weisenheimer	(wisenheimer) کسیکه  معلومات سطحی در همه  چیز دارد.
welch	( welsh) اهلایالت ولزدربریتانیا، کلاه  گذاشتن ، زیر قول زدن ، بتعهدخود عملنکردن .(welsher، welcher، welsh) والش، اهل استان  ولز انگلستان ، زبان  ولز.
welcher	(welsher، welch، welsh)والش، اهل استان  ولز انگلستان ، زبان  ولز.
welchman	( welshman)اهل ولز در بریتانیا.
welcome	خوشامد، خوشامد گفتن ، پذیرائی کردن ، خوشایند.
welcomer	خوشامد گو.
weld	جوش، جوش دادن ، جوش خوردن .جوشکاری کردن ، جوش دادن ، پیوستن ، جوش.جوش، جوش دادن ، جوش خوردن .
weldable	جوش خوردنی.
welder	(weldor)جوشکار، ماشین  جوشکاری.جوشگر، جوشکار.جوشگر، جوشکار.
welding	جوشکاری.جوشکاری.
weldment	چیز جوش خورده ، قطعات بهم جوش خورده .
weldor	(welder)جوشکار، ماشین  جوشکاری.
welfare	آسایش، رفاه ، خیر، سعادت، خیریه ، شادکامی.
welfare state	کشوردارای تشکیلات رفاه  اجتماعی دستگیری از بینوایان .
welfare work	کارهای عام المنفعه ، امور خیریه .
welfarism	دستگیری از بینوایان ، امور خیریه .
welkin	طاق، آسمان ، فلک ، گنبد نیلگون ، هوا.
welknit	خوش بافت، سخت بافت، دارای بنیه  محکم و قوی.
well	(viand .vtand .n)چشمه ، جوهردان ، دوات، ببالا فوران کردن ، روآمدن آب ومایع، درسطحآمدن  وجاری شدن ، (. adv and .adj):خوب، تندرست، سالم، راحت، بسیارخوب، به چشم، تماما، تمام وکمال، بدون اشکال، اوه ، خیلی خوب.
well advised	عاقلانه ، درست، صحیح، از روی عقل و منطق.
well bred	با تربیت، خوش جنس.
well conditioned	دارای اخلاق نیکو، نیکو خصال، دارای صفات حسنه ، خوش خلق، متوازن ، مرتب و منظم.
well defined	خوش تعریف.خوش تعریف.
well disposed	خوش حالت، مهربان ، سرکیف، سرحال.
well done	آفرین ، خوب انجام شده ، خوب پخته .
well favored	زیبا، خوشگل، خوش ظاهر، خوش ترکیب.
well fixed	ثروتمند، دارا، پولدار، خوب تثبیت شده .
well found	(founded well) کاملا مجهز، مجهز بوسائل کامل، مستحکم.
well founded	(found well) کاملا مجهز، مجهز بوسائل کامل، مستحکم.
well groomed	مرتب، خوب، مواظبت شده ، مهتری شده .
well grounded	دارای پایه  محکم، بر پایه  یااساس صحیح.
well handled	بطرز خوبی مورد عمل قرار گرفته .
well heeled	پولدار، ثروتمند، دارا.
well known	نیکنام، خوشنام، معروف، مشهور، واضح، پیش پاافتاده .
well meaning	خوش نیت، ناشی از قصد خوب.
well nigh	تقریبا، در حدود، قریبا.
well off	ثروتمند، خوب، مفید، جذاب، جالب، دارای زندگی آسوده .
well ordered	بنحو اکمل انجام یافته ، مرتب و منظم.
well read	اهل مطالعه  و تحقیق (غالبا با in) با اطلاع.
well set	محکم، کیپ، جمع و جور.
well spoken	خوش صحبت، دارای تلفظ خوب، خوش کلام.
well thought of	نیکنام، مشهور، معتبر، به  نیکنامی یادشده .
well timbered	با الوار محکم و استوار شده .
well timed	بموقع، بجا، بمورد، بهنگام، در وقت مناسب.
well to do	ثروتمند.
well wisher	(wishing well)آدم نیکخواه ، خیر خواه .
well wishing	(wisher well)آدم نیکخواه ، خیر خواه .
well worn	مستعمل، زیاد کار کرده ، کهنه ، مبتذل، پیش پا افتاده ، معمولی.
wellaway	سوگواری، عزاداری، ماتم، زاری، افسوس.
wellbeing	تندرستی، سلامتی و خوشی، خوشبختی، نیک  بود.
wellborn	نیکزاده ، اصیل، نجیب زاده ، دارای خصوصیات نجابت.
wellhead	سرچاه  نفت، سرچشمه ، منبع، چشمه ، سر دیوار.
wellington	چکمه  دهان  گشاد، نوعی بازی گنجفه .
wellness	خوبی، نیکی، حسن .
wellspring	سر چشمه ، منبع.
welsh	(welsher، welcher، welch)والش، اهل استان  ولز انگلستان ، زبان  ولز.( welch)اهلایالت ولزدربریتانیا، کلاه  گذاشتن ، زیر قول زدن ، بتعهدخود عملنکردن .
welsher	(welsh، welcher، welch)والش، اهل استان  ولز انگلستان ، زبان  ولز.
welshman	( welchman)اهل ولز در بریتانیا.
welt	حاشیه  چرمی دور چیزی، مغزی، مغزی گذاشتن ، شلاق زدن ، لبه ، نوار باریک ، نوار، ورم، تاول.
welter	اختلاط، درهم و برهمی، خشکی، پژمردگی، آغشتن ، غلت زدن .
welterweight	سبک  وزن  (کمتر از  پوند).
wen	غده ، دمل، (طب ) ورم روی پوست.
wench	دختر، دختر دهقان ، فاحشه ، دختر بازی کردن .
wencher	زنا کار، دخترباز.
wend	پیمودن ، منتقل کردن .
went	(go of. p)رفت.
wept	(weep of. pp and . p).
werable	پوشیدنی.
were	گذشته  فعل be to و جمع فعل ماضیwas.
weren't	(not were =).
werewolf	(werwolf)(افسانه ) شخصی که  تبدیل به  گرگ  شده  باشد.
wergeld	(wergild)(حق. ) خون  بها، دیه  (diyeh).
wergild	(wergeld)(حق. ) خون  بها، دیه  (diyeh).
werwolf	(werewolf)(افسانه ) شخصی که  تبدیل به  گرگ  شده  باشد.
wesleyan	(کلیسا ) پیرو جان  وسلی (wesley john).
west	باختر، مغرب، غرب، مغرب زمین .
west lndies	جزایر هند غربی واقع بین  اتازونی و آمریکای جنوبی.
westbound	مسافر مغرب، عازم.
wester	باد غربی، باد مغرب، طوفان  غربی، بسوی باختر رفتن .
westerly	باختری، غربی، در جهت مغرب، باد غربی.
western	(westerner) باختری، غربی، وابسته  به  مغرب یا باختر.
western hemisphere	نیمکره  غربی.
westerner	(western) باختری، غربی، وابسته  به  مغرب یا باختر.
westernization	غرب گرائی، فرنگی مابی، پیروی از تمدن  مغرب زمین .
westernize	غربی کردن ، غربی شدن ، تمدن  غربی را پذیرفتن .
westernmost	غربی ترین ، واقع در منتهی الیه  غرب.
westphalian ham	گوشت دودزده  خوک .
westward	(westwards) بسوی باختر، بطرف مغرب، در جهت مغرب.
westwards	(westward) بسوی باختر، بطرف مغرب، در جهت مغرب.
wet	تر، مرطوب، خیس، بارانی، اشکبار، تری، رطوبت، تر کردن ، مرطوب کردن ، نمناک  کردن .
wet blanket	پتوی خیسی که  برای خاموش کردن  آتش بکار رود، مایه  یاس، نا امید کردن .
wet down	آب پاشی کردن ، بوسیله  آب پاشی خیس کردن .
wet nurse	دایه ، دایگی (کردن )، پرستاری کردن .
wet wash	لباسشو، رخت شو.
wetback	مهاجر فراری مکزیکی.
wether	قوچ، قوچ اخته ، گوسفند اخته ، خواجه .
wetland	زمین  مرطوب.
wetly	بطور تر.
wetness	نمداری، تری.
wettability	خیسی، تری، قابلیت خیسی.
wettable	خیس کردنی.
wetter	خیس کننده ، نم زننده .
wettish	نسبتا تر، مرطوب، رطوبت دار، خیس، نمناک .
whack	صدای کتک  زدن ، صدای اصطکاک ، صدای ضربت، ضربت، سهم، زدن ، محکم زدن ، تسهیم کردن .
whack up	تقسیم به  سهام کردن ، قسمت کردن ، تسهیم کردن .
whacking	خیلی بزرگ ، بسیار عظیم، پر سر و صدا.
whale	وال، نهنگ ، عظیم الجثه ، نهنگ  صید کردن ، قیطس.
whaleback	تپه ، برآمدگی، هر جسمی شبیه  پشت بالن .
whaleboat	قایق موتوری یا پاروئی دراز و باریک  مخصوص صید نهنگ  و غیره .
whalebone	والانه ، استخوان  آرواره  نهنگ ، عاج تمساح.
whaler	قایق صید نهنگ ، صیاد بالن .
wham	صدای تصادم، صدای بهم خوردن  اجسام جامد، با تصادم ایجاد صدا کردن .
whang	تسمه ، ضربه ، ضربت، صدای بر خورد دو جسم، قسمت، سهم، با صدای بلند زدن ، کوبیدن .
wharf	اسکله ، جتی، بارانداز، لنگر گاه  ساحل رودخانه  با اسکله  یا دیوار، محکم مهارکردن .
wharfage	عوارض باراندازی، استفاده  از اسکله  وبارانداز و تاسیسات وابسته  به اسکله  یالنگرگاه .
wharfinger	مامور اسکله  یا برانداز، رئیس لنگرگاه .
wharfmaster	رئیس بندر، رئیس اسکله .
wharve	(در ماشین  های جدید ریسندگی) قرقره ، دوک .
what	علامت استفهام، حرف ربط، چه ، کدام، چقدر، هرچه ، آنچه ، چه اندازه ، چه  مقدار.
whatever	هرچه ، آنچه ، هر آنچه ، هر قدر، هر چه .
whatman	کاغذ اعلی مخصوص ترسیم و طراحی، کاغذ رسم.
whatnot	غیره ، فلان .
whatsoever	بهیچوجه ، ابدا، هیچگونه ، هرقدر، هرچه .
wheal	صدف حلزونی شکل، ورم جای شلاق و غیره ، (طب) کهیر، محل سوختگی، معدن ، کان .
wheat	(گ . ش. ) گندم.
wheat bread	نان  گندم، نان  سفید.
wheat eel	(wheatworm) (ج. ش. ) کرم کوچک  انگل گندم و علوفه .
wheat germ	گیاهک  گندم که  هنگام آسیاب کردن  جدا میشود.
wheat rust	(گ . ش. ) زنگ  گندم.
wheatear	سنبله  گندم، (ج. ش. ) چکچکی.
wheaten	گندمی، وابسته  به  گندم، برنگ  گندم، گندمگون .
wheatworm	(eel wheat) (ج. ش. ) کرم کوچک  انگل گندم و علوفه .
whee	صدای سوت خفیف ( در مواقع خوشحالی).
wheedle	ریشخند کردن ، گول زدن ، خر کردن .
wheel	چرخ.چرخ.چرخ، دور، چرخش، رل ماشین ، چرخیدن ، گرداندن .
wheel printer	چاپگر چرخی.چاپگر چرخی.
wheelbarrow	چرخ خاک  کشی، چرخ دستی، فرقان ، با چرخ دستی یا چرخ خاک  کشی حمل کردن .
wheelbase	(مک . ) فاصله  بین  محور جلو و محور عقب اتومبیل بر حسب اینچ.
wheelchair	صندلی چرخ دار.
wheeler	گردنده ، چرخنده ، دور زننده ، چرخ دار.
wheelman	(wheelsman) راننده ، شوفر اتومبیل، دوچرخه  سوار، شراعبان .
wheelsman	(wheelman) راننده ، شوفر اتومبیل، دوچرخه  سوار، شراعبان .
wheelwork	چرخ دنده .
wheelwright	چرخساز.
wheen	(انگلستان  - ایرلند ) کمی، چند تا، تعداد زیاد.
wheeze	با صدا نفس کشیدن ، خس خس کردن ، خس خس.
wheezy	دارای صدای خرخر، خس خس یا خر خر کننده .
whelk	(ج. ش. ) صدف حلزونی، دانه ، جوش، کورک .
whelm	چپه  کردن ، غرق کردن ، احاطه  کردن ، منکوب کردن .
whelp	توله ، توله  سگ ، بچه  هرنوع حیوان  گوشتخوار، توله  زائیدن .
when	کی، چه  وقت، وقتیکه ، موقعی که ، در موقع.
whenas	در حالیکه ، در موقعیکه ، مادامیکه ، بعلت اینکه .
whence	از کجا، از چه  رو، که  از آنجا، چه  جا.
whencesoever	از هرجا که  باشد، از هرجا، بهر دلیل، بهر علت.
whenever	هر وقت که ، هر زمان  که ، هرگاه ، هنگامیکه .
where	کجا، هرکجا، در کجا، کجا، در کدام محل، درچه  موقعیتی، در کدام قسمت، از کجا، از چه  منبعی، اینجا، درجائی که .
whereabout	محل تقریبی، حدود تقریبی، مکان ، محل.
whereas	از آنجائیکه ، بادر نظر گرفتن  اینکه ، نظر به  اینکه ، چون ، در حالیکه ، درحقیقت.
whereat	که  از آن  بابت، که  بدان  جهت، که  در آنجا.
whereby	که  بوسیله  آن ، که  بموجب آن ، بچه  وسیله .
wherefore	بچه  علت، چرا، بچه  دلیل، بخاطر چه ، برای چه .
wherein	در چه ، درچه  خصوصیتی، در چه  زمینه ، که  در آن ، در اثنای اینکه ، در جائیکه ، در موردیکه .
whereof	از چه ، از که ، از چه  چیز، از آنجائیکه .
whereon	روی چه ، روی چه  چیز، از چه ، در آنجا.
wheresoever	از هر جا که ، بهر جا که .
wherethrough	بچه  وسیله ، چگونه ، که  بدانوسیله .
whereto	(whereunto)چه  بچه  چیز، بکجا، بچه  منظور، بچه  هدفی.
whereunto	(whereto)چه ، بچه  چیز، بکجا، بچه  منظور، بچه  هدفی.
whereupon	که  در نتیجه  آن ، که  بر روی آن ، روی چه .
wherever	هرجاکه ، هرکجا که ، جائی که ، آنجا که .
wherewith	که  با آن ، با چه ، بچه  چیز، بچه  وسیله .
wherewithal	که  بوسیله  آن ، که  با آن ، تا چه  چیز، چیزی که  بوسیله  آن  عملی قابل اجراست.
wherry	قایق سبک  پاروئی مسافری، با قایق حمل کردن .
whet	تیز کردن ، برانگیختن ، تهییج کردن ، صاف کن ، آبچرا، عمل تیز کردن  بوسیله  مالش.
whether	آیا، خواه ، چه .
whether or no	(not or whether) بهر حال، در همه  حال، بهرصورت.
whether or not	(no or whether)بهرحال، در همه  حال، بهرصورت.
whetstone	سنگ  چاقو تیز کن ، تیز کننده ، تند کننده .
whetter	تیز گر، سعی، جدو جهد، مشهی.
whew	صدای سوت حاکی از حیرت یا تحسین .
whey	کشک ، آب پنیر، پنیر آب، شیر چرخ کرده .
whey face	(faced whey) آدم رنگ  پریده ، رنگ  پریده .
whey faced	(face whey) آدم رنگ  پریده ، رنگ  پریده .
wheyey	کشکی، آب پنیر.
which	که ، این  (هم)، که  این  (هم)، کدام.
whichever	( whichsoever) (صورت موکدwhich)، هر کدام که ، هریک  که .
whichsoever	( whichever) ( صورت موکدwhich)، هر کدامکه ، هریک  که .
whicker	شیهه  کشیدن ، بع بع کردن ، زیر لب خندیدن .
whiff	دروغ گفتن ، دروغ در چیزی گفتن ، چاخان ، باد، نفخه ، بو، دود، وزش، پف، پرچم، با صدای پف حرکت دادن ، وزیدن ، وزاندن .
whiffet	سوت یا پف کوتاه ، حیوان  رشد نکرده ، سگ  کوچک .
whiffle	نا بهنگام وزیدن ، جنبیدن شعله ، سوت زدن .
whiffler	آدم ابن  الوقت، آدمدمدمی.
whig	عضو حزب 'ویگ ' در انگلیس قدیم.
whigmaleerie	( whigmaleery) چیز قشنگ  و ارزان ، هوس، تلون مزاج، وهم، اسباب.
whigmaleery	( whigmaleerie) چیز قشنگ و ارزان ، هوس، تلون مزاج، وهم، اسباب.
while	در صورتیکه ، هنگامیکه ، حال آنکه ، مادامیکه ، در حین ، تاموقعی که ، سپری کردن ، گذراندن .
whiles	درحالیکه .
