acoustic memory	حافظه  صوتی.
acoustical	آوا شنودی، وابسته  به  شنوایی، مربوط به  صدا، مربوط به  سامعه .
acoustician	صدا شناس، متخصص علم شنوایی، کارشناس علم اصوات، ویژه گر آواشنود.
acoustico	پیشوندی است به  معنی (صوتی).
acousticon	گوشیار، سمعک .
acoustics	علم آوا شنود، علم عوارض شنوایی، علم اصوات، خواص صوتی ساختمان (ازنظرانعکاس صدا).صوت شناسی.
acquaint	آشنا کردن ، آگاه  کردن ، مسبوق کردن ، مطلع کردن .
acquaintance	آشنائی، سابقه ، آگاهی، آشنا، آشنایان .
acquiesce	تسلیم شدن ، تن  در دادن ، راضی شدن ، رضایت دادن ، موافقت کردن ، آرام کردن .
acquiescence	رضایت، تن  در دادن ، موافقت.
acquiescent	خشنود، راضی، ساکت، راضی شونده .
acquirable	بدست آوردنی، یافتنی، قابل حصول.
acquire	بدست آوردن ، حاصل کردن ، اندوختن ، پیداکردن .
acquirement	فراگیری، تحصیل (هنر و فن )، فضیلت.
acquisition	فراگیری، اکتساب، استفاده ، (حق. ) مالکیت.
acquisitive	فراگیرنده ، جوینده ، اکتسابی، اکتساب کننده .
acquit	(حق. ) تبرئه  کردن ، روسفید کردن ، برطرف کردن ، اداکردن ، از عهده  برآمدن ، انجام وظیفه  کردن ، پرداختن  و تصفیه  کردن (وام و ادعا)، (حق. )ادای (دین ) نمودن ، برائت (ذمه ) کردن .
acquittal	(حق. ) تبرئه  واریز، برائت ذمه ، رو سفیدی.
acquittance	مفاصا، برائت، رهائی، بخشودگی، ترک  دعوی، سند ترک  دعوی.
acr	پیشوندیست مشتق از کلمه  یونانی -Akro یا -Akr که  بمعنی (بالای) و (انتهائی) و (ارتفاعی) و (نهائی) میباشد و با کلمات ترکیب میشود مانند: Carpous-Acro که  بمعنی' دارای میوه  در راس ' است.
acranial	(ج. ش. ) بدون  کاسه ئ سر، بی جمجمه .
acrasy	(طب) بی اعتدالی در مصرف مشروبات الکلی و غیره ، شدت، تندی.
acraturesis	(طب) ناتوانی در دفع ادرار.
acre	جریب فرنگی (برابر با  پای مربع و یا در حدود  متر مربع) برای سنجش زمین ، (م. م. ) زمین .
acre foot	یک  جریب آب (/ متر مکعب آب).
acre inch	/ یک  جریب آب.
acre shop	حقالارض.
acreage	وسعت زمین  به  جریب.
acrid	دبش، گس، تند، سوزاننده ، (مج. ) زننده ، تند خو.
acrimonious	تند، زننده ، سوزان .
acrimony	تندی، شدت، رنجش.
acritical	(طب) غیر بحرانی.
acro	پیشوندیست مشتق از کلمه  یونانی -Akro یا -Akr که  بمعنی (بالای) و (انتهائی) و (ارتفاعی) و (نهائی) میباشد و با کلمات ترکیب میشود مانند: Carpous-Acro که  بمعنی' دارای میوه  در راس ' است.
acrobacy	بند بازی.
acrobat	بند باز یا آکروبات، (مج. ) سیاست باز.
acrobatics	بند بازی.
acrobystitis	(طب) ورم پوست ذکر (akarz).
acrocephalia	جمجمه ئ هرمی شکل.
acrocephalic	(طب) دارای جمجمه ئ هرمی شکل(بطور غیر طبیعی).
acrocephaly	جمجمه ئ هرمی شکل.
acrochordon	زگیل دار، دارای زگیل آویزان ، (طب) زگیل پهن  کوچک .
acroesthesia	(طب) افزایش حساسیت اعضای انتهائی.
acrogamy	(گ . ش. ) جایگیری تخم در انتهای کیسه ئ جنینی.
acrogenous	از انتها رسته ، از طرف سر رشد کننده .
acrography	گچ کاری برجسته ، گچ بری.
acrolith	مجسمه ای که  سر و دست و پای آن  سنگی و بقیه اش چوب باشد.
acrology	مبحث شناسائی ریشه  و اشتقاق حروف الفبائ.
acromastitis	(طب. ) آماس نوک  پستان .
acromegaly	(طب) رشد بیش ازاندازه ئ سر و دست و پا در اثر ترشح زیاد غده ئ (هیپوفیز).
acrometer	(=oleometer) دستگاه  سنجش وزن  مخصوص روغن .
acromion	(تش. ) زائده ئ اخرمی استخوان  کتف، قله الکتف.
acromphalus	(طب) برجستگی و زائده ئ غیر طبیعی ناف.
acron	(ج. ش. ) قسمت قدامی حیوانات بنددار(مثل حشرات).
acronarcotic	(طب) سوزاننده  و خوابآور، محرق و منوم.
acronical	(نج. ) ظاهر شونده  در غروب، افولی، شامگاهی.
acronichal	(نج. ) ظاهر شونده  در غروب، افولی، شامگاهی.
acronym	سر نام.کلمه ایکه  از حرف اول کلمات دیگری ترکیب شده  باشد(مانند radar که  از کلماتranging and detecting radio ساخته  شده ).
acrophobia	(طب) ترس از بلندی.
acrophony	صدای حرف اول کلماتی که  معرف خود آن  کلمه  باشد مانند صدای a در الف(aleph).
acropodium	(ج. ش. ) سطح فوقانی پای پرندگان ، پایه ئ مجسمه .
acropolis	دژ، قلعه (در شهرهای قدیمی یونان )، نام دژ معرف آتن (در یونان ).
acroscopic	(گ . ش. ) متوجه  به  بالا، صعودی.
acrosome	زبر تن ، (ج. ش. ) برجستگی قدامی سلول جنسی نر.
acrospire	(گ . ش. ) گیاهک  دانه ، نخستین  جوانه ئ دانه ، جوانه  زدن .
acrospore	(گ . ش. ) هاگ  انتهائی.
across	سرتاسر، ازاین  سو بان  سو، درمیان ، ازعرض، ازمیان ، ازوسط، ازاین  طرف بان  طرف.
across the board	شامل تمام طبقات، یکسره ، سرجمع.
acrostic	جدول شعر کوتاهی که  حرف اول و وسط و آخر بندهای آن  با هم عبارتی را برساند، جابجاشونده ، نامنظم، منکسر، توشیحی، موشح(به  distich مراجعه  شود).
acroter	انتهای پایه ئ مجسمه ، کنگره های زینتی عمارات.
acroterium	یکی از زوایای رئوس مثلثی شکل سردر عمارت.
acrotic	(طب) سطحی، روئی، بیرونی، خارجی.
acrotism	(طب) فقدان  ضربان  یا تپش.
acrylic acid	(ش. ) اسیداکریلیک .
act	###############################################################################################################################################################################################################################################################
act of god	حوادث ناگهانی و غیر قابل پیش بینی طبیعی (زلزله ، سیل و غیره ).
act up	خودسری کردن .
actaeon	(افسانه  شناسی) آکتئون  نام شکارگری که  بدن  لخت دیانا الهه ئ شکار و جنگل را دید وبشکل گوزن  درآمد.
actimorph	(ز. ش. ) تابدیس.
actinautographic	دارای حساسیت در مقابل نور.
actine	(ج. ش. ) قسمت خارجی(ستاره ای شکل) اسفنجیان .
acting	ایفای نمایش، جدی، فعال، کاری، کفالت کننده ، کفیل، متصدی، عامل، بازیگری، جدیت، فعالیت، کنشی.
actinic	دارای خواص پرتوافکنی، مربوط به  تاثیر شیمیائی.
actiniferous	(ش. ) دارای آکتینیوم یا ماده ئ رادیوآکتیو.
actinism	خاصیت نیروی تشعشعی مخصوصا در نواحی مرئی و غیرمرئی ماورائ بنفش که  خاصیت شیمیائیپیدا میکند.
actino	پیشوندی بمعنی (دارای پرتو) و (دارای شعاع).
actinochemistry	مبحث دانش شیمی راجع به  نیروی خورشید.
actinoelectric	اجسامی که  دارای خاصیت تولید الکتریسته  در اثر تابش طول موجی متناسب با نور باشند.
actinogram	ثبت تغییرات نیروی اشعه ئ خورشید.
actinograph	دستگاهی که  تغییرات نیروی اشعه ئ خورشید را ثبت میکند.
actinoid	(ج. ش. ) شعاعی، دارای شعاع، مانند شعاع.
actinology	دانشی که  درآن  از خواص نور گفتگو میکند.
actinometer	پرتوسنج خورشید، حرارت سنج.
actinometre	پرتوسنج خورشید، حرارت سنج.
actinometry	پرتو سنجی.
actinomorphic	بشکل شعاعی، دارای تقارن  شعاعی.
actinomorphous	بشکل شعاعی، دارای تقارن  شعاعی.
actinouranium	ایزوتوپ اورانیوم بوزن  اتمی .
actinozoa	(ج. ش. ) خانواده ئ مرجانها، جانورمرجانی.
actinozoan	(ج. ش. ) خانواده ئ مرجانها، جانورمرجانی.
action	کنش، کردار، کار، عمل، فعل، اقدام، رفتار، جدیت، جنبش، حرکت، جریان ، اشاره ، تاثیر، اثر جنگ ، نبرد، پیکار، اشغال نیروهای جنگی، گزارش، وضع، طرز عمل، (حق. ) اقامه ئ دعوا، جریان  حقوقی، تعقیب، بازی، تمرین ، سهم، سهام شرکت.کنش، اقدام.
action noun	اسم مصدر.
action period	دوره  کنش.
actionable	قابل تعقیب قانونی.
actionary	دارنده ئ سهام شرکت سهامی، سهامدار.
activate	کنشور کردن ، بفعالیت پرداختن ، بکارانداختن ، (مع. ) تخلیص کردن (سنگ  معدن ).فعال کردن .
activation	فعال سازی، فعال شدن .کنشوری، کنشور سازی، ایجاد فعالیت، بکار واداری، (مع. ) تخلیص.
active	فعال، دایر، کنشی.کاری، ساعی، فعال، حاضر بخدمت، دایر، تنزل بردار، با ربح، (د. ) معلوم، متعدی، مولد، کنشور، کنشگر.
active device	دستگاه  فعال، دستگاه  کنشی.
active element	عنصر فعال، عنصر کنشی.
actively	فعالانه ، بطورکاری.
activism	اعتقاد بلزوم عملیات حاد و شدید، فرضیه ئ فلسفه ئ( عملی ).
activist	طرفدار عمل.
activity	فعالیت.کنشوری، فعالیت، کار، چابکی، زنده  دلی، آکتیوائی.
actor	بازیگر، هنرپیشه ، (حق. ) خواهان ، مدعی، شاکی، حامی.
actress	هنرپیشه ئ زن ، بازیگرزن .
actual	واقعی.واقعی، حقیقی.
actual address	نشانی واقعی.
actual argument	نشانوند واقعی.
actual instruction	دستور العمل واقعی.
actual key	کلید واقعی.
actual parameter	پارامتر واقعی.
actuality	واقعیت، فعالیت، امرمسلم.
actualization	واقعیت دادن ، بصورت مسلم درآوردن .
actualize	واقعیت دادن ، واقعی کردن ، عملی کردن .
actually	واقعا، بالفعل، عملا، در حقیقت.
actuarial	احصائی، آماری.
actuary	آمارگیر، ماموراحصائیه ، (م. م. ) دبیر، منشی.
actuate	بکار انداختن .بکارانداختن ، تحریک  کردن ، برانگیختن ، سوق دادن ، نشان  دادن .
actuation	بکار اندازی.تحریک ، بکارگماری.
actuator	بکار اندازنده .فعال کننده ، محرک .
acuate	تیزکردن ، تند و تیزکردن .
acuity	تیز فهمی، تیز هوشی.
acumen	تیز هوشی، تیز فهمی، فراست.
acuminate	نوک  تیز، نوک  دار، با ذکاوت.
acumination	تیزی، عمل تیزکردن .
acupunctuate	با سوزن  سوراخ کردن ، سوزن  فروکردن .
acupuncture	طب سوزنی، روش چینی بی حس سازی بوسیله ئ فروکردن  سوزن  در بدن .
acute	تیزرو، تیز، نوک  تیز، (طب) حاد، بحرانی، زیرک ، تیزنظر، تند، شدید (مو. ) تیز، زیر، (سلسله ئ اعصاب) حساس، (هن. ) حاد، تیز(زاویه ئ حاد، زاویه  تند).
acutely	بزیرکی، بحدت، بشدت.
acuteness	تیزی، زیرکی، ذکاوت، (طب) حدت یا شدت(مرض).
acyclic	غیر مدور، غیر قابل چرخش، مارپیچی.ناچرخه ای.
acyrology	انشائ و گفتار غلط.
ad	پیشوندی است لاتین  به  معنی( به  )، حرف اضافه  لاتینی بمعنی ( به  ) مانند hoc-ad که بمعنی( برای این  منظور خاص ) میباشد.
ad hoc	تک  کاره ، فاقد عمومیت.
adage	مثل، امثال و حکم.
adagio	(مو. رقص) آهسته  و ملایم، اجرای آهنگ  باهستگی، (در بالت) رقص دو نفری که  زن  روی پنجه ئپا میرقصد و بکمک  مرد آهسته  بهوا میپرد.
adam	آدم، آدم ابولبشر.
adamancy	سر سختی، سختی.
adamant	جسم جامد و سخت، مقاوم، یکدنده ، تزلزل ناپذیر.
adamantine	محکم، سخت، سخت و درخشان  (مانند الماس).
adapt	وفق دادن ، اقتباس کردن .سازوار کردن ، وفق دادن ، موافق بودن ، جور کردن ، درست کردن ، تعدیل کردن .
adaptability	وفق پذیری.سازگاری، قابلیت توافق و سازش، سازواری.
adaptable	قابل توافق، قابل جرح و تعدیل، مناسب، سازوار.وفق پذیر.
adaptation	سازواری، انطباق، توافق، سازش، مناسب، تطبیق، اقتباس.
adapter	وفق دهنده .سازوارگر، وفق دهنده ، جرح و تعدیل کننده .
adaption	سازواری، انطباق، توافق، سازش، مناسب، تطبیق، اقتباس.
adaptive	وفقی.سازوار پذیر، انطباقی، دارای قوه ئ تطابق، قابل تطبیق، توافقی.
adaptor	سازوارگر، وفق دهنده ، جرح و تعدیل کننده .
adaxial	محوری، متمایل بطرف محور.
add	افزودن ، اضافه  کردن ، زیاد کردن ، جمع کردن ، جمع زدن ، باهم پیوستن ، باخود ترکیب کردن  (مواد شیمیائی).افزودن ، اضافه  کردن .
addax	(ج. ش. ) یکنوع بز کوهی که  رنگ  روشن  دارد و در آفریقا و سیبری دیده  میشود.
addend	افزوده ، مضاف.عدد مضاعف، عددافزوده  شده .
addendum	ضمیمه ، ذیل، افزایش، الحاق.
adder	افزایشگر.ماشین  جمع، (ج. ش. ) افعی، مار جعفری.
adder subtractor	افزایشگر و کاهشگر.
adder's tongue	(violet dogtooth =) (گ . ش. ) سرخس مارزبان  (Ophioglossum).
addict	(.n and. vt): خو دادن ، اعتیاد دادن ، عادی کردن ، معتاد، (.n): خو گرفتگی، عادت، اعتیاد، (.adj): خو گرفته ، معتاد.
addiction	اعتیاد.
addictive	معتاد کننده .
adding machine	ماشین  افزایشگر.
addition	افزایش.افزایش، اضافه ، لقب، متمماسم، اسم اضافی، ضمیمه ، (ر. ) جمع (زدن )، (ش. ) ترکیب چندماده  با هم.
addition table	جدول افزایشی.
additional	اضافی.اضافی، افزوده .
additive	افزایشی.(.adj): افزودنی، افزاینده ، (.n): (ش. ) ماده ای که  برای افزایش خواص ماده ئ دیگری به  آن  اضافه  شود.
additive inverse	وارون  افزایشی.
addle	(.n and. adj): چرکی، باطلاق، کثافت، (مج. ) سختی، گرفتاری، آدم بیکله ، گندیده ، فاسد، (.vi and. vt): ضایع کردن ، فاسد کردن ، ضایع شدن ، فاسد شدن ، رسیدن ، عمل آمدن ، گیج کردن ، خرف کردن .
