cohere	چسبیدن ، رابطه  خویشی داشتن .
coherence	چسبیدگی، ارتباط ( مطالب )، وابستگی.
coherency	چسبیدگی، ارتباط ( مطالب )، وابستگی.
coherent	منسجم.چسبیده ، مربوط، دارای ارتباط یا نتیجه  منطقی.
cohesion	پیوستگی، چسبندگی، هم بستگی، جاذبه  مولکولی.
cohesive	چسباننده ، چسبناک .
cohort	گروه ، پیرو، طرفدار، همکار.
coif	گیسوپوش، عرقچین  سفید.
coiffure	آرایش مو، مردی که  سلمانی زنانه  باشد.
coil	چنبره  زدن ، فنر، بدور چیزی بطورمارپیچ پیچیدن ، مارپیچ.سیم پیچ.
coin	سکه ، سکه  زدن ، اختراع وابداع کردن .
coinage	ضربه  سکه ، مسکوکات، ابداع واژه .
coincide	همزمان  بودن ، باهم رویدادن ، منطبق شدن ، دریک  زمان  اتفاق افتادن .
coincidence	انطباق.تصادف، توافق، اقتران ، انطباق، همرویداد.
coincident	همرویده ، واقع شونده  دریک وقت، منطبق، متلاقی.
coincident current	با انطباق جریان .
coinsurance	بیمه  اتکائی، بیمه  مشترک .
coinsure	بیمه  اتکائی کردن .
coir	لیف نارگیل، الیاف سخت وزبر.
coital	وابسته  بجماع ومقاربت، مقاربتی.
coition	جماع، مقاربت، آمیزشی.
coitus	اتصال، مقاربت جنسی، جماع.
coke	زغال کوک ، زغال سنگ  سوخته ، تبدیل به  زغال کردن .
col	گدار، گردنه .پیشوند بمعانی با و باهم.
cola	درخت کولا، ماده  شیرینی که  از برگ  ومیوه  کولا گرفته  میشود.
colander	کفگیر، صافی.
cold	سرما، سرماخوردگی، زکام، سردشدن  یا کردن .
cold blooded	خونسرد، بی عاطفه .
cold cuts	گوشت سرد با پنیر یخ زده ، کالباس واغذیه  مشابه .
cold shoulder	خونسرد، بی اعتنائی کردن  به .
cold sore	( طب ) تاول تبخالی.
cold war	جنگ  سرد، جنگ  تبلیغاتی ومطبوعاتی.
coldhearted	بی عاطفه .
coldly	بطور سرد.
coldness	سردی.
cole	(گ . ش. ) نوعی کلم، چشم بند، شعبده  باز، تردستی، شیادی.
coleslaw	سالاد کلم.
colewort	کلم تازه  ونورس.
colic	قولنج، قولنجی، بخار یاگاز معده .
colin	بدبده ، بلدرچین  آمریکائی.
coliseum	سالن ، استادیوم ورزشی.
colitis	(طب ) آماس قولون ، ورم مخاط روده  بزرگ .
collaborate	همدستی کردن ، باهم کار کردن ، تشریک  مساعی.
collaboration	همدستی، همکاری.
collaborator	همدست، یاور.
collage	اختلاط رنگهای مختلف درسطح پرده نقاشی، هنر اختلاط رنگها.
collapse	فروریختن ، متلاشی شدن ، دچار سقوط واضمحلال شدن ، غش کردن ، آوار.
collar	یقه ، یخه ، گریبان ، گردن  بند.
collarbone	(=clavicle) (تش. ) ترقوه ، چنبر.
collate	مقابله  وتطبیق کردن .تلفیق.
collateral	هم بر، پهلو به  پهلو، متوازی، تضمین ، ( آمر. ) وثیقه .
collating sequence	ترتیب تلفیقی.
collation	مقابله ، تطبیق، مقایسه ، تطبیق دستخط ها.
collator	تلفیق کننده .
colleague	هم کار، هم قطار.
collect	جمع آوری کردن ، وصول کردن .گردآوردن ، جمع کردن ، وصول کردن .
collection	جمع آوری، وصول.گردآوری، گردآورد، کلکسیون ، اجتماع، مجموعه .
collective	بهم پیوسته ، انبوه ، اشتراکی، اجتماعی، جمعی.
collective bargaining	مذاکرات دسته  جمعی کارمندان  با کارفرما.
collective farm	مزرعه  اشتراکی، کلخوز.
collective security	تامین  دسته  جمعی، تامین  اجتماعی.
collectively	مجتمعا.
collectivism	(حق. ) اجرای اصول اشتراکی درزندگی، سیستم اقتصادی مشترک ، وسائل تولید دسته  جمعیومشترک .
collectivity	جامعیت، مالکیت اشتراکی، جمع.
collectivize	اشتراکی کردن .
collector	تحصیلدار، جمع کننده ، فراهم آورنده ، گرد آورنده .
colleen	دختر موخرمائی، دختر بور.
college	کالج، دانشگاه .
collegial	مربوط به  دانشکده ، دانشکده ای.
collegian	عضو دانشکده ، دانشجو.
collegiate	دانشکده ای، دانشگاهی.
collegium	هیئت یا کمیته .
collenchyma	بافت لانه  زنبوری، بافت کلانشیم.
colleotor	جمع آورنده ، روبنده ، جریان  روب.
collide	تصادم کردن ، بهم خوردن .
collie	سگ  گله  اسکاتلندی.
collier	ذغال سنگ ، کشتی، ذغال گیری.
colliery	کان  ذغال سنگ ( یاساختمان  وابسته  به آن  )، تجارت ذغال، ذغال فروشی.
collieshangie	دعوای پر سر وصدا، مناقشه .
colligate	بستن ، متصل کردن ، ائتلاف کردن .
collimate	موازی قرار دادن ، میزان  کردن ، تعدیل کردن .
collimator	اختر یاب، موازی ساز.
collinear	دریک  خط مستقیم واقع شونده .
collins	نامه  پر سود.
collision	تصادم، برخورد.
collission	بهم خوردن ، تصادم، بهم خوردگی، پیوند چند حرف بدون  صدا.
collocate	پهلوی هم گذاردن ، مرتب کردن .
collocation	باهم گذاری، ترتیب، نظم، نوبت وترتیب.
collogue	چاپلوسی کردن ، موافقت دروغی کردن ، توطئه  چیدن ، محرمانه  گفتگو کردن .
collop	تکه  کوچک  گوشت، برش گوشت.
colloquial	گفتگوئی، محاوره ای، مصطلح، اصطلاحی.
colloquialism	عبارت مصطلح، جمله  مرسوم درگفتگو.
colloquist	(=talker) گوینده ، اهل محاوره .
colloquium	مکالمه ، محاوره ، کنفرانس.
colloquy	گفتگو، صحبت، محاوره .
collude	ساخت وپاخت کردن ، تبانی کردن ، توطئه  چیدن .
collusion	ساخت وپاخت، تبانی، سازش، هم نیرنگ ، بست وبند.
colluvial	وابسته  بسنگهای کوه ، دامنه  کوهی.
colluvim	تخته  سنگی که  در اثر شکاف سنگ  وغیره  غلتیده  وبپای کوه  افتاده .
colly	بادوده  سیاه  کردن ، سیاه  کردن ، دوده .
collyrium	دوای قطره  برای چشم، سرمه .
collywobbles	درد معده ، درد دل.
colocynth	حنظل، هندوانه  ابو جهل.
colon	دونقطه ، نشان  دونقطه .دونقطه  یعنی این  علامت :، روده  بزرگ ، قولون ، معائ غلاظ، ستون  روده .
colonel	سرهنگ .
colonial	مستعمراتی.
colonialism	استعمار، سیاست مستعمراتی.
colonialist	مستعمره  چی.
colonist	مستعمره  نشین ، کسیکه  درتاسیس مستعمره ای شرکت میکند، مهاجر.
colonization	استعمار، مهاجرت، کوچ.
colonize	تشکیل مستعمره  دادن ، ساکن  شدن  در، مهاجرت کردن .
colonnade	ردیف ستون ، ستون  بندی، ردیف درخت.
colony	مستعمره ، مستملکات، مهاجر نشین ، جرگه .
color	رنگ ، فام، بشره ، تغییر رنگ  دادن ، رنگ  کردن ، ملون  کردن .
color blind	رنگ  کور، فاقد حساسیت نسبت برنگ .
colorable	رنگ  پذیر، ساختگی، جعلی.
coloration	فن  رنگرزی، حالت رنگ  پذیری، رنگ  آمیزی.
colored	رنگی، ملون ، نژادهای غیر سفید پوست، رنگین .
colorfast	دارای رنگ  ثابت، رنگ  نرو.
colorful	رنگارنگ .
colorific	رنگ  آور، رنگ  ده .
colorimeter	رنگ  سنج.
coloring	رنگ  آمیزی.
colorist	رنگ  زن ، نقاش.
colorless	بی رنگ ، کم رنگ ، رنگ  پریده ، غیر جالب، بیمزه .
colosseum	سالن  بزرگ ، آمفی تئاتر، میدان  ورزش.
colossus	عظیم الجثه ، چیز غول پیکر وگنده .
colour	رنگ ، فام، بشره ، تغییر رنگ  دادن ، رنگ  کردن ، ملون  کردن .
colourable	رنگ  پذیر، ساختگی، جعلی.
colouration	فن  رنگرزی، حالت رنگ  پذیری، رنگ  آمیزی.
coloured	رنگی، ملون ، نژادهای غیر سفید پوست، رنگین .
colourful	رنگارنگ .
colouring	رنگ  آمیزی.
colourless	بی رنگ ، کم رنگ ، رنگ  پریده ، غیر جالب، بیمزه .
coloursit	رنگ زن ، نقاش.
colportage	دوره  گردی، دتسفروشی، طوافی.
colporteur	کتاب فروش دوره  گرد، فروشنده  دوره  گرد.
colt	کره  اسب، شخص ناآزموده ، تازه  کار، نوعی طپانچه .
colter	تیغه  جلو خیش.
coltish	مثل کره ، جست وخیز کننده .
colubrine	مارمانند، وابسته  بخانواده  مارهای بی زهر.
colugo	میمون  جهنده .
columbarium	دخمه  مردگان ، جای نگهداری خاکستر مردگان ، سوراخ ( شبیه  لانه  کبوتر ).
columbine	گل تاج الملوک  اخیلیا، زبان  در قفا.
column	ستون ، پایه ، رکن .ستون .
column binary	دودوئی ستونی.
column by column	ستون  به  ستون .
column major order	بترتیب ستونی.
columnar	ستونی.
columniation	ستون  بندی.
columnist	مقاله  نویس.
com	پیشوند بمعانی با و باهم.
coma	اغمائ، بیهشی.
comatant	جنگجو، مایل بجنگ ، مبارز، محارب.
comate	رفیق، همدم، ریشه  ای، ( نجوم ) مه  گرفته .
comatose	(طب ) اغمائ، بیهش، بیهوش.
comb	شانه ، شانه  کردن ، جستجو کردن .شانه ، شانه ای، شانه  کردن .
combat	پیکار، نبرد، زد وخورد، ستیز، حرب، مبارزه  کردن ، رزم، جنگیدن  با.
combative	مبارز، جنگجو، اهل مجادله  ودعوا.
combe	دره  باریک ، دامنه  تپه .
comber	ماشین  شانه  زنی، کارگر شانه  زنی، ماشین  پنبه  زنی.
combinability	ترکیب پذیری، قابلیت ترکیب.
combination	ترکیب.ترکیب، آمیزش.
combinational	ترکیبی.
combinational circuit	مدار ترکیبی.
combinatorial	ترکیبی.
combinatory	ترکیبی، ترکیب شونده .
combine	باهم پیوستن ، ملحق شدن ، متحد شدن ، آمیختن  ( ش. ) ترکیب شدن ، ماشین  درو وخرمن کوبی، کمباین .ترکیب کردن .
combined	ترکیب شده .
combo	دسته  کوچک  موسیقی جاز.
combrous	صعبالعبور، صعبالوصول، مزاحم، پردردسر.
combust	سوزاندن ، تبدیل بخاکستر کردن ، محو در نور خروشید.
combustibility	سوختنی، قابلت احتراق، ( مج. ) برانگیختنی.
combustible	سوزا، احتراق پذیر، قابل تحریک  وبرانگیختنی.
combustion	سوختن ، سوخت، اشتعال، احتراق.
combustor	محفظه  احتراق ( در موشک  جت یا توربین  ).
come	آمدن ، رسیدن .
come about	اتفاق افتادن ، بانجام رسیدن .
come along	پیشرفت کردن ، جلو رفتن .
come around	بازگشت کردن  به ، تغییر مسیردادن  ( مثل باد ).
come back	بازگشتن ، برگشتن .
come off	تحقق یافتن ، وقوع یافتن .
come round	شفا یافتن ، ( ز. ع. ) بهوش آمدن ، بازگشتن  وبحال اول رسیدن .
come through	باقی ماندن ، دادن ، وقوع یافتن ، طی شدن .
come to pass	اتفاق افتادن ، رخ دادن .
comedian	نوینسده  نمایش های خنده  دار، هنرپیشه  نمایش های خنده  دار.
comedienne	زنی که  در نمایش های خنده  آور بازی میکند.
comedown	نزول کردن ، پائین  رفتن ، تنزل رتبه  ومقام.
comedy	نمایش خنده  دار، شاد نمایش، کمدی.
comeliness	خوبروئی، خوش منظری.
comely	خوبرو، خوش آیند، خوش منظر.
comer	آینده ، وارد.
comestible	خوردنی، خوراکی ( درجمع )، قابل خوردن .
comet	ستاره  دنباله  دار.
comeuppance	توبیخ بیجا، مزد عمل بد.
comfit	نقل وشیرینی.
comfort	راحت، آسودگی، آسایش، مایه  تسلی، دلداری دادن  ( به  )، آسایش دادن .
comfortable	راحت.
comforter	راحتی بخش، تسلی دهنده .
comfy	=comfortable.
comic	خنده  دار، مضحک ، وابسته  به  کمدی.
comic strip	کارتون ، فیلم های نقاشی شده .
comit language	زبان  کامیت.
comity	تعارف، نزاکت.
comkpliant	مهربان ، خوشخو، موافق، اجابت کننده .
comkplimentarily	بطور تعارفی، با تعریف.
comma	نام این  نشان  (، )، ویرگول.واوک ، ویرگول.
command	فرمان .فرمایش، سرکردگی، فرماندهی، فرمان  دادن ، حکم کردن ، امرکردن ، فرمان .
command language	زبان  فرماندهی.
commandant	افسر فرمانده ، فرمانده .
commandeer	وارد بخدمت اجباری کردن ، برای ارتش برداشتن ، مصادره  کردن .
commander	فرمانده ، ارشد، سرکرده ، تخماق.
commandery	مقام فرماندهی، محل فرماندهی.
commanding officer	افسر فرمانده .
commandment	فرمان ، حکم، دستور خدا.
commando	تکاور.
comme il faut	چنانکه  باید وشاید.
commemorate	مجلس یادآوری، نگاه  داشتن ، جشن  گرفتن ، بیادگار نگاه  داشتن .
commemoration	یادبود، مجلس تذکر، مجلس یا جشن  یادبود.
commemorative	مربوط به  جشن  یاد بود، یادبودی.
commence	آغاز کردن ، شروع کردن .
commencement	آغاز، جشن  فارغ التحصیلی.
commend	ستودن ، ستایش کردن .
commendable	ستودنی.
commendation	ستایش، توصیه ، سفارش، تقدیر.
commendatory	تقدیر آمیز.
commensal	هم غذا.
commensurability	(ر. ) توافق، قابلیت قیاس، قابلیت اندازه  گیری، هم مقیاسی، هم اندازگی، همپیمانگی، تناسب.
commensurable	تناسب پذیر.
commensurate	متناسب.
comment	توضیح، تفسیر، تعبیر، تفسیر نوشتن ، تعبیر کردن .توضیح.
comment card	کارت توضیحی.
comment statement	حکم توضیحی.
commentary	تفسیر، سفرنگ ، تقریظ، رشته  یادداشت، ( درجمع ) گزارش رویداد.
commentate	تقریظ نوشتن ، حاشیه  نوشتن ، یادداشت کردن .
commentator	مفسر، سفرنگ  گر.
commerce	تجارت، بازرگانی، معاشرت، تجارت کردن .
commercial	تجاری.تجارتی، بازرگانی.
commercial bank	بانگ  بازرگانی.
commercial paper	اوراق و اسناد بهادار قابل انتقال (مثل سفته  وغیره  ).
commercialization	تبدیل بصورت بازرگانی، تجارتی کردن .
commercialize	بصورت تجارتی درآوردن ، جنبه  تجارتی دادن  به .
commerical language	زبان  تجاری.
commie	(ز. ع. - آمر. ) مخفف کلمه  communist، کمونیست.
commination	لعن  ونفرین ، تکفیر، تهدید بمجازات.
commingle	بهم آمیختن ، بهم مخلوط کردن .
