comminute	خردکردن ، ریز ریز کردن ، تجزیه  کردن ، تجزیه  شده ، خرد شده ، پودرشدن  یاکردن .
comminution	پودرکردن ، خردسازی.
commiserate	دلسوزی کردن ، ترحم کردن  بر، تسلیت گفتن  بر، اظهار تاسف کردن .
commiseration	دلسوزی، ترحم، تسلیت، اظهارتاسف.
commiserative	همدردانه .
commissar	کمیسر.
commissariat	اداره  کارپردازی وخواربارارتش، کلانتری.
commissary	فروشگاه  مخصوص کارمندان  یک  اداره .
commission	(.n):ماموریت، تصدی، حق العمل، فرمان ، حکم، هیئت، مامورین ، کمیسیون ، انجام، (.vt): گماشتن ، ماموریت دادن .
commissioner	عضو هیئت، مامور عالی رتبه  دولت.
commissure	سطح اتصال، مفصل، درز، پیوندگاه ، محل تلاقی، بند.
commisural	درزی، مربوط به  درز وپیوندگاه ، بندی.
commit	سپردن ، مرتکب شدن ، اعزام داشتن  برای ( مجازات و غیره  )، متعهدبانجامامری نمودن ، سرسپردن .
commitment	سرسپردگی، ارتکاب، حکم توقیف، تعهد، الزام.
committable	قابل ارتکاب.
committal	(commitment) سرسپردگی، ارتکاب، حکم توقیف، تعهد، الزام.
committee	هیئت یا کمیته ، کمیسیون ، مجلس مشاوره .
commix	مخلوط کردن ، بهم ریختن ، درآمیختن .
commixture	اختلاط، ترکیب.
commode	رختدان ، رختان ، گنجه  کشودار، چارپایه  زیر مستراح دستی، کمد.
commodious	جادار، بکار خور، مقرون  بصرفه ، سودمند.
commodity	وسیله  مناسب، متاع، کالا، جنس.
commodore	ناخدا، افسر فرمانده  دریائی.
common	مشترک ، اشتراکی، معمولی.(.n and .adj) :عمومی، معمولی، متعارفی، عادی، مشترک ، پیشپاافتاده ، پست، عوامانه ، (.n، .vi، .vt): مردم عوام، عمومی، مشارکت کردن ، مشاع بودن ، مشترکا استفاده  کردن .
common base circuit	مدار یا پایه  مشترک .
common carrier	گاراژ دار، متصدی حمل ونقل.حامل مشترک .
common cold	(طب ) سرماخوردگی، گریپ، نزله ، زکام.
common collector	با جریان  روب مشترک .
common denominator	مخرج مشترک .(ر. ) مخرج مشترک .
common divisor	(ر. ) مقسوم علیه  مشترک ، بخشیاب مشترک .
common emitter	با ساتع کننده  مشترک .
common fraction	(ر. ) مخرج مشترک .
common law	حقوق عرفی.
common library	کتابخانه  اشتراکی.
common logarithm	(ر. ) لگاریتم اعشاری.لگاریتم طبیعی.
common multiple	(ر. ) مضرب مشترک .مضرب مشترک .
common sense	عقل سلیم، قضاوت صحیح، حس عام.
common statement	حکم اشتراک .
common stock	سهام معمولی شرکت، سهام عادی.
common storage area	ناحیه  اشتراکی انباره .
common time	(مو. ) چهارگام، چهارضربی.
common touch	استعدادایجاد حس همدردی وتعاون  در اشخاص.
common wealth	مشترک  المنافع، رفاه  عمومی، جمهوری، کشور.
commonage	حق علف چر، حق مرتع.
commonalty	(commonality) عوام الناس، توده  مردم.
commoner	شخص غیر اشرافی.
commonly	بطور عادی.
commonplace	پیش پا افتاده ، معمولی، مبتذل، همه  جائی.
commons	عوام، مردم عادی.
commonweal	خیر ورفاه  عمومی، مشترک  المنافع، اجتماع.
commotion	آشوب، اضطراب، جنبش، اغتشاش، هیاهو.
commove	تکان  دادن ، مضطرب ساختن ، به  هیجان  آوردن .
communal	اشتراکی، همگانی.
communalism	کمونیسم، سیستم اشتراکی.
communalist	اشتراکی گرای.
communalize	اشتراکی کردن .
commune	بخش، مزرعه  اشتراکی، صمیمانه  گفتگو کردن ، راز دل گفتن .
communicability	قابلیت ارتباط، ارتباط پذیری.
communicable	قابل ارتباط، مسری.
communicant	اشخاصیکه  مراسم عشائ ربانی را انجام میدهند.
communicate	گفتگوکردن ، مکاتبه کردن ، کاغذ نویسی کردن ، مراوده  کردن .ارتباط برقرارکردن .
communication	ارتباط، ابلاغیه ، مکاتبه .ارتباط، مکاتبه .
communication channel	مجرای ارتباطی.
communication device	دستگاه  ارتباطی.
communication link	پیوند ارتباطی.
communication theory	نظریه  ارتباطات.
communications	ارتباطات.
communicative	گویا، فصیح، مسری.
communicator	مکاتب، شخص در تماس.
communion	مشارکت، آئین  عشائ ربانی، صمیمیت وهمدلی.
communique	ابلاغ رسمی، اطلاعیه  رسمی یا اداری، اعلامیه .
communism	اصول اشتراکی، مرام اشتراکی، کمونیسم.
communist	طرفدار مرام اشتراکی، مربوط به  کمونیسم.
communistic	وابسته  بکمونیسم.
communitarian	عضو انجمن  یا اجتماع کمونیستی.
community	انجمن ، اجتماع، عوام.
community center	ساختمان  محل انجمن  ( فرهنگی وغیره  )، مرکز اجتماع.
community chest	صندوق اعانه  برای امور خیریه .
community property	اموال مشترک  زن  وشوهر، اموال همگانی.
communization	متکی برحقوق مشترک ، اشتراکی کردن .
communize	اشتراکی کردن ، کمونیستی کردن .
commutable	قابل تغییر، دگرگونی پذیر، قابل تبدیل.
commutate	( دربرق ) هدایت وتغییر( یک  یا چند جریان  برای ایجاد جریان مداوم).
commutation	تبدیل، تغییر، ( حق. ) تخفیف جرم.
commutation ticket	بلیط با تخفیف ( دوسره  وبامدت معین  ).
commutative	مبادله ای، مبنی بر تبدیل یامبادله ، تخفیف دار.جابجائی پذیر.
commutativity	جابجائی پذیری.
commutator	جابجاگر.آلت تغییردهنده  جهت برق، کموتاتور، سویگر.
commute	تبدیل کردن ، مسافرت کردن  با بلیط تخفیف دار، هر روزاز حومه  بشهر وبالعکس سفرکردن .
comose	(گ . ش. ) کلاله دار موئی.
compact	(.n and .adj) جمع وجور، بهم پیوسته ، پیمان ، معاهده ، متراکم، (.vt): بهمفشردن ، بهم متصل کردن ، ریز بافتن .فشرده ، فشرده  کردن .
compaction	عمل بهم چسباندن ، عمل ریز بافتن ، پیمان .فشردگی، فشرده  سازی.
compander	فشرده  و نافشرده  کننده .
companion	همراه  همدم، هم نشین ، پهلو نشین ، ( مج. ) معاشرت کردن ، همراهی کردن .
companionable	قابل معاشرت، شایسته  رفاقت.
companionate	بهم پیوسته  دراثر اتحاد واشتراک ، مصاحب.
companionship	یاری، همراهی، مصاحبت، پهلو نشینی.
company	شرکت.جمعیت، انجمن ، شرکت ( مخفف آن  co میباشد)، گروه ، دسته ، هیئت بازیگران ، گروهان ، همراه  کسی رفتن ، مصاحبت کردن  با.
comparability	قابلیت قیاس، قیاسی.
comparable	قیاس پذیر، قابل مقایسه .برابرکردنی، قابلیت مقایسه ، مانند کردنی، نظیر.
comparand	قیاسوند، قیاس شونده .
comparative	تطبیقی، مقایسه  ای، نسبی، (د. ) تفضیلی (بطور اسم)، درجه  تفضیلی، صفت تفضیلی.
comparator	مقایسه  کننده .دستگاه  اندازه  گیری وسنجش وقیاس اشیائ.
compare	مقایسه  کردن .مقایسه  کردن ، برابرکردن ، باهم سنجیدن .
comparison	مقایسه ، همسنجی.مقایسه ، تطبیق، سنجش، برابری، تشبیه .
comparmentalize	به  قسمت های مجزا تقسیم نمودن ، به  آپارتمان  های جدا جدا تقسیم کردن ، حجره  حجره کردن .
compart	(مج. ) جدا جدا کردن ، تقسیم کردن .
compartment	( درقطار) کوپه ، قسمت، تقسیم کردن .
compartmental	قسمت قسمت، کوپه  دار.
compass	###############################################################################################################################################################################################################################################################
compassion	دلسوزی، رحم، شفقت، غمخواری.
compassionate	ترحم کردن ، دلسوز، غم خوار، رحیم، شفیق، مهربان .
compatibility	همسازی.سازش پذیری، سازگاری، دمسازی، مطابقت.
compatible	سازگار، موافق، دمساز، جور.همساز.
compatriot	هم میهن ، هم وطن .
compeer	هم پایه ، هم دوش، قرین ، همراه ، هم رتبه  بودن  با.
compel	مجبورکردن ، وادار کردن .
compellation	عمل خطاب یا احضار کردن ، نام.
compend	(=compendium) خلاصه ، زبده ، مختصر، کوتاهی، اختصار.
compendious	ملخص، مجمل، موجز، مختصر ومفید.
compendium	خلاصه ، زبده ، مختصر، کوتاهی، اختصار.
compensable	قابل جبران ، قابل پاداش.
compensate	تاوان  دادن ، پاداش دادن ، عوض دادن ، جبران  کردن .
compensating errors	خطاهای خنثی کننده .
compensation	جبران ، تلافی، پاداش، غرامت، تاوان .جبران  کردن ، خنثی کردن .
compete	رقابت کردن  - مسابقه  دادن .رقابت کردن  با، هم چشمی کردن ، مسابقه  دادن .
competence	صلاحیت، شایستگی، کفایت، سررشته .
competency	(=competence) صلاحیت، لیاقت، شایستگی.
competent	لایق، ذی صلاحیت، شایسته ، دارای سر رشته .
competetive	رقابتی، مسابقه ای.
competition	مسابقه ، هم چشمی، سبقت جوئی، هم آوری.رقابت، مسابقه .
competitive	مسابقه ای، قابل رقابت، رقابتی، سبقت جو.
competitor	رقیب، هم چشم، حریف، هم آورد.رقیب، همکار.
compietion	تکمیل، اتمام، انجام.
compiexity	هم تافتی، پیچیدگی، درهمی، بغرنجی.
compilation	گردآوری، تالیف، تلفیق.همگردانی.
compile	همگرادنی کردن .گردآوردن ، تالیف کردن .
compile and go	همگردانی و اجرا.
compile time	هنگام همگردانی، حین  همگردانی.
compile time error	خطای حین  همگردانی.
compiler	همگردان .مولف، گرد آورنده .
compiler directive	رهنمود همگردانی.
compiler generator	مولد همگردان .
compiler language	زبان  همگردانی.
complacence	( =complacency) خوشنودی از خود، خود خوشنودی.
complacency	( =complacence) خوشنودی از خود، خود خوشنودی.
complacent	از خود راضی، عشرت طلب، تن  آسا، خود خوشنود.
complain	شکایت کردن ، غرولند کردن ، نالیدن .
complainant	شاکی، دادخواه ، عارض، مدعی، خواهان .
complaint	شکایت، دادخواهی.
complaisance	خوشخوئی، ادب.
complaisant	مهربان ، خوشخو، با ادب.
complected	( =complexioned) لغت >رو< مثل سیاه  رو یا سبزه  رو.
complement	متمم، متمم گرفتن .تعارفات معمولی، ( ر. ) متمم، مکمل، ضمائم، تزئینی، کامل کردن ، متمم بودن .
complement form	صورت متممی.
complement gate	دریچه  متمم ساز.
complementarity	مکمل، متمم، تکمیل، کمال، اصل متممیت.
complementary	متمم، مکمل، تکمیل کننده  یکدیگر.متمم، متممی.
complementation	متمم گیری.
complete	کامل، تمام، کامل کردن ، انجام دادن ، بانجام رساندن .تمام، کامل.
completely specified	با تعیین  کامل.
completeness	تمامیت، کمال.
completion	اتمام، تکمیل.
completion code	رمز اتمام.
complex	(.n) مجتمع، گروهه ، مجموعه ، عقده  ( oghdeh)، آچار، هم تافت، (.adj): پیچیده ، مرکب از چند جزئ، بغرنج، هم تافت.پیچیده ، مختلط.
complex fraction	(ر. ) مخرج مشترک ، برخه  مشترک .
complex number	(ر. ) عدد مرکب.عدد مختلط.
complexion	رنگ  زدن ، رنگ  چهره ، رنگ ، بشره ، چرده .
complexioned	(=complected) لغت >رو< مثل سیاه  رو یا سبزه  رو.
complexity	پیچیدگی.
compliance	قبول، اجابت، بر آوردن .
compliancy	قبول اجابت.
complicacy	پیچیدگی، کار پیچیده ، بغرنج، بغرنجی.
complicate	پیچیده  کردن ، پیچیدن ، بغرنج کردن .
complication	پیچیدگی، بغرنجی، ( طب ) عوارض، عواقب.
complice	همدست.
complicity	(حق. ) همدستی درجرم، شرکت در جرم.
complier	انجام دهنده ، قبول کننده ، همدست، شریک .
compliment	تعارف، تعریف، درود، تعریف کردن  از.
complimentary	تعریف آمیز، تعارفی، بلیط افتخاری.
complot	دسیسه ، دوزوکلک ، سازش.
comply	موافقت کردن ، برآوردن ، اجابت کردن .
component	اجزائ، ترکیب کننده ، ترکیب دهنده ، جزئ.مولفه .
comport	سازش کردن ، جور بودن ، تحمل کردن ، دربرداشتن ، حامل بودن ، رفتار.
comportment	رویه ، اخلاق، رفتار.
compos mentis	(حق. ) دارای عقل سالم، دارای مشاعر صحیح.
compose	سرودن ، ساختن ، درست کردن ، تصنیف کردن .
composed	ترکیب شده ، مرکب، آرام، خونسرد.
composer	سراینده ، نویسنده ، سازنده ، مصنف، آهنگ  ساز.
composite	مرکب.مخلوط، مرکب، چیز مرکب، هم گذاره .
composition	ترکیب، ساخت، انشائ، سرایش، قطعه  هنری.
compositor	حروفچین ، سازنده ، آهنگ  ساز.
compost	مخلوط، مواد مقوی نباتات، کود دادن .
composure	آرامش، خودداری، تسلط بر نفس، خونسردی.
compotator	هم پیاله .
compote	کمپوت، خوشاب.
compound	مرکب.(.adj) مرکب، چند جزئی، جسم مرکب، لفظ مرکب، بلور دوتائی (.n): محوطه ، عرصه ، حیاط، ترکیب، جسم مرکب، (.vi and .vt): ترکیب کردن ، آمیختن .
compound complex	( درجمله  ) دارای دو قضیه  اصلی ویک  قضیه  فرعی.
compound interest	ربح مرکب.
comprehend	دریافتن ، درک  کردن ، فهمیدن ، فرا گرفتن .
comprehensibility	قابلیت درک .
comprehensible	دریافتنی، قابل درک .
comprehension	دریافت، قوه  ادراک .
comprehensive	جامع، فرا گیرنده ، وسیع، محیط، بسیط.
compress	متراکم کردن .هم فشرده  کردن ، بهم فشردن ، خلاصه  شدن  یا کردن .
compressed	فشرده ، متراکم.
compressibility	قابلیت فشردگی، تراکم پذیری.
compressible	بهم فشردنی، خلاصه  شدنی.
