cloister	راهرو سرپوشیده ، اطاق یا سلول راهبان  وتارکان  دنیا، ایوان ، دیر، صومعه ، گوشه نشینی کردن ، درصومعه  گذاشتن .
cloistral	وابسته  به  صومعه ، دیر مانند.
cloistress	(=nun) راهبه .
clonal	وابسته  به  تولید مثل یا آبستنی غیر جنسی.
clone	( زیست شناسی ) تولید مثل یا آبستنی غیر جنسی ( چه  از راه  شکفتن  وچه  از راه  تقسیمسلولی ).
cloot	سم، شکاف سم، شیطان .
clop	لنگی اسب وغیره ، صدای تلق تلق، لنگیدن .
close	(. adv and .adj and .n) جای محصور، چهاردیواری، محوطه ، انتها، پایان ، ایست، توقف، تنگ ، بن  بست، نزدیک ، (.vi and .vt): بستن ، منعقد کردن ، مسدود کردن ، محصور کردن .نزدیک ، بستن .
close corporation	شرکت یا بنگاهی که  توسط عده  معدودی از افراد اداره  میشود.
close grain	دارای الیاف یا بلورها ویاساختمان  ظریف وبهم پیوسته .
close grained	دارای الیاف یا بلورها ویاساختمان  ظریف وبهم پیوسته .
close up	از نزدیک ، از جلو.
closed	محصور، مسدود، محرمانه ، بسته ، ممنوع الورود.بسته ، مسدود.
closed circuit	تصویر تلویزیونی که  علائم آن  بوسیله  سیم به  چندگیرنده  منتقل میشود، تلویزیون  مداربسته .
closed loop	حلقه  بسته .
closed loop gain	بهره  تقویتدرطبقه  بسته .
closed shop	سیستم بسته ، با کارکرد انحصاری.موسسه  کارشناسی.
closed subroutine	زیرروال بسته .
closefisted	خسیس.
closet	صندوق خانه ، پستو، گنجه ، خصوصی، مخفی، پنهان  کردن ، نهفتن ، منزوی شدن .
closet drama	نمایشنامه  خواندنی درخانه .
closure	خاتمه ، رای کفایت مذاکرات، عمل محصور شدن ، دریچه ، درب بطری وغیره ، دربستن .بستار، بسته  شدن .
clot	توده ، لخته  خون ، دلمه  شدن ، لخته  شدن  ( خون  ).
cloth	پارچه ، قماش.
clothe	پوشاندن ، آراستن .
clothes	جامه  لباس، ملبوس، رخت.
clothes peg	گیره  چوبی روی رجه  لباس.
clothes tree	چوب لباسی، چنگک  لباس.
clothesline	طناب رخت شوئی، رجه .
clothespin	گیره ای که  با آن  لباس هارا روی بند نگهمیدارند.
clothier	پوشاک  فروش، لباس فروش.
clothing	پوشاک ، لباس.
cloture	کفایت مذاکرات ( درمجلس شورا )، رای به  کفایت مذاکرات دادن .
cloud	ابر، توده  ابرومه ، توده  انبوه ، تیره  وگرفته ، ابری شدن ، سایه  افکن  شدن .
cloudburst	رگبار.
cloudless	بی ابر، روشن .
cloudlessly	بطور بی ابر یا روشن .
cloudlet	ابر کوچک ، تکه  ابر.
cloudy	ابری، پوشیده  از ابر، ( مج. ) تیره .
clout	زدن ، وصله  کردن ، چرم یا پارچه  مندرس، پارچه  کهنه ، کهنه .
clove	(نوعی ادویه  معطر ) میخک ، گل میخک ، بوته  میخک .
clove gillyflower	قرنفل.
cloven	شکافته ، شکاف دار.
cloven foot	دارای پا یا سم شکافته .
clover	شبدر (trifolium).
cloverleaf	چهار راه  اتوبان ، برگ  شبدر.
clown	لوده ، مسخره ، مقلد، مسخرگی کردن ، دلقک  شدن .
clownish	لوده  وار، دارای رفتار زمخت وبدون  آداب.
cloy	سیرکردن ، بی رغبت کردن ، بی میل شدن .
club	(.nand .adj): چماق، گرز، ( درورق ) خالگشنیز، خاج، باشگاه ، انجمن ، کانون ، مجمع(viand . vti):چماق زدن ، تشکیل باشگاه  یا انجمن  دادن .
club car	(car =lounge) واگن  راه  آهنی که  دارای میز ناهارخوری باشد.
club chair	صندلی دسته  دار بزرگ .
club steak	قسمتی از گوشت ران  گاو، گوشت گاو بریان  شده .
clubfoot	(طب) پای کوتاه  وکج بطور مادرزادی، کجی، پیچیدگی، کج پا، پاچنبری.
clubhouse	محل باشگاه  وانجمن ، پانسیون  عزبها.
cluck	قدقد، مرغ کرچ، مرغ قپ، آدم احمق و رذل، قدقد کردن .
clue	گلوله کردن ، بشکل کلاف یا گلوله  نخ درآمدن ، گلوله  نخ، گره ، گوی.(clew) کلید، راهنما، اثر، نشان ، مدرک .
clump	انبوه ، دسته ، خوشه ، ضربه  سنگین ، مشت، انبوه  کردن .
clumpy	خوشه  دار، انبوه .
clumsily	ناشیانه ، خام دستانه ، شلخته  وار.
clumsy	بدترکیب، زمخت، خام دست، ناآزموده .
clung	چسبیده ، متصل ( شده  ).
cluster	خوشه .خوشه ، دسته ، گروه ، سنبله ، دسته  کردن ، جمع کردن ، خوشه  کردن .
clutch	کلاج.چنگ ، چنگال، کلاچ ( اتومبیل )، وضع دشوار، چنگ  زدن ، محکم گرفتن .
clutter	صداهای ناهنجار درآوردن ، درهم ریختن ، درهم ریختگی، درهم وبرهمی.
clyster	تنقیه ، اماله .
co	پیشوندیست بمعنی با و باهم.
co ed	دختری که  دردبیرستان  یا دانشکده مختلط تحصیل میکند، وابسته  به  مدارس مختلط پسرودختر.
co op	(cooperative) تعاونی.
co opt	بهمکاری پذیرفتن ، بعنوان  همقطار پذیرفتن .
co optation	( option co) پذیرفتن  بعنوان  همکار.
co option	( optation co) پذیرفتن  بعنوان  همکار.
co worker	همکار، همقطار.
coacervate	توده  شده ، کومه  شده .
coach	کالسکه ، واگن  راه آهن ، مربی ورزش، رهبری عملیات ورزشی را کردن ، معلمی کردن .
coach built	چوبی.
coachman	درشکه چی، کالسکه چی.
coact	همکاری کردن ، باهم نمایش دادن ، همکنش کردن .
coaction	همکنش، عمل دسته  جمعی، همکاری دسته  جمعی، تعاون .
coadjutor	همیاور، همکار، معاون ، یاری کننده .
coadunate	پیوسته ، بهم چسبیده ، باهم روئیده .
coagulability	قابلیت انعقاد، دلمه  شدنی، انعقاد پذیری.
coagulable	دلمه  شونده .
coagulase	مواد منعقد کننده ، مواد دلمه  یا لخته  کننده .
coagulate	بستن ، دلمه  کردن ، لخته  شدن  ( خون  ).
coagulation	انعقاد، دلمه  شدگی، لختگی، لخته  شدن ، ماسیدن .
coagulum	دلمه ، خون  بسته ، علقه ، لخته .
coal	زغال سنگ ، زغال، زغال کردن .
coal gas	گاز زغال سنگ .
coaler	زغال سنگ  کش، وسیله  حمل زغال سنگ .
coalesce	ائتلاف کردن .بهم آمیختن ، یکی شدن ، منعقد شدن .
coalescence	بهم آمیختگی، انعقاد.
coalescent	بهم آمیخته ، پیوسته .
coalfield	ناحیه  ذغال خیز.
coalition	ائتلاف، پیوستگی، اتحاد موقتی.
coaming	ظرف لبه  بلند، حائل ( عرشه  کشتی ).
coapt	باهم جور آمدن ، باهم متناسب شدن ، چسبانیدن .
coarctate	بهم فشرده ، تنگ ، دارای شکم تنگ  ومنقبض.
coarctation	تنگی، فشردگی، تنگی مهبل.
coarse	زبر، خشن ، زمخت، بی ادب.درشت، خشن ، زبر.
coarse grained	دارای دانه  خشن ، ناصاف، زبر، درشت.
coarsen	خشن  شدن ، زمخت شدن ، زمخت کردن .
coarseness	درشتی، زبری.
coast	ساحل، دریاکنار، سریدن ، سرازیر رفتن .
coastline	خط ساحلی.
coastward	بطرف ساحل، درامتداد ساحل.
coastwards	بطرف ساحل، درامتداد ساحل.
coastwise	درطول ساحل.
coat	کت، نیمتنه ، روکش، پوشاندن ، روکش کردن ، اندودن .روکش، روکش کردن .
coat hanger	جارختی، جالباسی.
coat of arms	نشان  یا علامت دولت یا خانواده  وامثال آن .
coating	روکش، پوشش.پوشش، روکش ( رنگ  یا چیزهای دیگر )، اندود.
coauthor	شریک  در تالیف ونگارش.
coax	ریشخندکردن ، نوازش کردن ، چرب زبانی کردن .
coaxial cable	کابل هممحور.
cob	آدم مهم، ضربت برکپل (cobb نیز نوشته  می شود )، توده ، چوب ذرت.
cobalitic	کوبالتی.
cobalt	کبالت، فلز لاجورد.
cobaltous	کوبالتی.
cobber	دوست صمیمی، قرین ، جفت.
cobble	سنگ  فرش، سنگ  فرش کردن ، پینه  دوزی.
cobbler	پینه  دوز.
cobblestone	قلوه  سنگ ، سنگفرش.
cobelligerent	شریک  درتجاوز یا خصومت.
coble	قایق پاروئی.
cobol	زبان  کوبول.
cobra	(ج. ش. ) مار عینکی، کفچه  مار، مار کبری.
cobweb	تارعنکبوت.
coca	کاکائو.
cocaine	کوکائین .
cocainize	باکوکائین  بی حس کردن ، تخدیرکردن  ( باکوکائین  )، کوکائین  زدن .
coccygeal	( تش. ) عصعصی، دنبالچه ای، دنبلیچه ای.
cochineal	قرمز دانه ، قرمز شراب کش.
cochlea	(تش. ) صدف گوش، حلزون  گوش، پلکان  پرپیچ وخم، پیچ وخم.
cock	(.n) خروس، پرنده  نر(از جنس ماکیان )، کج نهادگی کلاه ، چخماق تفنگ ، (.vi and .vt):مثلخروس جنگیدن ، گوش ها را تیز وراست کردن ، کج نهادن ، یک  وری کردن .
cock a hoop	لافزن ، شادومغرور، سرمست.
cock and bull story	داستان  جعلی برای تعریف از خود، چاخان .
cock boat	کرجی کوچک .
cock eyed	لوچ، احمق، کودن ، ناجور.
cockalorum	آدم خپله  و لافزن ، بازی جفتک  چارکش.
cockatoo	(ج. ش. ) طوطی کاکل سفید.
cockatrice	نوعی مار افسانه ای، (مج. ) آدم خیلی مضر و خطرناک ، ( م. م. ) فاحشه .
cockcrow	سپیده  دم، صدای بانگ  خروس.
cocker	خروس باز، خروس جنگی.
cocker spaniel	نوعی سگ  پاکوتاه .
cockerel	جوجه  خروس، خروسک .
cockeye	چشم چپ.
cockfight	جنگ  اندازی خروس ها.
cockiness	گستاخی، خودنمائی.
cockle	چین  وچروک ، موج، رویش زگیل مانند، گره  و برآمدگی پارچه .
cockleshell	صدف حلزون  دوکپه ای، قایق کوچک  وباریک .
cockney	اهل لندن ، لهجه  لندنی.
cockneyfy	لندنی کردن .
cockpit	صحنه  تئاتر، محل دعوا ومسابقه ، اطاقک  خلبان  درهواپیما.
cockroach	(ج. ش. ) سوسک  حمام.
cockscomb	گل تاج خروس، زلف عروسان ، آدم خود فروش وخودنما، احمق، ژیگولو.
cockshot	پرتاب تیر بطرف هدف، نشانه  روی.
cockshut	غروب آفتاب، شفق.
cockshy	پرتاب تیر بطرف هدف، نشانه  روی.
cocksure	غره ، حتمی، پرافاده .
cocktail	نوشابه  ای مرکب از چند نوشابه  دیگر، مهمانی.
cocky	ازخودراضی، جسور، خودنما.
coco	(cacao، coconut، cocoa) درخت کاکائو، کاکائو، درخت نارگیل.
cocoa	(.n and .adj): (cacao، coconut، coco) درخت کاکائو، کاکائو، درخت نارگیل، (.n): کاکائو، رنگ  کاکائو.
coconscious	ادراک  چیزهای یکسان ، آگاهی ثانوی.
coconsciousness	ادراک  چیزهای یکسان ، آگاهی ثانوی.
coconut	(=cocoanut) نارگیل.
coconut palm	درخت نارگیل ( palm coloa).
cocoon	پیله ، پیله  کرم ابریشم.
cocotte	زن  جوان  بد اخلاق وجلف، هرزه .
cocozelle	کدوی قلیانی تابستانی.
cod	کیسه ، کیسه  کوچک ، چنته ، غلاف سبوس، پوسته ، فضای داخل خلیج یادریاچه ، نوعی ماهی.
coda	قطعه  آخریک  آهنگ .
coddle	نیم پزکردن ، آهسته  جوشاندن  یا پختن ، بادقت زیاد بکاری دستزدن ، نازپرورده  کردن ، نوازش کردن .
code	نظام نامه ، رمز، قانون ، بصورت رمز درآوردن ، مجموعه  قانون  تهیه  کردن .رمز، رمزی کردن ، برنامه ، دستورالعملها.
code conversion	تبدیل رمز.
code distance	فاصله  رمز.
code element	عنصر رمز.
code holes	سوراخهای رمز.
code set	مجموعه  رمز.
code translation	رمزبرگرداندن .
code translator	رمزبرگردان .
code value	ارزش رمز.
code vector	بردار رمز.
code walk through	گردش درطول برنامه .
coded	رمزی.
coded character	دخشه  رمزی.
coded decimal	رقم دهدهی رمزی.
coder	رمز گذار.
codex	مجموعه  قوانین ، دستخط کهنه ، نسخه  قدیمی.
codger	آدم خسیس وپست، آدم عجیب وغریب.
codification	رمزی کردن ، تدوین .(حق. ) جمع وتدوین  قوانین ، وضع قوانین ، قانون  نویسی.
codify	قانون  وضع کردن ، بصورت رمز درآوردن ، تدوین  کردن .رمزی کردن ، تدوین  کردن .
coding	رمزگذاری، برنامه  نویسی.
coding form	ورقه  برنامه  نویسی.
coeducation	آموزش وپرورش مختلط ( دختر وپسر ).
coeducational	مختلط، پسرانه  ودخترانه .
coefficient	ضریب، عامل مشترک .ضریب.
coequal	متعادل ومتساوی، درشان  ومقام وغیره ، متساوی از هر نظر.
coerce	بزور وادار کردن ، ناگزیر کردن .
coercible	اجبار پذیر.
coercion	اجبار، اضطرار، تهدید واجبار.
coercive	از روی کره  واجبار، اجباری، قهری.
coeternal	ابدی، ابدی وازلی، مثل خدا.
coeval	هم سال، هم تاریخ.
coexist	باهم زیستن .
coexistence	همزیستی.
coextensive	باهم دریک  زمان  ویک  مکان  بسط یافته ، هم حدود وثغور.
coffee	قهوه ، درخت قهوه .
coffee shop	قهوه  خانه ، رستوران .
coffee table	میزپیشدستی.
coffeehouse	قهوه  خانه ، کافه  کوچک .
coffeepot	قهوه  جوش، قهوه  ریز.
coffer	صندوق، خزانه  وجوه .
cofferdam	سدصندوقی، بستاب.
coffin	تابوت.
coffle	دسته  یا قافله  چارپایان  وغلامان .
cog	دندانه ، دنده  چرخ، دندانه  دار کردن ، حقه  بازی، طاس گرفتن  ( درتخته  نرد ).
cogency	ضرورت، اجبار، زیرکی، قدرت عقیده .
cogent	متقاعد کننده ، دارای قدرت وزور.
cogitable	اندیشه  پذیر، قابل تفکر.
cogitate	اندیشه  کردن ، درعالم فکر فرورفتن .
cogitation	اندیشه  وتفکر.
cogitative	مربوط به  اندیشه  وتفکر.
cognac	کنیاک .
cognate	هم ریشه ، همجنس، واژه  هم ریشه .
cognation	خویشاوندی، نسبت، قرابت فطری.
cognition	شناخت، ادراک .ادراک ، معرفت، شناخت.
cognizable	دانستنی، قابل درک .
cognizance	معرفت، ادراک ، شناسائی، آگاهی، تصدیق ضمنی.
cognizant	آگاه ، باخبر.
cognize	درک  کردن ، دانستن .
cognomen	کنیه ، لقب.
cognoscente	متخصص در آثار هنری، عتیقه  شناس.
cogwheel	چرخ دندانه  دار، چرخ دنده .
cohabit	باهم زندگی کردن  ( زن  ومرد)، رابطه  جنسی داشتن .
cohabitant	شریک  زندگی یا عمل جنسی، بغل خواب.
cohabitation	زندگی باهم، جماع.
coheir	شریک  در ارث.
