های صوتی یا آوائی.
vocalic	(vocalical) آوائی، صدادار، صوتی، مربوط به  حرف باصدا.
vocalical	(vocalic) آوائی، صدادار، صوتی، مربوط به  حرف باصدا.
vocalism	سخنگوئی، سرائیدن .
vocalist	آوازخوان ، خواننده ، سراینده ، نغمه  سرا.
vocalization	تلفظ صوتی.
vocalize	با صدا ادا کردن ، تلفظ کردن ، تشکیل دادن .
vocation	کار، شغل، کسب، پیشه ، حرفه ، صدا، احضار، پیشه ای، حرفه ای، هنرستانی.
vocative	ندائی، آوائی، خطابی، آئی.
vociferance	سروصدا، فریاد و نعره ، زوزه ، داد و بیداد.
vociferant	پر سروصدا، با صدای بلند، داد و فریادی، نعره ای.
vociferate	با صدای بلند ادا کردن ، بلند صدا کردن .
vociferation	فریاد، داد، نعره ، جیغ، دادوبیداد.
vociferator	اعلام دارنده ( باصدای بلند).
vociferous	پر صدا، بلند، پر سروصدا.
vodka	ودکا، عرق روسی.
vodoun	( vodun، voodooism) افسونگری.
vodun	( vodoun، voodooism) افسونگری.
vogie	مغرور، خوشحال، گشاده  رو.
vogue	رسم معمول، رواج، عادت، مرسوم، مد، متداول، عمومی ورایج.
vogueish	(voguish) مرسوم، مد روز.
voguish	(vogueish) مرسوم، مد روز.
voice	صدا، ادا کردن .صدا، ادا کردن .واک ، صدا، صوت، آوا، باصدا بیان  کردن .
voice frequency	بسامد صدائی.بسامد صدائی.
voice grade channel	مجرای از درجه  صدائی.مجرای از درجه  صدائی.
voice operated	با کار افت صدائی.با کار افت صدائی.
voice operated device	دستگاه  با کار افت صدائی.دستگاه  با کار افت صدائی.
voicless	گنگ ، بی صدا، بدون  رای و عقیده ، بیواک .
void	باطل، عاری، بی اعتبار، باطل کردن .تهی، خالی، بلاتصدی، عاریاز، پوچ، باطل، بیاثرکردن ، پوچ کردن ، ازدرجه اعتبارساقط کردن ، بیرون  ریختن ، خارج شدن ، دفع شدن ، باطل شدن .باطل، عاری، بی اعتبار، باطل کردن .
void result	نتیجه  باطل، نتیجه  بیاعتبار.نتیجه  باطل، نتیجه  بیاعتبار.
voidable	(حق. ) جائز، قابل ابطال، قابل لغو.
voidance	دفع، ابطال.
voile	وال، پارچه  نازک  لباسی زنانه .
volant	پرواز کننده ، پرنده ، چابک ، سبک  روح، جاری.
volar	وابسته  به  کف دست یا کف پا، کفی، پروازی.
volatile	فرار(farraar)، بخارشدنی، سبک ، لطیف.فرار.فرار.
volatile memory	حافظه  فرار.حافظه  فرار.
