cataclysm	سیل بزرگ ، طوفان ، تحولات ناگهانی وعمده .
cataclysmic	وابسته  بتحولات عظیم.
catacomb	دخمه  محل قبور.
catafalque	تابوت یا عماری.
catalepsy	(طب ) تصلب وسخت شدن  عضلات، جمود عضلات.
cataleptic	مبتلا به  بیماری جمود عضلات، مبتلا به  جمود فکری.
catalexis	(catalexes. pl) وتد ناقص در آخر شعر، نقص وتد.
catalog	کاتالوگ ، فهرست، کتاب فهرست، فهرست کردن .فهرست به  فهرست بردن .
cataloger	متصدی کاتالوگ ، ثبات، فهرست نگار.
catalogue	کاتالوگ ، فهرست، کتاب فهرست، فهرست کردن .
cataloguer	متصدی کاتالوگ ، ثبات، فهرست نگار.
catalysis	(ش. ) اثر مجاورت جسمی دریک  فعل وانفعال شیمیائی، (م. م. ) تجزیه .
catalyst	عامل فعل وانفعال اجسام شیمیائی دراثر مجاورت، (مج. ) تشکیلات دهنده ، سازمان  دهنده ، فروگشا.
catalyze	(درفعل وانفعال شیمیائی ) دارای اثرمجاورتی کردن ، تسریع کردن ، تندتر کردن ، کاتالیز.
catalyzer	کاتالیزر، فروگشا.
catamaran	نوعی کلک  یاجسم شناور درآب، آدم بددهن  وماجراجو.
catamenia	قاعدگی زنان ، عادتماهیانه  زنان ، حیض.
catamite	بچه  خوشگل، بچه  بی ریش، کونی.
cataphract	نوعی زره  قدیمی.
cataplasia	(زیست شناسی ) تغییرات قهقهرائی در سلول.
cataplexy	خواب حیوانی، هیپنوتیزم حیوانی.
catapult	سنگ  انداز، هرجسمی که  دارای خاصیت فنری بوده  وبرای پرتاب اجسام بکار میرود، منجنیقانداختن ، بامنجنیق پرت کردن ، منجنیق.
cataract	آبشار بزرگ ، ( طب) آب مروارید، آب آوردن  ( چشم ).
catarrh	(طب ) زکام، ریزش، نزله .
catastasis	(catastases. pl) بخش سوم داستان  های باستانی که  اوج مطلب درآن  بود، دیباچه ، مقدمه ، (دردرام ) حداعلی و منتها درجه  رل نمایش.
catastrophe	عاقبت داستان ، مصیبت، بلای ناگهانی، فاجعه .
catastrophic	مصیبت بار، فاجعه  انگیز.
catastrophic failure	خرابی فجیع.
catatonia	نوعی جنون .
catcall	صدای سوت، جیغ، سوت ( مخصوصا در نمایش که  نشانه  نارضایتی مردم است ).
catch	گرفتن ، از هوا گرفتن ، بدست آوردن ، جلب کردن ، درک  کردن ، فهمیدن ، دچار شدن  به ، عمل گرفتن ، اخذ، دستگیره ، لغت چشمگیر، شعار.
catchall	ظرف یامخزن  اشیائگوناگون  ( مثل سبد یاگنجه  )، هزاربیشه ، بخشی که  شامل مواد مختلفوبدون  دسته  بندی باشد.
catcher	گیرنده ، بدست آورنده .
catching	واگیر، فریبنده ، جاذب.
catchpenny	تهیه  شده  برای پول درآوردن ، تله  پول.
catchpole	مامور اخذ مالیات، باج گیر.
catchpoll	مامور اخذ مالیات، باج گیر.
catchup	(ketchup and =catsup) سوس گوجه  فرنگی.
catchword	کلمه  راهنما، کلمه  سرصفحه  برای جلب توجه  (درفرهنگ  ومانند آن  )، تکیه  سخن ، مفتاحکلام.
catchy	گیرنده ، جاذب.
cate	( درجمع ) خواربار، سورسات، اغذیه  لذیذ.
catechesis	(catecheses. pl) تعالیم مذهبی شفاهی، کتاب تعلیمات دینی.
catechetic	وابسته  به  تعالیم مذهبی.
catechisation	تعلیم وآموزش ( اصول دین  ) از راه  سئوال وجواب.
catechise	تعلیم دادن  (اصول دین  ) از راه  پرسش، از راه  پرسش یاد دادن .
catechism	پرسش نامه  مذهبی، کتاب سوال وجواب دینی، تعلیم ودستور مذهبی.
catechization	تعیم وآموزش ( اصول دین  ) از راه  سئوال وجواب.
catechize	تعلیم دادن  (اصول دین  ) از راه  پرسش، از راه  پرسش یاد دادن .
catechu	(گ . ش. ) کاد هندی.
catechumen	( در کلیسای مسیحی ) نو آموز تعالیم مسیحیت.
categoric	قاطع، حتمی، جزمی، قیاسی، قطعی، (من. ) مطلق، بی قید، بی شرط.
categorical	قاطع، حتمی، جزمی، قیاسی، قطعی، (من. ) مطلق، بی قید، بی شرط.
categorization	رسته بندی.
categorize	رسته  بندی کردن .رده  بندی کردن ، طبقه  بندی کردن ، دسته  بندی کردن .
category	دسته ، زمره ، طبقه ، مقوله ، مقوله منطقی، رده .رسته ، مقوله .
catena	(catenas، catenae. pl) زنجیر، رشته ، سلسله .
catenary	مسلسل، چون  دانه  های زنجیر.
catenate	چون  دانه  های زنجیر، مسلسل کردن ، پیوستن ، متصل کردن .الحاق کردن .
catenulate	دارای شکل زنجیری، زنجیروار، مسلسل.
cater	آذوقه  رساندن ، خواربار رساندن ، تهیه  کردن ، فراهم نمودن .
cater cousin	(german =cousin) دوست صمیمی.
cateran	اهل مناطق مرتفع، دزد.
catercorner	بطور مورب، کج.
catercornered	بطور مورب، کج.
caterer	آذوقه  رسان ، سورسات چی.
caterpillar	کرم صدپا، تراکتور زنجیری، بشکل کرم صد پا حرکت کردن .
caterwaul	جیغ کشیدن  ( مانند گربه  )، صدای شیون  گربه .
catgut	زه ، روده گربه وغیره  که  برای بخیه  زدن  درجراحی بکار میرود.
catharsis	(=purgation)(catharses. pl) روانپاکسازی، تصفیه ، تطهیر، تصفیه  وتزکیه  نفس بوسیله هنر.
cathartic	مسهل، تصفیه  کننده ، روانپاکساز.
cathect	تحریک  شهوانی کردن .
cathectic	وابسته  به تمرکز روانی، شهوانی شده ، تحت اثر قوه  شهوانی قرار گرفته .
cathedra	کرسی، مسند.
cathedral	کلیسای جامع.
cathexis	(ر. ش. ) نیروی عاطفی، انرژی روانی، تمرکز روانی.
cathode	کاتد، قطب منی.( فیزیک  - ش ) کاتد، الکترود منفی، قطب منفی.
cathode pay tube	لامپ با اشعه  کاتدی.
cathodic	( فیزیک  ) وابسته  به  قطب منفی یاکاتد.
catholic	جامع، بلند نظر، آزاده ، کاتولیک ، عضو کلیسای کاتولیک .
catholicism	اصول مذهب کاتولیکی.
catholicon	نوشدارو.
cation	(=kation) یون  مثبت.
cationic	دارای کاتیون  فعال.
catlike	گربه وار، آهسته  رو.
catnap	خواب سبک  وکوتاه ، چرت کوتاه ، چرت زدن .
catoptric	وابسته  به  آئینه  ونور منعکس شده .
catsup	سوس گوجه  فرنگی.
catterer	وراج، چهچه  زننده ، پچ پچ کننده .
cattily	گربه وار، حیله  گرانه .
cattiness	گربه  صفتی.
cattle	احشام واغنام، گله  گاو.
cattleman	گاودار، گاو فروش.
cattles	اموال، عقار، احشام، خدمه  وغلامان .
catty	شبیه  گربه ، گربه  صفت.
catwalk	راه  باریک  وگربه  رو.
caucasian	قفقازی، هندواروپائی، سفید پوست.
caucus	انجمن  حزبی، کمیته  های پارلمانی، نمایندگان  حزب کارگر درپارلمان  یا انجمن .
caudate	دمی، دم وار، وابسته  به  دم، واقع درنزدیکی دم.
caudel	دمی، دم وار، وابسته  به  دم، واقع درنزدیکی دم.
caudle	یکجورنوشابه  گرم ومقوی.
caul	غشائپوششی، نوعی روسری مشبک  توری، شبکه  تارعنکبوت.
cauldron	(=caldron) پاتیل، دیگ .
cauliflower	گل کلم.
caulk	(=calk) شکاف وسوراخ چیزی را گرفتن ، بتونه گیری کردن ، درز گرفتن ، آب بندی کردن .
caulker	درزگیر کشتی، بتونه  کار.
causal	علی، سببی، علتی، بیان  کننده  علت، مبنی بر سبب.
causality	خاصیت سببی، رابطه  بین  علت ومعلول، علیت.
causation	سبب، نسب میان  علت ومعلول.
causative	سبب، سبب شونده ، متعدی.
cause	سبب، علت، موجب، انگیزه ، هدف، (حق. ) مرافعه ، موضوع منازع فیه ، نهضت، جنبش، سبب شدن ، واداشتن ، ایجاد کردن  ( غالبا بامصدر).
causeless	بی سبب، بی هدف.
causer	سبب، ایجاد کننده .
causeway	گذرگاه ، جاده ، جاده ایکه  از کف زمین  بلندتراست.
causey	ساحل، دیواره ، راه  سنگ  فرش شده .
caustic	(مج. ) نیشدار، تند، تیز، هجو آمیز، سوزش آور.
cauterization	سوزاندن  زخم بوسله  داغ آتش یا داغ آهن .
cauterize	داغ کردن ، داغ زدن ، سوزاندن .
caution	احتیاط، پیش بینی، هوشیاری، وثیقه ، ضامن ، هوشیار کردن ، اخطار کردن  به .
cautionary	اخطارآمیز، احتیاطی.
cautious	هوشیار، محتاط، مواظب.
cavalcade	دسته  اسب سواران ، سواری، گردش سواره .
cavalier	اسب سوار، شوالیه .
cavalry	سواره  نظام.
cave	غار، کاو، مجوف، مقعر، مجوف کردن ، درغارجادادن ، حفر کردن ، فرو ریختن .
caveat	اخطار، آگهی، پیش بینی احتیاطی.
caveman	غارنشین .
cavern	غار، حفره  زیرزمینی، مغاک ، چال، گودال، حفره .
cavernous	غارمانند، غاردار.
cavetto	(cavetti. pl) (م. م. ) قالب مجوف.
caviar	خاویار.
caviare	خاویار.
cavil	خرده گیری کردن ، عیب جوئی کردن ، خرده  گیری، عیب جوئی.
cavity	گودال، کاوی.کاواک ، گودال، حفره ، کرم خوردگی دندان .
cavort	جست وخیز کردن ، رقاصی کردن .
cavy	خوک  هندی، ارنب رومی.
caw	قارقار( کلاغ )، قارقار کردن  ( مثل کلاغ ).
cay	(=kay) تخته  سنگ  ساحلی درجزیره ، ساحل مرجانی یاشنی درجزیره ، جزیره  کوچک .
cease	ایستادن ، موقوف شدن ، دست کشیدن ، گرفتن ، وقفه ، ایست، توقف.
cease fire	فرمان  آتش بس.
ceaseless	پیوسته ، دائمی.
cecum	(تش. ) روده  کور، اعور.
cedar	سدر، سرو، سروآزاد، چوب سرو، رنگ  قرمز مایل به  زرد.
cedarn	سروی، مثل سرو، سدری.
cede	واگذار کردن ، تسلیمکردن ، صرفنظرکردن  از.
ceder	واگذار کننده .
ceiba	درخت گل ابریشم گرمسیری، درخت پنبه  هندی.
ceil	سقف ( اطاقی را ) تخته  پوش کردن ، آستر کردن ، باپوشال پوشاندن .
ceiling	سقف، پوشش یا اندود داخلی سقف، حد پرواز.
ceilometer	ارتفاع سنج ابر.
celebrant	برگذار کننده .
celebrate	جشن  گرفتن ، عیدگرفتن ، آئین  (جشن  یاعیدی را ) نگاه داشتن ، تقدیس کردن ، تجلیل کردن .
celebration	جشن ، برگزاری جشن ، تجلیل.
celebrity	شهرت، شخص نامدار.
celerity	سرعت، تندی، فرزی، چابکی.
celery	کرفس.
celesta	(مو. ) نوعی آلت موسیقی شبیه  پیانو.
celestial	الهی، علوی، آسمانی، سماوی.
celibacy	تجرد، بی زنی، بی شوهری، امتناع از ازدواج.
celibate	بی جفت، عزب، مجرد، شخص بی جفت.
cell	یاخته ، سلول، باطری.پیل، زندان  تکی، سلول یکنفری، حفره ، سلول، یاخته .
cellar	زیرزمین ، سرداب، انبار، جای شراب انداختن ، گودال سرچاه ، پیش چاه .
cellarage	حق انبارداری برای نگاه  داشتن  چیزی، فضای زیر زمین .
cellist	(مو. ) نوازنده  ویولن  سل.
cello	(مو. ) ویولون  سل.
cello phane	کاغذسلوفان ، کاغذ شیشه  نمای سلولزی.
cellular	بافت سلولی، سلول دار، خانه  خانه .
cellule	سلول کوچک ، حجره کوچک .
celluloid	مانند سلول، ( نام تجارتی ) سلولوید.
cellulosic	وابسته  بسلولز، ساخته  شده  از سلول.
celt	نژاد سلت.
celtic	سلتی، وابسته  به  نژاد سلت (celts)، زبان  سلتی.
celtic cross	علامت ضربدر (x)، ضرب در.
cembalo	(=clavicembalo) (مو. ) سنتور، سنتور پیانوئی.
cement	سمنت، سیمان ، سمنت کردن ، چسباندن ، پیوستن .
cementation	سمنت کاری.
cementite	چدن ، فولاد.
cementitious	دارای مواد سمنتی یا سیمانی، دارای خواص سیمان .
cemetery	گورستان ، قبرستان ، آرامگاه .
cenobite	دیرنشین ، صومعه  نشین .
cenogenesis	تغییراتی که  بعلت عادت به  محیط وهمزیستی درجنس یانژاد(چیزی )ایجادمی شود، نسل جدید.
cenotaph	مقبره  خالی، مقبره  سرباز گمنام.
cenote	مخزن  طبیعی وتحتالارضی آب.
cense	بخوردادن .
censer	بخورسوز، مجمر، عودسوز، عطردان .
censor	مامور سانسور، بازرس مطبوعات و نمایشها.
censorious	خرده گیر، عیب جو، عیب جویانه .
censorship	سانسور عقاید، سانسور.
censurable	انتقاد آمیز، قابل توبیخ وسرزنش.
censure	انتقاد، سرزنش، سرزنش کردن .
census	سرشماری، آمار، احصائیه ، ممیزی مالیاتی.
cent	درصد، یک  صدم، سنت که  معادل یک  صدم دلار آمریکائی است.
centaur	حیوان  افسانه ای با بالاتنه  انسان  وپائین  تنه  اسب، قنطورس.
centaurea	قنطوریون ، گل گندم.
centenarian	آدم صدساله ، سده ، مربوط به  قرن ، جشن  صد ساله .
centenary	صدساله ، جشن  یا یادبود صد ساله ، سده .
centennial	صدساله ، یادبود صدساله ، سده .
center	مرکز.میان ، مرکز، وسط ونقطه مرکزی، درمرکز قرار گرفتن ، تمرکز یافتن .
center board	ته  قایق بادبانی.
centesimal	صدم، صدقسمتی، یکصدم، صدبرابر.
centigrade	سانتیگراد، صدبخشی.
centigram	یک  صدم گرم.
centiliter	یک  صدم لیتر، یک  سانتی متر مکعب.
centillion	( انگلیس ) عددیک  با ششصد صفر، (آمر. ) عدد یک  با  صفر.
centime	سانتیم ( یک  صدم فرانک  فرانسه  ).
centimeter	سانتی متر.
centipede	(ج. ش. ) صد پا ( هزار پا ).
cento	پیراهن  چهل تکه ، پارچه  وصله  وصله ، قطعه  یا تصنیفی که  از چند جا اقتباس شده  باشد، هرکارناجور وغیر متجانس، ( مخفف ) سازمان  پیمان  مرکزی.
central	مرکزی.مرکزی.
central office	دفتر مرکزی.
central processing unit	واحد پردازش مرکزی.
central processor	پردازنده  مرکزی.
central terminal	پایانه  مرکزی.
centralism	مرکز گرائی.
centralist	مرکز گرای، طرفدار تمرکز.
centralization	تمرکز، استقرار درمرکز.تمرکز.
centralize	تمرکز دادن ، درمرکز جمع کردن .متمرکز کردن .
centralized	متمرکز.
centralizer	متمرکز کننده .
centre	میان ، مرکز، وسط ونقطه مرکزی، درمرکز قرار گرفتن ، تمرکز یافتن .
centric	وسطی، میانی، واقع درمرکز.
centrifugal	گریزنده از مرکز، فرار از مرکز.
centrifugation	قوه گریز از مرکز.
