compression	تراکم، متراکم سازی.هم فشارش، بهم فشردگی، تراکم، اختصار.
compressive	هم فشارنده ، فشاری، مایه  تراکم، فشرده .
compressor	متراکم کننده .ماشین  فشار، دستگاه  یا ماشین  فشردن  هوا، منگنه ، کمپرسور.
comprise	دربرداشتن ، شامل بودن .
compromise	تراضی، مصالحه ، توافق، مصالحه  کردن ، تسویه  کردن .
compromiser	توافق کار، سازشکار.
compulsion	اجبار، اضطرار.
compulsive	اجباری، اضطراری.
compulsory	اجباری، قهری.
compunction	پشیمانی، ندامت، رحم.
compunctious	نادم، وابسته  به  پشیمانی.
compurgation	تبرئه ، برائت.
compurgator	یادکننده  سوگند برای تبرئه  دیگری، تطهیر کننده .
computability	شماره  پذیری.
computable	محاسبه  پذیر.شمردنی.
computable function	تابع محاسبه  پذیر.
computation	شمارش، نتیجه  شمارش، محاسبه .محاسبه ، محاسبات.
compute	محاسبه  کردن .حساب کردن ، تخمین  زدن .
compute bound	با تنگنای محاسباتی.
computed goto	جهش بر مبنای محاسبه .
computer	کامپیوتر، رایانه .شمارنده ، ماشین  حساب.
computer aided	بکمک  کامپیوتر.
computer architect	معمار کامپیوتر.
computer architecture	معماری کامپیوتر.
computer assisted	بکمک  کامپیوتر.
computer based	بر مبنای کامپیوتر.
computer center	مرکز کامپیوتر.
computer center manager	مدیر مرکز کامپیوتر.
computer code	رمز کامپیوتری.
computer engineer	مهندس کامپیوتر.
computer engineering	مهندسی کامپیوتر.
computer family	خانواده  کامپیوتر.
computer graphics	نگاره  سازی کامپیوتری.
computer industry	صنعت کامپیوتر.
computer instruction	دستورالعمل کامپیوتر.
computer language	زبان  کامپیوتری.
computer manufacturer	سازنده  کامپیوتر.
computer network	شبکه  کامپیوتری.
computer oriented	کامپیوتر گرا.
computer program	برنامه  کامپیوتری.
computer salesman	فروشنده  کامپیوتر.
computer science	علم کامپیوتر، علوم کامپیوتر.
computer simulation	شبیه  سازی، کامپیوتری.
computer system	سیستم کامپیوتری.
computer time	وقت کامپیوتر.
computer word	کلمه  کامپیوتری.
computerization	کامپیوتری کردن ، کامپیوتری شدن .
computerize	کامپیوتری کردن .
computerized	کامپیوتری، کامپیوتری شده .
computing	محاسبه ، محسبات، رشته  کامپیوتر.
computing center	مرکز محاسبات.
comrade	رفیق، همراه .
comradeship	رفاقت، معاضدت.
con	از بر کردن ، دانستن ، مخفف کلمه  عامیانه  confidence، اعتماد، گول زدن ، مخالف.پیشوند بمعانی با و باهم.
con cuss	تکان  دادن ، بهم زدن ، بهیجان  آوردن .
conation	سعی، کوشش بدون  هدف معین .
conatus	کوشش، انگیزه .
concatenate	بهم پیوستن ، مسلسل کردن .الحاق کردن .
concatenation	الحاق.تسلسل.
concave	کاو، مقعر.کار، مقعر.
concavity	کاوی، توگودی، تقعر، فرورفتگی.کاوی، تقعر.
concavo concave	مقعر الطرفین ، از دو سو کاو.
concavo convex	از یک  سو مقعر واز سوی دیگر محدب.
conceal	پنهان  کردن ، نهان  کردن ، نهفتن .
concealment	پنهان  بودن .
concede	واگذار کردن ، دادن ، تصدیق کردن .
conceit	خودبینی، غرور، استعاره .
conceited	خودپسندی، خودبینی، غرور، استعاره .
conceivability	قابلیت تصور، امکان  پذیری.
conceivable	تصور کردنی، ممکن ، امکان  پذیر.
conceivably	بطور امکان  پذیر.
concent	توافق، مطابقت، هم آهنگی.
concentative	تمرکز دهنده ، تمرکزی، تغلیظی.
concenter	متمرکز کردن ، تمرکز دادن ، تغلیظ کردن .
concentrate	متمرکز کردن ، تمرکز دادن ، تغلیظ.
concentration camp	بازداشتگاه  زندانیان  سیاسی یا اسرای جنگی.
concentrator	متمرکز کننده  یاشونده .متمرکز کننده .
concentric	هم مرکز، متحد المرکز.
concentricity	متحدالمرکز، بودن .
concept	مفهوم.فکر، عقیده ، تصور کلی، مفهوم.
conception	حاملگی، لقاح تخم وشروع رشد جنین ، ادراک ، تصور.
conceptional	تعقلی، ادراکی.
conceptual	تصوری، ادراکی.
conceptualization	تصور، خیال، ادراک .
conceptualize	تصور یا اندیشه  چیزی را کردن .
concern	ربط، بستگی، بابت، مربوط بودن  به ، (بصورت اسم مفعول) دلواپس کردن ، (م. م. )نگران بودن ، اهمیت داشتن .
concerning	درباره ، درباب.
concert	ساز وآواز، انجمن  ساز وآواز، هم آهنگی، کنسرت، مرتب کردن ، جور کردن .
concerted	مجتمعا، باهم، موزون ، هم نوا.
concertina	(مو. ) ارغنون  دستی.
concertino	( مو. ) قطعه  تصنیف کوچک .
concertmaster	( =concertmeister) (مو. ) رهبر نوازندگان  ویلن  ومعاون  رهبر ارکست.
concertmeister	( =concertmaster) (مو. ) رهبر نوازندگان  ویلن  ومعاون  رهبر ارکست.
concerto	(مو. ) قطعه  موسیقی.
concession	اعطائ، امتیاز، امتیاز انحصاری.
concessionaire	صاحب امتیاز.
concessioner	(concessionaire) صاحب امتیاز.
concessive	امتیازی، تصدیقی، حق الامتیازی.
conch	صدف حلزونی.
concha	کرنا، بوق، گنبدنیم گرد، صدفه ، استخوان  صدفه .
conchiferous	داری صدف، تولید کندنه  صدف، صدف زا.
conchoidal	دارای پستی وبلندی هائی شبیه  داخل صدف، صدفی.
conchology	مبحث صدف شناسی.
concierge	نگهدار یاحافظ، زندانبان ، قلعه  بان ، دربان .
conciliar	مشورتی، توطئه  آمیز، سری، شورائی.
conciliate	ساکت کردن ، آرام کردن ، مطالعه  کردن ، آشتی دادن .
conciliation	مصالحه ، آشتی، تسکین ، توافق.
conciliator	آشتی دهنده ، میانجی.
concinnity	زیبائی، ظرافت، تناسب.
concise	مختصر، موجز، کوتاه ، لب گو، فشرده  ومختصر.
concision	برش، قطع، تفرقه ، نفاق.
conclave	انجمن  محرمانه ، کنفرانس.
conclude	بپایان  رساندن ، نتیجه  گرفتن ، استنتاج کردن ، منعقد کردن .
conclusion	پایان ، فرجام، اختتام، انجام، نتیجه ، استنتاج.
conclusive	قطعی، قاطع، نهائی.
concoct	درست کردن ، جعل کردن ، اختراع کردن ، ترکیب کردن ، پختن ، (م. م. ) گواریدن .
concoction	ترکیب، معجون .
concomitance	پیوستگی، همراهی، ملازمت.
concomitant	همراه ، ملازم، پیوسته .
conconancy	هم آهنگی، هم صدائی، توافق صدا.
concord	توافق، مطابقت، یکجوری، پیمان ، قرار.
concordance	کشف اللغات، فهرست، تطبیق نامه ، راهنمای مطالب وموضوعات کتاب، هم شیبی.
concordant	موافق، جور، هم آهنگ ، هم نوا، متوازن ، موزون .
concordat	پیمان  دولت با جماعت مذهبی، پیمان  رسمی میان  دو فرقه  مذهبی، موافقت نامه .
concourse	گروه ، محل ملاقات، محل اجتماع، محل تلاقی چند خیابان  یا جاده .
concrescence	(ز. ش. ) رشد با یکدیگر، نمو مشترک ، پیوستگی.
concrescent	دارای رشد مشترک  یا هماهنگ .
concrete	(.vi and .vt): سفت کردن ، باشفته  اندودن  یا ساختن ، بهم پیوستن ، ساروج کردن ، (.n and .adj): واقعی، بهم چسبیده ، سفت، بتون ، ساروج شنی، اسم ذات.
concretion	سفت شدگی، تحجر، جسمانیت، ذاتیت، سنگال.
concubinage	زندگانی با صیغه ، زندگی بطور صیغه .
concubine	صیغه ، متعه ، رفیقه ، همخوابه .
concupiscence	شهوت، نفس اماره ، هوس.
concupiscent	شهوتی.
concupiscible	تحریک  شده  بوسیله  امیال شهوانی، هوس انگیز.
concur	موافقت کردن ، هم رای بودن ، دمساز شدن .
concurrence	موافقت، توافق، دمسازی، رضایت، تصادف.
concurrency	همزمانی.
concurrent	همزمان .دریک  وقت واقع شونده ، موافق، متقارن ، همرو.
concussion	صدمه  وتکان  مغز که  منجر به  بیهوشی میشود، تصادم، صدمه ، ضربت سخت.
condeitional branch	انشعاب شرطی.
condemn	محکوم کردن ، محکوم شدن .
condemnation	محکومیت.
condensable	(=condensible) چگال پذیر، خلاصه  شدنی، غلیظ شدنی.
condensate	هم چگال، چگالیده ، تغلیظ شده ، منقبض شده ، خلاصه  شده .
condensation	چگالش، خلاصه ، جمع شدگی، تکاثف، تغلیظ.
condense	همچگال، متراکم، متراکم کردن .هم چگال کردن ، متراکمکردن ، تغلیظ کردن ، منقبض کردن ، مختصرومفیدکردن ، خلاصه کردن ، چگالیدن .
condensed	فشرده ، خلاصه  شده ، تغلیظ شده ، چگالیده .
condescend	تمکین  کردن ، فروتنی کردن ، خود را پست کردن ، تواضع کردن .
condescending	فروتن ، مهربان ، نوازش کننده .
condescension	واگذاری، اعطائ، تمکین ، موافقت، مدارا.
condign	سزاوار، فراخور، مناسب.
condiment	ادویه ، نمک  وفلفل، چاشنی، ادویه  زدن .
condition	شرط، وضعیت، شایسته  کردن .حالت، وضعیت، چگونگی، شرط، مقید کردن ، شرط نمودن .
conditional	شرطی، مشروطه ، موکول، مقید، نامعلوم.شرطی.
conditional breakpoint	نقطه  انفصال شرطی.
conditional instruction	دستورالعمل شرطی.
conditional jump	جهش شرطی.
conditional transfer	انتقال شرطی.
conditioning	شایسته  سازی.
condole	تسلیت دادن ، اظهار تاسف کردن .
condolence	همدردی، تسلیت، اظهار تاسف.
condominium	حکومت مشترک ، مالکیت مشترک .
condonation	چشم پوشی، عفو تقصیر، بخشایش.
condone	چشم پوشی کردن  از، اغماض کردن ، بخشیدن .
condor	رخ، شاهرخ، کرکس آمریکائی.
conduce	منتهی شدن  به ، راهنمائی کردن ، رهبری کردن .
conducive	موجب شونده ، سودمند، مساعد، منجر شونده .
conduct	رفتار، سلوک ، هدایت کردن ، بردن ، اداره  کردن .هدایت کردن ، رفتار.
conductance	میزان  هدایت، میزان  رسانائی.رسانائی، ضریب هدایت، قدرت هدایت، هدایت، انتقال.
conductibility	قابلیت هدایت.
conduction	انتقال، بردن  جریان ، هدایت، تنظیم، رهبری.هدایت، رسانائی.
conductive	برنده ، رسانا.
conductivity	قابلیت هدایت، قابلیت رسانائی.ضریب هدایت یا انتشار ( حرارت والکتریسیته  وغیره  )، قابلیت هدایت، رسانائی.
conductor	هادی، رسانا.رهبر ارکتسر، راهنما، رسانا.
conduit	مجرای آب، آبگذر، معبر، کانال، مجرا.لوله ، مجرای سیم.
conduplicate	از درازا دولا شده ، تاشده .
cone	مخروط، میوه  کاج، هرچیز مخروطی یاکله  قندی، مخروطی شکل کردن ، قیف(برای بستنی قیفی).
coneive	تصور کردن ، پنداشتن ، آبستن  شدن ، درک  کردن ، دیدن ، ایجاد کردن .
coney	( cony) خرگوش کوچک ، آدم ساده  لوح.
confabulate	صحبت کردن ، درد دل کردن .
confabulation	صحبت، درد دل.
confect	ساختن ، ترکیب کردن ، آماده  کردن  ( غذا برای گوارش )، مخلوط کردن ، مزق.
confection	شیرینی، معجون ، ترکیب، ساخت، مربا.
confectionary	شیرینی سازی، شیرینی ساز، قنادی.
confectioner	قناد، شیرینی فروش.
confectionery	صنعت شیرینی سازی، قنادی.
confederacy	هم پیمانی، اتفاق، اتحاد، پیوند، اتحادیه .
confederate	هم پیمان ، متحد، متفق، موتلف، متفق کردن .
confederation	اتفاق، اتحاد، هم پیمانی، هم عهدی، معاهده .
confer	همرایزنی کردن ، اعطائ کردن ، مشورت کردن ، مراجعه  کردن .
conferee	(conferree) مشاوره  کننده ، همرایزن .
conference	مشاوره ، کنگاش، گفتگو، مذاکره ، همرایزنی.
conferment	تفویض، اعطائ.
conferrable	قابل تفویض.
conferree	(conferee) مشاوره  کننده ، همرایزن .
confess	اقرارکردن ، اعتراف کردن .
confession	اقرار، اقرار بجرم، اعتراف نامه .
confessional	محل مخصوص اعتراف بگناه ، اعترافی، اقراری.
confessor	معترف، کسی که  کیش خود را آشکارا اعتراف میکند، اقرار آورنده .
confetti	کاغذ رنگی برای تزئین  درجشنها، شیرینی، نقل.
confidant	رازدار، محرم اسرار، دمساز.
confidante	زن  رازدار، زن  محرم اسرار.
confide	سپردن ، محرمانه  گفتن  ( به  )، اطمینان  کردن ، اعتماد داشتن  به .
confidence	اطمینان ، اعتقاد، اعتماد، رازگوئی، صمیمیت.اطمینان .
confident	مطمئن ، دلگرم، بی پروا، رازدار.
confidential	محرمانه ، دارای ماموریت محرمانه ، راز دار.
confiding	اعتماد کننده .
configuration	پیگربندی.پیکر بندی، هیئت، ترتیب، شکل، قواره ، وضعیت یا موقعیت.
confine	حد، محدوده ، محدود کردن ، منحصر کردن ، محبوس کردن .
confined	بستری، محدود شده .
confinement	تحدید، زندان  بودن ، زایمان ، بستری.
confirm	تایید کردن ، تصدیق کردن .تائید کردن ، تصدیق کردن ، تثبیت کردن .
confirmable	قابل تائید وتصدیق.
confirmation	تایید، تصدیق.تائید، تصدیق، ابرام، تثبیت، استقرار.
confirmatory	تقویتی، تائیدی.
confirmed	مسلم، برقرار، تائید شده .
confiscable	(=confiscatable) درمعرض ضبط وتوقیف، قابل توقیف.
confiscatable	(=confiscable) درمعرض ضبط وتوقیف، قابل توقیف.
confiscate	ضبط کردن ، توقیف کردن ، مصادره  کردن .
confiscation	مصادره  یا ضبط.
confiscator	مصادره  گر، دعای اعتراف بگناهان ، دعای اعتراف نامه .
conflagrant	مشتعل، فروزان .
conflagration	آتش سوزی بزرگ ، حریق مدهش.
conflation	ترکیب دوعبارت بایکدیگر، تلفیق، تالیف.
